درون‌مایه اثر باید باورپذیر باشد




عنوان داستان : کویرِ خط‌خطی
نویسنده داستان : شکوفه محمدی‌منش

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «کویرِ خط‌خطی» منتشر شده است.

روبه‌رویم چهارزانو نشسته و کف دست راستم را مایل به روی خودش گرفته بود: «دختر چه کف دست صافی داری، زندگی‌ات روشنه.» انگشت اشارهٔ دست دیگرش را که بند اوّلش حنایی‌رنگ بود روی آن خطِ دستم که از کنار انگشت اشاره شروع می‌شد گذاشت و تا پشت مچم کشاند: «عمرت درازه خانوم خوشگله، سالیانِ سال عمر می‌کنی.» همان انگشت حنایی را بین انگشت اشاره و انگشت بلندم گذاشت و روی خطی تا وسط کف دستم کشید: «توی سی‌وپنج‌سالگی یه موقعیت خوب برات پیش میاد، حواست رو جمع کن روی هوا بِقاپِش.» کفم را کمی به سمت چپ متمایل کرد: «خطِ فکرت چه زنجیرزنجیر و گره‌درگره‌اس، چرا اینقده پریشونی دردت به جونُم، دودلی، می‌ترسی، ترسِ چی رو داری؟ جوونی، خوشگلی، به فکر عیش‌ونوشت باش. چه خواستگارهایی برات می‌بینم، صف کشیدند، چشم‌هات رو باز کن عروس‌خانوم، تو با غریبه ازدواج می‌کنی.» دستم را به راست متمایل کرد: «ازدواج موفقی هم داری. یه پسر چارشونه، قدبلند، چشم‌ابرومشکی، عِینَهو خودت خوشگل، بااخلاق و مهربون شوهرت میشه؛ خدا ازش سه‌تا کاکُل‌زری میذاره توی دُومنت.» دوباره کفم را روبه‌روی خودش صاف گرفت: «تو دختر عاقلی هستی، سخت تصمیم می‌گیری؛ ولی تصمیم درست می‌گیری. کار ثابتِ دولتی داری.» چهارتا انگشتِ تایک‌بندحنایش را گذاشت روی پیشانی‌ام و پوستم را به‌سمت بالا کشاند: «پیشونی‌ات بلنده، بخت یارته. یه خنده کن قشنگُم.» لبم به خنده باز شد و او گفت: «بین دندون‌هات فاصله داری، این یه نشونه‌اس، تو روزی‌داری، توی هر خونه‌ای باشی اون خونه روزی‌اش زیاد میشه، وقتی که ازدواج کنی روزی خودت رو از خونهٔ پدرومادرت می‌بَری، به پدرت بگو بعد از ازدواجت یه درخت توی خونه به‌جای تو بکارند تا قسمتی از اون روزی توی خونه‌شون بمونه.»
کف دستش یک ستارهٔ پنج‌پر حنایی داشت، روبه‌رویم گرفت: «به این ستاره نگاه کن، دقیق نگاه کن.» بعد دوتا تاس را توی مشتش چرخاند و روی زمین انداخت: «ای دختر، ای دختر! خوشگلی دردسر داره دیگه، این دوتا تاس بهم میگه توی زندگیت چشمت زدند، اون چشم‌زخم بهت کاری شده، یه بستگی افتاده به زندگیت، درگیرت کرده؛ ولی اصلاً غصه نخوری‌ها. به چشم‌های من نگاه کن.» چشم‌هایم را از دوتا تاس برداشتم و انداختم توی صورتش؛ قاب چشم‌هایش را سیاه کرده بود، میانش دریا بود و سرمه‌ها سایه‌وار ریخته بود زیر دریایش، گونه‌هایش گُل انداخته بود، یک علامت به‌علاوهٔ سبزرنگ هم با سه‌تا نقطه زیرش روی چانه‌اش بود. لب‌های قرمز و جاندارش را جُنباند و دایره‌وار فوت کرد توی صورتم، گونه‌هایم خنک شدند. از کیسه‌اش یک گردن‌بند که مهره‌های کوچک سنگی رنگارنگ با یک مهرهٔ بزرگ آبی در مرکز داشت بیرون کشید و انداخت دور گردنم. «عزیز دلُم! این وردی که خوندم و این گردن‌بند، بستگی‌های زندگی‌ات رو باز می‌کنه. به آرزوهات می‌رسی، خوشبخت میشی، پول‌دار میشی.» کف آن دستش را که ستارهٔ پنج‌پر داشت با انگشت‌های یک‌بند حنایی، روبه‌آسمان باز کرد: «عروس بندر! حالا هر چی کَرَمِته بذار روی این ستاره، که ستارهٔ عمرت روشن باشه و توی سیاهی شب بدرخشه.» لبخندی بهش زدم: «ممنون خاله، حرف‌های خوبی بهم زدی، خدا بهت سلامتی بده.» از توی کیفم پول درآوردم و روی ستاره‌اش گذاشتم. آن را بوسید و به پیشانی‌اش زد: «این دشت اوّلمه، توکل به خدا.» گفتم: «اِن‌شاالله دستم برات خوب باشه و تا شب ستاره‌ات پر از پول بشه.» سرش را روبه‌آسمان کرد: «خدا از دهنت بشنوه عزیزُم، امید به خدا.» پرسیدم: «همیشه همین جا هستی؟ میخوام دوست‌هام رو هم بیارم پیشت تا فالشون رو بخونی.» جواب داد: « اگه مأمورها کاری بهم نداشته باشند، بیشتر وقت‌ها همین جام، شماره موبایلم رو بنویس تا اگه رفتم پارک‌های دیگه پیدام کنی.» شماره‌اش را توی گوشی‌ام به اسم خاله فال گیر نوشتم و خداحافظی کردم.
حالا که کف دست‌هایم را نگاه می‌کنم، برایم غریبه‌اند، کویری شده‌اند پر از خط. روی خط عمودی عمرم پر شده است از خط‌های ریز افقی سفید. خط فکرم گره‌هایش بیشتر شده، خط سی‌وپنج‌سالگی‌ام چروک خورده، خط ازدواج و بچه‌هایم انگار سفیدک زده‌اند. آن خط هم که کار دولتی برایم رقم زده بود کمرنگ شده است. حسگر اثر انگشت موبایل، غریبه تلقی‌ام می‌کند و گوشی را برایم باز نمی‌کند. دست‌هایم همه‌اش بوی وایتکس و صابون و الکل می‌دهد و هرچقدر گلیسیرین و روغن نارگیل می‌زنم دیگر برایم آشنا نمی‌شوند.
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
خانم محمدی‌منش گرامی سلام
قلم گرم و روانی دارید و به خوبی از پس ساخت یک موقعیت داستانی برآمده‌اید. توصیف فالگیر و شرح دقیق رفتار او نیز بسیار تمیز از آب درآمده است اما متاسفانه متن شما هنوز داستان نشده است. اگر اشتباه نکرده باشم در پایان «کویرِ خط‌خطی» پیرزنی را داریم که به هیچ‌کدام از گفته‌های فالگیر نرسیده است و حسرت آن روزها را می‌خورد. برای فهم بهتر، مطلب شما را به صورت خلاصه مرور می‌کنیم. زنی درحال مرور خاطرات خود است و اثر از زمان گذشته شروع می‌شود. زن فالگیر دروغ‌هایی به دختر ساده‌لوح می‌گوید و او هم باور می‌کند. بخش بیشتر اثر را همین گذشته دربر گرفته و وقتی نوبت به نتیجه‌گیری در زمان حال می‌رسد، ما زنی را می‌بینیم که ظاهرا تنهاست و به خواسته‌هایش نرسیده است. گذشته از اینکه رویداد گذشته در داستان بهتر از بیشتر از زمان حال نباشد، نتیجه‌گیری داستان شما بسیار کم اثر است.
این سوژه به تنهایی قابلیت داستان شدن را ندارد. چون نه تنها به شدت تکراری و کلیشه‌ای است بلکه جذابیتی هم ندارد. در واقع آنتی‌تز داستان شما بسیار ضعیف و بی‌رمق است. برای اصلاح این مورد به شما پیشنهاد می‌کنم ماجرایی به این موقعیت داستانی بیافزایید. اگر منظور شما از نوشتن چنین داستانی نشان دادن ساده‌لوحی انسان است، باید حتما در مضمون داستان کمی پیچیدگی بگنجانید. چرا که اگر با داستان طنز روبرو نباشیم که نیستیم، مخاطب به راحتی از شما قبول نخواهد کرد یک آدم برنامه و سرنوشت زندگی خود را بر اساس گفته‌های یک فالگیر که در جوانی دیده است تنظیم کند. بنابراین این موضوع فقط می‌تواند یک بخش بسیار کوچک از داستانی دیگر باشد. داستانی که در آن شخصیت پردازی درستی صورت گرفته و فضای داستانی کاملا قابل لمس است.
البته همان‌طور که گفتم شما قلم بسیار روانی دارید و توانسته بودید با ریتمی قابل قبول حداقل تا پیش از نتیجه‌گیری مخاطب را پای اثر نگه دارید. بنابراین در بازنویسی این نقطه قوت را حفظ کنید ولی در ساخت موضوع و درون‌مایه حتما بیشتر فکر کنید. شما می‌توانید از محیط پیرامون خود، کتاب‌هایی که مطالعه می‌کنید و حتی فیلم یا ماجراهایی که می‌شنوید، قصه وام بگیرید و سعی کنید ماجرای خود را به سرانجام خوبی برسانید.
سخن آخر اینکه سعی کنید فضای داستان خود را محدود به یک محیط نکنید. همینطور سعی کنید بیش از یک شخصیت موثر در داستان خود بپرورانید. در این متن دختر عملا مانند قربانی‌ای است که هیچ راه فراری از سرنوشتی که شما به عنوان خدای داستان برای او درنظر گرفته‌اید ندارد. درصورتی که شخیت‌های درون داستان شما نیز مثل یک آدم واقعی و حتی واقعی‌تر از جهان واقع، می‌توانند رشد کنند و گاهی کاری کنند که حتی نویسنده و آفریننده آن شخصیت تعجب کند.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۱
شکوفه محمدی‌منش » سه شنبه 09 اردیبهشت 1399
درود بر شما آقای رضایی عزیز ممنون که وقت گذاشتید و داستانم رو خوندید و نقد کردید، حتماً از راهنمایی‌های شما در بازنویسی استفاده خواهم کرد. راستش من این داستان رو درباره‌ی این روزهایی کرونایی نوشتم و شخصیت اصلی این داستان دخترِ جوانی است که دستش از شدتِ شست‌وشوی زیاد، خشکه زده است و با دیدن کفِ دستش یادِ فالی می‌افته که فالگیر برایش گرفته بوده؛ ولی الان دیگه شکل خطوط کف دستش تغییر کرده‌اند. شیوه‌ی روایتم طوری بوده که مخاطب رو به‌درستی متوجه نکردم. در بازنویسی بیشتر دقت خواهم کرد. سپاس فراوان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت