توضیح ندهید توصیف کنید!




عنوان داستان : پلان آخر
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

درو دیواراتاق پربود از پوسترهای کوچک و بزرگ فیلم های خارجی و ایرانی حتی روی پنجره ها پوستر چسبانده بود . به خطوطی که بروی کف اتاق توسط ماموران پلیس کشده شده بود چشم دوختم . درذهنم جنازه نادیا را تصویر کردم
و زیرلب گفتم :(( فقط یک هفته فرصت خواستم )) دراتاق رو ی پاشنه چرخید نادیا بود، باورم نشد همانطور که روز آخر اورا دیده بودم در ایستگاه قطار همان لبخند همان چشمان وسوسه گر ، موهای بلوطی رنگی که از زیر روسری گلدار اش بیرون زده بود . نزدیکم شد و سلام کرد و پرسید :(( کی آمدی ؟)) از او فاصله گرفتم و گفتم :(( باور نمی کنم )) به کف اتاق زل زد و پرسید :(( انگار جای بهتری گیر نیاوردن هنرشان را نشان بدن )) گفتم :(( قرار بود یک هفته بهم فرصت بدی )) بطرف کمد چوبی منبت کاری شده خوش نقش ونگار قدیمی گوشه اتاق رفت و گفت :(( منتظر بودم ))
در کمد را باز کرد و جعبه کفشی را بیرون کشید و بطرف من برگشت :(( چرا نمی شینی ، تمیزه جناب پولاک ! )) خودش را به تخت خوابش رساند و لبه تخت نشست و جعبه را روی تخت وارونه کرد ، تعدادی تیله رنگارنگ روی تخت پراکنده شد . به من نگاه کرد :(( شبها کارم ور رفتن بااینا بود ، بوی تورا از ابنا می گرفتم تا خوابم می برد )) گفتم :(( عجله کردی نادیا ، عجله کردی . من سر وقت آمدم یک روزم زودتر )) آه بلندی کشید و گفت :(( توهم فکر میکنی خودکشی کردم ؟)) نزدیک پنجره شدم به پوستر فیلم سکوت بره ها زل زدم و پرسیدم :(( یادته ، چندبار این فیلم را باهم دیدیم ؟)) بطرفش برگشتم .گفت (( من خودکشی نکردم ، یعنی قصدش را نداشتم و قتی گفتن بمدنین توی خونه موندم اما گرسنه بودم ، تشنه بودم ، هوای تازه دلم میخواست ، قدم زدن روی برگ های پائیز . شنیدن موزیک درحالی که چشمام توویترینا دور دور میزنه ))
از جا بلند شد بطرف دراتاق راه افتاد و گفت :(( باور نکن ، من فقط یک نان خریدم و یک بطر آب و یک شاخه گل مریم بیادت ، من منتظرت بودم تو دیر نیامد مرا زود بردند ، من هنوز چهل سالگیم را جشن نگرفته بودم ،منتظر تو بودم .)) به چارچوب در رسید برگشت و گفت :(( امیدوارم توقیف نشه . ورشکستم کردی بعد از من چی ؟ )) از اتاق خارج شد فریاد زدم :(( نمی تونم نون به نرخ روز بخورم تو اینو میدونستی )) به تیله های روی تخت چشم دوختم
آه بلندی کشیدم از اتاق بیرون زدم ، نفسم بالا نمی آمد آب دهانم را بزحمت فرودادم . سینه ام می سوخت .
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
جناب ترنجی سلام.
احتمالاً شما پرکارترین مخاطب پایگاه نقد داستان‌اید و از آنجا که بیشترین آثار ارسالی شما را بنده مطالعه کرده‌ام [حتی آثاری را که دیگردوستان نقد کرده‌اند] اجازه بفرمایید که به سیر کاری شما بپردازم که خوشبختانه رو به ارتقاء کیفی بوده است.
پیرنگ:
آثار شما با پیرنگ‌های عموماً مخدوش و مخشوش همراه بود اما در چند ماه اخیر، نظمی یافته‌اند و به یک روایت منسجم دست پیدا کرده‌اند از جمله در همین اثر که نشان‌دهنده تمرکز بیشتر شما بر «متن» است.
ایده:
ایده‌های آغازین، اغلب از آثار سینمایی ایرانی اخذ می‌شدند و روال روایت هم بر همین منوال بود که گرچه هنوز تغییر چندانی در این روند دیده نمی‌شود –از جمله در همین اثر- اما برخورد خلاقانه با این ایده‌ها بیشتر به چشم می‌خورد.
انگیزه روایت:
بخش قابل توجهی از آثار ارسالی، یا از انگیزه روایت بی‌بهره‌اند یا از انگیزه‌های روایت ضعیفی برخوردارند. به یاد داشته باشیم که انگیزه روایت، باید در خودِ متن شکل بگیرند نه با اتصال به «فرامتن». در «پلان آخر» انگیزه روایت به «فرامتن» متصل است یعنی توجیه روایی کافی در متن ندارد. پیوند یک رویداد نوستالژیک-عاشقانه با یک «وداع طولانی با سینما»، در زمینه اصلی خود [قاب هنر هفتم] بیش از یک قرن سابقه دارد و در همان قاب هم «باورپذیر» است چون صغرا-کبراچینی خودش را دارد که در «پلان آخر» این صغرا-کبراچینی روایی، «به‌اندازه» نیست.
شخصیت‌پردازی:
در آثار شما، عموماً با غیاب شخصیت و ظهور تیپ مواجهیم. تیپ‌هایی که از سینمای بدنه‌ی ایران-اغلب- به آثار شما راه یافته‌اند و در آن سینما، به «شمایل» بدل شده‌اند. این «تیپ‌ها» عموماً از وجوه شخصی عاری هستند و برای نسل‌های بنده و شما و نسل‌های پیشین با چهره ایرج قادری خود را نشان می‌دهند اینکه شخصاً در آثارتان، مدام با چهره آن زنده‌یاد روبرو می‌شوم، از امتیازهای آثارتان نیست هرچند که مثلاً در «پلان آخر» به شمایل‌های دیگر هم نظر دارید اما داستان بدون «شخصیت»، محکوم به تبعید به دیار فراموشی‌ست.
نقالی:
شما نقال خیلی خوبی هستید اگر این وجه ممتازتان را با عناصر ضروری داستان بیامیزید مطمئناً شاهد داستان‌هایی موفق خواهیم بود. به «مکان» و «زمان» و ساخت و معماری این دو ، اغلب کم‌توجه‌اید که به نقالی‌تان ضربه می‌زند. به یاد داشته باشید که بهترین نقالی را در «هزار و یک شب» شاهدیم که «داستان» نیست، «حکایت» است با این همه مکان و زمان، اهمیت بسیاری در این اثر دارد.
وضعیت:
وضعیت اولیه، اغلب در آثارتان خوب شکل می‌گیرد اما جای وضعیت ثانویه [یا وضعیت بحران‌زا] اغلب در این آثار خالی‌ست. شما وضعیت اولیه را با «توصیف» نشان می‌دهید اما برای وضعیت ثانویه به «توضیح» پناه می‌برید [نقطه ضعف بزرگ سینمای بدنه ایران]. «توضیح» متعلق به داستان نیست مال مقاله است چه در دیالوگ باشد چه در روال اتفاقات روایت.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت