پرداخت صحیح شخصیت




عنوان داستان : تخت شماره ی هفت...
نویسنده داستان : محمد سبزی خوشنامی

_آقای خوشنام! خوشنام!
_بله؟
_بلند شو، باید قرصاتو بخوری
همچنان که دارم به پرستار نگاه می کنم که بیمار هایش را بیدار می کند تا قرص هایشان را بخورند، به این فکر می کنم که ای کاش من به جای یکی از این مریض ها می بودم مثلا به جای همین مریض تخت هفت؛خوشنام،که با خیالی آسوده شب را در بغل مورلین مونرو می خوابیدم و صبح با صدای زیباترین پرستار بیمارستان از خواب بیدار می شدم و همزمان که قرص هایم را دارم با لیوانی آب خنک می نوشم چنگیز و آدولف کنار تختم نشسته باشند و از خاطرات کشور گشاییشان برایمان تعریف کنند، از کارهای که کرده اند و کارهایی که دوست داشتند انجام دهند.
اما اینطور پیش نرفت و من ده سال است که پزشک این بیمارستان هستم بیمارستانی که دوست داشتم یکی از مریض هایش باشم،
و قبول این مسئله برای من سخت است که هر روز باید برای افرادی قرص تجویز کنم که میلی به خوردن آن ندارند، سخت است برای این آدمها توضیح دهم که اگر زنت تو را ترک کرده است و تمام داراییت را هزینه درمان پسر سرطانیت کرده ای اما او را هم از دست داده ای ،عیبی ندارد کاری است که شده و خودکشی چیز خوبی نیست و تو نباید به آن فکر کنی، سخت است به دختر هیجده ساله ای بگویم که اگر پدر معتادت تورا برای مواد فروخته است و حیوان های بسیاری به تو تجاوز کرده اند عیبی ندارد گذشته ها گذشته و تو دیگر نباید به آن فکر کنی و تمام چیزهایی که می بینی یا می شنوی که ما نمی بینیم و نمی شنویم، تمام اینها غیر واقعی هستند، هذیان ها و توهماتی که از ذهن تو نشات گرفته اند، اینکه اگر خانواده ات،دوستانت وجامعه
به هر طریقی به تو آسیب زده اند تو نباید به دیگران آسیب بزنی چون کار خیلی بدی است.
تمام حرف هایی که می خواهم به آنها بگویم گفتنشان برایم سخت است اما من ده سال است که دارم این دروغ ها را تجویز می کنم و هر روز ساعت هفت عصر کارم تمام می شود و به اتاقم در راهروی سمت راست بیمارستان می روم ،اتاقی که در ته سالنی تاریک انتظار مرا می کشد،به اتاقم می روم و تمام آهنگ های غمگینی که دنیا به چشم دیده است را پلی می کنم ، گوش می دهم گریه می کنم و به این فکر می کنم که یک روز باید بروم و همه چیز را به آنها بگویم،بگویم که اگر عزیزترین آدم زندگی ات را از دست داده ای،اگر فرزندت فوت شده است،اگر پدرت تو را فروخته و به تو تجاوز شده است ، تو دیگر آدم این دنیا نیستی ، قلبت آن چنان شکسته است که دیگر نباید در این دنیا بمانی ، همان روز،همان ساعت،همان لحظه که راه دیگری نداشتی خودت را از شر تمام این ماجراهای مزخرف راحت کن. و تو ، تویی که آرام و قرار نداری و به تو برچسب روانی چسبانده اند اگر جامعه به تو آسیب زده اگر کسی قلبت را شکسته و تو را درک نکرده است تو هم به آنها آسیب بزن با تمام وجودت به آنها آسیب بزن.
می خواهم بروم بالای سر تخت هفت و بگویم خوشنام عزیز این مشکل من است که صدای مهیج آدولف را نمی شنوم وقتی دارد سخنرانی می کند ، مشکل من است که عصبانیت چنگیز را نمی بینم وقتی دارد گردن مخالفانش را می زند.
اینها.... تمام اینها مشکل من هستند و تو هیچ مشکلی نداری.
هیچ وقت شجاعت این را نداشتم که کاری که فکر می کنم درست است را انجام دهم(باید اعتراف کنم که انتخاب راه درست سخت ترین کار ممکن است) مثل ده سال پیش که نتوانستم معشوقه ام را نگه دارم آنقدر شجاع نبودم که در آغوشش بگیرم و بگویم که چقدر دوستش داشتم که اگر خدایی نکرده نباشد ده سال آینده را قطعا برایش اشک خواهم ریخت.
آهنگ ها یک به یک پلی می شوند و من میخواهم برایش شعری بنویسم:
در من موزه ی آهنگ های غمگین
فستیوال فیلم های تراژدی
کارناوال های مرگ
و مراسم های عزاداری
برپا شده است
و تمام اینها در نوزدهم خرداد رایگان می شوند
تا غم هایم را برای مردم دنیا
به اشتراک بگذارند...
هیچ وقت شاعر خوبی نبوده ام هیچ وقت عاشق خوبی نبوده ام (این را دیر فهمیدم که راه عشق بلده میخواهد )
و هیچ وقت دکتر خوبی نبوده ام
پانزده سال است که دوستش دارم و هر بار که به اتاقم در ته سالن سمت راست بیمارستان روانی می روم ، هر بار که آهنگ ها پلی می شوند یک دل سیر برایش گریه میکنم هر بار راس ساعت هفت عصر و این را خوب می دانم که دارد کس دیگری را می بوسد و حتی نمی داند من کدامین خاطره ی تلخ بوده ام که به یادم نمی آورد.
_خوشنام اینجا چیکار میکنی؟
_خوشنام کیه؟!!!چطور به خودت اجازه می دهی بدون اینکه در بزنی وارد اتاقم شوی ؟؟؟؟
_خوشنام از پشت میز دکتر میای اینور یا بگم نگهبانا بیان و به زور ببرنت؟؟
_این اراجیف چیه که داری بلغور میکنی انگار تو هم مریض شدی و دارو لازم داری! مگه بهت نمی گم برو بیرون
بیرووووون...
_آقای محمدی،آقای زمانی بیاید تو اتاق دکتر،خوشنام دوباره زده به سرش، رفته پشت میز دکتر!!
دنیای عجیبی شده است پرستار بی اجازه وارد اتاقم می شود ، عصبانی می شوم و بیرونش میکنم اما او جیغ می زند و نگهبان ها را صدا می زند و آنها هم با کمال تعجب مرا به زور از اتاقم بیرون می برند و به تخت شماره ی هفت می بندند
صدایش را می شنوم صدای زیباترین پرستار بیمارستان را:
_آقای محمدی بیاید این قرص هارو بگیرید باید قرص های ساعت ۶ رو بخوره.
قرص هایی را در حلقم می ریزند و به من آب میخورانند
انگار دارم خواب می بینم ای کاش یکی بیاید مرا از خواب بیدار کند دارم دیوانه می شوم.
نقد این داستان از : ندا رسولی
جناب آقای سبزی خوشنامی سلام و احترام
گاهی ساختار داستان با تکیه بر اوضاع و احوال شخصیت‌ها شکل می‌گیرد؛ به این معنا که بر روی شخصیت‌های داستان تمرکز بیشتری صورت گرفته و به نوعی شخصیت می‌تواند سایر عناصر داستانی را تحت الشعاع قرار دهد؛ در واقع رفتار، کنش، گفتار، افکار و ذهنیت شخصیت، داستان را پیش می‌برد و در نهایت داستانی شخصیت‌محور پیش روی خواننده قرار می‌گیرد... با وجود انواع شخصیتی که در داستان‌ها نویسنده می‌تواند خلق کند؛ گاهی پیش می‌آید که تصمیم‌گیری برای چگونگیِ خلق شخصیت‌ها مشکل است؛ یکی از راه حل‌ها را(با توجه به داستان «تخت شماره هفت...») شاید بتوان در این جملات «بیشاپ» پیدا کرد، می‌گوید: «اگر اطلاعات مهمی در مورد شخصیت اصلی وجود دارد که وی نمی‌تواند بداند؛ ولی برای داستان یا روابط متقابلِ شخصیت‌ها ضروری است، خواننده را نیز باید از آن مطلع کرد. شیوه‌ی موثر برای این کار دادنِ اطلاعات از طریقِ شخصیت فرعی است.»
با این مقدمه می‌شود درباره‌ی داستان «تخت شماره‌ی هفت...» حرف زد. اول این که در یادداشت نویسنده برای منتقد به این نکته اشاره شده است که این اولین داستان نویسنده به شکلِ جدی است؛ باید بگویم که به عنوانِ اولین داستان می‌شود به نویسنده تبریک و خسته نباشید گفت؛ هم برای شروعِ کارِ جدی و هم این که این داستان نشان دهنده‌ی استعداد نویسنده است که در همین کار اول نمایان است. و نکته‌ی خوب دیگر این که نویسنده از منتقد خواسته است که بدون در نظر گرفتن سابقه‌ی داستان‌نویسی و... داستان را نقد کند؛ نقدپذیری می‌تواند برای پیشرفت نویسنده کمک کننده باشد.
داستان «تخت شماره‌ی هفت...» با دیالوگ‌هایی شروع می‌شود. در همین ابتدا شخصیتی به نام خوشنام به خواننده معرفی می‌شود، شروعِ بدی نیست، خواننده می‌خواهد بداند که ماجرای این شخصیت‌ها چیست. سپس خواننده با شخصیت دکتر و در واقع شخصیت اصلیِ این داستان آشنا می‌شود، دکتر در مورد فضا و شخصیت‌های دور و برش حرف می‌زند و مسئله‌های آن‌ها را تجزیه تحلیل می‌کند. خواننده با دکتر و افکارش همراه شده و این شخصیت را باور کرده است، تحلیل‌های دکتر او را شخصیتی دلسوز معرفی می‌کند، شخصیتی که از دیدنِ رنجِ بیمارهاش و علتی که پشتِ این رنج بوده، دردمند است، نویسنده به خواننده نشان می‌دهد که دکتر گذشته و رنجِ سرشارِ بیمارها را عاملی برای به هم ریختگیِ روانِ آن‌ها می‌داند و به نوعی افکارِ انسانی دارد: «سخت است به دختر 18 ساله‌ای بگویم که اگر پدر معتادت تو را برای مواد فروخته و حیوان‌های بسیاری به تو تجاوز کرده‌اند عیبی ندارد...» و افکاری از این قبیل. تحلیل‌های دکتر ادامه دارد تا این که وارد اتاقِ ته سالن بیمارستان یعنی اتاق خودش می‌شود، گریه می‌کند و از معشوقه‌ای که نیست حرف می‌زند، خواننده حالا دارد از معشوقه‌ی دکتر می‌شنود که یکدفعه با دیالوگی غافلگیر می‌شود؛ دیالوگی که همه‌ چیز را یکدفعه دگرگون می‌کند: «خوشنام اینجا چه کار می‌کنی؟» خواننده تازه متوجه می‌شود که این دکتر همان خوشنام یا بیمار تخت شماره‌ی هفت است که خودش را در جلدِ دکتر می‌بیند... اگر چه این غافلگیری می‌تواند جذاب و هوشمندانه باشد و برای لحظاتی خواننده را به فکر فرو برد؛ ولی مشکل این‌جاست که بستری برای این غافلگیری فراهم نشده است. مخاطب فکر می‌کند که نویسنده همه چیز را ازش پنهان کرده و به نوعی او را گول زده است. چرا؟ چون شخصیت‌پردازی دکتر، تحلیل‌ها و افکارش به این شکل است که خواننده نمی‌تواند یکدفعه و در دو پاراگراف بپذیرد که دکتر همان خوشنام است. باید در پرداخت این شخصیت دقت بیشتری به عمل می‌آمد. و طبقِ مقدمه‌ی اولیه‌ی نقد پرداخت شخصیت باید به گونه‌ای باشد که اگر چه خودش چیزهایی را درباره‌ی خودش نمی‌داند؛ ولی نشانه‌ها و بستری برای آگاهیِ خواننده ایجاد شده باشد، به نوعی که خواننده این شخصیت و آن غافلگیریِ جذاب را بپذیرد.
موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۴
محمد سبزی خوشنامی » چهارشنبه 24 اردیبهشت 1399
ممنون از شما خانم رسولی بابت نقد این داستان حتما به نکات گفته شده در آثار بعدی توجه خواهم کرد لطف کردید.
ندا رسولی » جمعه 26 اردیبهشت 1399
منتقد داستان
خواهش می‌کنم، موفق باشید.
ایرج بایرامی » دوشنبه 15 اردیبهشت 1399
سلام آقای خوشنام داستانتان را با دقت مطالعه کردم . از نظر من یکی از بهترین هایی بود که در طول این چند ماه از طریق پایگاه نقد داستان منتشر شده است. برایتان آرزوی موفقیت و شادکامی دارم.
محمد سبزی خوشنامی » چهارشنبه 24 اردیبهشت 1399
ممنون جناب بایرامی عزیز لطف دارید شما امیدوارم آثار بعدی رو هم بخونید و دوست داشته باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت