داستان چیست؟




عنوان داستان : زن
نویسنده داستان : فروزان دلپذیر

گاهی روزها چنان از باورها وعقاید که سایه شوم بر سرزندگیمان انداخته اند دلگیر می شوم که حس می کنم تنها راه نجات مردن است .... ..گناه من وامثال من که زن آفریده شده ایم چیست؟؟؟؟امروزه شعارهای برابری زیاد است...اما نه زن هنوز همان زن همان موجود پرازحاشیه وبدبخت است...زندگی پراز، تکرار ساعت ها وثانیه هاست. حس خوشبختی هرجا که باشد زن یامرد فرقی نمیکند ....من یک زنم اما متفاوت خوشبخت، من خود را شناخته ام ،حرمتم ،ارزشم و برای خودم ارزش ومقامی والاتر از جنس ونژاد قائلم چون می توانم میخواهم ومی شود.
من دانشجوی دکتری حقوق وکیل پایه اول دادگستری هستم روزها بامن مهربان شده اندروزگار رام دستانم شده اند یک دختر دارم از جنس بلور ظریف شکننده دوست داشتنی،من به او خواهم آموخت فارغ از جنس وایل وتباربه مسیر خود راه یابد آنجا که افق های خوشبختی اورا بسوی خود خواهند کشاندمن از دخترم برای تغییر افکار ذهنیت درنسل بعد شروع خواهم کرد باتمام توان وانرژی به او می آموزم انسان، انسان است
سال پیش درخانواده ای کاملا سنتی وفقیر زاده شدم شاید نباید می شدم! کسی منتظرم نبودوکسی از بودنم شاد نشد افسوس صد افسوس دامان خانواده را گرفته بودبازهم دختر ...دخترهفتم خانواده بودم ماتم بزرگی بود خانواده ای که پسر نداشت ودرانتظار پسر !کاش میدانستم چرا این همه اسرار برای پسر؟؟افکاری دردناک و وقیح .من یک مصیبت بودم این واقعیت بودکاش زنی بمیرد اما درمیان این جهالت دخترزا نباشد..زنی که باید بار متلک ومصیبت و همه حرفهای تلخ وشیرین راتحمل کند وپدری که چه احساسی داشت نمیدانم.....چگونه چنین دختری خواهد توانست بزرگ شود وبه وجودش افتخار کند؟بله خواهرانم بخود قبولاندن که زن یعنی مصیبت زن یعنی بستر درد زن یعنی سوخت و دم نزدن زن خوب یعنی سکوت مطلق ...همه از او راضی خواهند .خواهرانم به همان اندک تحصیلات خانه پدری بسنده کرده وبا اسرار مادرم که اگر او نیز کمی کمتر به حرف مردم گوش میکردهمه را به هیچ فروخت وسرنوشت از پیش تعین شده خودرا قبول کردند وبه خانه بخت رفتنند .اما نوبت به من امد دختر که دیپلم گرفت ماندنش زیادی میکرد کمی همت وبساجنجال به راه انداختم تن به ازدواج اجباری ندادم باهر زحمتی بود خود رابه محیط خوابگاه ودانشگاه رساندم درکنار زندگی های دیگراموختنیهای زیادی فراگرفتم...درسم تمام شد واز انجا که سرزمینم، سرزمین تعصب ها وقبیله هابود برگشتم سرخان اول! حالا دیگر پیردختر بودم....کار نبود حیف هزینه ها ...وبار غم تحمل حرفها..... افتادم درسراشیب خلاصه زندگی یک زن، زاییدن، بالیدن وزاییدن !زندگی برایم خیلی بی معنی بود...ولی یجاهای سایه خدارو حس میکنی کسی هوایت را دارددستانت را میگیردمن ازدواج کردم اما متفاوت با انسانی فرهیخته وارسته که خودم انتخاب کردم جنگیدم به خیال همه کاری اشتباه بود اما من به خودم ایمان داشتم . بهترین وخاطره ساز ترین روزهای عمرم بی حرمت ومنفور شدم نفرین شدمولی دستانم را درستان کسی گره زدم که به وجودم افتخار می کرد به زن بودنم ارج میگذاشت چیزی که سالها گمشده ام بود.روزمادر سال۱۳۹۷ بودهمراه همسرودخترم باشاخه گلی به دیدار مادرم رفتم درخانه خاطرات خانه ای که با گوشه گوشه اش خاطراتم زنده میشد ومراچنگ میزد مادرم پیر شده بور دستانم رادور گردنش حلقه کردم اومراقرق بوسیدن کرد از ته دل وبا برق چشمانش که اشک درانها حلقه زده بود به من می گفت :خوشحالم که خوشبختی تمام عمر من رفت! تو با سن کمت به من اموختی که زندگی فرصت تکرار نیست عمری را گذرکردم از ترس وحرف مردم اما تو متفاوتی تو خوشبختی که ترست از درست وغلط بود
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم فروزان دلپذیر سلام واحترام
در تعریف داستان کوتاه گفته شده است که برشی از زندگی است که تقریبا با ایجاز و اختصار مضمون مورد نظر نویسنده را به خواننده منتقل می‌کند. نویسنده مثلِ یک مهندس معمار به ساختِ جهانِ داستانِ خود می‌پردازد؛ با به کار گیریِ نثری داستانی، استفاده از تخیل، خلقِ شخصیت‎‌‌ها و ایجاد اتفاقِ داستانی... به بیانی دیگر می‌توان گفت مصالحِ ساختنِ این جهان توسطِ نویسنده، عناصر داستانی هستند: پیرنگ، شخصیت، زاویه دید، روایت، صحنه... بدونِ به کارگیریِ این مصالح، داستانی خلق نخواهد شد.
«زن» عنوانی‌ است که نویسنده برای اثر خود انتخاب کرده است و به نوعی دربردارنده‌ی مضمونِ اثر است؛ مضمونی که شاید بشود گفت بر همه چیزِ داستان سایه افکنده است؛ خواننده متن را می‌خواند و در نهایت به آنچه نویسنده قصد داشته بگوید می‌رسد ولی به آنچه انتظارش از خواندنِ یک داستان بوده نه. خواننده با روایتِ یک زن روبه‌رو می‌شود، زنی که از زمانِ تولدش و شرایط و افکارِ خانواده حرف می‌زند. راوی دختری بوده که در یک خانواده‌ی سنتی و فقیر به دنیا می‌آید، خانواده‌ای که منتظر پسر بوده‌اند، نه دختر و... در نهایت راوی به نوعی مقابلِ سنت‌ها می‌ایستد و تن به ازدواجِ اجباری نمی‌دهد، دانشگاه می‌رود و حقوق می‌خواند، با کسی که دلش می‌خواهد ازدواج می‌کند و خوشبخت می‌شود و حالا این حسِ خوشبختی و گذشته‌ی راوی بهانه‌ای شده است برای روایت. اگر بخواهیم به تعریف داستان کوتاه توجه کنیم که برشی از زندگی است، بهتر بود نویسنده فقط بخشی از زندگی راوی را در نظر می‌گرفت، سپس یک پیرنگ با روابطِ علی و معلولی مستحکم برای داستان طراحی و با استفاده از عناصر داستانی جهانِ داستان ساخته می‌شد؛ در حال حاضر این جهان ساخته نشده است؛ خواننده فقط روایتِ زندگیِ این روای را می‌خواند؛ حتی رویدادهای زندگیِ راوی برای خواننده ملموس نیست، چون به اندازه‌ی کافی به استفاده از عناصر داستانی توجه نشده است، یک داستان نیاز دارد به شخصیت‌پردازی، اتفاقِ داستانی، صحنه‌پردازی و... این‌ها باید به خواننده نشان داده شوند و برای او باورپذیر باشند؛ طوری که خواننده احساس کند داستان واقعی است و اتفاق افتاده یا این که دلش بخواهد واقعی باشد. به عبارتی خواننده بتواند همه چیزِ داستان را تجسم کند. در داستانِ «زن» آیا خواننده می‌تواند تصور واضحی از شخصیت‌ها داشته باشد؟ اصلا خانه‌ای که راوی در موردش حرف می‌زند چه شکلی است؟ پدر و مادرش چه؟ چه صحنه‌ای خلق شده که در ذهنِ خواننده بماند؟ اتفاقِ داستانی‌ای که افتاده چیست؟ صرفِ تعریف کردنِ ماجراهایی از گذشته و حال نمی‌تواند داستان بسازد.
مورد دیگر توجه به نثر و نکات ویرایشی است. توجه به استفاده از ویرگول، نقطه، گیومه، نیم فاصله و... لازم است. نویسنده تنها ابزار کارش واژه‌ها هستن بنابراین نیاز است که آن‌ها را به بهترین شکل کنار هم بچیند و به یک نثر زنده و داستانی برسد.
پیشنهاد می‌کنم کتاب‌های آموزش داستان‌نویسی را مطالعه کنید، برای خودتان بگویید که اصلا داستان چیست؟ سپس قدم به قدم پیش بروید: انتخابِ مضمون و ایده‌ای خلاقانه، طراحی پیرنگ، انتخاب شخصیت و اتفاق داستانی، توجه به سایر عناصر داستانی و خلقِ یک جهانِ داستانِ کامل.
حتما با خواندن و نوشتنِ مداوم به نتایجِ بهتری خواهید رسید. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۱
علی اکبر کاظمی گرجی » پنجشنبه 25 اردیبهشت 1399
سرکار خانم فروزان دلپذیر سلام. «خودزندگی نامه» یا «اتوبیوگرافی» شما را که به صورت مختصر امّا جذاب بود، خواندم. از راهنمایی های منتقدِ محترم سرکار خانم ندا رسولی تشکر می شود. آن چه را که حقیر می خواهم بگویم، ورای مطالب ایشان است. حتماً برای شما اتفاق افتاده که بین اعضای خانواده، دوستان، فضای دانشگاه و... ، یک بحثی آغاز می شود و هر یک نظرش را بیان می کند؛ با این وجود، شما یا یک نفر دیگر در دنباله ی همان بحث، می گویید: «به نظر من، ...» این «به نظرِ من ها»، آشکارا می خواهد بگوید که هر شخص با توجه به «موقعیتی» که دارد، برداشت او با برداشت شخص دیگر فرق دارد؛ و این تفاوت هاست که «شخصیت» های متفاوت را در زندگی فردی، اجتماعی و... نشان می دهد. در واقع می خواهم بگویم که «شخصیتِ» شما، با «شخصیتِ» خواهران- بسیار محترم تان- فرق دارد؛ کمااین که در کتابِ «ماهی سیاهِ کوچولوی» زنده یاد «صمد بهرنگی»، فقط یک ماهی ست که با ماهی های دیگر فرق دارد... چرا این توضیح را دادم؟ برای این که- به احتمال قوی– منظور شما از نوشتار بالا، «فرافکنی» نیست، بلکه می خواهید یک «پیامی» را هم به عزیزانِ دیگر که در شرایط شما قرار دارند، بدهید؛ تا شاید یک ماهی سیاهِ کوچولوی دیگری هم هوس رسیدن به دریا را در سرش بپروراند. از این رو، انتظار می رود که قلم تان را تقویت کنید. با نهایت ادب و احترم، علی اکبر کاظمی گرجی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت