بُرش هدفمند و مدیریت شده، یکی از ویژگی‌های مؤثر در روایت‌پردازی است




عنوان داستان : موج سیاه
نویسنده داستان : محمدرضا ولی زاده مقدم

این داستان ویرایشی از داستان «موج سیاه» می باشد.

به نام خدا
جوان کمی درنگ کرد ، نگاهی به جمع انداخت و دوباره با حرارتی بیشتر شروع کرد به تعریف داستانش.همه در قهوه خانه به سفر دریایی پر خطر او گوش می دادند . پیرمردی گوشه قهوه خانه کز کرده بود و از شیشه لک گرفته قهوه خانه به دریا نگاه می کرد . انگشتانم را دور لیوان گرم چای گرفته بودم و به جوان گوش می دادم .
_همه اش یاوه ست
سربلند کردم . پیرمرد روبرویم نشسته بود.
ادامه داد:(( این جوونک خام تا به حال یک موج هم به قایقش نخورده )) .
گفتم : ((شما ؟ ))
فنجانی خالی از وسط میز برداشت و گفت :(( یه آشنای دور... دوستی یی با پدرت داشتم ... (ریش بلندش را خاراند) گمونم اولین بار پدرت رو در همین قهوه خانه دیدم.))
دستی دور فنجان کشید و آن را سر کشید.
گفتم :(( پدرم رو می شناختی ... هر چند علاقه یی ندارم درباره اش بشنوم . ))
به طرف جوان برگشتم .
گفت : ((من هم نیومدم در مورد پدرت صحبت کنم .))
نگاهی به جوان انداخت و گفت : ((تو این اراجیف رو باور می کنی ؟))
گفتم : ((نه ، اما داستانش شیرینه. سرگرمم می کنه ، وگرنه همه می دونند این دریای چموش به کسی رحم نمی کنه .))
یاد پدرم افتادم، با بغض آخرین کلمات را ادا کردم.
دستش را بلند کرد و به قهوه چی علامت داد که بیاید .
گفت:(( به پدرت فکر می کنی ها ... مرد سرسختی بود ، رویای این رو داشت که سوار موج های سیاه بشه و از دریا عبور کنه اما .. اما نمی دونست این دریا با باقی دریا ها فرق می کنه ، مثه باقی دریاها مسخر آدمی نیست .))
قهوه چی آمد. گفت :(( چه میل دارید؟))
_یه بشقاب خالی بیار ، هر چه بزرگت تر باشه بهتره.
قهوه چی نگاهی به ما کرد و رفت .
گفتم : (( همه پدرم رو احمق می دونن؟ ))
گفت : ((خودت چی؟ )). جوابش را ندادم.
قهوه چی آمد و بشقاب را روی میز گذاشت . گفت : ((چیز دیگه یی میل ندارید ؟))
پیرمرد لبخندی زد و گفت :(( نه ممنون.))
قهوه چی رفت . پیرمرد بشقاب را پیش کشید و دستی روی آن چرخاند . ماهی بریانی در بشقاب ظاهر شد . تکه یی در دهانش گذاشت وگفت :(( تو هم بخور، خوش مزه ست.))
صدای درِ خانه آمد وبعد پدرم صدایم می کرد . دوان خود را به او رساندم . بالا تنه اش لخت بود و پیراهن مندرسش را بغل کرده بود . از شادی صورتش گل انداخته بود . پیراهن را روی زمین گذاشت و گفت : ((ببین چی گرفتم . ))
پارچه را کنار زد ،یک ماهی بود . گفت :(( لای صخره ها گیر کرده بود ... امشب ماهی بریون می خوریم ، باید گوشت لذیذی داشته باشه. ))
وقتی تکه یی از ماهی را در دهان گذاشتم دوباره آن مزه ناب برایم تازه شد . مزه یی که هنوز زیر دندانم است . پدرم آن شب از خیالاتش با من گفت : ((فردا کمی پول قرض می کنم و می دم تور ببافند . خودم هم دست به کار می شم و قایقی می سازم . شاید کمی طول بکشه اما شدنیه. آن وقتی رو می بینم که از ماهی گیری ثروتمند شدیم .)) و به کنجی خیره شد .
بعد از چهار هفته سخت کار کردن قایق و تور ماهی گیری آماده شد . اما شب قبل حرکت پدر، دریا طوفانی شد و قایق که لب ساحل بود به صخره یی کوبیده شد و پهلوی آن شکافت . از یک طرف فشار طلب کار ها و از طرف دیگر تمسخر مردم پدر را کج خلق و افسرده کرد . شاید به خاطر همین ها بود که خودش را غرق کرد.
پیرمرد گفت : ((غرق نکرد! ))
متعجب نگاهش کردم ،انگاری ذهنم را می خواند . دستش را دراز کرد و دستم را لمس کرد .
به طرفش برگشتم . پشتش آسمان صاف و آبی بود و روی آب لاجوردی دریا ایستاده بودیم . روبرویمان سرزمینی سبز بود که نور درخشان خورشید پس آن می تابید و حالت هاله مانندی اطراف آن را گرفته بود. پیرمرد گفت : ((کمتر کسی تا اینجا اومده ، حالا تو می تونی عدن رو روبروت ببینی ، سرزمینی که وعده شو بهت داده بودم .))
آب دریا شفاف بود و در کف آن صدف هایی را می دیدم . پیرمرد متوجه نگاهم شد . به صدفی خیره شد و صدف آرام آرام بالا آمد و روی سطح دریا قرار گرفت ، و بعد دهان باز کرد . مروارید بزرگی در دل آن بود . می خواستم از کنارش بگذرم که پیرمرد گفت : ((برش دار مال توعه ، پیشکشی از طرف دریا به تو! )). زانو زدم و آن را برداشتم . سفید و براق بود و زیبایش چشم را خیره می کرد. محکم در مشتم فشردمش .
پیرمرد گفت :(( از این ها مثله دونه های ماسه در ساحل عدن ریخته . همین ناچیز می دونی چقدر تو شهرتون می ارزید . با فروشش می تونستی قصری برای خودت و بچه ات بخری و صد ها صندوقچه رو از طلا پر کنی .))
فکری ذهنم را قلقلک داد . صدای پسری در ذهنم پیچید . صدای من بود وقتی که از آرزوهای بعد ثروتمند شدنمان به پدرم می گفتم و او سرش را تکان می داد و چکش بر میخ می کوبید.
پدر سرش را برگرداند . زیرپایش خالی شد و در آب فرو رفت . من غرق شدنش را می دیدم ،انگار او هم مرا می دید . مشتش را به طرفم گرفت ، دستم را دراز کردم و مشتش را لمس کردم . نتوانستم دستش را نگه دارم و دریا او را به پایین کشید . دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید ،دهانش پر آب و حباب شد . با چشمان پر حسرت به قعر می رفت و در سیاهی ناپدید می شد.
_ می خوام قهوه خانه رو تعطیل کنم ... این چیه دیگه اسکلت ماهی ه... جلل خالق آدم چه چیز هایی به چشم نمی بینه؟
قهوه چی بود که داشت قهوه خانه را تمیز می کرد و با حیرت به بشقاب روی میز نگاه می کرد. کسی جز من و او در قهوه خانه نبود . گفتم : (( ندیدی پیرمردی که اینجا نشسته بود کجا رفت ؟))
گفت: ((اینجا کلی پیرمرد میان و می رن ،کدومشونو میگی .))
گفتم : ((ریش بلندی داشت و قبای کهنه یی هم روی دوشش انداخته بود ... اون گوشه هم نشسته بود .))
قهوه چی پارچه یی از پر شالش بیرون آورد و روی میز را تمیز می کرد .
_ها اون دیوونه رو میگی ... گاهی می آد اون گوشه می شینه، بی آزاره کاری به کسی نداره .
گفتم : ((کجا می تونم پیداش کنم ؟))
گفت :((معمولا کنار ساحل پرسه می زنه جایی هم برای رفتن نداره . )) و سرش را نزدیک تر آورد و ادامه داد : ((می گن اون هم دریا زده شده ... حتی یه بار به خودم گفته که با دریا حرف می زنه ...دیوونه ست ... پناه بر خدا غیبت چرا! ))
دست در جیب کردم تا پولش را بدهم که چیزی را در مشتم احساس کردم . با دست دیگرم سکه یی به قهوهچی دادم و او رفت. پنهانی مشتم را باز کردم ، مرواریدی در آن می درخشید .
به طرف سخره ها رفتم . پیرمرد را دیدم که کنار دریا خم شده بود تا چوب خشکی بردارد . نزدیک که رفتم ،پشت به من گفت : ((فکر نمی کردم به این زودی ببینمت .))
گفتم :(( همه اش خیال بود ؟... چطوری اون کارو کردید ،ینی چطور روی آب راه رفتید . ))
خم شد و چوب دیگری برداشت ، دستش جا نداشت و چندتایی به من داد .
گفت :(( روی آب راه رفتن که کاری نداره ، تو هم اگر بخوای می تونی .))
نگاهی به موج های دریا کردم که آرام می خزیدند و قایق شکسته لب ساحل را لمس می کردند. گفتم : ((نه همچین چیزی محاله. ))
گفت :(( پس چرا اینجا اومدی ؟))
دیگر به قایق رسیدیم ، مروارید را در مشتم فشردم و گفتم :(( نمی دونم .))
چوب ها را به زمین ریخت و خیمه وار آن ها را چید .
گفتم :(( به کجا می رفتین ؟))
دستی به ریشش کشید ،جرقه یی جهید ، آن را به سمت چوب ها پرت کرد و چوب ها گُر گرفتند .
گفت :(( به شهری افسانه یی به نام عدن ، جایی پشت این دریای مرموز که همه بی نیازند و آدمی از هیچ چیز گزندی نداره ... حتی مرگ ، اونجا همه جاودانه ند.))
گفتم : ((پس چرا غرق شد؟))
پیرمرد دستش را بالای آتش گرم کرد و بعد به صورتش کشید .
گفت : ((دلیلش تو بودی ... شرط عبور از این دریا جا گذاشتن هر چیزی یه که برای انسان با ارزشه ولی پدرت نتونست تو رو جا بگذاره .))
به زبانه های آتش که می جهید خیره شدم . به آب افتادن پدرم برایم تازه شد .
گفت: ((می خواهی راه نیمه تمومش رو تموم کنی؟ ... یا شایدم می خای همین جا بمونی و به قصه های جوونک دل خوش کنی ، هرچند حالا خودت هم داستان هایی برای گفتن داری ... نکنه می ترسی که داراییت رو بذاری و از دریا بگذری؟ ))
پوزخند زدم .گفتم : ((من در این شهر چیزی برای از دست دادن ندارم .))
بلند شد، به سمت قایق رفت و تنه شکسته اش را لمس کرد. شکستگی محو شد .
گفت: ((حالا چیز هایی برای از دست دادن داری ؛ خانه ات ، تور ماهی گیری ،این قایق و ... مرواریدی که تو مشت داری. می تونی از این ها دل بکنی ؟))
هیمه مشتعلی گرفت و از جایش بلند شد و به طرف دریا رفت . ایستاد و برگشت .
گفت :(( اونچه لازم بود رو به تو نشون دادم ، حالا باید انتخاب کنی ... اما بهت قول می دم از دریا که بگذری از هر چیزی تو این دنیا بی نیاز می شی . ))
مروارید را در مشتم چرخی دادم ، پیرمرد قدمی به سوی ساحل برداشت و ایستاد ؛ منتظر بود تا جوابش را بدهم .
خم شدم و مروارید را زیر فنه قایق گذاشتم . گفتم :(( اگر کسی اونو برداره چی؟ ))
گفت :((اگه در دریا به این چیز ها فکر کنی غرق می شی .))
مطمئن بودم گنجی که پیرمرد به من وعده داده بسیار بیشتر از آن مروارید می ارزید. آن را در قایق انداختم و به طرف پیرمرد رفتم .
گفت:(( کار عاقلانه ی کردی ، فقط در راه هیچ وقت سرت رو برنگردون.))
پیرمرد هیمه را به آب نزدیک کرد و کمی تکان داد و به طرف آتش پرتاب کرد . موجی به طرف آتش رفت و آن را خاموش کرد . قدم برداشتیم ،روی آب معلق بودیم .آب دریا نرم و لطیف بود وبا هر قدم کش می آمد . کمی که پیش رفتیم ،ماهی هایی به سمت مان آمدند و زیرپایمان می چرخیدند و چندتایی هم کنارمان می جستند. بعضی هم انگاری به زیرپای پیرمرد بوسه می زدند .
همین طور پیش رفتیم کف دریا صندوقچه هایی مملو از طلا و نقره بود . و جلو تر لولو و مرجان هایی که می درخشیدند و کف دریا را روشن کرده بودند .
یک آن به خودم گفتم من که قایق داشتم ، با ماهی گیری هم ثروتی به هم می زدم که مرا از هر گنجی بی نیاز می کرد . حتی شاید پیش تر می آمدم و این گنجینه های کف دریا را هم صید می کردم . ناخودآگاه سرم به طرف قایق برگشت. زیرپایم خالی شد و در آن فرو رفتم . هرچه دست و پا زدم ،موجها روی هم سوار می شدند و سطح آب را بالا تر می بردند . درونم پر آب شد و فرو رفتم ، نور بالای سرم نقطه شد و بعد محو شد .
پیرمرد حتی به خودش زحمت کمک کردن نداد و رفت .
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای محمدرضا ولی زاده مقدم
در مورد پیام داستان نویس برای منتقد، مبتنی بر این که به هنگام تألیف آثارتان، آن‌قدر با ایده‌های جذاب مواجه می‌شوید که دیگر امکان چشم‌پوشی از آن‌ها برایتان میسر نیست، بایستی عرض کنم که به طور معمول، بُرش هدفمند و مدیریت شده، یکی از ویژگی‌های مؤثر در روایت‌پردازی است، درواقع روند داستان‌نویسی حرفه‌ای هم، به نوعی مانند موضوع اصلیِ این متن بازنویسی شده، تنظیم و اجرایی می‌شود، یعنی چشم‌پوشی از برخی دلبستگی‌های جذابی که در موقعیت‌های روزمره، موهبت ارزشمندی هستند، اما برای ادامه این سفرِ ذهنی و کاملاً متفاوت، به مدیریتِ روایی محاسبه شده‌تری نیاز دارند.
همچنین در مورد نمره دادنِ مجزا و اختصاصی به هر یک از عناصر مهم داستانی [ایده، شخصیت‌پردازی، پیرنگ، گفتگونویسی، نثر، اقتصاد واژگانی و...]، لطفاً در نظر داشته باشید، معمولاً بهره‌گیری از سیستم کارگاهی-آموزشی که متناسب با روند گام‌به‌گام شما دوستان عزیز عمل می‌کند، کمک مؤثرتری است تا این که به شیوه سنتیِ نمره‌های کلاسی، روی آورده شود [البته به دور از هرگونه قضاوتی، این شیوه هم از ارزشمندی‌های مختص به خودش برخوردار است] و این که سوژه مشق کارگاهی، پیشنهاد خیلی خوبی است [اتفاقاً سال‌هاست که در کارگاه خلاقه داستان‌نویسی، نوشتن «مشق داستانی»، بخشی از شرح وظایف دوستان هنرجوی عزیزی است که افتخار همراهی با آن‌ها را دارم]، اما اجرای موفقیت‌میز چنین تمرین سخت و صبورانه‌ای، به ویژه از طریق غیرحضوری و در فضای مجازی، کار چندان راحتی نیست، اما به احترام فرموده شما، سوژه‌ای را تقدیم حضور می‌کنم که اولین مشق داستانیِ دوستان هنرجوی خوبم است [در شبی طوفانی، دو کاراکتر اصلی بر روی یک پل روبروی هم قرار می‌گیرند و بدون این که حتی یک دیالوگ داشته باشند و یا از روی پل خارج بشوند، روایت را به طرز باورپذیری شکل می‌دهند]؛ منتظر ارسال داستان‌تان هستم، موفق باشید.
برگردیم به سراغ بررسی این اثر بازنویسی شده که اتفاقاً از تغییرات مشهود بسیار ارزشمندی برخوردار شده است و البته هنوز هم برای تبدیل شدن به یک متن روایی کاملاً یک‌دست و تأثیرگذار به تدقیق ، تنظیم و تأمل بیشتری نیاز دارد، پس به اختصار، برخی از این تغییرات را مورد تجزیه‌وتحلیل قرار می‌دهیم.
دیالوگ‌ها به لحاظ رعایت زبان «محاوره» از تنظیم توصیه شده و نسبتاً صحیح‌تری برخوردار شده‌اند که در هنگام ویرایش نهایی اثر، وجه یک‌دست‌تری هم به خود می‌گیرند؛ البته هنوز هم اکثر این گفتگوها غیرضروری هستند و مؤثرتر است که مورد چشم‌پوشی قرار بگیرند تا این روایت، نیازمندی‌های خودش را بیشتر از طریق توصیف‌هایی دقیق و پیشبرنده برطرف کند [اتفاقاً این یکی از همان بخش‌هایی است که از طریق بُرشی مدیریت شده، موجب ارتقاء انسجام روایی در این متن می‌شود] و صرفاً چند دیالوگ در این روایت، وجهی پیشبرنده و غیرقابل‌چشم‌پوشی دارند که البته نیازمند تنظیم دقیق‌تر و منطبق‌تری با قواعد توصیه شده برای دیالوگ‌نویسی حرفه‌ای هستند.
به نظرم مطابق تغییرات مؤثرِ اجرا شده در متن؛ دیگر اسم انتخابی «موج سیاه»، کارکرد چندان مکمل و مؤثری برای پیشبرد این روایت «فراواقع» را ندارد، شاید که «پیرمرد و ماهیگیر»، انتخاب مؤثرتری برای این متن باشد؛ البته مطمئناً خود شما، به راحتی می‌توانید که اسم کاربردی‌تر و ماندگارتری را برای این اثر انتخاب و تنظیم کنید.
داستان با این که خودش را به طرز مشهود و مؤثری از فضای نسبتاً غیرپیوسته دو وجه رئالیستیِ و تخیلی نسخه قبلی، جدا کرده است، اما به طرز نسبتاً محسوسی، مابین یک اثر «فانتزی» [گونه‌ای ادبی که رخدادهای صرفاً خیالی و جادویی را وجه غالب درون‌مایه داستانی قرار می‌دهد] و یک روایت «رئالیسیم جادویی» [یکی از شاخه‌های واقع‌گرایی است که در آن ساختارهای واقعیت، توسط رخدادهایی جادویی و غیرطبیعی دگرگون می‌شوند و در نتیجه روایتی باورپذیر و متکی بر به روابط علت‌و‌معلولی مختص به خودش شکل می‌گیرد]، قرار گرفته و هنوز کاملاً «تعیین وضعیت» روایی نشده است؛ البته بایستی پذیرفت که تنظیم دقیق و رعایت مرزبندی‌های بین این دو گونه ادبی، کار چندان آسانی نیست و به زمان بیشتر و سیر مطالعاتی هدفمندتری نیاز دارد.
البته علی‌رغم این موارد اشاره شده، بایستی پذیرفت که در بخش‌هایی از روایت، تنظیم‌هایی دقیق و مدیریت شده‌ای دیده می‌شوند که نشان‌دهنده دقت‌نظر و پیشرفت ارزشمند و گام‌به‌گام نویسنده محترم است، به ویژه در بخش‌هایی که راوی در رفت‌وبرگشت‌های زمانی محاسبه شده‌ای، به یکباره از زمان «اکنون» به زمان تصمیم‌گیری‌های پدرش برمی‌گردد و به کمک توصیف‌هایی مؤثر و پیشبرنده، مخاطب را به طرز ملموسی با منطق متفاوت غالب بر روایت همراه می‌کند: «...، سرش را تکان می‌داد و چکش بر میخ می‌کوبید...، زیر پایش خالی شد و در آب فرو رفت...، مشتش را به طرفم گرفت...، دریا او را به پایین کشید...، دهانش پر آب و حباب شد...، و در سیاهی ناپدید می‌شد...، کسی جز من و او در قهوه‌خانه نبود...»؛ آفرین بر شما
آقای ولی زاده مقدم عزیز، مطابق همین متن ارسالی، بایستی عرض کنم که شما توانایی ذاتی ارزشمندی، جهت تألیف آثار رئالیسیم جادویی دارید و همچنین از استعداد بالقوه مؤثری هم برای ورود به ادبیات تخصصی «کودکان و نوجوانان» برخوردار هستید، بی‌صبرانه منتظر ارسال اثر جدید شما هم هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۳
کیوان سلحشوری‌مهر » 6 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، آقای محمدرضا ولی زاده مقدم عزیز. در مورد خوانش و نقد آثار ارسالی، بنده هم به مانند تمامی همکاران فرهیخته‌ام، مطابق قواعد حرفه‌ای و تعریف شده در «پایگاه نقد داستان»، مطابق با برنامه‌ریزی و صلاحدید سردبیر فرهیخته و محترم انجام وظیفه می‌کنم. در مورد رعایت ویژگی‌های ضروری، جهت گفتگونویسی هم بایستی عرض کنم که قواعد توصیه شده برای دیالوگ‌نویسی حرفه‌ای، صرفاً برای بهره‌گیری در داستان کوتاه نیستند و نحوه تنظیم دیالوگ‌های ضروری و صحیح تنظیم شده در هر متنی [اعم از داستان کوتاه، رمان، فیلمنامه و...]، از حساسیت و ظرافتِ ویژه‌ای برخوردار است که در صورت اجرایی شدن [البته به شیوه‌ای کاملاً صحیح و تنظیم شده]، موجب ارتقاء سطح کیفی اثر خواهد شد، همچنین بابت توجه‌ بزرگوارانه‌تان نسبت به سوژه پیشنهادی هم صمیمانه تشکر می‌کنم و امیدوارم که به زودی از خواندن اولین داستان تمرینی-کارگاهی شما بهره‌مند بشوم. با سپاس و احترام بسیار
ایرج بایرامی » 4 روز پیش
سلام آقای سلحشوری‌مهر ، سال نو را به شما تبریک عرض میکنم و آرزو دارم امسال برای شما توام با سلامتی، موفقیت همراه با رشد و شکوفایی فرهنگ و ادبیات کشورمان باشد. سوژه پیشنهادی شما برای داستان تمرینی بسیار جالب بود . ارادتمند شما بایرامی
محمدرضا ولی زاده مقدم » 6 روز پیش
سلام و عرض ادب . ممنون از راهنمایی هایتان . من همراه این نسخه یک نسخه دیگر هم با نام{ انتخاب (نسخه انتخابی داستان موج سیاه)} فرستادم که گویا چون دو ویرایش هم زمان برای یک داستان بوده تایید نشده ، نمی دانم امکان خواندن آن داستان که به خواننده امکان انتخاب مسیر داستان داده می شد برای شما هست یا نه خوشحال می شوم نظرتان را درباره آن هم بدانم . تشکر از سوژه یی که دادید ،بدون گفت و گو بودن آن به نظرم جالب آمد و ایده یی هم به نظرم رسید امیدوارم بتوانم آن را پیاده کنم . یک سوال هم داشتم ، این سخت گیری که البته به جا هم هست در مورد گفتوگو نویسی تنها برای داستان کوتاه هست تا کوتاه بماند یا برای داستان های بلند و رمان هم لازم هست؟ ممنون از توجهتان.سلامت باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت