ظرفیت‌های بالقوه طنزپردازی و ضرورت سهیم شدن در تجربه‌های نوشتاری نویسندگان بزرگ




عنوان داستان : اقا ماشاالله در محفل شعر
نویسنده داستان : مبینا ستاری

-خب اقای ما چی؟؟ و به بغل دستی اش ان را نشان داد. مرد کچل دستی بر روی چشم هایش کشید و انها را مالش داد.چشمانش را کوچک و بزرگ کرد.فاصله ی کاغذ را تغییر داد.عینکش را برداشت و با دستمال مخصوص ان را تمیز کرد.بعد دوباره کاغذ را برداشت و به نشانه نفی سر تکان داد.اقا ماشاالله در حالی که کت بهروز را که سه شماره برایش بزرگ بود در می اورد گفت: فکر کنم خط بنده باشه. اخه اندکی بدخطم!
و کاغذ را گرفت و گفت: بله مال منه! مرد اولی که نتوانسته بود کاغذ را بخواند گفت:خب اقای ماشاالله نیک طینت خوش مرام چمن قلی؛ من چیره ساز هستم.شما تا به حال تجربه نوشتن شعر داشتین؟؟ اقاماشاالله با لبخندی از سر رضایت گفت: البته!چندتا از اثارم رو هم اوردم! اقای چیره ساز گفت: بسیار هم عالی.من و دیگر اعضا ورود شما را به انجمن شعر تبریک می گوییم. به نظرم دیگه وقتشه که اغاز کنیم.خب خانم کتاب پرست، امروز چیزی دارید که برامون قراعت کنید؟؟ پیرزن 70 ساله، روسری اش را که تا دماغش پایین اورد و با چهره ای ژولیده چروکیده اش به همراه موهایی که به شکل چتری ها فرفری که حکایت از شانه نشدن چند ساله می داد گفت: اصلا روم نمیشه، ولی چون اصرار می کنید باشه! این جزو اون 5 اثر از 6 اثر توقیف شده است. – به به! پس باید خیلی زیبا باشه! خانم کتاب پرست دستش را در جیبش کرد و دو کاغذ بیرون اورد.-این که لیست خریده، اینم که رسید دمپایی فروشیه! پس حتما باید تو این یکی باشه! و جیب دیگرش را نگاه کرد. وقتی تا تهش رفت و برگشت با یک کاغذ چروکیده و پاره امد که معلوم بود کسی با مدادشمعی رویش اثر هنری زیبا و البته بزرگی خلق کرده.خانم کتاب پرست ادامه داد: اینم که برگه اخراج سعیده! بعد از داخل پیراهنش، یک کاغذ مچاله شده بیرون اورد که به وضوح نشان می داد زیر پا له شده! خانم کتاب پرست در حالی که سعی می کرد کاغذ را صاف نگه دارد و با صدایی زمخت و خواب الود گفت: ببینید دوستان، من قبلا گفتم الانم به خاطر عضو جدیدمون باز تکرار می کنم، از نظر من و بسیاری از شعرای دیگه، بازنویسی کاری بیهوده و عملا مایه اتلاف وقته! به همین دلیل من از 184 اثری که دارم تنها دوتاش بازنویسی شده که اونم نوه دوازده سالم بازنویسی کرده! اقای چیره ساز گفت: حالا بهتر نیست شروع کنیم؟؟ خانم کتاب پرست سرفه ای ساختگی کرد و با صدایی که گرفته و خشک بود و از ته گلویش امده بود شروع کرد به خواندن:
باد می اید،
ایا رخت ها را از روی بند برداشته ام؟
گلدان ها را اب داده ام؟
غذای فردای ساناز و سلماز و سمیه چطور؟
اصغر لباس اتو شده دارد؟
سوالاتی که یک زن، در شب اول قبرش از خودش می پرسد!
اقای چیره ساز در حالی که به قول خودش اشک از چشمانش روان شده بود گفت: احسنت! مرحبا! تبارک الله! دوستان موافق نیستید که این شعر باید جزو اون 5 شعر برتر قرار بگیره؟ اعضا دست زدند. مرد کچل گفت: فقط جسارتا مردها در شب اول قبر از خودشون چه سوالاتی می پرسند؟؟ خانم کتاب پرست گفت: اقای شاعرزاده، نظرتون رو توی فهرست"باید نوشته شود" می نویسم. هرچند که دشوار به نظر می رسه اما گمانم با تجربیات کهن مرحوم اکبر اقا و تجربه های همسرم جدید اصغر اقا، بتونم بنویسمش! اقای چیره ساز گفت: حالا وقتشه بریم سراغ اثر بعدی.اقای شعرباف؟؟ اقای شعرباف بازم خوابیدید؟ اقاماشالله متوجه مرد بغل دستی اش(اقای شعرباف) شد که خواب می دید دارند تاج را روی سر پادشاه هفدهم می گذارند. اقای شعرباف در حالی که دستش زیر چانه اش بود و با لبخند ملیحی چشمانش را بسته بود حتی با تکان های اقاماشالله و یک سطل اب هم بیدار نشد که نشد. و زیر لب اعلام کرد: دارم مدیتیشن یوگا انجام میدم!ااااااااه! حالا باید دوباره تمرکز کنم! اقای چیره ساز گفت: خب فکرکنم دیگه کم کم باید بریم... که ناگهان مرد چاقی با موهایی که از هر طرف بیرون زده بود و مرتب کردنشان به اندازه حل مسأله ی اقلیدس+فیثاغورث=فیبوناچی به توان هشتصدهزار و پانصد و پنجاه و سه دشوار بود گفت: میشه من بخونم؟؟ اقای چیره ساز نفس خود را بیرون داد و اهی کشید. بعد گفت: بفرمایید اقای یابنده! اقاماشاالله
نگاهی به تکه کاغذی که در دست اقای یابنده بود، کرد و گفت: احیانا، این زیر ابی چیزی نبوده؟؟ اقای یابنده با ذوق و شوق گفت: می دونید، از نظر من، یه شاعر همیشه باید قلم و کاغذ همراهش باشه! منم زیر دوش بودم اینو نوشتم، اندکی اب رویش چکه کرده! بعد بدون اینکه از کسی اجازه بگیرد گفت:
زمستان رفت و بهار امد
شیوع کرونا همزمان امد!!
تطیلی مدارس چه خوش امد
اداره ها نیز اگر می شدند تعطیل،
همه با هم می گفتیم بهار خوش امد
خرید و سفر عید شدند تعطیل
ببین این زمستان چه بر سرمان امد
اعضا می خواستند نقد و انتقاد را شروع کنند که اقاماشاالله بی معطلی گفت: دوستان بهتر نیست بنده هم اثرم رو قراعت کنم؟؟ اقای چیره ساز گفت: آآآآآآه پروردگارا! چرا هرگز در توانایی ام نیست که اشتیاق این جماعت شاعر رو درک کنم؟! بفرمایید اقای نیک طینت خوش مرام چمن قلی!! اقاماشاالله گفت: جسارت می کنم اما لطفا بنده رو "پریشان نفس" خطاب بفرمایید!! اسم هنری بنده است!! - بفرمایید اقای پریشان نفس!! اقاماشاالله سعی کرد کمی شبیه خانم کتاب پرست رفتار کند. اول سرفه ای ساختگی کرد.صدایش گرفت! بعد همینطور سرفه کرد تا اینکه یک لیتر اب را در حلقش خالی کردند!! بعد از کلی مکافات، اقاماشاالله شروع کرد. اول درباره ی شعرش توضیح داد: این شعر رو زمانی نوشتم که پسر 19 ساله ام در غم شکستن نوک مداد سبزش در سوگ نشسته بوده!!
مداد سبز زیبام کشیده سبزه زار رو
وقتی نوکش تموم شد، تراشه اومد جلو (چقدر دردناک!!)
خیلی بد و زشت شده مداد سبز خوبم،(خواندن به سبک اوپرا)
دلم می خواد خودم روووووو(مکث) به بالشم(مکث) بکووووووووبم!!!
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، خانم مبینا ستاری
مطابق ظرفیت‌های موجود در همین اثر ارسالی، بایستی پذیرفت که شما به صورت بالقوه، از استعداد روایت‌پردازی بسیار ارزشمندی برخوردار هستید، چون که «زبان معیار» [زبان رسمی کشور که در اخبار، کتاب‌های درسی و داستانی و...، در روزنامه‌ها، سخنرانی‌ها به کار برده می‌شود] را تا حد قابل‌قبولی رعایت می‌کنید، عملکردی که موجب انتقال هرچه صحیح‌تر و سریع‌تر مفاهیم ضروری روایی می‌شود [البته ضروری است که در هنگام نوشتن متن، وجه شکلی و املایی صحیح برخی از حروف و کلمات را بیشتر رعایت کنید، مواردی مانند حرف «آ» که به دلیل شتاب در هنگام تایپ اثر، به ترمیم و تصحیح نیاز دارند]، زبان «محاوره» [زبانی خودمانی و عامیانه و متکی بر لهجه‌ها،گویش‌های بومی و...] توصیه شده برای دیالوگ‌نویسی را حتی‌الامکان رعایت می‌کنید که به مرور از تنظیم دقیق‌تر و یک‌دست‌تری هم برخوردار خواهند شد، از استعداد ذاتی مشهود و ارزشمندی در ارائه وقایع از طریق شیوه روایی و جزءپردازانه «توصیف پویا» بهره‌مند هستید که موجب «نشان» داده شدنِ رخدادهای ضروری روایی در متن می‌شوند تا مخاطب به طرز ملموس و باورپذیری قادر به تصور کردن‌ وقایع بشود، همچنین دارای استعداد شوخ‌طبعی بالقوه‌ای هستید که در صورت مطالعه دقیق و هدفمند آثار موفق طنزنویسان بزرگ ایرانی و خارجی، بدون شک در تجربه‌های کاربردی و بسیار ارزشمند این نویسندگان صاحب‌نام سهیم خواهید شد و...
برگردیم به سراغ بررسیِ نحوه شکل‌گیری این اثر ارسالی، همان طور که در بالا هم اشاره شده است، داستان از زبان رسمی قابل‌قبولی برخوردار است و وقایع درون روایت هم از طریق توصیف‌هایی دقیق، ملموس و باورپذیر به مخاطب ارائه شده‌اند: «...، دستی بر روی چشم‌هایش کشید و آن‌ها را...، کوچک و بزرگ کرد. فاصله‌ی کاغذ را تغییر داد. عینکش را برداشت و با دستمال مخصوص...، .بعد دوباره کاغذ را برداشت و به نشانه نفی سر تکان داد...، یک کاغذ چروکیده و پاره...، مچاله شده...، با صدایی زمخت و خواب‌آلود...، که گرفته و خشک بود و از ته گلویش...، مرد چاقی با موهایی که ...»؛ آفرین بر شما، لطفاً تمامی متن را با چنین دقت‌نظر مؤثری تنظیم و ارائه کنید.
یک مطلب مهم، لطفاً حتی‌الامکان سعی کنید که از نوشتن دیالوگ‌های غیرضروری [گفتگوهایی که به راحتی قابل حذف شدن و یا جایگزینی از طریق توصیف پویا هستند] به طرز آگاهانه‌ای احتراز کنید و دیالوگ‌های ضروری را که وجه مؤثر و پیشبرنده‌ای در سیر جریان منطقی روایت دارند، موجزتر و مطابق با قواعد توصیه برای دیالوگ‌نویسی حرفه‌ای بنویسید؛ پیشنهاد می‌کنم که برای این منظور، کتاب آموزنده «راهنمای نگارش گفتگو»، نوشته ویلیام نوبل، ترجمه عباس اکبری را با دقت مطالعه کنید تا با قواعد ضروری این بخش بسیار حساس و حرفه ای از نوشتن، به خوبی آشنا بشوید.
همچنین برای این که داستان‌هایتان از «نقشه روایت» مشخص و مؤثری بهره‌مند باشند، قبل از شروع به نوشتن داستان و در حد یک پاراگراف، خلاصه داستان را با انتخاب رخدادهایی ضروری و با تنظیم «سیر توالی» آن‌ها بنویسید: «شاه مُرد و بعد ملکه مُرد» [تعریف رایج در کتاب‌های آموزشی عناصر داستان]، سپس «پیرنگ» [روابط علت‌ومعلولی وقایع] داستان را به طرز منطقی و مستدل، طراحی و تنظیم کنید: «شاه مُرد و بعد ملکه از غصه دق کرد و مُرد» [تعریف رایج در کتاب‌های آموزشی عناصر داستان].
از سویی دیگر، برای اجرایی شدن نقشه روایت مورد نظر، می‌توانید که به راحتی از قواعد سه‌گانه «فن شعر ارسطویی» [برخلاف وجه ظاهری اسمش، علاوه بر سرودن شعر، در داستان‌نویسی، فیلمنامه‌نویسی و...، تأثیر مهم و انکارناپذیری دارد]، بهره روایی بسیار مؤثری بگیرید: 1- شروع که الزاماً در پی حادثه دیگری نباید بیاید. 2- میانه داستان که هم در پی حوادثی آمده و هم با حوادث دیگری دنبال می‌شود. 3- پایان که پیامد طبیعی و منطقی حوادث پیشین است؛ برگرفته شده از کتاب ارزشمند «فرهنگ اصطلاحات ادبی»، تألیف استاد سیما داد.
کاملاً مشخص است که شما استعداد ارزشمند طنزپردازانه‌ای دارید که موجب شکل‌گیری این روایت شده است، لطفاً سعی کنید که حتی‌المقدور روند طنزپردازی را به شیوه تأویل‌گونه و نسبتاً غیرمستقیم‌تری اجرایی کنید، یعنی به صورت برنامه‌ریزی شده‌ای از «پارادوکس» [به هر گزاره یا نتیجه‌ای گفته می‌شود که با گزاره‌هایِ قبلیِ گفته شده در همان دستگاهِ نظری در تناقض باشد] به وجود آمده در «وضعیت» رفتاری کاراکترها و البته از طریق توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه بهره بگیرید تا به جای این که کاراکترها صرفاً به صورت «تیپ» [وجه ظاهری و عمومی افراد] ارائه شوند، به «شخصیت‌پردازی» [وجه ذهنی و رفتاری منحصر به هر فرد] ملموس‌تر و باورپذیرتری برسند.
دوست نویسنده گرامی، شما جوان با استعداد و خوش‌آتیه‌ای هستید و به لطف نگاه جزءپردازانه‌ای که نسبت به سوژه‌هایی تأمل‌برانگیز دارید، دست به تألیف هدفمند داستان‌هایتان می‌زنید که با مطالعه‌ای برنامه‌ریزی شده‌تر (اعم از آثار موفق داستانی و متون آموزشی مرتبط با قواعد و عناصر داستان‌نویسی حرفه‌ای)، تمرین نوشتاری مستمر و اجرای توصیه‌های تقدیمی، به پیشرفت چشمگیری در داستان‌نویسی خواهید رسید، مشتاقانه منتظر ارسال داستان بعدی شما هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » جمعه 08 فروردین 1399
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، .خانم مبینا ستاری گرامی. خوشحالم که توصیه‌های تقدیمی، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته‌اند. با سپاس و احترام بسیار
مبینا ستاری » پنجشنبه 07 فروردین 1399
آقای سلحشوری مهر از نقد آموزنده شما کمال تشکر را دارم و بسیار از ریزبینی و دقت به جز یات سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت