یک داستان خوب با پایانی نامناسب!




عنوان داستان : اوهام
نویسنده داستان : صادق ثابتی

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «اوهام» منتشر شده است.

در حال چوپانی بوده که پایش در قبری فرو می رود و از ترس غش می کند. همان جا می افتد و تا صبح به هوش نمی آید. پس از این دچار بیماری سختی می شود که او را تا نزدیکی مرگ می برد. با بازیافتن سلامتی رفتارش نیز تغییر می کند. اینها را دامادش که شاطر نانوایی پدرم بود برایمان تعریف کرده بود. به ما خبر داده بود که پدرزنش به تهران آمده و فقط تا فردا شب اینجا می ماند. مادرم شال و کلاه کرد و به من هم گفت جلدی حاضر شوم تا عصر به خانه ی شاطرعباس برویم. آجرهای خانه ی قدیمی شان کج و معوج بود و با کاهگل چسبیده شده بود. برای گرفتن نان، زیاد به نانوایی رفته بودم اما خانه ی بالای دکان را هیچوقت به این شکل ندیده بودم. پنجره ی کوچکی هم وسط دیوار بود که نور کم سوی سفیدی از پشت آن پیدا بود. مادرم زنگ در را زد. بدون اینکه کسی جواب دهد در باز شد. راه پله ی باریک و تاریک را بالا رفتیم و به درگاهی پذیرایی کوچک شان رسیدیم. شاطر دم در بود و تعارفمان کرد بنشینیم. چند نفری دور تا دور نشسته بودند و به ما چشم دوخته بودند. رفتیم به کنج پذیرایی و نشستیم. سکوت رعب آوری بود. چشم چرخاندم و ملاحسن را شناختم. تنها پیر مجلس بود و چشمهایش هم بسته بود و کتابی در دست گرفته بود. نگاهها منتظر اذن او، روی صورتش زل زده بودند. شاطر عباس چیزی را آهسته در گوش پیرمرد گفت و ملاحسن سری تکان داد. شاطر انگشت هیس را روی بینی اش گذاشت و به جمع فهماند که مراسم شروع شده است. بعد از یک دقیقه سکوت، پیرمرد بلند فریاد زد «لام حضرت مرشد!» من و مادرم و دو نفر دیگر حسابی ترسیدیم و با گفتنِ «شروع کنید» شاطر به یکی از حاضرین به خود امدیم. مرد بلافاصله پرسید «دکتر، ماشینم. دزدیدنش» ملاحسن با چشمهای بسته و نفسهای بلند به سرعت شروع به حرف زدن کرد «شما میری به سمت جاده ی دماوند اولین میدون رو به سمت بالا میری از زیر تابلو ایستگاه اتوبوس یه خاکی باریک هست سمت راست که میری تا انتهاش یه در مشکی بزرگ هست که ماشینت داخل حیاطش پارک شده. بعدی» شاطر بلافاصله به نفر بعد اشاره کرد و همینطور همه سوال می پرسیدند و ملا که دکتر صدایش می زدند تند و غیرقابل فهم حرف می زد و میرزا بنویس کنار دستش جملاتش را مفهوم ادا می کرد.
نوبت به مادرم رسید. چادرش را روی پیشانی اش جلو کشید و پرسید «آقای دکتر این بچه م کنکور قبول نمیشه. چیکار کنم؟»
ملاحسن چیزی را زمزمه کرد و مادرم دوباره پرسید «چی؟» و میرزا بنویس گفت «میگه پسته بخور!»
پیرمرد چشمهایش را باز کرد و نفس عمیقی کشید. یکی از حاضرین پرسید «ببخشید دکتر، فقط من خودم برم اونجا یا به پلیس بگم ماشین اونجاست»
پیرمرد خندید و گفت «ببخشید دیگه، من از ارتباط خارج شدم» این را گفت و با لبخند منتظر دریافت مبالغ شد تا بلند شود و برود. اسکناسها را شمردند و جلویش گذاشتند. مادرم حین بیرون رفتن گفت «عباس آقا تو رو خدا از پدرزنت بیشتر بپرس بگو چیکار کنیم. فقط پسته که نمیشه!»
شاطر عباس دست روی شانه ی من گذاشت و خندید «نه حاج خانوم. ماشاا... رامین خودشم زرنگه. همین پسته رو بخوره قبوله»
پدرم کیسه های پسته را توی زیرزمین خانه چید و یک قابلمه را پر کرد و به مادرم داد. نشسته بودم توی اتاق و کتابهایم را دورم چیده بودم که مادرم با یک کاسه ی پر پسته وارد شد. «اینارو تموم کن تا شب هم یه کاسه دیگه بهت بدم»
پسته ها را با لذت خوردم. شب هم قبل از خواب یک کاسه پسته را کمی با بی میلی خوردم. هر روز همین روند ادامه داشت. چهار ماه دیگر تا کنکور باقی مانده بود. ماه اول که گذشت صورتم ورم کرده بود و کمی قرمز شده بودم. پدرم یک روز از شاطر عباس خبر آورد که ماشینِ ان کسی که دزدیده شده بود پیدا شده و درست توی همان محلی بود که ملاحسن گفته بود. وعده های پسته خوردن من اضافه شد و کاسه ام بزرگتر. کم کم اسهال و تهوع و دردهای شکمی باعث شد که من را بستری کنند. دو هفته مانده به کنکور. پدرم هر روز از شاطر عباس می خواست که از پدرزنش راه حل بخواهد. شاطر یک روز زنگ زد و گفت «حاج علی، ملاحسن میگه امسال سهمیه قبولیش نیست.»
دو روزی بیمارستان بودم و مرخص شدم. با تجویز جدیدی که ملاحسن داده بود سر جلسه کنکور هم نرفتم. بعد از امتحان از یکی از دوستان پیگیر کنکورش شدم.
«من که خوب دادم امتحان رو. فکر کنم قبولم. تو چرا نیومدی؟»
گردنم را خاراندم و خمیازه ای کشیدم «گفتم که. مریض بودم» صدایش را کشید و خر صدایم کرد. «خرررررره. حداقل میومدی فقط سر جلسه سفید میدادی. امسال گفتن چون تعداد شرکت کننده ها کم بود همه ی اونایی که سر جلسه باشن رو بر میدارن»
گوشی را در دستم نگه داشتم و چیزی نمی گفتم. هنوز شکمم درد می کرد.
نقد این داستان از : علی علی بیگی
با سلام
دوست عزیز خسته نباشید. داستان شما را خواندم و باید بگویم لذت بردم. داستان شما دو بخش دارد.‌ تا نیمه داستان، داستان شما بشدت خوب و درست است. اما از نیمه به بعد افول می‌کند و در یک سوم پایانی تبدیل به داستانی ضعیف می‌شود و با پایانی بسیار قابل پیش‌بینی و دم‌دستی و شتاب‌زده پایان می‌یابد.
من از شما دو داستان خیلی خوب خوانده‌ام. شما توانایی نوشتن داستان خیلی خوب را دارید و پیشنهاد می‌کنم شروع به نوشتن مجموعه داستان‌کوتاه بکنید و برای چاپ بفرستید.
اما برگردیم سراغ داستان‌تان.
شروع شما خوب است. مقدمه خوب و معقولی دارد. هرچند کمی پیچیده است و کمی زیاد، ولی اشکالی ندارد. بعد از مقدمه می‌رسیم به مراجعت راوی به همراه مادرش به خانه شاطر عباس. به مراسم عجیب و غریب می‌رسیم. لوکیشن بسیار خوبی داریم با یک مراسم کاملا تعلیق‌دار. اینجا اوج داستان است. مساله داستان مطرح می‌شود. البته کمی دیر است. مادر راوی اصرار دارد پسرش در کنکور قبول شود‌. بهتر بود مساله داستان در همان اول اول مطرح می‌شد. مثلا راوی اشاره می‌کرد که امسال قرار است کنکور بدهد و اینکه پدر و مادرش او را بشدت اذیت می‌کنند تا او بنشیند سر درس و مشقش. مادر راه‌های مختلف را امتحان می‌کند و شدیدا نگران است که مبادا پسرش قبول نشود. این حساسیت را باید در اول داستان می‌دیدیم. اما همین مراسم عجیب و حضور راوی در آنجا خیلی خوب است و توانسته داستان را سرپا نگه دارد. در ادامه باید یک یا دو بار دیگر این مراسم را می‌دیدیم. یک بار خیلی کم است. حتما باید به بهانه مختلف این مراسم تکرار می‌شد.
نکته بعد این است که باید بعد از دیدن این مراسم، این مراسم برای راوی جدی می‌شد. الآن مراسم برای راوی جدی نشده است. پس برای مخاطب هم جدی نشده است. راوی باید شک می‌کرد. نکند واقعا خوردن پسته کارآمد است؟ او باید جدی می‌شد و خودش دنبال این سوال می‌رفت و درمی‌یافت که بله ماشین یارو هم پیدا شده است. پس واقعا تاثیر دارد. الآن خوراندن پسته توسط پدر و مادر غیرواقعی است. اگر راوی خودش انگیزه نداشته باشد نخواهد توانست آن همه پسته را تا حد مرگ بخورد. بنابراین انگیزه فردی کم است.
ضمنا نکته دیگر این است که راوی اکتیو نیست. راوی باید اکتیو باشد. خودش دست به عمل بزند. خودش پیگیر باشد. خودش هدف داشته باشد. الآن مادر انگیزه‌اش برای قبولی کنکور بیشتر از پسرش هست! و حتی پدر هم همین‌طور. ضمنا دقت داشته باشید که هدف راوی باید سهل‌الوصول و دم‌دستی نباشد. باید رسیدن به هدف سخت باشد و نیاز به تلاش داشته باشد. قبولی در کنکور هدف آسانی است. قبولی در رشته مثلا پزشکی یک هدف جدی است.
اما ضعف اصلی داستان شما در پایان‌بندی است. اول از همه پیشنهاد می‌کنم داستان کوتاه «ملکه الیزابت» مصطفی مستور را بخوانید. پایان‌بندی آن داستان را خواهید دید که چقدر عمیق و درست و صد البته جدی است. ببینید شما به دست خود داستان را از جدیت انداخته‌اید. وقتی نویسنده کل ماجرا و کل داستانش را به شوخی گرفت دیگر چه توقعی از مخاطب دارید!؟ انگار شما واقعه مهم و عجیبی را تعریف می‌کند، در پایان می‌گویید: ناگهان از خواب بیدار شدم و دیدم همه اینهایی که گفتم خواب است! این بیشتر شبیه جک یا لطیفه است، نه داستان. داستان باید عمق داشته باشد.
باید این غیب‌گویی رفته‌رفته عمیق‌تر و عمیق‌تر می‌شد و رفته‌رفته ترسناک‌تر و جدی‌تر می‌شد تا مثلا قتلی اتفاق می‌افتاد. یا یکی دیوانه می‌شد و یا... . الآن به سادگی گفته‌اید همه‌چیز دروغ بود و تمام.
بنظرم این داستان با بازنویسی مجدد به داستان بهتری تبدیل خواهد شد. پیشنهاد می‌کنم موارد بالا را رعایت کنید و مجددا بازنویسی کنید. منتظر کارهای بهتری از شما هستم. موفق باشید.

منتقد : علی علی بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۱
صادق ثابتی » 6 روز پیش
ممنونم آقای علی بیگی از توضیحات خوبتون.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت