ابهامی که به کشف می رسد یا سردرگمی...




عنوان داستان : بوچ
نویسنده داستان : سارا مرادی

خونم بوی چوب می دهد. نه مرده. بوی چوبِ زنده و همین آزارم می دهد. سرم را به دیوار تکیه می دهم. بوی نا دماغم را پر می کند اما بوی خونِ چوبی ام نمی گذارد. بوی چوب ها از همه چیز قوی تر هستند. من با این هیکلِ بزرگ، دست های بزرگ مثل بچه ها گریه میکنم. با خودم میگویم بوی زنده ها مثل چیست؟ مثل زندگی یا مثل بوی داربِرها. من داربِرم. پدرِ پدر بزرگم، پدر بزرگم، پدرم، عمویم و پسر عموهایم همگی داربِر بودند و هستند. همه در کوچه ی پامچال. اینقدر کوچه را پر کرده ایم یا نه اینقدر بویمان کوچه را خفه کرده است که کسی اسم کوچه را به خاطر نمی آورد. می پرسند کوچه ی داربِرها کجاست؟ کدام ور؟
من برای آقای حسنی، جناب حسنی، پولدار حسنی، دار می اندازم. دار می کُشم. تا به حال کسی دار کُشی دیده است؟ گریه ام بلند تر می شود. آقای حسنی می گوید ملک پدری اش است. به دیوار ها می گویم:
-درخت، جنگل، ملک پدری آدم می شوند؟
جواب نمی دهند ولی لابد می شوند که به من اینقدر پول می دهد. تا برای گلناز کفش های جدید بخرم تا برای زنم چادر مشکی تازه بخرم تا برای خانه گوشت و میوه بخرم. همین یک ماه پیش بود که دیدم پایین چادرش شش تا سوراخ دارد. دقیقا شش تا. به زنم دردهایم را نمی گویم. دلش مثل قدش کوچک است.
از چوب های مرده بر می دارم. من ازشان زن می سازم. زن هایی با دامن های بلند و کوتاه چوبی. دختر بچه هایی میسازم شبیه گلناز که گیس هایی چوبی دارند. با آن ها حرف می زنم. آنها می فهمند. روی صورتم دست های چوبی شان را می کشند. یکی شان همان که دامن کوتاه دارد با پاهای بلند دستش را گذاشت زیر چانه ام گفت:
-جانم چقدر خودت را آزار می دهی؟ کار دیگری کن. با پول کار دیگرت گوشت بخر، سبزی بخر. شیرینی هم بخر.
مثل چوب می خندد و دندان های چوبی اش برق می زنند. آن یکی زن، که قد و موی کوتاه دارد می گوید:
-این دست های بزرگش هیچ کاری بلد نیست. فقط می کُشد. دستت را از زیر چانه اش بکش.
زنی که دامن کوتاه دارد قهر می کند. پاهایش تق تق می کند. می رود کنار. من خل شده ام. می گوید:
-ما را بفروش.
آنکه موی کوتاه دارد می گوید:
-رنگمان کن.
کنار چشم هایش خیس می شود. بوی چوب بیشتر بلند می شود.
دختربچه چوبی می گوید:
-دلش نمی آید. اصلا کی باورش میشود این دار کُش با این دست های بزرگ چنین هنری در خلق ما بکار برده باشد؟
زن با دامنِ بلند خرده چوب های روی میز را توی صورت دختر بچه فوت میکند و می گوید:
-هیس. این را حتما بفروش. دامنش را صورتی کن. دختر بچه ها خیلی صورتی دوست دارند.
دختر بچه چوبی گریه می کند و مامانش را می خواهد. بوی چوب خیس چنگ می اندازد به جانم. مو کوتاه می گوید:
-تو که مامان نداری جانم. فقط بابا داری. یعنی همه بابا داریم. همین است.
با دست های ظریفش به من اشاره می کند.
به طرفم می آید؛ پاهای کوچکش صدا می دهد. تق تق. هر چه می آید جلوتر بیشتر شبیه گلناز می شود. صدایش را معصوم می کند و می گوید:
-بابا من را نفروش. دامنم را صورتی نکن. من صورتی دوست ندارم. تو را به خدا..
کف دست هایم عرق کرده. نفس نفس میزنم. از خواب پریده ام. لعنت به خواب هایم. خواب ها در خواب خِفتَم می کنند. عروسک های چوبی روی میز افتاده اند.
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم سارا مرادی سلام و احترام
ترتیب منطقی رویداد حوادث و نظم و چینش آن‌ها و روابط علی و معلولی حاکم بر داستان پیرنگ یا طرح داستان را می‌سازند؛ در واقع پیرنگ اسکلتی است که پیشِ روی نویسنده قرار می‌گیرد و با مهندسی او تبدیل به داستان خواهد شد. پس آنچه در وهله‌ی اول نویسنده مورد توجه قرار می‌دهد؛ رسیدن به خطِ طرحی است که دو دوتا چهارتایش مشخص است و روابط علی و معلولی مستحکمی دارد؛ پس از آن تلاش نویسنده در پرداخت خوب و از آب و گل درآوردن داستان خواهد بود. گاهی نویسنده در این پرداخت پیچیدگی‌ها و ابهاماتی را به عمد وارد داستان می‌کند تا خواننده با تأمل و کشف و شهود و درک لایه‌های زیرین متن به حظ ادبی و هنری داستان برسد و لذت ببرد؛ اما گاهی این ابهامات به اینجا نمی‌رسد و باعث سردرگمی و دور شدن مخاطب از متن خواهد شد، چون به قدر کافی نماد و نشانه و اطلاعاتِ لازمی که باید در متن گنجانده می‌شد وجود ندارد.
جملات ابتدایی داستان «بوچ» نظر مخاطب را جلب می‌کند، سوال برانگیز است و مخاطب می‌خواهد بداند که ماجرا چیست. مخاطب در همین شروع با زبانِ خوب داستان روبه‌رو می‌شود، یعنی داستان در شروع هم از لحاظ زبانی و هم ایده‌ی اولیه کشش دارد و می‌تواند مخاطب را با خود همراه کند که این نکته‌ی مهمی است. اما در ادامه کم کم مخاطب در حفره‌هایی می‌افتد و سردرگم می‌شود. داستان ابهاماتی دارد که برای مخاطب روشن نیست چون مهندسی چیدمان داستان طوری است که نشانه‌های لازم برای رفع این ابهامات و کشف و شهود در متن وجود ندارد.
به نظر می‌رسد که نویسنده در ذهن حرف‌هایی داشته است ولی مشکل این جا است که این حرف‌ها در ظرفِ داستان باید خودش را نشانِ مخاطب بدهد، نه در ذهنِ نویسنده. پس آنچه می‌خواهد گفته شود مهم است و شاید چگونه گفتن مهم‌تر...
همان طور که در ابتدای نقد اشاره شد، ایده‌ی عروسک‌سازی که ماجرایی را روایت می‌کند و عروسک‌هایی که در خواب تداعی با زندگی این عروسک‌ساز دارند جذاب است و می‌تواند اشاره داشته باشد به داستان پینوکیو، اما بهره‌ای که داستان می‌بایست از این ایده و حتی داستان پینوکیو ببرد، نبُرده است.
نکته‌ی دیگر در مورد لحن راوی است. انتخاب راوی غیر همجنس برای نویسنده‌ها معمولا کارِ دشواری است چرا که لحن و زبانِ داستان باید متناسب با شخصیت‌ و البته جنسیت شخصیت داستان باشد. راوی داستان «بوچ» آقا است ولی این جنسیت در داستان درنیامده.
موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت