وقتی قواعد مینیمال نویسی رعایت می‌شود




عنوان داستان : بعد از این همه سال
نویسنده داستان : ایرج بایرامی

چند روز پیش یکی از دوستهای دوران دانشگاهی ام عکسی از خودش را که قهرمانی کشتی شده بود برایم ارسال کرد. زیر عکس برای او تبریک فرستادم. نشانی مغازه اش را گرفتم و قرار شد همدیگر را ببینیم.
دنبال هیکل صد کیلویی اش در مغازه سمساری بودم. یک پیرمرد کوچولو با گوشهای شکسته از پشت لوازم خانگی کهنه و دست دوم بیرون آمد و گفت :«بعد این همه سال، تونستی یه رمان نویس بزرگ بشی یا نه؟»
نقد این داستان از : ندا رسولی
جناب آقای بایرامی سلام و احترام
اتفاقی که برای خواننده‌ی یک داستانِ مینیمالِ خوب می‌افتد این است که بعد از تمام شدنِ داستان به فکر فرو می‌رود، در واقع پس از پایان، داستان در ذهنِ خواننده ادامه دارد و حتی ممکن است نویسنده بخشی از داستان را واگذار کند به سپید خوانیِ خواننده؛ که این عمق می‌تواند خواننده را به کشف و شهود و حظ برساند. نویسنده در یک داستان مینی‌مالِ خوب می‌تواند با کمترین واژه‌ها معانیِ عمیقی را منتقل کند؛ و همه‌ی این‌ها با انتخاب‌های صحیحِ نویسنده به سرانجام می‌رسد.
«بعد از این همه سال» را می‌توان یک داستان مینیمالِ خوب نامید. نویسنده برای انتقال مضمونِ مورد نظر خود به اندازه‌ی کافی به قواعد کلیِ نوشتنِ داستان‌های مینیمال توجه داشته‌اند. طرح داستان تقریبا ساده است؛ در عین اینکه در نهایت خواننده را به فکر فرو می‌برد، شخصیت‌های انتخاب شده مثلِ شخصیت‌های معمولی دور و برمان هستند؛ همان طور که در داستان مینیمال باید اینگونه باشد. تقریبا چیزِ اضافه‌ای در داستان نیست و نویسنده قاعده‌ی ایجاز و فشردگی را رعایت کرده است. و در نهایت عنصر مهمی که در پایان‌بندی این نوع داستان باید وجود داشته باشد، وجود دارد؛ عنصر غافلگیری. خواننده در پایان داستان غافلگیر می‌شود و نسبت به آنچه خوانده است فکر می‌کند.
اما یک بار از اول داستان را مرور کنیم. با وجود این که در نهایت «بعد از این همه سال» داستانِ خوبی است؛ ولی نویسنده می‌توانند در شروع داستان دقت بیشتری به عمل بیاورند. شروع می‌تواند جذاب‌تر و سوال‌ برانگیز باشد. در اینگونه داستان‌ها نویسنده باید نهایت دقت را در انتخاب واژه‌ها و جملات داشته باشد و در فرصت کوتاهی که در اختیار دارد؛ به همه چیز داستان فکر کند.
راوی از عکسی حرف می‌زند که برای او توسطِ یکی از دوستانِ دانشگاهی‌اش ارسال شده است. عکسِ قهرمانیِ کشتی؛ راوی برای دوستش پیام تبریک می‌فرستد، قراری برای دیدار می‌گذارند و این‌جا است که خواننده غافلگیر می‌شود. وقتی راوی با دوستِ کشتی‌گیرش روبه‌رو می‌شود؛ دنبال یک مرد تنومندِ صد کیلویی است، در حالی که یک پیرمرد لاغر با گوش‌های شکسته را در یک مغازه‌ی سمساری می‌بیند. چه اتفاقی افتاده است؟! در واقع اتفاقی نیفتاده است و همه چیز روند رئال خودش را دارد، اما این راوی است که انگار زمان را گم کرده است یا زمان برایش متوقف شده است. خواننده در جمله‌ی پایانی متوجه می‌شود که ظاهرا راوی رمان‌نویس بوده است و گویا آنقدر در رمان‌نویسی‌اش غرق شده بوده که زمان را برای خودش نگه داشته یا گم کرده‌ است. آنقدر که متوجه نمی‌شود یا نمی‌خواهد متوجه بشود که سال‌ها گذشته و احتمالا آن عکس برای گذشته بوده و آن هیکل صد کیلویی تبدیل شده به پیرمردی لاغر. همه‌ی این‌ها بر جذابیت داستان می‌افزاید؛ اما بد نبود اگر در اول داستان خواننده کمی بیشتر با شخصیت راوی آشنا می‌شد. چون داستان، داستانِ راوی است. بد نیست خواننده با اشارات و نشانه‌هایی از غرق شدنِ راوی در خودش یا شغلش آگاه شود و ساختِ کامل‌تری برای چنین شخصیتی اعمال شود.
موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۱
ایرج بایرامی » سه شنبه 16 اردیبهشت 1399
سلام خانم رسولی . بابت نقد این داستان از شما سپاسگذارم . مطلب دیگری که دوست داشتم در این داستان به آن اشاره شود این بود که خود راوی‌ هم بعد از گذشت سالهای طولانی به هدف خود که رمان نویس شدن است دست نیافته بود و سرنوشتی کم و بیش مشابه دوست کشتی گیرش نصیبش شده بود . در واقع خود این داستان مینی مال نشان دهنده این هست که راوی یک کوتاه نویس است.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت