توهم و خیال هم به منطق داستانی احتیاج دارد




عنوان داستان : مهم نیست
نویسنده داستان : سونیا محمدی

مرضیه داشت یک ریز صحبت می کرد، از دختر خاله پریایش که خیلی جلف است و بلد نیست کجا چی را بپوشد و کی چه کاری را بکند، به نظر محیا هم زشت بود که دختر خاله ی مرضیه با تاپ و شلوارک برای شوهر مرضیه چایی تعارف کند، پریسا هم مثل من حوصله اش سر رفته بود، سرش توی گوشی بود و هر چند دقیقه یکبار اصواتی مثل اهم،خوب، آهان، از لای لبهای تقریباً بسته اش بیرون می داد، از یکجا نشستن خسته شده بودم، یک عالمه انرژی توی عضله هایم بود، میخواستم بدوم، اگر مرضیه ناراحت نمی شد همان لحظه از جام بلند می شدم و می‌رفتم لباس هایم را می پوشیدم و تا خانه خودمان، همه ی تقریباً ۲۵ کیلومتر را می‌ دویدم، این دورهمی های دوستانه ی گاه و بی گاه سالها بود که برایمان عادت شده بود، تقریبا هیچ لذت و تنوعی درش نبود، ولی هیچ یک از ما، نه من، نه مرضیه، نه محیا و نه حتی پریسا دوست نداشتیم بیخیالش شویم، فقط و فقط چون عادت شده بود، سرم درد میکرد، از محیا خواستم یک قرص مسکن به من بدهد، ذهنم خسته بود ولی این انرژی و خواهش بدنم برای دویدن، کاری کردن، ننشستن،... اینها از کجا می آمدند؟! مرضیه داشت از پریسا می‌پرسید، مسخره نیست که دختر خاله اش برای خوش امدگویی صورت شوهرش را می‌بوسد؟!، به شهاب فکر کردم، الان کجاست؟ داشتم دنبال گوشی توی کیفم میگشتم که یکهو انگار افتاده باشم توی یک سیاهچال، چرا چیزی از آمدن به اینجا یادم نیست، اصلاً کی؟ ساعت چند؟ چند دقیقه پیش؟ با چی؟ باکی آمدم؟ هیچ چیز یادم نمی‌آمد، تنها چیزی که یادم هست، این است که با شهاب و دو تا از دوستانش، ناصر و پیروز و زنهایشان نرگس و مونا، توی بالکن خانه ما نشسته بودیم، من رفتم چایی بیاورم، وقتی برگشتم ناصر یک سیگار دست پیچ دستش بود، شهاب گفت میخوای امتحان کنی؟! گفتم فرقی هم می‌کند؟ شهاب گفت بخوای امتحان کنی یا نه؟ گفتم حالم! بقیه این خاطره وصل می‌شد به یک حباب، به یک خلاء و بعد خانه محیا و حرفهای مرضیه در مورد دختر خاله اش پریا که خیلی جلف است. انگار کاستی باشد از لینکین پارک و مادرت بردارد بذارد توی ضبط صوت، یک لحظه صبر کند، سکوت و بعد رویش حمیرا ضبط کند. داشتم دیوانه می شدم، زور زدم، شدید، که یادم بیاید قبل از این سیاهی را، محیا پرسید چایی میخورم؟
***
چایی رو گذاشتم روی میز و نگاه کردم به دست ناصر، دوباره پرسیدم فرقی میکند؟! حالم فرقی می کند؟!
دوباره حباب دوباره خلاء
‏ ***
مرضیه داشت می گفت شوهرش هم بدش نمی‌آید، بغض کرده بود، دلم سوخت، فکر کردم اگر اینها واقعی نباشند چی؟! فرقی هم می کرد؟! محیا چایی را گذاشت روی میز، پرسید قند میخوای یا شکلات؟ گفتم فرقی نمی‌کند.
برگشتم به حباب و به کمی قبلش
‏ ***
‏ناصر گفت از چه لحاظ؟ مردد بود، داشت به بقیه نگاه میکرد، گفتم کلاً چیزی توی حالم عوض میشه؟ ناصر جوابی نداشت، به شهاب نگاه کردم، با لبخند گفتم مثلا اگه سیگار رو بکشم از شهاب متنفر میشم؟ همه خندیدند، ناصر با شیطنت گفت نمیدونم ولی به امتحانش می ارزه، نه؟!
‏برگشتم به حباب و بعد از حباب فقط برای چک کردن چیزی
***
‏هنوز خسته بودم، هنوز میخواستم بدوم، پریسا داشت لباس‌هایش را می‌پوشید، گفتم:
‏-دلم برای مائده تنگ شده، کاش می آوردیش
‏-مدرسه داشت خالش، دفعه بعد حتما
‏-ببوسش
‏پریسا خم شد صورتم را ببوسد، وهم و خیال را میشود بوسید؟ لمس کرد؟ مهم نبود، من دلم برای شهاب لک زده بود.
نقد این داستان از : قاسم فتحی
خانم محمدی، سلام.

داستان شما نشانه‌ها و مایه‌های خوبی برای یک قصه‌ی بلند داشت و هم‌چنان هم دارد. نویسنده به‌درستی ریتم تندی را برای قصه‌اش انتخاب کرده ولی نکته‌ی اصلی این‌جاست که این ریتم چرا اوج‌و‌فرودی ندارد؟ چرا یک‌جا متوقف نشده‌اید برای ادامه‌ی راه؟ برای ادامه‌ی قصه؟ داستان شما با همین ریتم و با همین راوی و با همین جمع می‌توانست تا هزاران صفحه‌ی دیگر هم ادامه پیدا کند ولی خب بعدش این پرسش ازلی‌ابدی پیش می‌آید: «خب که چی؟ بعدش چی؟».
امّا مهم‌ترین اشکال داستان شما، به‌نظر من، استفاده بسیار بسیار کلیشه‌ای از خیال و اوهام است. درواقع، حتی می‌توانم بگویم یک‌جور سرهم‌بندی و سرسری تمام‌کردنِ داستان هم تلقی می‌شود. درصورتی‌که شما می‌توانستید خیلی ساده همین داستان را با شخصیت‌پردازی بیشتر و تقویت خط اصلی محکم کنید و باقی خرده‌روایت‌ها را بدون تشبّث به خواب و خیال و در یک فضای واقعی جلو ببرید. شما از نوع پوشش دخترخاله، شیوه‌ی احوالپرسی و مقداری از این ظرافت‌هایی که تفسیر و تأویل‌های زنانه را به همراه دارد به‌خوبی استفاده کرده‌اید؛ حتی توصیف جذابی مثل: «انگار کاستی باشد از لینکین پارک و مادرت بردارد بذارد توی ضبط صوت، یک لحظه صبر کند، سکوت و بعد رویش حمیرا ضبط کند.» هم نشان می‌دهد نویسنده آن‌قدرها نابلد نیست ولی ظاهراً حوصله‌ی سَروکله‌زدن با شخصیت‌ها و قصه‌هایشان و چفت‌وبست آن‌ها را نداشته است. برای همین، گرفتار «حباب»‌سازی شده‌اید و شخصیت‌هایتان را با وجود این‌که نشان می‌دهد هرکدام‌شان صاحب قصه‌ای هستند ناقص و سست و اَخته رها می‌کنید. سؤال اصلی این‌جاست که، چرا زنی از رفتارهای، مثلاً، دخترخاله‌اش با همسرش شک کرده؟ چه چیزی او و باقی دوستانش را در آن دورهمی به تعجب واداشته؟ اصلاً شوهرش چه ویژگی‌هایی داشته؟ شما خواننده را هم زیاد درباره‌ی دلایل همسرش قانع نمی‌کنید. فضای داستان و شخصیت‌های قصه را آغشته به جنون، خیالات و توهمات کرده‌اید درصورتی‌که چیز جدّی از دیوانگی یا مایه‌های از روان‌پریشی آن‌ها توی داستان دیده نمی‌شود. مقدمه‌ای برایش در نظر نگرفته‌اید. مثلاً: «داشتم دنبال گوشی توی کیفم میگشتم که یکهو انگار افتاده باشم توی یک سیاهچال، چرا چیزی از آمدن به اینجا یادم نیست، اصلاً کی؟ ساعت چند؟ چند دقیقه پیش؟ با چی؟ باکی آمدم؟» شما از یک دورهمی زنانه پریده‌اید به این شک و شبهات؟ با کدام مقدمه؟ با چه منطقی؟
امّا مهم‌تر از هرچیز این‌که، راوی داستان شما اول‌شخص است ولی اتفاقات زیادی برایش نمی‌افتد. خودش انگار صاحب هیچ خط داستانی نیست. مدام دارد از این و آن حرف می‌زند و مشاهداتش را در اختیار خواننده می‌گذارد ولی خب پس تکلیف خودش چه می‌شود؟ این‌که صرفاً به یک‌سری آدم‌های زندگی‌اش اشاره کنیم و بدانیم که متوهم است و شاید هم روان‌پریش نمی‌تواند قصه‌ای بسازد جز شرح گذرای یک دورهمی ساده و مقداری بحث و حرف‌های زنانه. البته تکلیف شهاب هم روشن نیست و تنها یکی‌دوجا ذکری از او می‌شود و قصه به انتها می‌رسد.
فکر می‌کنم ایده و یک‌خطی داستان شما ظرفیت خوبی یک داستان نسبتاً بلند دارد. پس به بازنویسی و حتی دوباره‌نویسی آن خیلی جدی فکر کنید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت