دوربین داستان چه کسی را دنبال می‌کند؟




عنوان داستان : تصمیم نهایی
نویسنده داستان : حمید نیسی

این داستان ویرایشی از داستان «تصمیم نهایی» می باشد.

« بلند شو مرد،بلند شو، از خوابیدن خسته نشدی؟»
آفتاب از پشت شیشه های پنجره اتاق خواب به داخل سریده بود و پاهای جمشید را نوازش میداد، با صدای ناهید بیدار شد و بعد از کش و قوسی که به خودش داد گفت:
« بلند شم چه کار کنم؟»
« برو دنبال کار،یکساله که فقط میخوری و میخوابی»
« رفتم، به خدا رفتم، کار نیست، هر جا میرم میگن سنت زیاده»
ناهید در اتاق را محکم میبندد و در اتاق خواب روبرویی اش را باز میکند :
« هدا عزیزم بلند شو، مگه نگفتی میخوای بری دانشگاه؟»
« بیدارم، با این سر و صدایی که راه انداختی مگه میشه خوابید»
در را میبندد و میرود داخل آشپزخانه ، چای دم میکند و وسایل صبحانه را روی میز وسط آشپزخانه میچیند، تا جمشید و هدا بیایند صبحانه اش را میخورد و مشغول آماده کردن ناهار میشود، جمشید میرود داخل دستشویی، صورتش را با صابون که میشوید بوی صابون از چهره اش میریزد، خودش را در آینه نگاه میکند، پوست زیر گردنش چروکیده و موهایش سفید شده اند، واقعا پیر شده، این طرف و آن طرف پنجاه و هفت سالگیش است اما تا زمانی که کار میکرد هیچوقت احساس پیری نمیکرد ولی الان این احساس به سراغش آمده، پشت میز می نشیند و برای خودش چای میریزد، چراغ سقف را وارونه در فنجان چای میبیند، به کار کردن ناهید نگاه میکند، ناهید برمیگردد:
« به چی نگاه میکنی؟ مگه بار اوله که میبینی کار میکنم؟»
« دوست دارم نگاهت کنم، مگه گناهه؟»
« جای این کارا برو به شرکت سر بزن شاید از دوباره خواسنت»
« بابا غلط کردم نگاهت کردم ، تو اصلا خوشت نمیاد اینجا باشم»
چای تمام شده نشده میرود داخل اتاق خواب و از اتاق روبرویی هدا بیرون می آید ، جمشید لباس میپوشد و از خانه که بیرون میرود در هال را محکم میبندد، هدا میدود داخل هال فقط اندام جمشید را پشت در هال میبیند که به طرف در حیاط میرود، خودش لقمه ای دهانش میگذارد و از مادرش خداحافظی میکند.
ناهید از کار کردن دست میکشد و روی صندلی پشت میز می نشیند، خودش را در آینه قدی که روبرویش روی دیوار هال نصب است میبیند، قطرات اشک درون چشمانش جمع شده و منتظر تلنگری هستند تا سرازیر شوند، دستی روی صورتش میکشد و موهای ریزی را احساس میکند، حوصله اینکه آنها را بگیرد ندارد و شروع میکند با ناهید در آینه حرف زدن:
« به خدا خسته شدم، چقد از خودم مایه بذارم، آخه مرتیکه اخراجت کردن خو باشه، حداقل برو دنبال کار، این چندر قاز بازنشستگی که به من میدن کفاف این زندگی رو نمیکنه، هر روز وضع داره بدتر میشه، چه کارش کنم ، نمیدونم، به خدا نمیدونم»
چهره لاغرش را در آینه نگاه میکند، یادش نیست که آخرین بار صورتش را کی بند انداخته، دو سه سالی از جمشید کوچکتر است و با بیست سال کار ، خودش درخواست بازنشستگی را داده بود و آموزش وپرورش هم با درخواست او موافقت کرده بود، بلند میشود و باز شروع به کار میکند.
جمشید از کنار پل سیاه میگذرد، تصمیم میگیرد برود بالای آن ولی منصرف میشود، برگه ای از جیب شلوارش در می آورد و با تلفن شماره ای را که روی آن نوشته است را میگیرد ولی کسی جواب نمیدهد، چند بار میگیرد ولی باز جوابی نمیشنود:
« لعنتیا، همه شون همینطورند، اگر لازم ندارین چرا سرکارم میزارین، شماره تلفن میدن بعد که تماس میگیری جواب نمیدن، اصلا کار ندارن تو چقد تجربه داری، چقد روزومه کاری نشونشون دادم، هیچکدوم قبول نکردن فقط سن و سال براشون مهمه، هنوز کارم رو ندیده میگه نمیخوایم، به جهنم، نمیخوای که نخوا»
در حیاط را باز میکند و میرود داخل، با ورودش ناهید به ساعت نگاه میکند که دوازده ظهر را نشان میدهد، جمشید با صدای بلند سلام میکند ولی جوابی نمیشنود، به ناهید نگاه میکند اما او به طرفش برنمیگردد:
« سلام جواب نداره؟»
ناهید چهره اش را کمی برمیگرداند و فقط با حرکت سر جوابش را میدهد و به کارش ادامه میدهد، جمشید چند لحظه به او خیره میشود و میرود داخل اتاق خواب، با لباس هایی که تنش است روی تخت دراز میکشد، به ترک های سقف اتاق خیره میشود و پیش خودش زمزمه میکند:
« تا بارونا شروع نشده باید دوغ آب کنم، ولی اصلا حوصله اش رو ندارم، به جهنم بذار چکه کنه صاحبخونه خودش باید درسش کنه»
صدای باز شدن در حیاط که می آید جمشید چشمانش را میبنددو زمزمه میکند:
« همه بچه دارن ، منم بچه دارم»
هدا وارد هال میشود و مستقیم میرود داخل آشپزخانه ، از پشت سر مادرش را بغل میکند و میبوسد، بعد به سمت اتاق خودش میرود اما قبل از اینکه داخل برود در اتاق روبرویی را کمی باز میکند ، اخمی میکند و به حالت تاسف سرش را به چپ و راست تکان میدهد ، پیش خودش زمزمه میکند:
« برات متاسفم»
میرود داخل اتاق و در را میبندد، ناهید غذا را که آماده میکند میز را میچیند و جمشید و هدا را صدا میزند ولی فقط هدا بیرون می آید، هر دو بدون اینکه منتظر جمشید شوند شروع به خوردن میکنند، هدا عکسهای نوزادها و بچه های کوچک داخل موبایلش را نشان مادرش میدهد و هر دو با هم میخندند و غذایشان را میخورند، جمشید صدای خندیدنشان را که میشنود فقط آنها را نفرین میکند و از اتاق بیرون می آید، روی مبل داخل هال مینشیند ، هدا غذایش که تمام شد بدون اینکه سلام کند سرش را پایین می اندازد و میرود داخل اتاقش، ناهید هم به شستن ظرفها مشغول میشود و تمام که میکند میرود داخل اتاق خواب ، جمشید هر دو در بسته را نگاه میکند و زمزمه میکند:
« دو ریال خرج میکنه و هی منتش رو مثل پتک میزنه تو سرم، هر کی ندونه فکر میکنه از اول زندگیمون من بیکار بودم و فقط با پول او تا الان تونستیم زندگی کنیم، بدبخت فکر میکنی خیلی راحتم که میبینم داری تو خونه خرج میکنی و من نمیتونم کمکت کنم؟ خیلی خسته شدم ، از خودم و زندگیم، حالم از خودم به هم میخوره»
از خانه بیرون میرود ، ناهید روی تخت دراز میکشد و به عکسهای خودش و جمشید نگاه میکند و با او حرف میزند:
« بدبخت میخوام کمکت کنم ولی اینقد مغروری که اصلا به حرفام گوش نمیدی و فقط بلدی شلوغش کنی و یا قهر کنی بزنی بیرون»
عکس را از روی دیوار برمیدارد و در کنار خودش روی تخت میگذارد، چشمانش را میبندد تا اینکه خوابش میبرد.
هوای بیرون کم کم تاریک شده و با شنیدن صدای اذان از بلندگوهای مسجد محله ناهید از خواب بیدار میشود، هدا را هم بیدار میکند، مشغول خوردن عصرانه هستند که هدا میگوید:
« مامان بریم بیرون کمی قدم بزنیم؟ حوصله ام سر رفته»
بیرون میروند ولی با شروع شدن وزش باد برمیگردند، ناهید لباس هایش را در می آورد و زمانی که میخواهد داخل کمد دیواری بگذارد یکدفعه روی تخت می نشیند ، اشک از چشمانش سرازیر میشود، لبانش میلرزند، هدا وارد اتاق که میشود در کنارش مینشیند و هر دو همدیگر را بغل میکنند.
جمشید از کنار ریل قطار پیاده میرود تا جایی که زیر پل سیاه آب رودخانه با فشار رد میشود، ساکش را زمین میگذارد، به چمن پشت سرش نگاه میکند که جا پاهایش روی آن دارند راه میروند، باد شروع شده و هر لحظه شدیدتر میشود، ابر سیاهی آسمان را می پوشاند، کمی هوا سرد است و طعم باران را دارد، چشمانش را میبندد و فقط صدای آب رودخانه را میشنود، با خودش فکر میکند کف رودخانه ممکن است چقدر از این شهر گرمتر، آسوده تر و بی سر و صداتر باشد و زمزمه میکند:
« دیگه مجبور نیستم برای کسی توضیح بدم مخصوصا ناهید»
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای حمید نیسی سلام

بازنویسی «تصمیم نهایی» را خواندم. خسته‌نباشید می‌گویم و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. خوشحالم که به پیشنهاد رویارویی شخصیت‌ها توجه کردید و به آن‌ها اجازه دادید تا در برخورد و مواجهه با یکدیگر قرار بگیرند، فضا را برای ایجاد مکالمه میان آن‌ها باز گذاشتید و همینطور برای نمایش کنش‌های بیشتر و مناسب‌تر. حالا اثر میتواند به اصطلاح نفس بکشد. صحنۀ ابتدایی یکی از بهترین صحنه‌هاست. منظور صحنه‌ای است که جمشید از خواب بیدار می‌شود و موقع نوشیدن چای به ناهید نگاه می‌کند. درگیری حسی جمشید با همسرش و واکنش همسر او و بگومگوی کوچکی که میان‌ آن‌ دو درمی‌گیرد، ملموس و باورپذیر درآمده است. اشاره به تعدادی از جزییات و کارکرد داستانی آن‌ها به زنده‌تر شدن فضا کمک کرده است البته این نکته به توجه بیشتر نیاز دارد و دست‌کم در آثار بعدی می‌توانید به آن بپردازید. حالا می‌ماند چند نکته. یکی اینکه بارها به یکدستی زمان دستوری افعال اشاره کرده‌ام اما متأسفانه مدام در بسیاری از آثار تکرار می‌شود. لطفا به این جمله‌ها توجه کنید: «...آفتاب از پشت شیشه های پنجره اتاق خواب به داخل (سریده بود) و پاهای جمشید را (نوازش میداد)، با صدای ناهید (بیدار شد)...» داستان با این جمله‌ها آغاز می‌شود درست است؟ زمان دستوری افعال هم که مشخص است. خوب حالا به این جمله‌ها نگاه کنید: «...در را (می‌بندد) و (می‌رود) داخل آشپزخانه ، چای دم (می‌کند) و وسایل صبحانه را روی میز وسط آشپزخانه (می‌چیند)...» حالا چه اتفاقی افتاده است؟ یکدفعه زمان افعال به مضارع اخباری تغییر کرده است؛ در حالیکه شما به یکدستی افعال نیاز دارید. یا از زمان گذشته استفاده کنید و یا زمان حال. نکتۀ دوم که بسیار هم مهم است، دنبال کردن یکی از شخصیت‌های داستانی است. اینجا با داستان بلند سر و کار نداریم بنابراین به ناچار سرنوشت یکی از این شخصیت‌ها را می‌توان پی‌گرفت. وقتی جمشید از خانه خارج می‌شود و در را پشت سر خودش می‌بندد، دوربین داستان درخانه باقی مانده و مادر و دختر را به مخاطب نشان می‌دهد پس نمی‌تواند وسط کار بپرد و برود سروقت جمشید که ببیند او در چه حال است و چه کار می‌کند. اینجا چنین مجالی در اختیار نویسنده نیست. داستان به ادامۀ ماجرا در همان خانه و با همان مادر و دختر نیاز دارد و اتفاقا با همان دو نفر می‌تواند بسته شود؛ پس پایان بندی علاوه بر ضعف باورپذیری نوعی وصلۀ ناجور از آب درآمده است. امیدوارم در آثار بعدی‌تان روی این نکات کار کنید. دیگر اینکه به مطالعه، تمرین و تلاش ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
حمید نیسی » 7 روز پیش
استاد بزرگوارم خانم آروان عزیز ممنون و سپاسگزارم برای نقدتان و راهنمایی تان من از نقدهایی که میکنید لذت میبرم و همین نکات باعث پیشرفت من میشود

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت