در بازنویسی به همه عناصر فکر کنید




عنوان داستان : آن که باید باشم
نویسنده داستان : زهره فرهادی

این داستان ویرایشی از داستان «رها» می باشد.

به نام خدا

هوا که تاریک شد، از جایم بلند شدم و کش و قوسی به بدنم دادم. بند و بساط روسری‌ها را جمع کردم و درون کیسه گذاشتم. در همین حین، چشمم به مرد جوانی افتاد که کمی آنطرف‌تر دستفروشی می‌کرد. دستبند و انگشترهای زنانه را برای تبلیغ درون دستش گذاشته بود و از کم حرفیَش پیدا بود که در فروشندگی تازه‌وارد است.
زن و شوهر مسنی خیره به او و با اخم از پسش گذشتند و رفتند. نگاهی به وسایل فروشی‌اش انداختم و گفتم:
_خوش‌سلیقه هستی اما بنظر میاد کاسبی خوبی نداشتی.
چیزی نگفت. خم شد تا وسایلش را درون کیف بگذارد. گفتم:
_اسم من زبیده هست. سی ساله دستفروشی می‌کنم. اینجا همه منو بعنوان مادر دستفروشی انقلاب می‌شناسن. می‌تونم بهت یاد بدم چیکار کنی که مشتری‌ها جذب بشن.
لبخندی زد و دسته‌ای از موهای بلندش را پشت گوش انداخت:
_ممنون.
کیسه را روی شانه‌ام جابجا کردم:
_جایی داری که بری؟
زیپ کیفش را بست، اما انگاری یادش رفته بود دستبند و انگشترهای زنانه را از دستش دربیاورد:
_پارک.
چشمانم گرد شد:
_پارک؟! گرم‌خونه مردونه که همین نزدیکه! درست ته همین خیابون. من خودم بیشتر وقت‌ها میرم اونجا؛ گرم‌خونه زنونه سر خیابونه.
سرش را بالا آورد. خسته بود. با صدای نازکش گفت:
_نمی‌تونم بیام. راهم نمیدن. میگن اونجا جای من نیست‌؛ البته خودمم همین فکر رو می‌کنم.
لب و لوچه‌ام را کج کرده و سر و وضعش را ورانداز کردم:
_شاید اگه... ظاهرت رو طبیعی‌تر نشون بدی، راهت بدن. اونوقت حداقل یه جا برای خوابیدن و گرم شدن داری.
_ظاهرم رو تغییر بدم؛ درونم رو چی؟
کیف را روی دوشش انداخت و نزدیک آمد. با چشمان سیاه و معنادارش نگاهم کرد:
_ترجیح میدم انقدر توی پارک بخوابم و دستفروشی کنم تا وقتی که پول‌هام به اندازه کافی جمع بشه و بتونم اون کسی باشم که باید باشم.
و پشت به من، راه سنگفرش را پیش گرفت و در همین حین، آرام گفت:
_اونوقت شاید گرم‌خونه سر خیابون، من رو هم راه بده.
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم زهره فرهادی سلام و احترام
بازنویسی فرصتی است برای خلق مجدد داستان و تکمیل ایده‌ها و پرداخت بهتر عناصر داستان. می‌توان گفت برای بسیاری از نویسنده‌ها بازنویسی از خلق و نوشتن اولیه داستان دشوارتر است. این برمی‌گردد به اینکه در خلق اولیه نویسنده بخشی از کار را معمولا به شکلِ غریزی انجام می‌دهد، به علاوه به ایده‌ای دست یافته که مهندسی و ساختنِ جهانی برای آن قطعا لذت بخش است؛ اما در بازنویسی ایده‌ی اولیه در قالب جهان داستان ریخته شده و نویسنده ملزم به بازسازی و کامل کردن این جهان است که کار سختی است چون گاهی مجبور خواهد شد این جهان را زیر و رو کند که این کار به مراتب از خلق اولیه سخت‌تر است چون در این مرحله غریزه هم کنار گذاشته می‌شود و برای هر آنچه نویسنده در ظرف داستانش گنجانده باید فکر شده عمل شود.
بنابراین بازنویسی به معنای پس و پیش کردن جملات یا تصحیحِ موارد ویرایشی و املایی و حذف و اضافه‌ی واژه‌ای و مواردی از این قبیل نیست؛ البته می‌تواند شامل این موارد هم باشد ولی نویسنده باید توجه داشته باشد که طوری داستان خود را بازنویسی کند که در پایان هیچ کار دیگری نتواند برای آن داستان بکند یعنی هر آنچه را که لازم بوده برای داستانش انجام داده باشد؛ این هر آنچه می‌تواند تغییرات کلی مثلِ تغییر بخشی از طرح باشد، فکر کردن به استحکام روابط علی و معلولی و پاسخ به ابهامات از مواردی است که نویسنده در مرحله‌ی بازنویسی بهش فکر می‌کند. همچنین موارد دیگری مثل تغییر راوی، یک داستان می‌تواند با راوی‌های متفاوت روایت شود ولی آنچه مهم است انتخاب صحیح نویسنده است، اینکه بهترین و صحیح‌ترین حالت ممکن چه می‌تواند باشد. در بازنویسی موارد مهم دیگری هم می‌تواند اتفاق بیفتد؛ از جمله تغییر فضا، حذف یا اضافه کردن صحنه، تغییر کنش و واکنش شخصیت‌ها نسبت به طرح و پرداخت شخصیت، حذف یا اضافه کردن شخصیت و توجه به انتخاب دیالوگ‌ها، پرهیز از دیالوگ‌های دم دستی و...
مورد مهم دیگر در بازنویسی توجه به زمانِ آن است. نویسنده بعد از نگارش داستان بهتر است فرصتی به خود بدهد و سپس به بازنویسی داستان بپردازد، وقتی داستان به مرز فراموشی برود، بهتر می‌تواند توسط نویسنده‌اش سبک‌ سنگین شود.
به طور کلی هر نویسنده‌ای برای بازنویسی داستانش مجبور است به نوعی با این موارد دست به یقه شود.
به این موارد اشاره کردیم که ببینیم در بازنویسی داستان «رها» چه اتفاقی افتاده است. از همین اسم داستان شروع کنیم(اگر چه انتخاب اسم می‌تواند سلیقه‌ای باشد.) اسم تغییر کرده و تبدیل شده به «آنچه باید باشم» اسم داستان مثلِ ویترینی است برای مخاطب، در نگاه اول می‌تواند توجه مخاطب را جلب کند یا برعکس؛ «آنچه باید باشم» جذابیت آنچنانی ندارد، ضمن اینکه می‌تواند از یک جایی به بعد داستان را لو دهد. شاید بد نباشد نویسنده در صورت صلاحدید به همان اسم قبلی یعنی «رها» فکر نکند، رها می‌تواند ایهام داشته باشد؛ هم اشاره به نامی دارد و هم از لحاظ مفهمومی می‌تواند مکمل شخصیتی باشد که خودش را از قید و بندها و بایدهایی که در جامعه وجود دارد رها کرده و دنبالِ «آنچه که باید باشد» است. به این ترتیب مفهوم مد نظر نویسنده هم می‌تواند در آن معنا شود.
نویسنده سعی کرده در بازنویسی فضا و صحنه را عوض کند، فضا از جلوی گرمخانه تغییر کرد به خیابانی؛ اما بهتر بود که خواننده می‌توانست این خیابان را ببیند... در هر صورت چفت و بسطِ این فضا با حال و هوای شخصیت‌های داستان جور است. با این بازنویسی هدفِ شخصیت داستان مشخص شده است و شخصیت کنش دارد. به علاوه تلاشی که نویسنده برای ایجاد تعلیق به نسبت داستان قبلی کرده مشهود است. همه‌ی این‌ها داستان را به سمت بهتر شدن پیش برده است. نثر داستان هم به نسبت داستان قبلی بهتر شده و اشکالات نثر قبلی را ندارد؛ اما در بخش پایانی به نظر می‌رسد قدری توضیح اضافه وجود دارد. نویسنده می‌توانست داستان را زودتر تمام کند. مثلا می‌شد دیالوگ‌ها کوتاه‌تر باشند، با توضیحات کمتر. مثلا: «نمی‌تونم بیام، راهم نمیدن...» اگر این دیالوگ تا همین جا بماند و بقیه‌اش حذف شود؛ چه اتفاقی می‌افتد؟ اتفاق بدی نمی‌افتد، تعلیق این بخش بیشتر می‌شود چون سوالی در ذهن مخاطب ایجاد شده، ضمن اینکه منظور نویسنده هم بیان شده در این بخش. دقت در مواردی این چنینی در بهتر شدن داستان موثر است. یا حذف دو سه خط پایانی؛ بد نیست نویسنده بخش‌هایی را بگذارد به عهده‌ی خواننده و از توضیحات اضافی بپرهیزد. اگر دقت بیشتری در نوشتن دیالوگ‌های پایانی اعمال شود، همراه با آوردن اسم «رها» در پایان، داستان بهتر تمام خواهد شد.
موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۱
jahan jahani » 1 روز پیش
خیلی عالی بود البته به بازنویسی نیاز داره تا داستان تون از پرداخت بیشتری بهرم مند گردد....هزار آفرین به جمله آخرتون. من بادیدن نام رها که بین دختر و پسرا مشترکه و همچنین تاکید روی انگشترهای زنانه معلوم بود دارید نشانه گذاری که نتیجه ی نهایی را به مخاطب القا کنید. کاش بچای چمله اخر باز هم نشانه میدادید تا خواننده نتیجه گیری کند. بهر جال لذتبخش بود خواندنش درود به شما دوست ادیبم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت