برآورده کردن توقع خواننده با ضربه‌ی پایانی




عنوان داستان : زائر
نویسنده داستان : انسیه ساریخانی

این داستان ویرایشی از داستان «زائر» می باشد.

روحانی کاروان چندبار رو به همه گفت: "برادرا و خواهرا! الاهم و فی الاهم رو فراموش نکنید، درسته زیارت امام معصوم، فضیلته ولی فراموش نکنید در دین اسلام، خوندن نماز، فریضه است و واجب". می دانستم منظورش چه کسی است. خانمی که کنارم نشسته بود و از اول سفر، مدام سرش را به این طرف و آن طرف می چرخاند، طوری که صدایش شنیده شود غرغر کرد: "استغفرالله! یکی نیست به بعضیا بگه آخه آدم حسابی! اول طاعت و عبادتتو درست کن بعد پاشو بیا زیارت". مرد جوان انگار که چیزی نمی شنید. حسابی تو نخش رفته بودم. تو حال خودش بود. اسپورت آستین کوتاه نارنجی رنگی پوشیده بود. فقط گاهی پیاده می شد، آبی به صورتش می زد و سیگاری روشن می‌کرد. رنگ پریده به نظر می آمد. هر بار موهای بلندش را باز می‌کرد و دوباره از پشت می‌بست. به نقطه ای خیره می ماند و وقتی سیگارش ته می کشید سوار می شد. وقتی در پارکینگ حرم، بی اختیار روی زمین افتاد، درست پشت سرش در حال پیاده شدن بودم. دست و پایش سفت شده بود و سیاهی چشمش پیدا نبود. اورژانس خبر کردند. حاج آقا کیف پول و عینکش را از زمین، برداشت. یکی از همسفرها، به دنبال نشانی یا شماره ای ، ساکش را از زیر صندلی اتوبوس بیرون کشید و باز کرد. چیزی نبود جز چند بسته قرص، چند تکه لباس و یک کتاب کوچک قدیمی با جلد چرمِ رنگ و رو رفته که عکس صلیبی رویش حک شده بود.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم انسیه ساریخانی عزیز، سلام. ضرورتی برای ارسال مجدد داستان نبود. شمایی که سه سال است داستان می‌نویسید و عناصر و تکنیک‌های داستان و داستانک را به خوبی می‌شناسید بعد از خواندن نقد متوجه اشکالات داستان شده و به خوبی می‌توانید آن‌ها را برطرف کنید. نسخه‌ی جدیدی که فرستادید گفته‌ام را تأیید می‌کند.
در متن قبلی هیچ نشانه‌ای برای این‌که خواننده متوجه شود راوی اول شخص است وجود نداشت اما در نسخه‌ی جدید با بکار بردن چند فعل اول شخص موقعیت راوی را برای خواننده مشخص می‌کنید. با انتخاب راوی اول شخص فاصله‌ی خواننده با راوی و شخصیت داستان کم شده به همین دلیل او را بهتر می‌شناسد. همین شناختِ بهتر، در پایان تأثیرگذار است. وقتی خواننده به شخصیت نزدیک می‌شود غم و درد یا خوشحالی و شعف او را احساس می‌کند و این درگیر کردن حس خواننده یعنی داستانک بخشی از کارش را درست انجام داده.
حضور یک زنِ همکاروانی در داستانک و ذکر یکی دو جمله از او چقدر فضا را ملموس‌تر کرده. مرد روحانی غیرمستقیم کسی را امر به معروف می‌کند و یکی از زائران قضاوتش درباره‌ی پسر جوان را به زبان می‌آورد. این خانم نماینده‌ای از طرف همه یا تعدادی از زائران است. در داستانک جایی برای حضور و مطرح کردن نظر چند نفر از کاروان نیست اما همین یک‌نفر نقش نماینده را بازی می‌کند.
شخصیت جوان را با چند نشانه و کنش ساخته‌اید و همین‌ها برای به تصویر کشیدن او در ذهن برای خواننده کفایت می‌کند. در این داستان فقط تصویر این شخصیت مهم است و بقیه حتی راوی، ضرورتی در معرفی یا شکل‌گیری تصویرشان در ذهن احساس نمی‌شود. انگار همه‌ی داستانک در مه باشد و فقط جوان به وضوح دیده شود و البته در آخر داستان، عکس صلیب روی جلد کتاب جلد چرمی‌اش.
راوی درست بعد از جوان از اتوبوس پیاده می‌شود. پس بهتر از همه می‌تواند موقعیت افتادن جوان را به خواننده انتقال دهد. خواننده او را باور می‌کند. چون در این حادثه از باقی آدم‌ها به جوان نزدیک‌تر بوده و اتفاق را بی واسطه تعریف می‌کند.
باز کردن ساک جوان و بیرون کشیدن کتاب جلد چرمی و اشاره به عکس صلیب، ضربه‌ی نهایی را می‌زند. خواننده غافلگیر می‌شود هم برای مریض بودن جوان و هم قضاوتی که به همراه آدم‌های داستان از او داشته. او حس غم و شرمندگی را توأمان تجربه می‌شود.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
jahan jahani » 1 روز پیش
درود به شما ضررررررررررررررررررررررررربه نهایی عالی بود. منگ شدم و بعد از پایان داستان سعی کردم همه داستان را در یک سطر به یاد بیارم. خیلی زیبا بود. با اینکه اشکلات جزئی در متن و فرم کلی داستانتان بود ولی پایان بندی قوی شما باعث شد هدف داستان اتفاق بیوفته حتی بیشتر از اونی که انتظار می رفت اتفاق افتاد. درود به شما و همیشه بنویسید و بنویسید تا همه ما لذت ببریم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت