داستان یعنی عبور از طبق معمول ها




عنوان داستان : مهران
نویسنده داستان : میثم رشیدی مهرآبادی


چقدر حال می کردم. روزهایی که به هوایش در خانه می ماندم، انگار انرژی بیشتری داشتم. از کله سحر مدام با هم ور می رفتیم. او چیزهایی می خواست و من هم مجبور بودم به انجامش. یک اجبار شیرین. وقتی می خواست بخوابد، کسی جلودارش نبود. خودش را به در و دیوار می زد تا بخوابانمش. وقتی هم دلش بازی می خواست، ول کن نبود. اگر دوربین مخفی می‌گذاشتند گوشه اتاق خواب، دل هر بیننده ای برایم می سوخت اما واقعیتش خیلی حال می کردم. روی پایم می خواباندمش و آنقدر تکان می دادم تا راضی بشود، اما بعضی وقت ها فقط آغوشم را می خواست. سرش را کنار سینه هایم می گذاشت و چشم هایش را می بست.
بیشتر وقت ها می خواست بخورد. هم بازی کند، هم بخورد؛ و این کار را سخت می کرد. باید دل می دادم به دلش. قدری می خورد و می رفت سراغ بازی اش و چند دقیقه بعد دوباره دهانش را باز می کرد. داستانی داشت برای خودش این موجود. نرم و نازک، هر کاری می خواست می کرد و هر طوری می خواست رفتار می کرد و من هم راضی بودم به راحتی اش.

***

روزهای خوب لزوما آن هایی نبودند که مهران، صورتش را صفایی می داد، با قطرات ریزی که از دوش آب گرم می ریخت، استخوانی سبک می کرد، صبحانه کاملی می خورد و سرخوشانه کیفش را روی دوشش می انداخت تا راهی محل کارش شود. برخی روزها احساس می کرد نیاز دارد پسر خردسالش را به مهدکودک نفرستد و خودش تا آمدن مادر در کنارش بماند. روزهایی که با مسعود تا ظهر سر و کله می زد، انرژی بیشتری داشت. دیرتر به سر کار می رسید اما چشمهایش برق می زدند. تا دیر وقت بی وقفه کار می کرد. وقتی آخرین نفری بودکه نگهبان، کرکره ها را برای رفتنش بالا می زد، دیگر نه اتوبوسی در کار بود و نه مترویی؛ مسافتی را پیاده می رفت تا به خیابان اصلی برسد و بقیه اش را سوار مسافربرهای شخصی می شد. جز چند پاکبان شهرداری، پلیس هایی که گاهی حال می کردند سر چهارراه ها بایستند و نگهبان های مجتمع تجاری بزرگ کنار خانه‌شان، کس دیگری را نمی دید اما قدم هایش شل و وارفته نبود. حتی قامتش هم مثل کسانی نبود که از صبح تا ظهر بچه داری کرده اند و بعدش هم رفته اند تا بوق سگ، سر کار تا پشت مانیتور و کیبورد، مدام صفحه های اینترتنتی را بالا و پایین کنند. انگار داشت به یک مهمانی دل انگیز می رفت. همیشه عقیده داشت مردی خوشبخت است که وقتی می خواهد به خانه اش برود؛ قدمهایش محکم تر و تندتر باشد.
همسرش هم معمولا نوع شام را لو نمی داد تا شوهرش را غافلگیر کند. مهران شکمو نبود اما دستپخت زنش را – که خیلی تازه‌کار بود و هنوز دستور پخت خیلی از غذاها را از روی دفترچه یادداشت مخصوصش می خواند – به هر چیزی ترجیح می‌داد. حتی روزهای تعطیلی که تا نزدیک ظهر می خوابید یا بی سر و صدا، پای لپ تاپش می نشست و یک فیلم خارجی را با زیرنویس های خوب و صحنه های دیدنی اش می دید هم لزوما روز خوبی نبود. برای مهران همه روزها خوب شده بود. گاهی کنار «گلی» می‌نشست و خاطرت گذشته اش را مرور می کرد. حتی اگر حرفی بین‌شان رد و بدل نمی شد، همان نگاه های عمیق، یک دنیا حرف داشت. گاهی وقتی توی خانه راه می رفتند و تن‌شان به تنه هم می خورد، انگار سیگنال‌هایی رد و بدل می شد. اصلا مهران عقیده داشت خانه شان باید کوچک باشد که گاهی تنشان به هم بخورد. بفهمند که کنار هم زندگی می کنند. همدیگر را حس کنند. برای روابط شان از هر نوعی، دنبال دلیل و موقعیت نبودند. لازم نبود حتما در اتاق خوابشان تنها بشوند. گاهی وسط هال یا پذیرایی هم آغوششان را برای هم باز می کردند. از آن زن و شوهرهایی نبودند که برای روابطشان همیشه دنبال ترتیب و آداب بودند. هر کاری دلشان می خواست می کردند. لازم نبود چیزی تحریکشان کند. گاهی فقط خاطرات گذشته و سختی‌هایی که کشیده بودند، حس شان را برمی انگیخت. هر چه پرده بود کنار می زدند و در دریای یکدیگر، آنقدر شنا می کردند تا غرق شوند.
شب های آرام هم آن شب هایی نبود که تا دیروقت می نشست روبروی صفحه تلویزیون یا کتابی برمی‌داشت برای خواندن. گاهی شب های آرام، شبی بود که روی کاناپه و در فکر روزهای پیچیده ای که پشت سر گذاشته بود به خواب می رفت و صبح که پا می شد، می فهمید که «گلی» دلش نیامده بیدارش کند تا روی تخت خوابش، روشنی صبح را ببیند. مدت ها بود شب‌های مهران، آرام شده بودند. هر اتفاقی با نوازش گلی به آرامش می رسید؛ چه نوازش با آن انگشتهای نه چندان کشیده و معمولی و چه نوازش با چند کلام دوستانه و گرم؛ وقتی زیر لب می گفت: «گور بابای همه. خودمان را عشق است...» بی مسئولیت نبود اما گاهی آغوش آرامِش را از هر چیزی بیشتر دوست داشت و ناگهان می زد زیر همه چیزهایی که می خواستند آرامشش را بگیرند.

نه اینکه هیچ حرف و حدیثی بینشان نباشد. گاهی یک موضوع پیش پا افتاده هم می توانست اخمشان را در هم ببرد. گاهی حتی با صدای آرام، داد هم می زندند. یعنی به جای جملات کوتاه و دلنشین، فعل‌هایشان را کتابی و کامل ادا می کردند و اگر چه فریادی در کار نبود اما به خوبی می شد فهمید که اوضاعشان خراب شده است. آخرین بار همین چند ماه پیش بود که مهران تصمیم گرفت با اتومبیل، چند نفر از دوستانش را تا مرز «مهران» همراهی کند. اوضاعش طوری نبود که بتواند در پیاده روی اربعین شرکت کند اما در دلش نذر کرده بود که چند نفر را تا مرز ببرد و سهمش را ادا کند.

راستش از شهر مهران خوشم می آید. آخرین باری که بدون تشریفات قانونی توانستم از مرزش رد بشوم، چند روزی را در یک پاساژ نیمه ساخته گذراندم. مرز بسته بود و خیلی ها در کوچه ها و خیابان ها بلا تکلیف مانده بودند. کارهای «تهران» مانده بود و هوای «مهران» رهایم نمی کرد. چیزی در دلم می گفت که مرز باز می شود اما هیچ نشانه ای در کار نبود. شب آخر که حمام‌لازم شدم، بیشتر از هر وقت دیگر احساس تنهایی کردم. گرمابه قدیمی شهر در دست ارتشی ها بود و باید کوچه های نیمه تاریک را با خوف مواجهه با سگ هایی که پرسه می زدند، گز می کردم تا به آنجا برسم. سرباز خسته از پست شبانه دلش برایم سوخت و به شرط اینکه مثل دوره های پیشرفته نظامی، کارم را در 3 دقیقه جمع و جور کنم، یک دوش با آب نه چندان گرم در اختیارم گذاشت. دوباره احساس زندگی به رگ هایم افتاد. وقتی خودم را تند تند خشک می کردم تا نمازم قضا نشود، انگار چند سال بزرگتر شده بودم. همین حس بزرگ شدن بود که «مهران» را در چشمم عزیز کرد و آنقدر ماندم تا مرز باز شد. نه در پاسگاه مرزبانی خودمان و نه در سمت عراق که سربازان آمریکایی کارهایش را انجام می دادند، هیچ کس به من نگفت خرت به چند من! رفتم؛ چرخی زدم؛ زیارت کردم؛ برگشتم و باز هم کسی به من آن جمله دلنشین را نگفت... چند بار دیگر هم به بهانه‌های مختلف، راهم به مهران افتاد. فکر کنم ماموریت های کاری بود. راستش درست یادم نمی آید. خلاصه اینکه از مهران خوشم می آید؛ نه به خاطر اینکه همنام من است. به خاطر خودش و به خاطر طبیعت جالبی که دارد. از کوه های نه چندان بلند می گذری و به یک دشت صاف می رسی و نقطه اتصال این دو، با رودخانه های فصلی اش، حس خوبی به آدم می دهد.

در دلش نذر کرده بود که چند نفر را تا مرز ببرد و سهمش را ادا کند. یکی از خانم‌های همکارش هم گفته بود که با آن ها همراه می شود. گلی، قضیه را از پیامک های رد و بدل شده مهران و دوستانش فهمید. دوست نداشت شوهرش، خانمی را روی صندلی جلوی اتومبیل که مخصوص او بود بنشاند. احتمال هم می داد که در این چندصد کیلومتر، حرف های خاصی رد و بدل بشود و دوستی هایی شکل بگیرد که برای او خطرآفرین باشد. با صدای آرام، غوغایی به پا کرد. مهران از چهره برافروخته گلی فهمید که اتفاقی افتاده. آنقدر اصرار کرد تا گلی علت ناراحتی اش را توضیح داد.

گلی می گفت: آخر این چه زنی است که با شما مردها می خواهد بیاید مهران و برود زیارت؟ معلوم است کارش خراب است که حاضر می شود با چند مرد غریبه همسفر بشود!
- پدرش زودتر رفته و آنجا منتظرش است. من شناخت درستی از او ندارم اما فکر نمی کنم خانم بدی باشد. به هر حال زائر است. آنجا هم می رود پیش پدرش. به ما اطمینان کرده که این راه طولانی را همراهمان بیاید.
- غلط کرده اطمینان کرده! همین الان زنگ می زنی و می گویی که سفرت کنسل شده؛ و الا...
- و الا چی؟
- حتما باید وسائلم را جمع کنم و بروم خانه پدرم تا حساب کار بیاید دستت؟ زود باش. همین الان. آن تلفن را بردار و زنگ بزن.
تعجب و نگرانی از چشم های مهران می بارید. آخر چه دلیلی داشت گلی از این همسفری با چند همکار بترسد؟ قرار حرکت را برای صبح زود فردا گذاشته بود و کنسل‌کردنش را انسانی نمی دانست. گلی اصرار داشت که اگر پافشاری کند، کل سفرش را کنسل می کند. آخر آن دوستانش چه گناهی کرده بودند؟ فکرهایش را جمع و جور کرد و چون طاقت ناراحتی گلی را نداشت، دست به تلفن شد. آن خانم شماره رُندی داشت. عددها را با تردید اما سریع شماره گیری کرد و با صدایی که از خجالت می‌لرزید به او گفت که سفر فردا کنسل شده و متاسفانه نمی تواند در خدمتش باشد.
حالا همین حفظ بودن شماره همکارش شر شد. گلی اصرار داشت که حتما ارتباطشان با هم قوی و طولانی بوده که شماره اش را از حفظ است. تا مهران دستش را بر روی قرآنی که در کتابخانه بود نگذاشت و قسم نخورد؛ اشک های گلی تمام نشد.
تا صبح یک لحظه هم چشم‌های مهران روی هم نرفت. نمی دانست با این خستگی، چطور می خواهد 761 کیلومتر رانندگی کند. هنوز آفتاب نزده بود که همکارانش، یکی یکی در میدان انقلاب، سوار ماشین شدند.
گاهی یک موضوع پیش پا افتاده هم می توانست اخمشان را در هم ببرد. گاهی حتی با صدای آرام، داد هم می زندند؛ اما رفاقت مهران و گلی بیشتر از این بود که این اتفاقها، دلشان را به زندگی سرد کند. مهران با ناراحتی پشت فرمان نشست و بی درنگ از «مهران» برگشت و وقتی به بن بست آینه رسید، در ساختمان شماره59، یک آغوش گرم، همه چیز را به حال 36 ساعت قبل برگرداند.
نقد این داستان از : حبیب یوسف‌زاده
با سلام و احترام خدمت نویسنده محترم. احترام به خاطر اینکه همت کرده، دست به قلم برده و جهانی خلق کرده است. باید عرض کنم هسته مرکزی داستان، ماجرای خانم زائری است که قرار است در سفر کربلا همراه مهران باشد و بدگمانی همسر مهران. بنابر این منطق داستان پردازی ایجاب می کند که کنش و واکنشهای داستان حول همین محور شکل گیرد و در پایان نوعی گره گشایی صورت گیرد و درونمایه داستان منعقد گردد. اما در این داستان با روایتی نزدیک به گزارش مطبوعاتی مواجه هستیم. مقدمه ای نسبتا طولانی در وصف دلدادگی مهران و همسرش آمده و بعد ناگهان بدگمانی او نسبت به شوهرش را شاهد هستیم و این البته طبیعی نیست. شاید بهتر بود رفتار پیچیده زنی را می دیدیم که با وجود اطمینان به همسرش، شک و تردید به جانش افتاده و با توسل به مکر زنانه می خواهد مهران را از سفر منصرف کند. به نظرم برای پرداخت طبیعی‌تر داستان نویسنده محترم می تواند روی احساسات دو گانه زن بیشتر تمرکز کند و ضمن عمق بخشیدن به شخصیت او و مهران، هم ذات پنداری بیشتر برای مخاطب ایجاد کند.
به نویسنده محترم توصیه می کنم روی طرح داستان بیشتر تامل بفرمایند. مثلا همسر مهران بخواهد خودش او را همراهی کند و در کربلا با همان زن زائر برخورد کند و آنجا متوجه مقام ممتاز آن زائر بشود و شرمسار شود و... (البته این، فقط یک پیشنهاد است)
همچنین داستان نیازی به ایجاد چرخش های متعدد در زاویه دید ندارد و کلاً می تواند از زبان همسر مهران روایت شود. خلاصه اینکه با پیرایش مقدمه و شاخ و برگ دادن بیشتر به ماجرای محوری داستان، این اثر می تواند از کشش و جذابیت بیشتری برخوردار گردد.
در پناه حق

منتقد : حبیب یوسف‌زاده




دیدگاه ها - ۱
میثم رشیدی مهرآبادی » 6 روز پیش
با تشکر از جناب حبیب یوسف زاده

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.