از لذت یک ویرایش موفق بهر‌ه‌مند شوید!




عنوان داستان : خوابگرد
نویسنده داستان : ایرج بایرامی

دختر گفت :« خیلی گرسنمه.»
داخل مغازه شدند .دختر دست برد سمت سینی پیراشکی های پنیری که تکه های کالباسش بیرون زده بود . پسر قدری درنگ کرد و دست کشید به ریشهای سیاه و بلندش و بجای آن ، کیک کشمشی خرید . در حین خوردن کیک، شروع کرد به شمارش کشمشها که مال کی بیشتره و زد زیر خنده.
وقتی به خانه رسیدند ، دختر صدایش را نازک کرد و گفت :« ببین چقدر لاغر شدم.» پسر فکر کرد به حد نهایی این لاغری و فکر کرد به نگاه دختر وقتی که شروع می‌کرد به شمردن دنده ها. دختر لحظه ای سکوت کرد و سپس اشک از چشمانش سرازیر شد و پسر مشغول شمارش قطره های اشک بود . دختر یکهو بلند شد ، لباسش را مرتب کرد و با لحن عصبانی گفت: « دست از سرم بردار.» پسر شروع کرد به شمارش کلمات. دختر فریاد زد :« داری حالمو بهم می زنی! » در را محکم بست و رفت و فکر کرد؛ الان پسر دویده سمت در و گوشش را چسبانده به در و شروع کرده به شمردن قدم های او وقتی که از پله ها پایین می رفت .
حالا دختر نشسته بود روی نیمکت پارک و داشت روزهایی را می شمرد که با پسر گذرانده بود . پاییز بود و باد سردی می وزید. دختر گوشه نیمکت کز کرد. پلکهایش را روی هم گذاشت و همانجا به خواب رفت .
ساعتی بعد از خواب بیدار شد . بسیار گرسنه بود . کیفش را باز کرد . پولهایش را شمرد و رفت سمت بوفه پارک . دست برد سمت سینی پیراشکی های پنیری . یکی برداشت و پولش را داد و رفت روی صندلی بوفه نشست . پسری با ریش بلند مقابل او روی صندلی نشسته بود و داشت با دهان پر به او لبخند می زد . دختر هم میل داشت به او لبخند بزند . یکهو متوجه کیک کشمشی در دست پسر شد . اخم کرد . بلند شد و با عجله از آن جا دور شد .
باد سردی وزیدن گرفت . انبوهی از کاغذ و زباله و برگهای خشک و مچاله را از سطح سنگ فرش های پارک جارو کرد و پهن کرد زیر پای پسر که زیر سایه درخت تنومندی ایستاده بود. پسر با پشت دست دور دهانش را پاک کرد . سیگار خاموشی گوشه لب گذاشت. ریش های بلند و سیاهش را دست کشید و چشمهایش را باریک کرد. گویی داشت قدمهای دختر را می شمرد که مثل خوابگردها به سمت تاریکی بین درخت های وسط پارک گام بر می داشت.
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
دوست گرامی سلام.
«خوابگرد» داستان خوبی نیست و این حرف به این معنا نیست که نمی‌تواند داستان خوبی باشد. تمرکز پسر بر امور ظاهراً کوچک، که دختر آن‌ها را واقعاً کوچک می‌داند، خیلی خوب شکل گرفته و این تعارض، مسیر جدایی این دو را از وجهی استعاری به وجهی عینی تغییر داده است: «دختر یکهو بلند شد ، لباسش را مرتب کرد و با لحن عصبانی گفت: « دست از سرم بردار.» پسر شروع کرد به شمارش کلمات. دختر فریاد زد :« داری حالمو بهم می زنی! » در را محکم بست و رفت و فکر کرد؛ الان پسر دویده سمت در و گوشش را چسبانده به در و شروع کرده به شمردن قدم های او وقتی که از پله ها پایین می رفت.» اما این‌ها برای نهایی شدن یک داستان کافی نیست حتی اگر آن داستان با رویکردی چخوفی-همینگوی‌ای-کاروری نوشته شده باشد. داستان، باید قاب داشته باشد. «مکان» باید شکل بگیرد. قرار نیست مثل نویسندگان قرن نوزدهم، 10 صفحه را اختصاص دهیم به ساخت مکان تا بعدش به وضعیت و شخصیت برسیم مثل چخوف و همینگوی و کارور، مکان را می‌توان مثل تکه‌های پازل، لابلای کُنش و شخصیت و وضعیت جا داد. مثل بهترین نویسندگان «خیلی‌کوتاه‌نویس» می‌توان، 1000 کلمه نوشت اما به اندازه یک رمان کوچک، طراحی زمان و مکان داشت. نمونه‌های این‌ها موجود است. نه شخصیت، نه زمان [چه تقویمی، چه «زمان محبوس در روایت»] ، نه مکان، اموری تزئینی نیستند که بشود حذف‌شان کرد و به عنوان داستان‌نویس، از حکم تاریخی در دادگاه ادبیات، قِسِر در رفت! به شروع داستان توجه کنید: «دختر گفت :« خیلی گرسنمه.» داخل مغازه شدند .دختر دست برد سمت سینی پیراشکی های پنیری که تکه های کالباسش بیرون زده بود . پسر قدری درنگ کرد و دست کشید به ریشهای سیاه و بلندش و بجای آن ، کیک کشمشی خرید . در حین خوردن کیک، شروع کرد به شمارش کشمشها که مال کی بیشتره و زد زیر خنده.» شروع خوبی دارد و با تأکید روی «شمارش» که تا آخر داستان ادامه دارد، به «فضاسازی» لازم دست پیدا می‌کنید اما «مغازه» را نمی‌بینیم. آدم‌های مغازه را هم را نمی‌بینیم. «استریلیزه» کردن مکان، به دردِ برخی صحنه‌ها می‌خورد نه همه‌ی صحنه‌ها.[ممکن است نویسنده برای ارائه دلیل «استریلیزه» کردن مکان مورد نظر، از «توت‌فرنگی‌های وحشی» برگمان مثال بیاورد چون عموماً این کار در صحنه‌های خواب، باورپذیر است اما حتی اگر بپذیریم که کل اثر در خواب می‌گذرد، باز هم غیاب «قاب روایت» مشخص است در حالی که در اثر برگمان، «قاب روایت» ساخته می‌شود و بعد در سکانس‌های میانی، به سراغ «استریلیزه کردن» می‌رود.] متأسفانه خانه هم ساخته نشده است همچنانکه پارک. داستان را با حداقل کلمات و برخوردار از زمان و مکان مجسم، از نو بنویسید و از لذت یک ویرایش موفق بهر‌ه‌مند شوید. موفق باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۲
یزدان سلحشور » 2 روز پیش
منتقد داستان
آقای بایرامی سلام. قبلاً خدمت دوستان، هم نوشته هم گفته شده که پایگاه نقد داستان در چارچوب فضای مجازی و قوانینِ کشوریِ مرتبط با آن فعالیت می‌کند بنابراین دو انتخاب داریم: یا از انتشار و نقد داستان به اعتبار اینکه نویسنده، با حذف یا اصلاح دو سه جمله موافق نیست، صرفِ نظر کنیم که می‌تواند نوعی انتخاب باشد [لطفاً در صورت چنین انتخابی، در پیام برای منتقد ذکر بفرمایید] یا به شکلی حرفه‌ای [و با اتکاء به اینکه این پایگاه، یک سایتِ آموزشی‌ست برای دوستانی که می‌خواهند به نویسنده‌ای حرفه‌ای بدل شوند] تغییرات را به شیوه ویرایش خلاق اعمال کنیم تا یکدستی فضای داستان دچار آسیب نشود . موفق باشید
ایرج بایرامی » 6 روز پیش
سلام آقای سلحشور از مطالعه و نقد جنابعالی سپاسگزارم فقط لطف کنید بجای حذفیات نقطه چین بگذارید چون در رابطه نخستین دختر با پسر که در عالم خواب رخ می دهد تعمدا نمی خواستم که پسر «فکر کند» اما با ویرایش شما فکر کردن دوبار بجای تماشا کردن بکار برده شده که در خوانش مجدد داستان ابتدا باعث شگفتی بنده شد که چنین سهل انگاری از طرف من رخ داده و سپس متوجه شدم که متاسفانه از طرف منتقد بوده . قطعا در صورت مطالعه این داستان توسط دوستان دیگر ، بنده به اجبار باید همه این توضیحات را به ایشان ارائه دهم ...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت