استفاده بیشتر از ظرفیت‌های اقلیمی




عنوان داستان : شبی که «بَزْدیو نسا» آمده بود
نویسنده داستان : بهاره ح

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «شبِ دارنسا» منتشر شده است.

چرا هیچ‌کس نمی‌داند من مُرده‌ام؟! سه نوبه آفتاب آمد و پنجه‌هایش را به طاقِ پنجره کشید و رفت. سه نوبه شب آمد و ماه و ستاره‌هایش را سُر داد توی ایوان. اما باز کسی نفهمید طاقباز افتاده‌ام و سیاهی چشمانم رفته و سفید‌ی‌اش طوری نیمه‌باز مانده که انگار سال‌هاست مُرده‌ام. امروز پنج‌شنبه است. پس چرا نمی‌آیی سودی؟؟
هر لحظه منتظرم تا یکی از «بَزْدیو نسا» ها بیایند و مرا از اینجا ببرند. اگر بو گرفته باشم نمی‌آیند. حالا هم که مُرده‌ام و هیچ عطر و بویی را نمی‌فهمم. حتی عطرِ بهارنارنج و یاسِ ‌رونده‌ی کنجِ حیاط را که توی این فصل سال تا هفت در همسایه می‌پیچید.
سر صلاه صبح بود که با صدای خش‌خشی از خواب بیدار شده بودم. خش‌خش از کلاف‌های پیچ‌درپیچ کاموا بود که نخ‌هایش را باز کرده بودند و تاب داده بودند و تا توی ایوان کشیده بودند. آمده بودم رد نخ‌ها را بگیرم که قلبم تیرتیر کشید و سرم سوزن‌سوزن شد و چشمانم سیاهی رفت و چند لحظه بعدش، مُرده بودم و افتاده بودم گوشه‌ی ایوان.
توی ایوان، قالیچه‌ی نمدی ترکمنی پهن بود. از بهار تا تابستان، پنج‌شنبه‌ها، غروب‌‌به‌غروب که سماور را آتش می‌کردم، می‌نشستم روی این قالیچه تا سودی بیاید. قُل‌ُقُل آب سماور که می‌جوشید سودی می‌آمد. سودی که می‌آمد دلم باز می‌شد. سلام که می‌کرد تمام تنهایی ‌هفته‌ام، با نگاهش پُر می‌شد. چادرش را که در می‌آورد و به گوشه‌‌ی ایوان پرت می‌کرد، غم‌هایم، با چادرش مچاله می‌شد همان گوشه.
گره‌ی چارقدش را که باز می‌کرد گوشواره‌های زمردنشانش که روز عقد به گوشش بسته بودم، پیدا می‌شد و برقش می افتاد توی چشمان سبزش. سال‌ها بود که این گوشواره‌ها به گوشش آویزان بودند. سوراخش جا باز کرده بود و شده بود خطی که داشت می‌رسید به لبه‌ی لاله‌ی گوشش ... اما سودی در نیاورده بود و گفته بود در نمی‌آورم تا روز عقد سمن.
سمن پیرش کرده بود بس که غصه‌اش را می‌خورد. سودی غم‌هایش را از من پنهان می‌کرد تا من غصه‌ نخورم، تا فشارم بالا نزند، تا مثل دو سال قبل سکته‌ی ناقص نکنم و آواره‌ی بیمارستان‌ها نشوم.
دست می‌بُرد توی کیفِ چرمی سیاهش و چند ورق قرص و چند برگ کاغذ جلویم می‌گذاشت و می‌گفت: «قبض آب و تلفن را سر راهم دادم، این هم قرص فشارت که گفته بودی تمام شد.»
روز دیگری که می‌آمد چند تا کیسه‌ توی دستش بود. توی کیسه‎ها پُر بود از نخود و لوبیا، روغن و رب، دو سه قالب‌ صابون نخل و شامپوی کله تخم‌مرغی و ریکا.
می‌دانستم برای همان یک قلم ریکا، کل مغازه‌های نعلبندان را زیرپا گذاشته است. می‌دانست دستم به ریکا فقط می‌سازد و غیر آن، به هرچه دست بزنم، پوست‌پوست می‌شود مثل دست‌های خودش.
با همان دست‌های سفیدِ عین برفش که عمری با گچ و تخته سروکار داشتند و حتمی دیرتر از دست‌های من پیر می‌شدند؛ شلنگ را می‌انداخت توی حیاط و دار و درخت‌ها را آب می‌داد. شاخ و برگ شمعدانی‌ها را هرس می‌کرد و دستی به سر و روی یاس‌های کنج دیوار می‌کشید که خودشان را از دیوار تاب داده بودند توی کوچه.
زمستان و پاییز، روزگارمان فرق می‌کرد. قالیچه‌ی نمدی را از ایوان برمی‌داشتیم؛ وقت‌هایی که باران می‌بارید، نمه می‌زد وخیسی‌اش شُره می‌کرد توی ایوان.
آن وقت، من می‌نشستم توی اتاق و زنبیل پر از کاموا را می‌کشیدم جلویم. یک چشمم به میل قلاب‌بافی بود و طرح ترنجی که روی لیف می‌انداختم، یک چشمم به در تا سودی بیاید. سودی که می‌آمد انگار سوی چشمانم آمده. کلیدش را که می‌چرخاند توی قفل در، قفل دستم باز می‌شد و تندتر می‌بافتم و رج‌ها را زودتر می‌رفتم بالا. بعضی وقت‌ها هم، وسط هفته، ناغافل می‌آمد. مثل هفته‌ی پیش.
- «خوش آمدی سودی جان. خسته نباشی ...چه خبر از مدرسه؟»
-«سلامتی، خانم مدیر سلام رساند، برای سوم شعبان مولودی دارد و همکارها را دعوت کرده، سپرده که تو را هم ببرم. اگر پا دردت بهتر شد حتما با هم می‌رویم. فردا هم که یادت نرفته وقت دکتر داری. من هم مرخصی رد کردم تا با خیال راحت بیایم و ببرمت مطب. حول وحوش دو سه آماده باش.»
-«شما هم فرداشب شام بیایید اینجا. قبل آنکه بیایی ترشی‌تره می‌پزم. ماهی‌سفید هم که توی فریزر دارم. شکمش را با انارجیه و زولنگ و گردو پُر می‌کنم؛ سمن خیلی دوست دارد. غروب که برگشتیم خانه زحمت سرخ‌کردنش با خودت.»
سودی همان‌طور که مانتو و مقنعه‌اش را در می‌آورد هر دفعه بهانه‌ای داشت. یک‌بار می‌گفت: «این روزها سمن امتحان دارد عزیز.»
‌بار دیگر می‌گفت: «رضا دو شب پیش رفت ماموریت، تا آخر هفته نیست» بعد هم دستمال به‌دست مثل فرفره توی اتاق‌ها می‌چرخید و طاق و طاقچه و قاب‌عکس‌ها را گردگیری می‌کرد.
منم غر می‌زدم: «سودی تازه از مدرسه آمدی بیا بشین...این کارها را خودم می‌کنم. بیا دو دقیقه آرام بگیر تا سیر ببینمت ...» چایی را که می‌خوردیم دلمان گرم می‌شد و درددل می‌کردیم.
- دلم خیلی شور سمن را می‌زند. تازگی‌ها خیلی کم‌حرف شده... نمی‌دانم تا کی می‌خواهد درس بخواند؟ یکه و تنها هم که مانده... نه سری نه همسری»
- سودی جان! بختش را قفل زده‌اند مادر! قفل!
سودی لبخندی می‌زد و رد لبخندش جا می‌انداخت توی صورتش. کم‌کم داشت پیر می‌شد عین خودم.
- «بیشتر جوان‌های حالا، این‌طورند. قبلا که می‌گفت تا دکتری نگیرم ازدواج نمی‌کنم. الان هم که به سرش زده و دنبال کارهای رفتن و مهاجرت هست، مثل زمان ما نیست که هم درس می‌خواندیم و کار می‌کردیم، هم شوهرداری و بچه‌داری»
-«اینها همش بهانه‌ هست. سنش هم که ازخاطرخواهی گذشته، حتمی برایش دعا گرفتن، باید از اشرف بیگم، آب ِ باطل‌نامه بگیری و بریزی چهار گوشه‌ی اتاقش. آن‌وقت، بختش چنان باز می‌شود که خودت هم هاج و واج می‌مانی! من آدم قدیمم اینها را خوب می‌فهمم.»
من آدم قدیم بودم خیلی قدیم. سودی فکر می‌کند من فقط بلدم زنبیلم را از دوک‌های نخ و کلاف‌های کاموا پُرکنم و هی نخ‌ها را تاب بدهم و کلاف‌ها را به هم بپیچم و هی غصه بخورم.
سودی نمی‌داند که همین آبِ باطل نامه، خیلی سال پیش، که خودش تازه دانشگاه قبول شده بود؛ نجاتش داد. وگرنه تا حالا رفته بود زن آن مردکِ لاغرمردنی، همکلاسش، شده بود و الان هم آواره‌ی این شهر و آن شهر و این کشور و آن کشور بودند. نه خانم معلم شده بود. نه مثل امروزِ روزش، اینقدر قدر و منزلت داشت توی فک و فامیل و در و همسایه.
سودی این را هم نمی‌داند که دخترش به خودش رفته. لنگه‌ی خودش هست از لجبازی ویکه‌تازی. بس که یکی‌یکدانه‌ و عزیزکرده‌ی من و پدرش بود.
شیرکا، کارمند ساده‌ی جنگلبانی بود آن وقت که‌ آمد خواستگاری‌ام؛ خدابیامرز تا آخرین روز عمرش هم کارمند ساده باقی ماند. دائم از این شهر به آن شهر منتقل می‌شد. از این جنگل به آن جنگل. همیشه هم توی پرت‌ترین نقطه‌ی شهر که چسبیده به جنگل و بیشه بود خانه‌ داشتیم.
چند سالی بچه‌ام نمی‌شد و همش توی خانه تنها بودم. وقت‌هایی که شیرکا برای شب پاسی با جیپش به دل جنگل می‌زد، تا خود صبح پلک روی هم نمی‌گذاشتم. توی گوشم پر از صدا بود.
صدای وز وز « بَزْدیو نسا »ها که گاهی تا شیون و ناله هم پیش می‌رفتند و امانم را می‌بریدند. صداها می‌رفت و می‌رفت و می‌نشست توی مغز سرم. بعد قلبم می‌کوبید بوم بوم. از ترس می‌مردم و زنده می‌شدم.
نوعروس بودم و از بچگی شنیده بودم «بَزْدیو نسا» ها با نوعروس‌ها سر لج دارند. قصه‌ی
« بَزْدیو نسا »ها را همه‌ی اهالی شهرمان می‌دانستند و از بَر بودند.
مادربزرگ‌هایمان سینه‌به سینه از مادربزرگ‌هایشان نقل کرده بودند که هر سال، شبی از شب‌های زمستان، یکی از «بَزْدیو نسا» ها از دل جنگل روانه‌ی روستا می‌شود، دست نوعروسی را که از قبل انتخاب کرده و از ماه‌ها پیش‌تر توی گوشش وِرد خوانده و جادویش کرده، می‌گیرد و می‌برد با خودش توی جنگل و نوعروس درختی سرسبز می‌شود وسط چله‌ی زمستان و تمام.
تمام شب‌هایی که توی آن خانه‌های چوبی بی‌در و پیکر تنها می‌ماندم؛ منتظر بودم تا یکی از « بَزْدیو نسا »ها با آن گیس‌های سفیدش که از دو طرف سرش بافته است و آن قدر دراز است که زمین را جارو می‌کشد؛ بیاید و مرا بدزد و ببرد توی جنگل. آن‌وقت دیگر، نوعروس نبودم. درخت می‌شدم و من نمی‌خواستم درخت باشم.
دم دمای صبح که شیرکا می‌آمد دلم گرم می‌شد. وقتی می‌دید باز بی‌خواب شده‌ام می‌خندید و می‌گفت:
-«تو که خودت، دخترِ دار و درختی، دارنسا! ««بَزْدیو نسا» »ها که از تیر و طایفه‌ی خودت هستند.»
لجم می‌گرفت که ترس‌هایم را دستکم می‌گرفت. قهر می‌کردم و غر می‌زدم که از این غربت‌نشینی خسته شدم. بعدش هم گریه می‌کردم که دلش نرم می‌شد و دست‌هایش را که بوی چوب می‌دادند می‌کشید روی سرم و گیس‌هایم را نوازش می‌کرد و می‌گفت:
-:«این‌قدر توی خانه تنها ماندی، حتمی دلتنگ شدی. فردا می‌برمت سرخگریه. چند روزی بمان کنار مادر و خواهرهایت تا دلت باز شود.»
به سرخگریه که رفته بودم مادر و خواهرها گفته بودند؛ این قدر تنها مانده‌ای که فکری شده ای! باید به همان تی‌داری که زیرش به‌دنیا آمدی نذر کنی تا بچه‌ات بشود.
نذر کردم. نذر کردم اگر بچه‌ام پسر شد تا هفت سال موهایش را کوتاه نکنم و اسمش را بگذارم غلامرضا و سر هفت‌سالگی‌اش ببرمش زیر تی‌دار و همانجا موهایش را کوتاه کنم و بعد هم ببرمش پابوس امام هشتم.
دختر اگر شد تا هفت سال، سالی، هفت دست لباس، با کاموا ببافم و بدهم خیرات برای خانواده‌هایی که محتاجند و بچه‌هایشان لباس درست و حسابی ندارند.
نذرم جا رفت و سودابه به دنیا آمد. « بَزْدیو نسا »ها هم گذاشتند و رفتند. اگر هم بودند آن‌قدر با سودابه و کارهایش، کارهایم و بافتنی‌هایم مشغول بودم که دیگر صدایشان را نمی‌شنیدم.
تا آن شب که دوباره سروکله‌شان پیدا شد.
شاید هم سمن را همین «بَزْدیو نسا»ها طلسم کرده باشند. اگر این حرف‌ها را به سودی بگویم حتمی کفری می‌شود. اصلا و ابدا این چیزها را قبول ندارد که ندارد.
آن روزی هم که آمد و زل زد به چشمهایم و گفت می‌خواهد ازدواج کند و بعد هم دستی کشید روی قاب عکس پدرخدابیامرزش و سفره‌ی دلش را باز کرد که خاطرخواه پسری توی دانشگاهش شده؛ مرا هم قبول نداشت.
به دلم بد آمد. اما نزدم توی ذوقش. گفتم: «بیایند خواستگاری تا ببینم قسمت چه باشد.»
پسرآمد اما تنها آمد. بزرگتری نداشت تا همراهش باشد. گفت پدرش کارگرمعدن زغال‌سنگ بوده که خیلی سال پیش، توی همان سیاه‌چال، با تِلی از سنگ و کلوخ رفته زیر آوار و دستشان حتی به نعش پدرشان هم نرسیده. بی‌بی‌اش هم رفته بود و شوهر کرده بود و او مانده بود با سه خواهر کوچکترش.
وقتی دیدم که این پسرک لاغرمردنیِ یه‌لاقبا، قراراست بشود دامادم، خیلی توی ذوقم خورد. اما کار وقتی خراب‌‌تر شد که داداشم تحقیق کرد و خبر آورد که پسرک از آن دانشجوهای خراب‌کار است که سرش درد می‌کند برای دردسر. حرف‌های قلمبه سلمبه می‌زد که چنین و چنان... اما آنقدر بی‌پول بود که نمی‌توانست یک در اتاق اجاره کند تا دست سودی را بگیرد و ببرد تویش تا زندگی کنند.
گفتم: «الا و بلا به این، زن نمی‌دهم که نمی‌دهم.»
سودی هم گفت: «الا و بلا که زن همین می‌شوم که می‌شوم.»
حالا چه شد سودی مگر کم خوشبختی؟! هم‌کلاسی بی‌کله‌ات را که رد کردی، مثل آدم نشستی و درس خواندی و خانم معلم شدی.
آقارضا وخانواده‌اش هم که لنگه‌ی در خانه‌مان را از جا کنده بودند آن‌قدر که به خواستگاریت آمدند و رفتند تا آخرش بله را گفتی. من که از همان اول راضی بودم به این وصلت. هر چه باشد فک و فامیل خودمان هستند و از رگ و ریشه‌شان باخبریم. الحمدلله که تا به الان روی سرش جا داشتی و داری. حالا کمی و کسری توی زندگی همه است. مرد است دیگر، خیلی نمی‌شود از مرد جماعت انتظار داشت، اما به حدِ خودش زندگی بی‌سر و صدایی برایتان فراهم کرده. دستش درد نکند. من که از دامادم راضی‌ام، خدا هم از او راضی باشد.
از تو هم راضی‌ام دخترجان... فقط زودتر بیا و نگذار نعش مادرت بیشتر از اینها روی ایوان بماند. تو که هر پنج‌شنبه می‌آمدی پس چرا امروز این‌قدر دیر کردی سودی.
چند شب پیش مهمان داشتم. دو تا خانم بودند همسن و سال خودت. می‌گفتند از دوست‌هایت هستند. نه نه.. از همکارانت نبودند از دوستان قدیمت بودند. من نمی‌شناختمشان. گفتند سال‌ها ایران نبودند تازه برگشته‌اند. اول از همه هم آمده‌اند سراغ من. راستش خیلی تعجب کردم دوست‌های تو آمده بودند خانه‌ی من، آن هم بدون تو.!!! دوست‌هایی که به عمرم ندیده‌ بودمشان.؟!
یک جعبه شیرینی هم آوردند که دست نخورده همانطوری افتاده روی کابینت. یکی‌شان از توی کیفش همان ژاکت سرخ رنگی را در آورد که با کاموای موهر برایت بافته بودم و توی دانشگاه می‌پوشیدی. گفته بود از تو قرض گرفته و حالا می‌خواهد برگرداند به‌ خودت. اما آن‌قدر بدقولی کرده و دیر امانتش را پس آورده که رویش نمی‌شود تا به خودت برگرداند. روی ژاکت هم جعبه‌ی خیلی کوچیکی گذاشته بود. بازش که کردم دیدم گوشواره‌های زمردنشان هستند. عین گوشواره‌های خودت.
گفتم:«اینها که لنگه‌ی گوشواره‌های سودی هستند مو نمی‌زند با آنها.»
دوتایی به هم نگاهی کردند و بعدش گفتند گوشواره‌ را هدیه برای من آوردند. نمی‌خواستم قبول کنم. گفتم من با این گوش‌های پیرم گوشواره می‌خواهم چه کار.. ؟ اما دوستانت خیلی اصرار کردند تا عاقبت مجبور شدم و زیر بار هدیه‌ی گرانشان رفتم.
آن یکی دوستت هم، عکسی را نشان داد و گفت: «سودی این عکس را به نیت شما گرفته بود تا به خودتان بدهد. عکس را با دوربین من گرفته بودیم و ماند دست من» سودیِ توی عکس، بیست ساله بود با همان ژاکت قرمز و همان گوشواره‌ها.
آمدنشان و رفتنشان خیلی عجیب بود و عجیب‌تر اینکه از همان ساعتی که رفتند « بَزْدیو نسا »ها بعد از سالها پیدایشان شده بود. اما این‌بارتوی گوشم وز وز نمی‌کردند، انگار به صورت‌هایشان خِنچ می‌کشیدند بس که ناله سر می‌دادند و شیون می‌کردند.
راستش حرف‌های دوست‌هایت را گذاشتم به‌حساب شوخی. از همان شوخی‌ها که خودت گاهی با من می‌کنی. مثلا می‌گویی: «من پرستارت هستم و اسمم ناهید است...»
از فریاد و فغان «بَزْدیو نسا»ها، درمانده شده بودم آن قدر درمانده که نشستم و یک دلِ سیر گریه کردم و از خوردن قرص‌هایم غافل شدم. یعنی نه اینکه یادم رفته باشد ها... نه! یادم نرفته بود و نمی‌رفت. اما دیگر نمی‌خواستم بخورم.
همان‌شب یکی از « بَزْدیو نسا»ها آمد سراغم. دیگر نترسیدم. نوعروس که نبودم بترسم. «بَزْدیو نسا» پیراهنِ ململِ یکدست سفید پوشیده بود که گشاد و بلند بود و راه که می‌رفت قوزک‌ ِ پایهای لاغرش می‌زد بیرون. قد و قامت بالایی داشت و رد خنچ‌ها، توی چین و چروک‌های صورتش جا انداخته بودند. گیس‌های سفیدش آنطوری که شنیده بودم نبود. فقط آنقدری بلند بود که تا روی شانه‌های استخوانی‌اش تاب می‌خورد. همین.
اول چنگ انداخت و هر چه قرص داشتم ریخت دور. بعد هم رفت ژاکت موهرسرخ‌رنگت را پوشید و گوشواره‌های زمردنشان را که دوستانت آورده بودند از تهِ گنجه‌ی صندوق‌خانه پیدا کرد و به گوشش بست.
سه روز و سه شب بسط نشسته بود و گره می‌انداخت توی کلاف‌های کاموا. کل خانه شده بود نخ و دوک و گره. راه که می‌رفتم کلاف‌ها به پایم می‌پیچید و هی زمین می‌خوردم.
صبح، قبل مُردنم که بیدار شدم، نبود. غیب شده بود. اما رد کلاف ها تا توی ایوان آمده بود. تا توی ایوان هم به دنبالش آمدم اما نبود که نبود.
سودی مرا ببخش امانتدار خوبی نبودم؛ هم ژاکتت را برد هم گوشواره‌ها را.
امروز پنج‌شنبه است. خیلی دیر کردی دختر، چشمم هنوز به در مانده... پس کی میای سودی...؟!
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم بهاره ح سلام

«شبی که بزدیونسا آمده بود» را خواندم. داستان را با جملۀ کلیدی بسیار خوبی آغاز کرده‌اید و نثر هم روان و مواج است و قدرتش را دارد که مخاطب را به جلو بکشاند. این‌ قدرت و قوت افتتاحیه برجستگی یا امتیاز کمی نیست و بسیار قابل توجه است و امیدوارم این ویژگی‌های مثبت را در سایر آثار داستانی‌تان حفظ کنید. با این حال اجازه بدهید ابتدا به عنوان داستان بپردازم که از نظر من عنوان خوبی نیست. ببینید اگرچه بزدیو نسا در داستان نقشی محوری دارد اما نوعی تعقید در آن وجود دارد و در ضمن نیازی نیست که همه چیز آنقدر رو و دم‌دستی بشود که این اصطلاح بر پیشانی اثر بنشیند. این داستان می‌تواند عنوانی به مراتب خلاقانه‌تر، پرکشش‌تر و مناسب‌تر از این داشته باشد. نکتۀ بسیار مهم دیگر توجه به نشانه‌های بومی و اقلیمی در یک اثر داستانی است. شما از یک افسانۀ بومی محلی در داستان استفاده کرده‌اید که بسیار هم خوب است و مهمتر اینکه توانسته‌اید آن افسانه را در این اثر شخصی کنید و کاری کرده‌اید که افسانۀ مورد نظر در تاروپود داستانی که خلق می‌کنید بنشیند و در بافت کلی آن قرار بگیرد. این توانایی خوبی است اما به جر همین افسانه که راوی از آن حرف می‌زند و به جز سرخگریه و تی‌دار که خودتان در یادداشت به معنای آن‌ها اشاره کرده‌اید، هیچ نشانۀ بومی دیگری در داستان نداریم. در واقع اگر این سه واژه را از متن حذف کنیم اصلا نمی‌توان فهمید که راوی یک زن مازنی است و یا داستان در یک منطقۀ جغرافیایی ویژه اتفاق می‌افتد. بگذریم که مخاطب معنی هیچکدام از این اصطلاحات را هم نمی‌داند و اطلاعاتش به پی‌نویس‌های شما وابسته است. در این صورت هیچ فضاسازی قابل توجهی که به اثر قدرت و جاذبۀ یک اثر اقلیمی بدهد در اختیار نداریم و زنی که راوی است هیچ مشخصه یا ویژگی متفاوتی ندارد پس می‌تواند مازندرانی نباشد می‌تواند یک زن تهرانی هم باشد یا زنی اهل هر جای دیگری و این داستان می‌تواند جز مازندران در هر جای دیگری اتفاق افتاده باشد. همین است که یک فرصت فوق‌العاده را از متن گرفته است. شما از یک افسانۀ بومی مازندرانی استفاده کرده‌اید پس بستر داستانی‌تان به فضاسازی و نقاط برجسته و پررنگ بیشتری برای بومی‌شدن نیاز دارد. از نظر من یکی از بزرگترین موانع همین زبان راوی است. از ظرفیت زبانی برای شخصیت‌پردازی استفاده نکرده‌اید و همینطور از سایر ویژگی‌های جغرافیایی و بومی دیگر. حتی در پوشش یا در جزییات یا در توصیف‌ها و کنش‌ها می‌توان از این پتانسیل فوق‌العادۀ بومی وام گرفت و اثر را ارتقا داد. اگر این افسانۀ بزدیو‌نسا طرح نشده بود اصلا چنین بحثی در میان نبود اما در حال حاضر و با وجود نقش پررنگ چنین افسانه‌ای به سایر ویژگی‌ها هم نیاز خواهید داشت. به مطالعه و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
بهاره ح » 6 روز پیش
سلام و ممنونم از شما سرکارخانم آناهیتا آروان. راستش توی این داستان انقدر که تکیه‌ام به راوی نامطمئن و غرق اوهام بود و درون‌مایه‌ی انتظار.... به بُعد اقلیمی‌بودنش بی‌توجه بودم. امیدوارم در بازنویسی این اثر بتوانم به فضای اقلیمی نزدیک شوم. باز هم متشکر و سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت