دادن اطلاعات کافی و پرداخت




عنوان داستان : آن سوی میز
نویسنده داستان : نرگس پرکار

احساس میکنم دارد سیگارش را میپیچد. میبینمش.
پنج سال پیش بود. دقیق ترش می شود پنج سال و دو ماه و هفت روز. آن زمان نمی دانستم چه چیزی در انتظار من و پسر کوچولوی تازه متولد شده که در حال لیسیدن انگشت شصتش بود، است. او از وجود من بود. در رگ هایش خونی از جنس خون رگ های من بود. و چشمانش. چشمانش اما مشکی نبودند. شاید خود او هم ترجیح میداد که مانند پدرش به دنیا بنگرد. از همان ابتدا یخ زده بودند و آبی بلور چشمانش، بی روح ترین چیزی است که با چشمانم در این دنیا دیده ام و احتمالاً خواهم دید. سردم شد. من در چله تابستان، اما در برف زمستانه چشمان پسرم غرق بودم. زمانی که پرتوهای نگاهش به اعماق چشمانم نفوذ می کردند، احساس سرما می کردم احساس می‌کردم که شانه‌هایم نیاز به پوشش دارند. درست مثل خود تو وقتی که از در داخل می شدی و بدون خارج شدن کلمه‌ای از لابه‌لای لب های کبودت، فقط با چشمانت از دروازه چشمانم عبور می کردی و با نگاهی کوتاه بر تمام احوالاتم چیره میشدی.
او بیش از ۵ دقیقه گریه نکرد؛ تمام شب با چشمانی کاملاً باز در حال رصد کردن سقف بود. انگار از همان ابتدا فهمیده بود در چه خانواده ای به دنیا آمده. زمانی که به دنیا آمد نیمی از شهر زیر دستان ما و تحت فرمان ما بود. و حالا من روزی را می بینم که، پسر بچه ۵ ساله ام دیگر بزرگ شده و با اقتدار تر و بی عاطفه تر از تمام افرادی که تا به حال پشت آن میز نشسته اند، آن پشت نشسته و تمام شهر را در اختیار دارد.
شاید اگر می دانست که او هم می تواند مانند خودش به دنیا نگاه کند، نمی گذاشت این طور پیش برود. اوضاع را تغییر می داد همانطور که هزاران بار این کار را کرد و ما را از اتفاقاتی ترسناک و گلوله هایی که از کنار گوش هایمان رد می شدند، نجات داد.
آن روزها سردرگم تر از همیشه بودم. گرامافون مدام روشن می ماند و صفحات مدام جابجا می شدند تا پشت سر هم قطعاتی با ریتم های مختلف بنوازند تا در نهایت مانع صحبت های اضافه اطرافیان شود. حتی در زمان خواب! دکتر می‌گوید یکی از دلایل وزوز گوش، می تواند گرامافونی باشد که به مدت یکسال شبانه روز سخت کار کرده است. کاش برای وزوز مغز هم فکری داشت. به هرحال گمان نمی کنم که ضربه‌ای ای از سوی تو دلیلش باشد عزیزم.
عمه می‌گوید کسی که ضرر کرده، من نبوده ام. او همیشه راست می گوید؛ از زمانی که زنی دلفریب با لباس قرمز در مهمانی‌های اشرافی مخصوص بود، تا به حال که عصای نقره ایش سه سال تمام است که دستش را ول نکرده. می‌گوید دوست نقره‌ای من، با وفاتر از تمام مردانیست که در زندگیم دیده ام. حرف های او همیشه مرا به خنده می اندازند؛ مخصوصاً حقیقت های پنهانی پشت حرف هایش. او هم با دیدن خنده تلخ من احساس می کند نشان طلایی را دریافت کرده؛ ادامه نمی دهد. ممکن است علتش صدای شکسته شدن ناگهانی چند استخوان در اثر ضربه شیشه سبز نفرین شده باشد. وزوز ها را می گویم.
تا به این لحظه از عمرم، ندیده بودم که کودکی پنج ساله، طوری درون خانه قدم بزند که انگار پدری پنجاه ساله آنجا حضور دارد. سنگینی نگاهش همه جا دنبال من است. آن را دوست دارم؛ نمیگذارد احساس تنهایی کنم، احساس نداشتن پشتوانه و تکیه گاه. خدای من! او کاملاً شبیه خودِ خودِ توست. خودفریبی بس است؛ او اصلاً به من نرفته.
عود وانیلی؛ بویش را دوست دارد! کمی تلخ و سر درد آور است؛ اما او دوست دارد. می آید به این اتاق تا آن را بو بکشد. لباس هایی که همراه تنش به این اتاق می آیند تا آخر هفته تعویض نمی‌شوند. دوست دارد بوی عود وانیلی بدهد.
این اتاق همیشه بوی پوسیدگی می دهد. بوی خون میدهد. عود روشن می کنم. عود آن را تا حدی می پوشاند.
رد‌پاهای خیالیت را، دنبال می می‌کنم. کت چرم قهوه ای درست سر جایش پشت صندلی است و پالتوی پوست چوب رختی را درآغوش دارد. پشت میز، اما نقطه امن این دفتر است. اینجا کسی جز من به تو نزدیک نمیشد. درست جایی که با شیشه سبز نوشیدنی به جمجمه ات کوبیدم. چندین بار. وقت نشد تا بگویم که بالاخره فهمیدم مکملی بهتر از قرمز برای رنگ سبز پیدا نمی شود. عمه همیشه راست می گوید. اعتماد شکننده است عزیزم. مخصوصا اگر از ابتدا پایه های آن را سست بچینی. مانند ساختمانی ضعیف بالا می‌آید و بعد به مرور زمان آجر به آجر از دیوار ها برداشته می شود تا جایی که سقف فرو بریزد بر سرت.
با تمام این ها، ما تو رو پذیرا بودیم. از صمیم قلب هایمان! تو خودت باعث شدی که کاسه صبر سرازیر شود. در ذهن من دور شدی، مانند آزاد کردن اسب مسابقه ی کهنه‌کاری که سالها گوشه اصطبل بسته شده باشد.
به خاطر بیاور روزی را که پیمان یاری بستیم برای شراکتِ کار، زندگی و احساسات و اتفاقات لعنتیِ زندگی های لعنتی مان باهم. زیاد از آن پیمان نگذشته بود که سقف فرو ریخت. به خاطر بیاور! تو ضربه‌ی نخست را وارد کردی. آجر اول را تو بیرون کشیدی و من تنها ادامه دهنده آن بودم. شانس با تو یار نبود عزیزم. تعداد آجرها را به خوبی تخمین نزدی. آنها زوج بودند؛ آجر آخر به من رسید. قانون بازی این است! تو ندانسته باختی. با کشیدن آجر اول. به تو هشدار داده بودم که جابه جایی آجرها کار درستی نیست!
با این حال گمان می‌کنم بازی عادلانه ای بود عزیزم. هر جنایتی، هر چند خرد یا بزرگ، جزایی خواهد داشت. آرزو می کردم، خودت آن را بفهمی؛ قبل از اینکه کار ما بیخ پیدا کند. قبل از اینکه آجر ها را لمس کنی. اما نشد...
حالا میفهمم عمه چه می گفت؛ زور قدرت بر احساسات دیگر می چربد! و بر آنها چیره می شود.
این اتاق را برای حفظ خاطرت، سالم و دست نخورده نگه داشته ام. می‌نشینم روی صندلی مهمان، درست مقابل صندلی تو! احساس میکنم داری سیگارت را می پیچی‌. مثل همیشه. میبینمت!
لوله تفنگت را می بینم؛ انگار قلبم را نشانه گرفته. همینطور می بینم، که هیچ‌گاه فرصت نکرده آماده شلیکش کنی.
جهنم، احتمالاً مکانی شلوغ خواهد بود؛ و جایی در خور من و تو، و امثال من و تو. جایی مناسب برایمان نگه دار. با عشق فراوان!
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم نرگس پرکار سلام و احترام
شانزده سالگی سن خوبی است برای شروع نویسندگی، دست به قلم بودنِ شما در این سن باعث خوشحالی است، قطعا فرصت‌های بسیاری پیش رو خواهید داشت و با نوشتن و خواندنِ مداوم به نتایج خوبی خواهید رسید.
هر نویسنده‌ای شیوه‌ای برای نوشتن انتخاب می‌کند که سبکِ آن نویسنده محسوب می‌شود. واژه‌ها تنها ابزارِ در اختیارِ نویسنده هستند؛ و اگر چه زبان ترکیب واژه‌ها و جملات است؛ اما نمی‌توان گفت تنها زبان یعنی جملات و واژه‌ها بر خواننده تأثیر می‌گذارند، بلکه شیوه و سبک و نحوه‌ی انتخاب‌ها توسطِ نویسنده است که می‌تواند برای خواننده تأثیرگذار باشد یا خیر؛ و بهتر است این انتخاب‌ها به گونه‌ای باشد که منظور نویسنده به بهترین شکل به خواننده منتقل شود. اما بعد از اینکه نویسنده به این نتیجه رسید که چگونه از زبان برای ارائه مضمون مورد نظر خود استفاده و چه سبکی را انتخاب کند. لازم است برای ایجاد انسجام و پیوستگی داستان، در کنارِ سبک به عناصر داستانی و پرداخت آن‌ها نیز توجه داشته باشد.
داستان «آن سوی میز» با توجه به سابقه‌ی کوتاه نویسنده و سن کم ایشان، به نسبت کار خوبی است. یکی از دلایلش این است که «آن سوی میز» قصه دارد؛ اما سبک یا شیوه‌ای که برای بیان این قصه انتخاب شده است اهمیت دارد که چگونه باشد.
از نثر شروع کنیم؛ داستان می‌تواند نثر روانی داشته باشد، اگر نویسنده بعضی دست‌اندازها را اصلاح کند؛ می‌شود به نویسنده پیشنهاد کرد که دقت بیشتری در استفاده از کلمات داشته باشند، در داستان، واژه‌ها هم باید داستانی و زنده و امروزی انتخاب شوند، به طور کلی بد نیست نویسنده در مورد انتخاب واژه‌ها قدری راحت‎تر عمل کند. چند جایی هم از زبان محاوره استفاده شده بود که درست نیست و احتمالا از سرِ شتابزدگی بوده است.
چگونگی انتقال مضمون مورد نظر نویسنده به مخاطب بسیار مهم است. در «آن سوی میز» حفره‌ها و ابهاماتی وجود دارد، شاید یکی از دلایلش کم توجهی به عناصر داستانی باشد، سبک در کنار عناصر داستانی به انسجام کار کمک می‌کند که در حال حاضر این اتفاق نیفتاده است. بخش‌هایی برای مخاطب مبهم می‌ماند و سوال برانگیز است، این بخش‌ها به یکنواختی کار هم ضربه زده است. مثلا: «زمانی که به دنیا آمد نیمی از شهر تحت فرمان ما بود. و حالا من روزی را می‌بینم که پسر بچه‌ی پنج ساله‌ام دیگر بزرگ شده است و با اقتدارتر و بی عاطفه‌تر از تمام کسانی که پشت آن میز نشسته است، آن پشت نشسته و تمام شهر را در اختیار دارد.» نویسنده جملاتی گفته و رد شده و خواننده درست نمی‌داند با چه جور داستانی طرف است؟! داستانِ زنی که فرزندش متولد شده و بعد از آن در حالِ روایت زندگی‌اش است؟ یک زندگی معمولی با پایانی متفاوت؟ یا یک زندگی متفاوت؟ اگر متفاوت، لازم است این تفاوت با جزئیات و وضوحِ بیشتری نشان داده شود و در دادن اطلاعات ضروری با دست و دلبازی بیشتری عمل شود.
پیشنهاد می‌کنم علاوه بر خواندن رمان و داستان، نویسنده مطالعه‌ای بر کتاب‌های آموزش داستان‌نویسی هم داشته باشند.
موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت