ایده ی خوب پرداخت می‌خواهد




عنوان داستان : آخرین دقیقه های سال
نویسنده داستان : قربانعلی رضایی

به ساعتش نگاهي مي كند. ساعت چهارونيم بعداز ظهر آخرين دقيقه هاي سال را نشان مي داد تا تحويل شدن سال فقط نيم ساعت باقي مانده بود. او پيش خود حساب كرد، اگر تا نيم ساعت يك ماشين پيدا نكند بعد از تحويل شدن سال هيچ ماشيني پيدا نخواهد شد كه اسباب و اثاثيه اش را به خانه ي جديد ببرد. به هرطرف كه نگاه مي انداخت مردم بود مردم. انگار كه همه ي مردم تلاش دارند تا در آخرين دقيقه ها در كنار هم باشند و تحويل سال را در كنار هم جشن بگيرند، بگويند و قهقه بزنند، آغاز سال را به همديگر تبريك بگويند، اگر دلشان خواست دسته جمعي پاي بكوبند و در حلقه هاي كوچك و بزرگ برقصندو هلهله كنند. او همه اينها را از چهره هاي شاد و بشاش اطرافيانش مي خواند كه بي خبر در شادي بي وصف غرق بودند. اطرافيانش كه از كنار او عبور مي كردند جعبه هاي شيريني و لاستيك هاي پسته و بادام در دستانشان ديده مي شدند. او در حسرت تمام فقط نگاهي خيره خيره مي كرد وبه همه ي آنها به پيش خودش ماشاءالله مي گفت. به ذهنش رسيد، او در انتظار يك ماشين بود كه اسباب و اثاثيه اش را به خانه ي جديد ببرد كه تازه حرفش را زده بود. با خود گفت اگر همين امشب اثاثيه ام را نبرم صاحب خانه ي ديگر آنها را حتي داخل كوچه هم نخواهد گذاشت. دستش را سايه بان كردو به اطرافش چند دور زد از ماشين خبري نبود. فقط تاكسيهاي دربستي بود كه بوق زنان از پيش چشمانش ر‍ژه مي رفت. او فقط به دنبال يك ماشين مي گشت كه اثاثيه اش را بار كند. تنش روي پاهايش سنگيني مي كرد. چندبار خيابان روبرويش را از انتهايش گرفت تا پيش پايش يك يك ماشين ها را ورنداز كرد از ماشين خبري نبود و او همچنان در انتظار ايستاده بود و هر لحظه انتظار او را به كام خود فرو مي برد. به ساعتش نگاهي انداخت؛ ساعت 5 دقيقه مانده بود به ساعت پنج بعدازظهر آخر سال. او همچنان در انتظار وانت باري بود كه اثاثيه اش را بار كند. آدم هايي كه از اطرافش عبور مي كردند عطر بوگندويش بيني او را آزار مي داد و موهاي چرب و چيلي شان حالش را به هم مي زد. نگاهي به لباس خود انداخت، همان لباس چندماهه كه در نور آفتاب رنگش پريده بود به تن داشت. در حالي كه آدمهاي اطرافش آخرين مد شلوار و آخرين مدل پيراهن را پوشيده بودند. او همان پيراهن و شلوار رنگ و رو رفته اش را پوشيده بود. پيش خود گفت: اگر آن مردك شكم گنده بدريخت از كار بيكارم نمي كرد و تمام حقوقم را به من مي داد حالا اينطور حسرت بي پولي را نخورده بودم.

من هم مثل همين آدمهاي بزك شده جعبه شيريني و لاستيك هاي ميوه و چند دست لباس زير بغلم بود و حالا اينطوري به خاطر نپرداختن اجاره ي خانه در انتظار ماشين نبودم. آن هم در آخرين دقيقه هاي سال، مي گويند آدم اگر در لحظه ي تحويل سال آواره باشد هميشه آواره است. حالا نيم ساعت هست كه منتظر وانت بار هستم كه اثاثيه ام را در اين غروب آخر سال بار بزنم. خدا عاقبتم را بخير كند!

هي شازده! من هيچي حاليم نيست. به من هيچ ربطي نداره صاحب كارت جوابت كرده، ما را چه سننه. من كرايه خونه ام رو مي خوام. حالي ته، مي فهمي كرايه خونه، هوي! فارسي مي گم، همين الان و گرنه شازده، هرچه ديدي از جفت همين همين چشاي بادومي ات ديدي.

- نه والا، خودت بگو بد كردم ها ... نه، بد كردم. بهت خونه ي به اين نقلي دستت دادم.

فارسي بهت بگم، شازده اگر كرايه اين ماه و آن ماه رو دادي كه هيچ و گرنه از دمت مي گيرم و ميندازم تو كوچه فهميدي!

ـ آهاي عاشق! مي خواهي خودكشي كني خره. لااقل جاي ديگه، نه توي اين خيابون.

تازه متوجه شده بود كه از پياده رو خارج شده است. حالا خيابان خلوت خلوت شده، آفتاب هم جاي خودش را به پرده سياه شب سپرده است. او از جلوي مغازه اي عبور مي كند. صدايي با هيجان مي گويد: آغاز سال يكهزاروسيصدو... مبارك باد! او به ساعتش نگاهي مي اندازد. عقربه هاي ساعت به شماره پنج رسيده بود. او همچنان به دنبال وانت بار مي گشت. خيابان خلوت شده بود و همه به خانه هايشان خزيده اند و در كنار هم تحويل سال را جشن گرفته اند، او در تنهايي خيابان دلش مي گيرد. لايه اي از اشك چشمانش را مي پوشاند.
نقد این داستان از : ندا رسولی
جناب آقای قربانعلی رضایی سلام و احترام
برای نوشتن یک داستان خوب معمولا نویسنده در ابتدای کار یا به سوژه‌ای قابل توجه دست می‌یابد که بعدا می‌تواند با پرداختی کامل آن را تبدیل به داستانی خوب کند یا می‌تواند از یک سوژه‌ی ساده و حتی تکراری استفاده کند اما با پرداختی متفاوت و خلاقانه آن را تبدیل به یک داستان خوب کند.
ایده‌ی اولیه‌ی «آخرین دقیقه‌های سال» خوب است و می‌تواند تبدیل به داستان قابل توجهی شود. شروعِ داستان هم از نقطه‌ی خوبی است و با عدم تعادل همراه... شخصی در آخرین دقیقه‌های نزدیک به تحویل سالِ جدید در خیابان است برای پیدا کردنِ ماشینی که اسباب‌هاش را به خانه‌ای جدید ببرد. موقعیتی که برای شخصیت داستان پیش آمده بحرانی است و می‌تواند اتفاقاتی داستانی و قابلِ توجه‌ای در پی‌اش بوجود بیاید؛ اما در ادامه چنین نمی‌شود. خواننده انتظار دارد این گره اولیه‌ که در داستان وجود دارد گسترش پیدا کند، تبدیل به کشمکش و بحران شود و داستان به اوج برسد و سپس گره‌گشایی صورت پذیرد؛ ولی این اتفاق نمی‌افتد. در ادامه داستانی وجود ندارد و تقریبا فقط موقعیتی توصیف شده، در صورتی که این موقعیت اولیه پتانسیل خیلی خوبی داشت برای داستان شدن.
داستان با توصیفِ موقعیتِ شخصیت داستان و قدری توصیفِ آدم‌های دور و بر ادامه پیدا می‌کند... از این بخش به بعد نویسنده برای شرحِ بیشتر داستان از تکنیکِ فلش بک و گفتگوی ذهنی‌ای که شخصیت با خودش دارد استفاده کرده است. اما مشکلی که وجود دارد این است که این بخش‌ با دیگر بخش‌های داستان در هم تنیده نشده‌اند. برای زدن فلش بک یا فلش فوروارد در داستان باید نویسنده راهی پیدا کند که آن فلش بک یا فلش فوروارد باعث چند پاره شدنِ داستان نشود، نویسنده می‌تواند نرم نرم بستری برای تغییر فضای داستان بوجود بیاورد یا با زدنِ پلِ تداعی این مشکل را حل کند. نمی‌شود یکدفعه این اتفاق بیفتد. این جملات: «هی شازده! من هیچی حالیم نیست. به من هیچ ربطی نداره، صاحب کارت جوابت کرده، ما را چه سننه، من کرایه خونه‌ام را می‌خوام. حالی ته. می‌فهمی کرایه خونه. هوی! فارسی...» یکدفعه و بدونِ زمینه‌ی لازم وارد داستان شده‌اند؛ دادنِ اطلاعات به این شکل از انسجامِ کار جلوگیری می‌کند.
مورد دیگر توجه به نثراست، در بخش‌هایی ترکیب جملات نیاز به بازنگری دارد. مثل: «آدم‌هایی که از اطرافش عبور می‌کردند عطر بو گندویش بینی او را آزار می‌داد.»
پیشنهاد می‌کنم یا ایده‌ی اولیه‌ی داستان را به خوبی گسترش دهید و برایش اتفاق و بحران بسازید و داستان‌پردازیِ بیشتری داشته باشید؛ که البته این بحران را با کمک گرفتن از عناصر داستان باید به خواننده نشان دهید، نه اینکه تعریف کنید. و یا اینکه اضافات همین داستان را بزنید، پایانی غافلگیر کننده برایش در نظر بگیرید و با توجه به قواعدِ داستانِ کوتاهِ کوتاه آن را بازنویسی کنید.
موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت