شباهت داستان کوتاه به مغز کاهو




عنوان داستان : دو قدم مانده به صبح
نویسنده داستان : پیام پاک باطن

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «چادرِ سیاه!» منتشر شده است.

تهران شهر بزرگ و بي در و پيكري است. اما آخر شب هايش به اندازه كافي ساكت مي شود. ديگر خبري از ترافيكِ سرسام آور نيست. شرق به غرب يا شمال به جنوب را مي شود كمتر از نيم ساعت طي كرد. تهران شهر عجيبي است و آخر شب هايش عجيب تر. تمام اهل شهر يا در خواب هستند يا در خانه هايشان آرام گرفته اند, تنها شب گردها حديثِ ديگري دارند در اين شهر دَرَندَشت و امشب تهران براي مريم نيز حديثِ ديگري دارد.
نيمه هاي شب است و ماشين با سرعت هشتاد كيلومتر در حال حركت مي باشد. مريم در صندلي عقب, سمت شاگرد نشسته و مادرش در كنار او است. مريم سر خود را به شيشه تكيه داده و در همان حالت به خطوط ُمقطعي كه بر كفِ آسفالت اتوبان نقش بسته, خيره شده و غرق در افكار بسياري است. اين خطوط براي او تداعي كننده اميد است, چيزي كه اين روزها خانواده اش به شدت به آن محتاج هستند اما اميد نيز براي آنها مانند اين خطوط, ماهيتی مُقطع داشته است. مريم با خود مي انديشد كه دنيا چقدر پوچ است. او بارها اين جمله را شنيده و به فراخُور موقعيت, بسيار هم تكرار كرده است. اما امشب با تمام بند بند وجودش آن را احساس مي كند.
ماشين از سرعت خود كم مي كند و از اولين خروجي به سمت راست خارج مي شود, اين تغيير مسير مريم را به خود مي آورد نگاهي به سمت مادرش مي كند كه چشماني پر از اشك دارد, مريم بلافاصله نگاه خود را از او بر مي گيرد. حالا اين ساختمان زندان است كه از شيشه ی جلوي ماشين در زاويه ديدش قرار مي گيرد. مريم سعي مي كند تا خويشتن دار باشد, اما ممكن نيست. ديگر چشمانش قادر به خوب ديدن نیز نيست چون پرده اي از اشك آنها را احَاطَه كرده است.
از ماشين پياده مي شوند. مادرش كه حالا اشك هايش وسعتي به پهناي صورتش دارد دست ها را به سمت آسمان باز مي كند, در دست راست خود تسبيح شاه مقصودي را نگه داشته كه يادگار دوران ماه عسل شان با همسرش است. اولين هديه اي كه در زندگي مشتركشان براي شوهر عزيزش از بازار رضاي مشهد خريده بود.
مريم بي توجه به احوال مادرش, او نیز چشم به آسمان دوخته كه شب را همچون چادرِ سياهي بر سر كشيده است. او ياد آن ظهر عيد قرباني افتاد, كه براي اولين بار, سَر بريدن گوسفندي را تماشا مي كرد. تا ناگاه مادرش چادر سياهش را بر سر دختر دلبندش كشيد كه مبادا شاهد آن صحنه باشد. مريم حالا نيز دلش مي خواست چادر سياه شب را از آسمان قرض بگيرد, خودش را در زير آن پنهان كند تا شاهد اتفاقي كه در شُرف وقوع بود نباشد.
***
مهران مردي سي و پنج ساله با قدي متوسط است, موهايي مُجعد, صورتي گرد و چشمان قهوه اي رنگي دارد. نه چاق است و نه لاغر. پس از گرقتن ديپلم اش به دانشگاه نرفت و مستقيم وارد بازار كار شد. او كه فرزند پنجم خانواده است بدون كمك و حمايت آنها با سرسختي و پشت كاري كه داشت خيلي زود موقيعت خود را در بازار كار تثبیت كرد. اهل عياشي نیست و همسرش مريم را نيز دوست دارد اما اولويت نخست اش كار است.
مريم دختر يكي يكدانه ي ناصر خان و مهین خانوم, فارغ التحصيل رشته روانشناسي است. بيست و هشت ساله, قد بلند و لاغر اندام. چشم هاي درشت و ميشي اش با گيسوان خرمايي رنگي اش تعادل درخور توجه اي ايجاد مي كند. او نيز مثل شوهرش اولويت نخست اش كار است اما علاقه خاصي به همسرش ندارد!
مهران هرگز اجازه كار كردنِ خارج از خانه را به مريم نمي دهد. دوست دارد همسرش يك كدبانوي تمام عيار باشد. پس براي رفاه و آسايش زندگي اش هيچ چيزي كم نمي گذارد. او دوست دارد وقتي كه به خانه اش باز مي گردد همه چيز در آرامش كامل باشد. اما مريم اصلا از اين وضع رضايت ندارد. براي او كه روحي جسور و شخصيتي ماجراجو دارد, زندگي كردن در نقش يك كدبانو ابدا دلخواه و دلپذير نیست. مريم به مهران و زندگي مشترك شان وفادار می باشد اما, خيلي وقت است كه ديگر عشقي براي ابراز ندارد, تنها عادت است و نجابت كه همچنان پيوند آنها را متصل نگه مي دارد.
مريم و مهران مثل همه ي زن و شوهرها بيشتر اوقات جَر و بحث دارند. حتي برخي از اوقات خشم آنها گريبان اسباب خانه را نيز مي گیرد و صداي شكستن اشياء در ميان فريادهاي آنها طنين انداز مي شود. اين وضع تقريبا تبديل به قسمتي از زندگي روزمره ي آنها شده و هيچ كس نيز از آن خبر دار نیست. اما يك روز همه چيز براي هميشه تغيير می کند.
***
پدر روي صندلي جلو سمت شاگرد نشسته است. دستگيره در را مي كشد تا از ماشين پياده شود. مريم بلافاصله با دست مانع رفتنش مي شود. پدرش كه اينك در را باز كرده و پاي راستش نيز خارج از ماشين روي زمين است بر مي گردد و به صورت سيلي خورده دختر دلبندش نگاه مي كند. مريم چشم در چشمش بي آنكه لب باز كند دل نگراني اش را به او منتقل مي كند. پدرش نيز با لبخندي جواب دختر دلبندش را مي دهد و از ماشين پياده مي شود. اما مريم كه همچنان مضطرب است. با چشمانش پدر را بدرقه مي كند. مریم به او قول داده است كه همانجا منتظر باشد و حالا نگران و بي قرار پشت در خانه اش به انتظار مي نشيند.
مریم با خودش فكر مي كند بهتر بود اين بار نیز همه چيز را پشت درهاي خانه اش نگه مي داشت. اما نه, او كه بي كس و كار نيست. مرد ها موجودات بي جنبه اي هستند. مجال بدهي نفس کشیدن هم می رود در رهن آنها. بس است. تا به كي قرار است زنها تو سري خور مردها باشند؟ يك عُمر است كه مرد سالاري دارد بيداد مي كند. بس است. ديگر وقت آن است جلوي اين مردها ايستاد و اجازه نداد هر کاری كه دلشان مي خواهند انجام بدهند. زن ها نیز حق و حقوقي دارند. ديگه تمام شد آن دوران كه زن را صدا می کردند ضعیفه. هر كسي بايد حد و حدود خودش را بداند.
مريم مدام دستانش را به هم مي ماليد و دائم به سمت در خانه اش نگاه مي كرد و در اين فكر بود كه بين پدرش و مهران چه مي گذرد؟ چرا اينقدر طول كشيده است؟
مريم به ساعتش نگاه مي كند يادش مي آيد روزي را كه به اتفاق مهران رفته بودند بازار بزرگ تهران. اين ساعت را هم همان روز, همانجا خريده بودند. در حقيقت اين اولين كادوي سالگرد ازدواجشان بود كه مهران براي مريم خريده بود. مريم كه از اين انتظار دیگر صبري برايش نمانده بود, مانند پرنده اي كه تازه در قفس افتاده باشد, بي قرار بود و مضطرب!
مريم حالا كمي از مُوضع چند دقيقه پيش خودش فاصله گرفته بود. چون به خاطر آورد مهران اين چند وقت حسابي اعصابش ريخته بود بهم به اين دليل كه بارش كه از ايتاليا به سمت ايران حمل شده و براي خريد تقریبا تمام سرمايه اش را نیز خرج كرده بود حالا به خاطر يكسري مسايل تشريفاتي و مقرراتي در گمرك خاك مي خورد. مريم زمانيكه به اين چيزها فكر مي كرد به اين نتيجه رسيد كه اكنون مهران در مقابل پدرش تحت چه فشاري مي تواند باشد, از شدت استرس بهش حالت تهوع دست داد!
مريم ديگر طاقت نداشت. دستگيره را گرفت و در ماشين را باز كرد و از آن پياده شد. با همان استرس و بي قراري كه داشت به سر حد جنون مي رسيد, با سرعتي كه تقريبا به دويدن شباهت داشت به سمت خانه اش رفت و به محض اينكه جلوي در رسيد, جرات نكرد دست در كيف اش كند و كليد را در آورد و در را باز كند.
محكم با دو دست شقيقه اش را گرفت و دندان درشت و سفيدش را با نهايت عصبانيت بهم فشرد. چيزي نمانده بود كه از شدت اضطراب و استرس فرياد بكشد كه در نهايت خودش را كنترل كرد.
مريم حالا مطمئن بود كه نبايد چيزي به خانواده اش مي گفت. چه فایده اي دارد؟ جز اينكه روي خانواده اش و مهران به یکدیگر باز و حرمت ها شكسته شود. خودش بايد اين موضوع را حل مي كرد و نه كس ديگري, حتي پدر عزيزتر از جانش. مريم از شدت فشاري كه بر اثر استرس و اضطراب بهش وارد شده بود صورت اش كبود شده بود, قلبش داشت از حركت مي ايستاد و دائم نگران بود چرا اينقدر طول كشيده است؟! مبادا اتفاق بدي افتاده باشد؟ یک وقت بلايي سر هم نیاورده باشند؟
مريم ديگر نمي توانست صبر كند. در واقع توان و قدرت صبر كردن را نیز نداشت. اضطراب, استرس, ترس و... همه باعث شده بودند كه دچار آشوب و تشويش عجيبي بشود. پس كليد را از كيف در آورد و در را باز كرد و وارد حياط خانه شد.
مريم كه به صورت عجيبي آرام آرام و با دقت و وسواس خاصي قدم بر مي داشت, يكجوري راه مي رفت كه انگار اولين بار است كه وارد اين مكان مي شود. مريم به وسط حياط خانه كه رسيد متوجه شد در ورودي سالن نيمه باز است. او از شدت اضطراب و استرس, بي قرار با صدايي لرزان شروع كرد به صدا كردن مردهاي زندگي اش و يكي در ميان پدر و شوهرش را صدا مي زد. به درِ ورودي سالن كه رسيد, بُغضي در گلو داشت که چيزي نمانده بود تا خفه اش كند. در را كامل باز كرد و ...
***
مريم باز هم مضطرب و بي قرار پشتِ در منتظر بود. اما اين بار تنها نبود, مادرش كنارش بود. اما اين در ديگر در خانه مريم و مهران نبود تا براي باز شدن, تنها لازم باشد دست در كيف كرد, كليد را در آورد و داخل قفل كرده و آنرا چرخاند تا در باز شود. اين در متفاوت بود, همه چيزش فرق داشت. براي مريم و مادرش دَرِ زندان مرز بين دنيا و برزخ است. مريم به ياد جمله ي افتاد که دقیق به خاطر نداشت کجا و از چه کسی شنیده است: زنداني مثل مُرده است. به همه چيز آگاه ولي دستش از همه چيز كوتاه است. حالا مريم و مادرش نيز انتظار مي كشيدند تا پا در اين برزخ بگذارند. برزخي كه قرار است خيلي زود براي آنها تبديل به خود جهنم بشود.
در غول پيكر و آهني زندان سنگين بود, درست مثل سايه اي كه مدتي مي شود كه بر زندگي آنها افتاده است. در با صداي اعصاب برهم زني باز مي شود. دختر و مادر وارد محوطه ي زندان مي شوند. مريم كه همچون دوران خوش كودكي دست در دست مادرش دارد در راهروي زندان كه از شدت تابش نور لامپ هاي مهتابي چشمان خيس آنها را مي زند, به سمت محوطه ی حياط پشتي زندان قدم بر مي دارند. همه چيز سنگين است. فضا, زمان, مكان, آدمها و خلاصه همه چيز سردي و سنگيني غير قابل توصيفي دارد.
در محوطه پشتي زندان رفته رفته همه جمع مي شوند. سربازها, قاضي پرونده, نماينده دادستان, دكتر پزشكي قانوني, راننده آمبولانس, روحاني زندان كه كنار رييس زندان ابستاده است, خانواده مقتول و قاتل و در نهایت مامور اجراي احكام. درِ انتهای حیاط باز مي شود و مردي كه دست بند و پا بندش باعث شده تا مانند آدم آهني حركت كند در محاصره چهار سرباز سرمه اي پوش وارد محوطه مي شود. همه چيز مثل يك خواب است. مثل يك كابوس وحشتناك. بختكي كه وجودش همه را اذيت مي كند و مجالي هم براي بيداري و رهايي از آن نيست.
***
مريم كه اختياري از خودش ندارد سر جايش ميخكوب شده و مات و مبهوت فقط به يك نقطه خيره مانده است. پدرش و مهران هر دو كف آشپزخانه افتاده اند. پدرش گيج و مَنگ مثل آدمي مست و لايعقل قدرت هيچ تكلمي ندارد. مهران که چشمانش به سقف خيره مانده, هر دو دستش را به موازات کارد آشپزخانه ای که در قفسه سینه اش نشسته, باز کرده است. مريم كه زانوهايش توان تحمل بار وزنش را ندارند به زمين مي افتد. نگاه پدرش با نگاه او افقي را مي ماند كه خورشيد روزهاي خوب, بي آنكه قرار به طلوع دوباره اي داشته باشد در آن براي هميشه در حال غروب کردن است.
***
نماينده ی دادستان حكم را قرائت مي كند كه چنين خلاصه مي شود: پدرِ مریم به جرم قتل عمد مهران همسرش در دادگاه جنايي به درخواست اولياي دَم به اشد مجازات يعني قصاص نفس محكوم شده است. حكم كه طی کلیه مراحل دادرسی علي الرغم تلاشهاي وكلاي مدافع تاييد شده است اكنون لازم الجراست.
مريم تا آخر عُمر هرگز خودش را نمي بخشيد كه باعث تحريك پدرش شده بود تا او آنروز نحس براي حفظ حرمت دخترِ دلبندش در حين جدال لفظي كه با مهران داشت و ناگهان تبديل به درگيري فيزيكي شده بود عنان اختیار از کف بدهد و ناگهان کارد آشپزخانه را در قفسه سینه ی داماد خودش فرو کند تا باعث شود او در دم جان بسپارد!
مريم حال كه شاهد برداشتن قدم هاي آخر پدرش به سمت چوبه دار است با حسرت در ذهنش چنين مرور مي كند: اي كاش آنروز قلم پاهايم مي شكست و هرگز به خانه پدرم نمي رفتم. اي كاش لال ميشدم و هرگز كلامي حرف نمي زدم. حاضرم تا آخر عمر بارها و بارها سيلي بخورم و غرورم لگدمال شود اما امروز و در اين لحظه كه تنها دو قدم مانده به صبح نه بيوه بشوم و نه يتيم...
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای پیام پاک باطن عزیز، سلام. کم‌تر از یک‌سال است که داستان می‌نویسید و از تعداد داستان‌هایی که به پایگاه ارسال کردید، عیان است نوشتن برای‌تان امری جدی است. امیدوارم در کنار این جدیت به آموختن تکنیک‌های داستان کوتاه هم بپردازید تا هر بار داستان‌بهتری از شما بخوانیم.
«دو قدم مانده به صبح» در ظاهر و با توجه به حجمش بنظر می‌رسد که داستان کوتاه باشد اما از قوانین داستان کوتاه تبعیت نمی‌کند. بیش‌تر شبیه خلاصه‌ی یک داستان بلند است. نمی‌گویم رمان چون حتی برای داستان بلند هم گره کم دارد. یادمان باشد داستان کوتاه مثل مغز کاهوست. جایی برای حاشیه و جزئیاتی که هیچ کمکی به پیش‌برد روایت و ساختن موقعیت و فضای داستان نمی‌کنند، نیست. راوی جایی از متن داستان را نگه می‌دارد و مریم و مهران را به خواننده معرفی می‌کند. از شما در مقام نویسنده‌ی این متن سوالی دارم: «آیا این معرفی کمکی به پیش‌برد روایت کرده؟» مریم و مهران هر که می‌خواهند باشند. گره این داستان قتلی است که اتفاق افتاده و اعدامی است که قرار است اتفاق بیفتد. این مصیبت می‌تواند در هر خانواده و با هر موقعیتی پیش بیاید. پس معرفی مریم و مهران به خواننده فقط داستان را ایستا کرده. شناساندن شخصیت‌ها و دادن این همه اطلاعات و جزئیات جایش در داستان کوتاه نیست. برای همین اسمش داستان کوتاه است. به قول تودورف داستان کوتاه مثل این است که دست کسی را بگیری و به بالای تپه ای ببری و از آن بالا دهکده‌ای را نشانش دهی. چقدر از آن دهکده و آدم‌هایش را می‌بیند؟ اما وقتی می‌خواهی رمان بنویسی باید دست او را بگیری و بگویی بیا با من برویم تا دهکده‌ای را که آن پایین است نشانت بدهم. بیا مدتی در آن‌جا زندگی کنیم.
متن از جای خوب و درگیر کننده‌ای شروع نشده. وقتی یک پاراگراف در مورد شهر تهران و خصوصیاتش می‌نویسید یعنی به تهران تشخص می‌دهید. این قرار را با خواننده می‌گذارید که مکان این داستان فقط می‌تواند تهران باشد. اما در ادامه تهران رها می‌شود. این داستان در هر شهر بزرگ و کوچکی و با هر مریم و مهرانی می‌تواند اتفاق بیفتد. داستان را از بزنگاه شروع کنید. نیمه شب است. مریم و مادرش در ماشین هستند و به سمت زندان می‌روند. آن‌چه پیش‌تر آمده فقط متن را دچار اطناب کرده.
برای رفتن به گذشته پل‌های بهانه دار بزنید. مریم یاد اتفاقاتی بیفتد که بعدتر بتواند خواننده را مجاب کند چرا مسائل زندگی‌اش را با پدرش در میان گذاشته و او را خشمگین و عصبانی سراغ مهران فرستاده. فلش‌بک‌هایی که نشان دهد مریم چاره ای جز مطرح کردن مشکلات با خانواده‌اش نداشته. یعنی مهران چاره‌ای برای او باقی نگذاشته. این رفت و برگشت‌های زمانی قرار است نشان دهد مریم به ستوه آمده و پدرش را وارد ماجراهای زندگی‌شان کرده. پدر آن‌قدر غضبناک بوده که با مهران درگیر شود. این‌که پدر مریم از کوره در برود و به دامادش حمله کند باید باورپذیر شود. او قصد کشتن مهران را نداشته. مثل همه‌ی اتفاقاتی از این دست که هیچ کدام از طرفین دعوا قصد کشتن طرف مقابل را ندارند ولی اتفاق در لحظه می‌افتد و دیگر کاری از دست کسی برنمی‌آید. تنه یا بخش میانی داستان باید به این مسئله بپردازد. هر آن‌چه این قسمت را دچار اطناب کرده بهتر است حذف شود.
پایان را با جملات اخلاقی و نصیحت و پند خراب نکنید. همین که پدر به سمت چوبه‌دار می‌رود کافی است. خانواده مقتول رضایت ندادند و پدر باید اعدام شود. پدر به سمت چوبه‌ی دار می‌رود. حسرت، ناامیدی، غم، درد، مرگ، همه چیز در این فضایی که ساختید به خواننده منتقل می‌شود. اجازه دهید این اتفاق در سکوت بیفتد. اجازه دهید خواننده از تصویری که در ذهنش شکل گرفته به مرگ پدر، ناامیدی مادر و مریم، غم و حسرت و خیلی چیزهایی که در این لحظه است برسد. این‌جا همان لحظه‌ای است که راوی باید سکوت کند تا خواننده از این سکوت به آن‌چه دغدغه‌ی نوشتن این داستان بوده، برسد.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت