گاهی آنچه همیشه پیش چشم است کمتر دیده می‌شود




عنوان داستان : سرخ سبز
نویسنده داستان : حسین خاموشی

ماش چشمی: یک بار هم که شده باید به اختیار خودمان حرکت کنیم. تو خسته کننده تر از بلغور کردن حرف های دیگران سراغ داری؟ اصلا بیا نمایشنامه ی خودمان را بازی کنیم، آنچه که در دل ما نوشته شده است؛ نه در کاغذ کارگردان.

لب فلفلی: بی پروا بودن مجازات دارد. کنف و کاموایی کجا شدند؟ ماش عزیزم بی جهت اسم آن صندوقچه را فراموشی نگذاشتند، هر کس به داخلش انداخته شود از یاد می رود.

ماش چشمی: فلفلی تو چرا این حرف ها رو می زنی؟ چه کسی باور می کند بخاطر پاره شدن پیراهن، یکی را از صحنه کنار بگذارند؟ یعنی هیچ کس پیدا نشد پیراهن کنفی را بدوزد؟ بشنو و باور نکن. این ها کار دست های پشت پرده است
بین خودمان بماند می دانی...

□□□

در همین هنگام پرده کنار می رود. فلفلی و ماش که با فاصله از هم، هر کدام گوشه ای از خیمه افتاده بودند، با نخ هایی که به دست ها و پاهایشان بسته شده بود سر پا می شوند. مرشد با تنبکی که در دست دارد شروع به نواختن موسیقی با ضرب خاصی می کند. عروسک گردان ها ماش و فلفلی را حرکت می دهند و به جایشان حرف می زنند
□□□

گوینده ی فلفلی: من چه شکلی ام؟

گوینده ی ماش: موهای بافته شده ی بلندی داری و لبی قرمز که قوسش به سمت بالاست.

گوینده ی فلفلی: از مادرم شنیدم که می گفت: شی ئی به نام آیینه است که هرکس در آن همزادی دارد و دقیقا شکل خود آدم است. در آیینه می شود چشم و لبت را ببینی بدون اینکه از کسی بپرسی.

گوینده ماش: این ها همه افسانه اند. اصلا همچنین وسیله ای هم که وجود داشته باشد وقتی با تو حرف نزند چه فایده ای دارد؟ همین خوب است که آدم به چشم های کسی که دوست دارد زل بزند و بپرسد: من چه شکلی ام؟

گوینده ی فلفلی: نه... من دوست ندارم با چشم های دیگری دیده شوم؛ می خواهم خودم با چشم های خودم قرمزی لبم را ببینم. راستی قرمز چه رنگی ست؟

گوینده ی ماش: قرمز رنگ فلفل است.

گوینده ی فلفلی: من تا حالا فلفل ندیدم. فقط یک رنگ را بلد هستم و آن رنگ سبز است.

گوینده ی ماش: سبز چه رنگی است؟

گوینده ی فلفلی: سبز رنگ ماش است. ببین من که می گویم آیینه خوب است اگر آیینه وجود داشت می توانستی رنگ چشم هایت را در آن ببینی.

گوینده ی ماش: من از آیینه می ترسم. می ترسم تعریف جدیدی از چشم های من داشته باشد که با تعریف دوست داشتنی تو فرق داشته باشد.

ماش: فلفلی فلفلی این ور،  من را ببین.

فلفلی: حواسم را پرت نکن. بگذار حرکات بدن و صورتم هماهنگ باشد. کافی ست در نمایش یک جا پایت بلغزد تا همه ی تماشاگران بزنند زیر خنده.

ماش: بخندند... مگر چی می شود؟

فلفلی: بله درست است. خنده باید جز اصلی اجرای کمدی باشد. ولی حواست کجاست؟ ما وسط یک نمایش رمانتیک هستیم خنده در اینجا یعنی فاجعه.

ماش: فلفلی چشمانت را باز کن. تا کی می خواهی خودت را گول بزنی؟ من و تو به دنیا آمدیم؛ اما در دنیایی بی اختیار. یکی دیگر جای ما حرف می زند، جای ما فکر می کند،جای ما عمل می کند.
من می خواهم در زندگی، نقش خودم را بازی کنم. خسته شدم از این نقش تکراری.

فلفلی: کاش آدمک بودیم. آن وقت اختیار این را داشتیم که نقش خودمان را بازی کنیم.

ماش: آدم ها هم عروسک هایی هستند که بازیچه ی دست تعداد محدودی عروسک گردان هستند.

فلفلی: ماش، ماش! باید بروی و روی صندلی ات بشینی. کجا می روی؟

ماش: چراااا؟

فلفلی: چون نمایش نامه ی من و تو از قبل نوشته شده. الان با تصمیم عروسک گردان پشت صحنه باید بروی روی آن صندلی بنشینی و دیالوگت را بگویی.

ماش: ولی من دوست دارم دیالوگ خودم را بگویم.
 
□□□

ماش رویش را از فلفلی بر می گرداند. می رود روی صندلی می نشنید.

گوینده ی فلفلی: آینه ها دروغ نمی گویند؛ ولی آدم ها می گویند.

گوینده ی ماش: باشد حق با شما. بگو ببینم آیینه اسم تو را می داند؟ می داند که اسم تو را به خاطر قوس همیشگی لبت "لبخند" گداشتند؟

گوینده ی فلفلی: کاری ندارد... به او می گویم لبخند هستم. آیینه تنها جایی که آدم نقش خودش را دارد.

□□□

در اینجا ماش باید همچنان روی صندلی بنشیند و به گفتگو با فلفلی ادامه دهد؛ اما او بی توجه به نمایشنامه از جایش بر می خیزد و قصد دارد نزدیک فلفلی شود.

□□□

فلفلی: ماش...ماش کجا می آیی؟ باز یادت رفت که باید نقش ماش را بازی کنی نه نقش خودت را؟!

ماش: من می گویم از این نقش خسته شدم. با این نقش به آرزوهایم نمی رسم. اصلا تو می دانی من دوتا آرزو دارم؟

فلفلی: نه نمی دانستم.

ماش: فلفلی بیا نقش خودمان را بازی کنیم. نقشی که در پایان نمایش، به آرزوهایمان برسیم.

فلفلی: ولی می ترسم پایان این نقش به صندوقچه ی فراموشی منتهی شود. درست مثل سرنوشت کنف و کاموایی.

ماش: چندبار بگویم کنف را پاره شدن لباسش از کار برکنار نکرد. پشت صحنه دنبال بهانه بودند. فلفلی بین خودمان بماند. تیم تدارکات دوتا عروسک کارخانه ای استخدام کردند تا جایگزین کنف دست دوز بکنند. کنف کهنه شده بود، تکراری شده بود، باید می رفت کنار.

فلفلی: همه ی ما برکنار می شویم. ولی چه بهتر که مسئولیت مان را به درستی انحام بدهیم تا سر از جهنم صندوق در نیاوریم.

ماش: بهشت و جهنم دروغی بیش نیست تا با وعده ی آن، نقش مان را بدزدند و ما را با نقش خودشان بازی دهند. آخر قصه ی همه ما همان صندوق است و فرقی ندارد که تو خوب بودی یا بد.

فلفلی: مااااش. دیگر جلوتر نیا.

□□□

نخ هایی که به چوب مثبت شکل دست عروسک گردان متصل هستند، تا آخر کش می آیند و ماش همچنان با تمام قدرت به سمت جلو حرکت می کند. از طرفی عروسک گردان سعی می کند ماش را سر جایش بنشاند.

□□□

ماش: از نظر من صندوق هم بهشت است هم جهنم. اگر قبل از رفتن به آن، به آرزوهایت رسیده باشی، می شود بهشت؛ ولی اگر داخل صندوق رفتی و از آرزوهات تنها حسرتش را به همراه داشتی، صندوق برایت جهنم می شود و هیچ کس از تو یادی نمی کند.

□□□

فلفلی که می بیند ماش همچنان مُصّر هست تا به راهش ادامه بدهد، بی هوا به سمتش می دود تا بلکه او بایستد.
در همین حین به خاطر عمل ناگهانی فلفلی، چوب خیمه شب بازی عروسک گردان از دستش رها می شود و به صورت ماش اصابت می کند. ماش به عقب پرت می شود و روی زمین می افتد. عروسک گردانها خشکشان می زنند. تماشاگران عده ای سرپا می شوند تا ببینند در خیمه چه خبر است و بقیه گردن هایشان را با کنجکاوی این طرف و آن طرف می چرخانند. مرشد از تنبک زدن دست می کشد، بلند می شود پرده ی خیمه را می کشد و رو به تماشاگران بعد از عدرخواهی می گوید: اجرای زنده این مشکلات را دارد عروسک هایمان فرسوده شدند و... صدای جر و بحث دو عروسک گردان بلند بلند از پشت پرده شنیده می شود. داخل خیمه، فلفلی زیر بغل ماش را می گیرد سرش را روی پای خود می گذارد و می گوید:
□□□

فلفلی: ماش نداشتن چشم چه شکلی است؟ تا حالا گریه نکردم. الان احساس می کنم گریه ام کرفته؛ ولی نمی دانم چرا چشمانم خیس نمی شوند.

ماش: چرا همه جا تاریک است، به همین زودی ما را به صندوقچه منتقل کردند؟

فلفلی: تقصیر من است. ماش تو داخل صندوق نیستی، چشمهایت را از دست داده ای. چوب درست به چشمهایت خورده. مرا ببخش تقصیر من است. تقصیر من است... ماش نداشتن چشم چه شکلی است، درد دارد؟

ماش: نمی دانم. ولی به گمانم مانند نداشتن لب است. درد دارد... بلی درد دارد کا دیگر نتوانی رنگ ها را ببینی. فلفلی الان یک را رنگ دیگر را هم یاد کرفتم؛ رنگ سیاه.

فلفلی:  سیاه چه رنگی است؟

ماش: سیاه رنگ موهای توست. فلفلی؛ اعتراف می کنم الان که در یک قدمی صندوقچه ام، ترسیدم. از طرفی خوشحالم که به یکی از آرزوهایم رسیدم.

فلفلی: نمی دانستم که خودت باشی و بخواهی نقش خودت را بازی کنی اینقدر تاوان دارد. تقصیر من است. نابینایی تو تقصیر من است.

ماش: گریه نکن... می گویم من به یکی از آرزوهایم رسیدم. فقط الان یک آرزو به آرزوهایم اضافه شد. سخت است تنها در صندوقچه سر کردن...آرزویم این است کاش در آنجا هم تو کنار من باشی.

فلفلی: من هستم همیشه کنارت می مانم. من چشم های تو می شوم نه آیینه ات می شوم؛ یک آیینه سخن گو. ماش نگران نباش... به آرزوهایت فکر کن...گفتی آرزویت چی بود؟

ماش: نگران نیستم... این سرنوشت را خودم انتخاب کردم، خوشحال هم هستم. ولی کاش با چشم های خودم می دیدم سر روی زانوی تو گذاشتن چه شکلی ست؟ آرزویم این بود سرم را بگذارم روی پایت.

□□□

در این حین، بیت سر و صداهای پشت صحنه، صحبت هایی راجع تعویض و جایگزینی ماش به گوش فلفلی می رسد. فلفلی با خودش فکر می کند چه بی رحمانه... به همین زودی می خواهند ماش را در آن صندوق لعنتی بگدارند. صندوقی که سالهاست در گوشه ی سالن تئاتر افتاده و پر از عروسک های از یاد رفته است. برای اینکه ماش در صندوقچه تنها نماند، فلفلی چاره ای به ذهنش می رسید و سریع دست به کار می شود. تماشاگران رفته رفته در حال ترک سالن هستند که عروسک گردان ها از پشت سر خود را داخل خیمه می کنتد تا وضعیت دوتا عروسک را بسنجند.

عروسک گردان اول: اتفاق امروز کم سابقه بود. به گمانم یکی از نخ ها شل شده بود که آن طور تعادل عروسک را به هم زد.

عروسک گردان دوم: بله درست است. ولی باید عادت کنی که بعد از مدت ها کار، عروسک ها دچار پارگی و فرسودگی بشوند و بازنشست شوند.

عروسک گردان اول: گویا همین طور است. ولی حیف این دو عروسک بود. فلفلی و ماش در دل خیلی از تماشاگران جا باز کرده بودند و طرفداران زیادی داشتند.

عروسک گردان دوم: باید ببینیم تا چه حد عروسک ها آسیب دیدند.

عروسک گردان اول: خدای من...! ببین چشم های ماش کنده شده و صورتش ریش شده شده. به گمانم نشود کاری برایش کرد...

عروسک گردان دوم: آه حیف...فلفلی را برگردان ببینیم...خداکند او دیگر صدمه ای ندیده باشد، تا با عروسک دیگری ایفای نقش کند.

عروسک گردان اول: ای وای! بیا ببین چه شده!

عروسک گردان دوم: صبر کن ببینم...خدایا...آه...چقدر حیف شد...تمام زیبایی فلفلی به لبخند لبش بود؛ حیف شد. حالا که قوس فلفل لبش، پایین افتاده، دور از انتظار نیست که در نمایش بعدی، لبش از جا کنده شود...متاسفانه باید به صندوق منتقل شان کنیم.

عروسک گردان اول: بله متاسفانه... می گویم چقدر پاقدم این دو عروسک کارخانه ای جدید نحس بود


بعد از گفتگو و تصمیم گیری تیم نمایش، فلفلی و ماش بازنشسته می شوند و داخل صندوق انداحته می شوند.

□□□
در داخل صندوق:

فلفلی: ماش؛ ما الان داخل صندوق هستیم.

ماش: صندوق چه شکلی است فلفلی؟

فلفلی: سیاه است مثل موهای من. به گمانم حق با تو باشد. بهشت و جهنم جدا از هم نیستند هر دو یکی اند. فقط بستگی به دید تو یا همان آرزویت دارد. ماش؛ اگر بعدها از صندوق خارج شویم تنها آرزویم تا ابد کنار تو بودن است. تو چطور ماش؟ چرا آرزوی دومت را برای من نگفتی؟

ماش: من از مدتها قبل که نمایشنامه ی آیینه را برای اولین بار بازی کردیم، متوجه شدم که تو به آیینه علاقه مند شدی. همان جا آرزو کردم اگر روزی گذرم به تعمیرات و پینه دوزی افتاد، هر طور که شده از دوزنده بخواهم  به جای چشم های ماشی ام دوتا آیینه کوچک بگذارد تا تو لبت را در آن ببینی.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای حسین خاموشی سلام

«سرخ سبز» بیشتر نمایشنامه است تا داستان. در داستان خط روایتی داریم و شخصیت‌ها در بطن اثر خودشان را نشان می‌دهند و شناخته می‌شوند و در دل ماجراها و فضاسازی‌ها و ... در تار و پود عناصر داستانی تنیده می‌شوند اما جدا کردن شخصیت‌ها به این شیوه و نوشتن گفتگوها بعد از دو نقطه و جدا کردن صحنه‌ها به شیوه پرده‌های نمایش، ویژه نمایشنامه‌نویسی است؛ البته نکاتی هست که توجه به آن‌ها می‌تواند برای به دست آمدن نتیجه‌ی مطلوب راهگشا باشد. یکی از آن نکات انتخاب سوژه‌های ناب است. تا آنجا که ممکن است برای انتخاب سوژه های مناسب تلاش کنید. گاهی آنچه همیشه پیش چشم است کمتر دیده می‌شود بنابراین شاید بتوان در دل اتفاق‌های روزمره، لحظه‌ها و حقایق قابل توجهی یافت که قابلیت طرح داشته باشند. گفتگوی میان دو عروسک ماش و عدس آنچنان تازه نیست بخصوص برای طرح اندیشه‌های فلسفی یا هر بحث دیگر انتخاب مناسبی به نظر نمی رسد. برای زنده نگهداشتن نمایش صندوقی یا ادای دین به آن یا هر درونمایه دیگری، می شود از ساختاری تازه تر و پرکشش‌تر از این استفاده کرد. قطعا خوب می دانید این نوع مناظره ها در ادبیات منظوم ما سابقه دارند به ویژه در مناظره های پروین اعتصامی انواع آن ها به وفور دیده می شود حتی مناظره میان ماش و عدس؛ پس طرح دوباره‌اش ممکن است اثر شما را به دام کلیشه ها گرفتار کند مگر آنکه کاملا خلاقانه و با فرم و محتوایی جدید ارائه شود. دیگر اینکه پیش از اینکه بنویسید تکلیف آنچه قرار است گفته شود با خودتان و با اثرتان روشن کنید. ببینید چه حرفی چه انگیزه‌ای شما را ناچار به روایت کرده است آن وقت همان انگیزه اصلی را پررنگ‌تر کنید. به عنوان مثال اگر در این اثر فراموشی نمایش‌های آیینی ایرانی و هنرمندان این نمایش‌ها و لزوم توجه بیشتر به آن‌ها مورد نظر است، می‌توانید تمام قصه را برای رسیدن به آن طراحی کنید و اجزا را جوری بچینید که همان نقطه مورد نظر که در ذهن شماست برجسته‌تر و روشن‌تر دیده شود؛ اگر هم انگیزه روایت چیز دیگری است روی همان متمرکز شوید. نگذارید متن دچار عدم انسجام و پراکندگی شود. ظرافت‌های هنرمندانه‌ای که اثر را ارزشمند، جذاب و ماندگار می‌کنند با مطالعه، تلاش و تمرین پیگیرانه به دست می آیند. قوی ترین پشتوانه ای که جنس آثارتان را تغییر می‌دهد اندیشه شماست. عجیب نیست که در تاریخ نمایشنامه نویسی هم تنها تعدادی از آثار به معنای واقعی کلمه درخشان و ماندگار شده‌اند. از پیشینه مطالعاتی شما بی‌خبرم اما اگر به نمایشنامه‌ها علاقمند هستید آثار برجسته را در فهرست مطالعاتتان قرار دهید. آثاری که خواندن آن‌ها به همه داستان‌نویس‌های جوان پیشنهاد می‌شود. شناخت و مطالعه نمایشنامه‌های قوی در شناخت گستره شخصیت‌پردازی و به‌ویژه آنچه تغییر و تحول در بستر حوادث داستان می نامیم، بسیار آموزنده است. چنانچه نیاز به فهرستی در این زمینه داشته باشید تعدادی از آنها را به شما معرفی خواهیم کرد. بسیار امیدوارم در نوشتن آثار داستانی یا هر اثر ادبی دیگر موفق باشید. پایگاه نقد داستان همیشه منتظر آثار شماست.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
آناهیتا آروان » شنبه 01 اردیبهشت 1397
منتقد داستان
آقای خاموشی سلام.منظور نیفتادن به دام هر نوع کلیشه است بنابراین انتخاب نام شخصیت ها و حتی عنوان اثر از این قاعده مستثنی نیستند. این دو عروسک می توانستند اسامی بسیار خلاقانه تری داشته باشند.اگر به طور جدی نمایشنامه نویسی را دنبال می کنید، پیشنهاد می کنم عمده آثار نمایشنامه نویسان نام آشنا و حتی شناخته نشده را بخوانیدوگرنه، دست کم شناخته شده ترین آثار مطرح مثلا «پدر» استریندبرگ، «خسیس»مولیر،«مرگ دستفروش»میلر، «خانه عروسک» ایبسن، آثار رادی، «کرگدن»یونسکو،«دستهای آلوده»سارترو...
حسین خاموشی » پنجشنبه 30 فروردین 1397
مچکرم از نقد و نظر شما. نمایشنامه های خرس های پاندا و پادشاه یک چشم و آثار تنسی ویلیامز و اریک امانوئل اشمیت رو خوندم. غیر اینها اگر پیشنهادی دارید ممنون میشم. در ضمن ماش و عدسی توی نمایشنامه ی من درکار نبود! فقط اسم دوتا عروسک بود. اونم یکی چون به جای چشم از ماش استفاده شده بود اسمش بود چشم ماشی و دیگری به جای لب فلفل داشت که شد لب فلفلی. عدسی در کار نیست...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت