لحن راوی




عنوان داستان : غزل
نویسنده داستان : فاطمه چراغی

وسطهای آبان است که خانم پیری که همیشه توی کوچه می دیدمش، دست غزل را می گذارد توی دست من و با مهربانی می گوید:" تو رو می شناسم. خونه تون ته همین کوچه اس. از این به بعد با نوه من بیایین مدرسه، با همم برگردین". من به غزل نگاه می کنم. او مثل خورشید می خندد. می بینم که دو تا دندان جلوییش مثل خودم افتاده است. همان لحظه یار می شویم. با هم قرار می گذاریم که عصر بروم دم خانه شان که خرگوشش را نشانم بدهد. تا برسیم به مدرسه، یک بند از او حرف می زند. می گوید:" نمیدونی چقد بامزه است، فقطم کاهو می خوره، دروغه که میگن خرگوشا هویج می خورن، یک بار من و آنام( به مادربزرگش می گوید آنا) خواستیم بهش هویج بدیم. هرکاری کردیم نخورد که نخورد. آنا هرصبح منو می فرسته از سرکوچه براش کاهو می خرم"
من می پرم وسط حرفش: "هر صبح که تو مدرسه ای..."
پشت چشم نازک می کند: "قبل از اینکه بیام مدرسه خب."
می گویم: "مامانت چطور؟ چرا اون نمی خره؟"
می گوید:" اونم می خره، هروقت وقت داشته باشه می خره."
عصر می روم دم خانه شان. منتظرم هستند. قالیچه انداخته اند روی تخت وسط حیاط. آنا لبخند می زند: "بشین. غزل هم الان میاد." معذب می نشینم روی لبه تخت. به مامان نگفته ام میایم اینجا و دلم شور می زند. نگاه می کنم به دوچرخه قرمز گوشه حیاط. به تابی که بین دو درخت توت بسته اند. غزل با یک جعبه کارتنی در بغلش، از پله ها پایین می آید و مثل فاتحی که غنیمت هایش را نشان بدهد، چیزهایی از جعبه بیرون می آورد. یک کیف دست دوز مرواریدی، عروسک های کوچک با موهای رنگی، مدادهای روزنامه ای کوچک و بزرگ با نوکهای شکسته و ته های جویده شده، یک دفترچه که در صفحاتش گلهای خشک چسبانده اند. سرم گرم غنیمت هایش می شود. یک تراش رومیزی که شبیه ساعت شنی است، چشمم را گرفته است. غصه ام می گیرد. اگر او به حیاط ما بیاید من غنیمتی ندارم که نشانش بدهم. مامان وسواسی است و هرچه که به کار نیاید را بی رحمانه دور می ریزد.
خرگوشش را می آورد ببینم. تا حالا یک خرگوشش واقعی از نزدیک ندیده ام. می اندازدش روی زانویم. می خندد و فرار می کند. من می ترسم. قلب خرگوش تند تند می زند و زانوی من می لرزد.
*
به کمک آنا کودتا می کنیم و امیدی تنبل و کم حرف را از نیمکت من بیرون می کنیم و دیگر غزل کنار من می نشیند. هرچند او هم درسش چندان خوب نیست اما در عوض یک عالمه با هم حرف می زنیم. دیگر دوستان صمیمی شده ایم. لحظه ای از هم جدا نمی شویم. زنگ های تفریح، خوراکی هایمان را با هم نصف می کنیم. خوراکی های او همیشه پر و پیمان است. من تمام روز به فکر این هستم که برای فردا چه چیزی کنار بگذارم. مامان را ذله کرده ام. می گویم کیک بپزد. ساندویچ الویه درست کند و برایم میوه قاچ کند و توی ظرف بریزد.
باران می بارد. ایستاده ایم دو طرف جوی آبی که از وسط حیاط مدرسه می گذرد. دستهای هم را می گیریم و از ته دل به هم قول می دهیم تا آخر عمر از هم جدا نشویم. حتی قول می دهیم که بعدها با دو برادر ازدواج کنیم تا همیشه کنار هم بمانیم.
من سر و ته تمام حرف هایم غزل است. آنا با خنده می گوید که غزل هم در خانه مدام از من حرف می زند.
*
دیگر هوا سرد شده. در را غزل خودش باز می کند. یک یقه اسکی سفید پوشیده با ژاکت دست بافت ارغوانی. دوباره مثل خورشید می خندد. می لرزد:" هوا چقدر سرد شده، بیا تو. من نمی تونم تو حیاط وایسم." تردید دارم اما می روم. در ورودی را باز می کنم. آنا روسری سرش نیست. خجالت می کشم. انگار بی اجازه وارد خواب کسی شده ام . انگار از پنجره ای دارم به زندگی روزمره همسایه ای دزدانه نگاه می کنم. خانه بوی پیری می دهد. بوی وازلین، بوی ویکس، همه چیز خاکستری است و غزل در آن میان، مثل یک گل ارغوانیِ شاد می چرخد. من دم در ایستاده ام. آنا می گوید:" بیا تو و زود درو ببند". پیرمردی روی تخت کنار پنجره دراز کشیده است. لاغر، تکیده، انگار خواب است. غزل می پرد و می نشیند روی لبه تختش، نگرانم که استخوان های نحیف پیرمرد را شکسته باشد. چشمهای او را با انگشت شصت و اشاره اش، به زور باز می کند. می خندد:" ببین بابایی، این دوستمه که اومده دیدنم". بابایی انگار سرب روی چشمهایش است. به سختی بازشان می کند و لبخند دردناکی می زند و باز چشم هایش را می بندد. دلم گرفته است و دوست دارم بدون خداحافظی فرار کنم. آنا با سینی ‌که در آن دو لیوان شیرکاکائو که از آن بخار بلند می شود، به سمتم می آید. می گوید:" ناهار استانبولی گذاشته ام. استانبولی دوست داری؟" غزل دستم را می کشد: "بیا بریم برات پیانو بزنم". هیچ وقت راه نمی رود. همیشه پرواز می کند. می رود و صاف می نشیند روی آن صندلی. من آرام دست می کشم روی کلیدهای سیاه و سفید. صدایشان بلند می شود. جا می خورم. اما او چشمهایش را می بندد و انگشتهایش مثل یک هنرمند کوچک می رقصند. من کپ کرده ام. احساس می کنم هیچ ارزشی ندارد که درسم از همه کلاس بهتر است، هیچ ارزشی ندارد وقتی پیانو بلند نیستم.
به مامان می گویم:" پیانو می خوام". یک ابرویش را بالا می اندازد و می گوید: "غلطهای اضافه". دست بردار نیستم. پیله کرده ام که " یک اتاق شخصی می خواهم با دیوارهای بنفش و کمدی پر از عروسک". دیگر جوابم را نمی دهد. دلم برای خودم می سوزد: "حداقل تا وقتی واممونو میدن، یه خرگوش برام بخر". نمی خرد. شبها می روم زیرزمین. با خودم بلند بلند حرف می زنم. روسری های مامان را مثل شنل و دامن گره می زنم دور گردن و کمرم. احساس میکنم شاهزاده ای هستم که در قلعه ای زندانی شده. آواز می خوانم و صدایم می پیچد در خالی زیرزمین. از آنجا بوی سرکه می آید، بوی نم، بوی بچه گربه هایی که آنجا به دنیا آمدند. مامان یک روز تمامشان را انداخت توی یک گونی. سرگونی را با حرص گره زد و به من گقت فقط آن را بگیرم و بکشم روی زمین و بیندازمش در زمین خالی روبروی خانه. من نرفتم. گفتم می ترسم. گفت: "ترس نداره خیال کن بچه خرگوشه". من گریه کردم و گفتم نمی روم. حتی اگر مرا بکشی هم نمی روم. بوی گربه ها هنوز آنجاست. گاهی خیال می کنم یکی از آنها، آنجا جا مانده. بزرگ شده است و می خواهد انتقام خواهر و برادرهای ویلان و سیلان شده اش را از من بگیرد. بخاطر همین، همیشه حواسم به کوچکترین صداها هست. با کوچکترین خش خش ها از جا می پرم. گاهی یک صندلی می برم و پشت بخاری خراب گوشه زیرزمین، می نشینم. خیال می کنم پیانو است. صاف می نشینم. چشمهایم را می بندم و خیال می کنم غزل هستم. با آن پالتوی آبی نفتی که برق نویی دارد.
*
وسطهای بهمن غزل ۳ روز نمی آید. به معلممان که سراغش را از من می گیرد، می گویم که پیرمرد مرده است. روز چهارم آنا می آوردش دم کلاس. با دست به من اشاره می کند که تندی بیا. مدادم را می اندازم روی میز. می دوم بیرون. غزل با آن پالتوی آبی نفتی که برق نویی داشت، آنجا ایستاده است. من مضطربم . نمی¬د¬انم چه بگویم. آنا مثل همیشه است اما غزل خودش را گرفته است. دستش را می گیرم‌ می برمش روی نیمکت کنار بخاری بنشیند. سرش را می گذارد روی میز و تا زنگ آخر بلند نمی کند.
دیگر خودشان دو تا هستند. بعدازظهرها می بینمشان از قنادی ارمنی ها شیرینی می خرند. بابایی کم کم فراموش می شود. غزل دیگر مدام از مادرش حرف می زند که غروبها که از سرکار برمی گردد می آید و سه تایی می روند سینما. بعضی وقتها هم می گوید پیتزا فروشی. همیشه در حرفهایش پدرش آخرشبها می آید دنبالشان و همه برمی گردند خانه خودشان که در بهترین جای شهر است و طبقه دهم یک برج است و نمای ساختمان از سنگ مرمر است و دو تا درختچه جلوی خانه شان است که وقتی غزل به دنیا آمده کاشته اند و حالا همسن خود اوست، همه اینها را هربار می گوید.
من می پرسم: "پس چرا صب دوباره از خونه آنا میای مدرسه؟"
بدش می آید. با غیظ می گوید: "چون که آنا تنهاست و من باید کنارش باشم."
*
خانم خوشبو را همه می بینند. خانم خوشبو با لباسهای خوشرنگ. توی حیاط کنار آبخوری ایستاده است. غزل یک دفعه می بیندش. مثل برق گرفته ها می دود به سمتش. پایش گیر می کند به لوله آب وسط حیاط که خودم دوبار با آن افتاده ام. اما او نمی افتد. می دود بغل خانم خوشبو و تمام زنگ تفریح دستهایش را حلقه می زند دور گردنش. خانم خوشبو گریه می کند. غزل فقط همانجا می ماند.
*
یک ماهی قرمز با دم بلند که توی تشت می چرخد و دور می زند را نشان کرده ام. به ماهی فروش می گویم که نفروشدش تا بروم خانه پول بیاورم. تا خانه می دوم و دهانم خشک می شود. پول را می گیرم. مامان داد می زند: "حواست باشه خال نداشته باشه که زود بمیره"
چهارمین روز است که غزل دوباره مدرسه نیامده. امیدی که قبلاً تنها می نشست دوباره برگشته و کنار من می نشیند. از من دلخور است و آن دو کلمه ای را که قبلاً حرف می زد، هم دیگر نمی زند. ماهی را می خرم و نایلون به دست می روم دم خانه غزل. آنا در را باز می کند. دستمال بسته است دور سرش. می گویم: "غزل هست؟ پیک نوروزیشو آوردم."
قبلاً با من مهربان بود. دیگر نیست. بی حوصله می گوید: "غزل دیگه نمی آد. رفته تبریز پیش خاله اش."
دلم هری می ریزد پایین. می گویم:" چرا؟ پس درسش چی میشه؟"
صورتش را جمع می کند:" والا منم هرچقد گفتم بذارید حداقل امسالو اینجا بخونه، قبول نکردن. داییش این خونه را فروخت و منو این طفل معصوم رو در به در کرد"
می پرسم:" مادر و پدرش چی؟ اونا کجان؟"
آه می کشد: " پدرش که بعد از طلاق از همون اول، زیر بار غزل نرفت. مادرشم چاره ای نداشت. شوهر کرده بود. گهگداری می اومد به این بچه سر میزد. تا اینکه مجبور شد با شوهرش بره خارج."
خودم را می بازم. منتظرم صدای خنده غزل بلند شود. منتظرم از پشت مادربزرگش ظاهر شود و بزند زیر خنده.
غمگینم و دلم می خواهد گریه کنم. آنا می گوید:" یه دقیقه صبر کن. یه چیزی برات گذاشته. صبر کن برم بیارمش"
برمی گردد. با همان تراش رومیزی که شبیه ساعت شنی است. همان که اولین بار چشمم را گرفته بود.
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم فاطمه چراغی سلام و احترام
نوع و نحوه‌ی ادای کلمات از زبان شخصیت‌های داستان متفاوت است؛ وقتی این اتفاق می‌افتد یعنی این که نویسنده به لحنِ شخصیت‌ها اهمیت داده و به چگونگی به زبانِ آوردن و برآمدنِ صدایی متفاوت از شخصیت‌ها توجه داشته‌ است. این که هر یک از شخصیت‌های داستان چگونه فکر می‌کنند، حرف می‌زنند، چه کنشی در مواجه با رویدادِ حوادث داستان دارند مهم است. هر شخصیت در داستان باید به اندازه‌ی درک و فهم و با زبانِ خودش حرف بزند؛ همان طور که در دنیای واقعی اینچنین است و لحن یک پزشک با یک کشاورز یا یک معلم با یک تاجر یا لحن یک زن با یک مرد یا لحن بزرگسال با کودک متفاوت است. نویسنده می‌تواند این تفاوت‌ها را در دیالوگ‌ها، چگونگیِ روایت، ایجاد تکه کلام برای شخصیت، آهنگ صدا و ایجاد فضا در کلام شخصیت نشان دهد. لحن می‌تواند رسمی، غیر رسمی، صمیمی، جدی، خشک یا کودکانه و... باشد؛ به خصوص وقتی که نویسنده زاویه دید اول شخص را انتخاب کرده است این مسأله اهمیت بیشتری پیدا می‌کند.
داستان «غزل» با زاویه دید من راوی نوشته شده است، نثر و زبانِ بدی ندارد و حتی می‌شود گفت که نثر و زبان خوبی دارد. نویسنده به خوبی توانسته دغدغه‌های راوی را نشان دهد. راوی دختربچه‌ای است که وقتی پیانوی دوست و همکلاسی‌اش غزل را می‌بیند دلش می‌خواهد، وقتی اتاق او و کمد پر از عروسکش را می‌بیند از مادرش چنین چیزهایی درخواست می‌کند، او حتی به داشتن یک خرگوش هم راضی می‌‌شود؛ در حالی که این اتفاق در خانواده‌ای که او در آن زندگی می‌کند نمی‌تواند بیفتد. نویسنده به خوبی تفاوت‌های زندگی دو دختربچه را نشان داده و به نوعی زندگی آن‌ها را تفسیر کرده است. تا این‌جای کار خوب است؛ اما چگونگی این روایت و تفسیر توسطِ راوی مشکل دارد. راوی داستان دختربچه‌ای است ولی لحن و زبانش نه! وقتی نویسنده از زبان کودکی داستان را روایت می‌کند باید لحن روایت داستان متناسب با سن و سال کودک باشد. برای مثال کدام دختربچه‌ی 7 ساله‌ای از این جملات استفاده می‌کند: «با هم یارشدیم... مثلِ فاتحی که غنیمت‌هایش را نشان دهد... با کمک آنا کودتا می‌کنیم... و... انگار از پنجره‌ای به زندگیِ روزمره‌ی همسایه‌ای دزدانه نگاه می‌کنم... صدایم می‌پیچد در خالی زیرزمین...» مواردی از این دست زیاد بود در متن؛ که اگر چه در بخش‌هایی به زیبایی نثر و زبان کمک کرده‌اند؛ ولی این موارد نشان دهنده‌ی صدا و افکارِ نویسنده است، نه راوی. نویسنده به خوبی دغدغه‌های بچه‌ها را شناخته ولی مشکل در اجرا است.
فضاسازی در بخش‌هایی نسبتا خوب بود؛ ولی در بخش‌هایی هم به جای نشان داده شدن، تعریف شده بود. در مورد شخصیت‌پردازی؛ نویسنده می‌توانند با بازنگری، دقیق‌تر و بهتر عمل کنند. شخصیت‌هایی که در داستان کاربرد ندارند حذف شوند و در عوض شخصیت‌هایی که در داستان هستند ملموس‌تر نشان داده شوند.
خوشحالم که خواننده‌ی اولین داستان ارسالی شما هستم و از اعتمادتان به پایگاه نقد سپاسگزارم. برای «غزل» اتفاقِ بهتری در بازنویسی خواهد افتاد.
موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت