چرا داستان می‌نویسیم؟




عنوان داستان : ساده و خطرناک
نویسنده داستان : امیر برادران

_ نسرین؛ نسرین ...

آقای هلالی صدای تلویزیون را کمتر کرد و از روی کاناپه برخاست . به اتاق بچه رفت . پسرش روی تخت نشسته بود و به دفتری که به آن خیره شده بود حرف می زد. متعجب شد و نزدیکش رفت و به دفتر نقاشی اش نگاهی کرد. تصویر یک گربه مشکی رنگ کشیده شده بود. دستی به سر پسرش کشید و پرسید:
_ با کی حرف می زدی سیناجان؟
پسرش با دلهره پاسخ داد:
_ هیچکی.
_ نکنه اون گربه تو دفتر می تونه حرف بزنه ؟!
پسرش نگاهی به دفتر انداخت. مکثی کرد و دفتر را زیر ملافه پنهان کرد.
_ بخواب پسرم دیروقته.
برخاست و از اتاق خارج شد. به سمت اتاق خواب دیگر رفت. در بسته بود. دو بار با پشت انگشتانش به در کوبید و سپس در را گشود.
_ اینجایی ! چند بار صدات کردم.
همسرش زنی با پوستی روشن و نحیف و با خالی روی بینی ، موبایلش را خاموش کرد و گفت:
_ تو اتاق بودم نشنیدم.
_ چرا در رو بستی؟
_ صدای تلویزیون زیاد بود. چند بار بگم من از تماشای فوتبال خوشم نمیاد.
_ با کی حرف می زدی؟
همسرش مکثی کرد. و سپس با بی تفاوتی پاسخ داد:
_هیچکی.
در حالیکه سعی می کرد از آن وضعیت پرس و جو رهایی پیدا کند یکی از دستانش را بالا آورد. انگار چیزی را به تازگی به یاد آورده باشد.
_ اخ یادم رفت کیک تو فر گذاشته بودم.
از اتاق خارج شد و به سمت آشپرخانه رفت. آقای هلالی با کمی تامل و در حالیکه به فکر فرو رفته بود به آرامی از اتاق بیرون آمد و دوباره روی کاناپه آرام گرفت.
سعی کرد خود را با تماشای ادامه مسابقه فوتبال سرگرم کند اما ذهنش پس از دقایقی دوباره درگیر زنش می شد. همسرش مدتی بعد با فنجانی چای برگشت و آن را روی میز چای خوری کنار کاناپه قرار داد و گفت:
_ من می رم بخوابم.
_ بشین کارت دارم.
زن دستی به موهای بلندش کشید و لحظه ای سکوت کرد و با صدای دلنشین پرسید:
_ عزیزم من سرم یکم درد می کنه بهتره استراحت کنم.
_ ساعت هنوز ده نشده. تو که عادت داره تا دیروقت بیدار باشی. لطفا چند دقیقه بشین نسرین.
زنش روی مبل نشست و با حالتی طعنه آمیز و بی حوصله دست به سینه شد.
_ دیشب وقتی تشنم شده بود و اومده بودم آشپرخونه تا آب بخورم تو رو دیدم . سرت تو گوشی بود. نخواستم معذب باشی برای همین برگشتم تو تختم و توجه ای نکردم. الانم داشتی حرف میزدی وقتی وارد شدم قطع کردی.
_ چیز خاصی نبود حرفم تموم شده بود.
_چند روز پیش اتاق سینا بودی داشتی دنبال چیزی میگشتی. دنبال گوشیت بودی. و اون کجا بود؟ تو سرویس بهداشتی.
_ کیوان من اصلا متوجه منظورت نمیشم.
_ منظورم کاملا واضحه.
_ داشتم با تلفن حرف می زدم که سینا صدام کرد. تو دستشویی بود . خرابکاری کرده بود. احتمالا وقتی اونجا بودم موبایلم رو یه گوشه گذاشتم. می تونی از سینا بپرسی.
_ نسرین نمی خوام به گذشته برگردم من فقط فکر می کنم تو داری با کسی حرف می زنی و پنهانی این کار رو می کنی.
_ کیوان من دلیلی نمی بینم که بخوام پنهانی حرف بزنم. ولی فکر می کنم اینو می تونی درک کنی که شاید بعضی حرف ها زنونه باشه یا حتی با مادرم یا خواهرت بخوام چیزی بگیم که دلمون نخواد تو بشنوی . این واقعا عجیبه؟
_ نه اصلا عجیب نیست ولی اینکه هر وقت من می رسم تلفونتو قطع می کنی عجیبه.
سکوت.
_ میشه بپرسم امشب با کی حرف می زدی؟
همسرش صدایی ناخوشایند از دهانش درآورد و گفت:
_ نه چون سوال احمقانه ای هست.
آقای هلالی بی دلیل پیشانی اش را می خاراند و با زبانش لب های بالایی را می لیسید.
_ به این سوال احمقانه جواب بده.
_ کیوان واقعا داری ناراحتم می کنی. تو به من شک داری؟
_ به هیچ وجه.
_ تو به من شک داری .
_ گفتم که نه.
_ ولی داری.
_ ندارم و نداشتم.
_ پس این چه سوالیه.
_ فقط یه سواله. همین.
_ به من و خودت نگاه کن. چند ساله ازدواج کردیم؟ پسرمون مدرسه می رسه و تو بعد اینهمه سال چطور جرات می کنی چنین سوالی ازم بپرسی؟
_ داری بحثو عوض می کنی. من هیچ مشکلی ندارم با زندگیمون. فقط خیلی آروم و عادی یه سوال ازت پرسیدم. همین .فکر نمی کنم لازم به جار و جنجال باشه .
همسرش از روی مبل برخاست و با صدای بلند گفت:
_ من جار و جنجال می کنم؟ این تویی که هر چند وقت یکبار می خوای با موضوعی مسخره بحثی رو راه بندازی . تویی که ...
_ من هیچ بحثی ندارم نسرین. فقط ازت یه سوال پرسیدم. یه سوالی که هر مردی میتونه از زنش بپرسه. وقتی اومدم اتاق دستپاچه بودی.
_ آره هر مردی ولی نه تو . تو هیچوقت به من توجهی نمیکنی.
_ این چه حرفیه نسرین؟
_ مگه دروغ میگم؟ تو حتی وقتی من آرایش می کنم و کنارت نشستم متوجه چیزی نمیشی بعد چطور می فهمی که من چهرم تغییر کرده و دستپاچه هستم. تو حتی نمیدونی آخرین باری که من موهامو کوتاه کردم کی بود ولی خوب یادته کی گوشیمو تو دستشویی گم کردم .
_ صداتو بیار پایین بچه داره می خوابه.
همسرش برعکس صدایش را بلندتر کرد و ادامه داد:
_ نه می خوام بدونم تو چی از من می دونی که اینطور راحت درباره من قضاوت میکنی ؟
_ من هیچ قضاوتی نکردم.
_ آره اینو داری میگی ولی چهرت چیز دیگه ای میگه. دیگه بعد اینهمه سال خوب میشناسمت.
_ گفتم صداتو بیار پایین .
_ صدامو پایین نمیارم.
شوهرش عصبانی شد و از روی کاناپه برخاست و به سمت زنش قدم برداشت و انگشت اشاره اش را به سمت او گرفت و گفت:
_ اگه فکر کردی مثل همیشه می تونی با جنجال سازی بحثو تغییر بدی و بعد بری اتاق و در رو پشتت ببندی کور خوندی. اجازه نمیدم اینطوری حرف بزنی .
سپس دست همسرش را گرفت و مجبورش کرد دوباره بنشیند.
_ مجبورم نکن طور دیگه ای باهات حرف بزنم . هرچی بخوای بیشتر واکنش نشون بدی بیشتر شک می کنم که چیزی هست که نمی خوای بگی .
همسرش اینبار به آرامی پاسخ داد:
_ من چیزی برای پنهان کردن ندارم کیوان.
_ پس برای آخرین بار ازت می پرسم با کی حرف می زدی ؟
زن که احساس می کرد راه فراری ندارد. سرش را پایین انداخت و مکثی کرد. صدای نفس نفس زدن های همسرش را می شنید و صدای انگشتان دستش که روی میر چای خوری ضرب می گرفت و این کار را هروقت عصبانی بود انجام می داد. لحظاتی به سکوت گذشت و سپس زن گوشی را به آرامی لبه کاناپه قرار داد.
_ بفرما اینم از گوشی. خودت نگاه کن .
_ یعنی چی؟
_ صفحه گوشی روشنه. برو فهرست تماس های دریافتی و شمارشو بردار ببین کیه.
_ خودت می دونی من همچین کاری نمی کنم . اگه می خواستم با اجبار خودم ازت برش می داشتم من بهت اعتماد دارم.
_ ولی وضعیت الان که اینطور نمیگه.
_ من فقط ذهم کمی درگیر این موضوع شده. گوشیتو بردار و خودت بهم بگو.
_ چی باید بگم؟
_ اینکه با کی حرف می زدی.
_ با کس خاصی حرف نمی زدم.
_ نسرین لطفا حاشیه نرو فقط به سوالم جواب بده.
_ سوالت یه نوع بی احترامی به من محسوب میشه.
_این یه سوال ساده هست.
_ برای تو شاید ولی برای من نه.
ضرب گرفتن شوهرش روی میر چای خوری با شدت و حدت بیشتری نواخته می شد.
خانم هلالی کنترل را برداشت و صدای تلویزیون را کمی زیاد کرد تا ذهنش را از صدای ضرب گرفتن همسرش خلاص کند.
صدای ضرب گرفتن دوباره با شدت ادامه پیدا کرد و خانم هلالی باز صدای تلویزیون را بیشتر کرد.بیشتر و بیشتر.
_ اون صدای لعنتی رو کم کن بچه خوابه.
_ چه عجب میدونی اینو.
_ نسرین کدوم احمقیه که شبا داره بهت زنگ میزنه.
_ هیچ احمقی شبا بهم زنگ نمیزنه.
_ پس من ...
همین لحظه صدای لرزش گوشی شنیده شد و صفحه آن روشن شد. زنش به سرعت گوشی را برداشت و آن را قطع کرد. نگاهی به چشمان غضبناک همسرش انداخت و دوباره به آرامی آن را روی لبه کاناپه قرار داد.
همسرش درحالیکه به سقف خانه خیره شده بود با صدایی خفه پرسید:
_کی بود زنگ زد؟
_ اینبار که زنگ زد خودت جواب بده.
_ دارم الان از تو می پرسم.
_ بهش زنگ بزن.
_ دارم از تو می پرسم.
همسرش برخاست و گفت:
_دیگه تحمل این دیوونه بازیتو ندارم من میرم تو اتاقم.
و سپس چند قدم برداشت که شوهرش با عصبانیت برخاست. گوشی موبایل را برداشت و آن را به دیوار روبرویی پرت کرد. زنش رو برگرداند و متعجبانه نگریست.
_ داری عصبی ام می کنی.
زن فقط به او نگاه می کرد. لحظه ای بعد پسرشان با چهره ای هراسان از اتاق خواب خارج شد . از پله ها پایین آمد و و کنار آخرین پله توقف کرد و دستانش را به دور نرده چوبی حلقه کرد. مادرش به سمت او رفت. سرش را بوسید و گفت:
_ چیزی نیست عزیزم. بیا بریم اتاقت .
_ شما فریاد می زدین.
_ پدرت فوتبال تماشا می کرد. بیا بریم پسر عزیزم.
به آرامی از پله ها بالا رفتند. آقای هلالی در حالیکه دستانش را روی سرش گرفته بود دور کاناپه در رفت و آمد بود و زیر لبی ناسزا می گفت. دقایقی بعد همسرش برگشت و به آشپرخانه رفت. او هم پشت سرش حرکت کرد .
_ اه. اینم که خراب شد.
_ میشه بعدا هم کیک درست کرد.
_ برام مهم نیست چی میگی.
_ تو تغییر کردی .
_ گوشیمو خراب کردی این حرکتت دور از انتظار بود.
_ تو باعث شدی.
_ بچه خوابه. نمیبینی ترسیده بود.
همسرش کنار یخچال قرار گرفت و گفت:
_ هروقت مهمونی هستیم حالت خوبه . خوشحالی . من حواسم بهت هست. همیشه. ولی تو وقتی خونه میای طور دیگه ای میشی . همش می خوای ازم فرار کنی و مشغول گوشیت هستی.
_ من حرفی ندارم.
_ دیگه نمی خوام آقای خلیلی بیاد به سینا کامپیوتر یاد بده.
_ چی؟
_ گفتم دیگه نمی خوام این پسره مزخرف بیاد اینجا .
همسرش خنده تلخی سر داد و گفت:
_ اون برادر دوستم هست.
_ میدونم.
_ متاسفم که اینو میگم ولی تو ذهن منحرفی داری تو...
همین لحظه سیلی محکمی خورد و لیوانی که دستش بود افتاد و شکست.
_ من آدم صبوری هستم ولی احمق نیستم.

همسرش مزه تلخ خون را روی زبانش حس کرد. با انگشت اشاره به لبش دست کشید و به خون نگریست. باور نمی کرد همسرش چنین واکنشی نشان دهد. لحظاتی آشپرخانه را سکوتی ممتد فرا گرفته بود. سپس زن برخاست و به سرعت از کنار شوهرش گذشت و گفت:
_ دیگه جای من اینجا نیست. نه من نه پسرم.

به سمت اتاق خواب پسرش رفت. در اتاق نیمه باز بود. به آرامی در را کنار زد. کسی روی تخت نبود. برگشت و همسرش را دید که جلوی در اتاق خواب ایستاده و چهره ای پشیمان به خود گرفته است.
_ ببین چیکار کردی؟ پسرم بخاطر ترس شبا مدام دستشویی میره.
به سمت دستشویی رفت. چند بار به در زد و پسرش را صدا کرد اما صدایی نیامد .
_سینا جان، پسرم ...
چند بار پسرش را فراخواند تا آنکه شوهرش بی اجازه در دستشویی را گشود . کسی داخل نبود.
_ پسرم کجاست؟
شوهرش که از چهره پریشان همسرش ناراحت شده بود با ناچاری پاسخ داد:
_ چیزی نیست حتما رفته تو پارک سر کوچه بازی کنه. مثل دفعه قبل.
_ دفعه قبل فرق می کرد . الان ساعت از ده گذشته.
_ من میرم یه نگاهی به پارک بندازم.
_ منم میام.

آقای هلالی سوئیچ خودرو را برداشت به سرعت از خانه خارج شد . همسرش هم پشت سرش به راه افتاد. از پله ها پایین آمدند و وارد پارکینگ شدند. دوباره پسرشان را صدا کردند اما جوابی نشنیدند. وارد کوچه شدند. آقای هلالی شروع به دویدن کرد و به انتهای کوچه رسید . در پارک کوچک کنار پیاده رو فقط چند خانواده دیده می شدند که بچه هایشان را برای بازی بدانجا آوردند. آقای هلالی خانم خلیلی را شناخت. زن سبزه و درشت اندام که همسایه ساختمان کناری شان بود. در حالی که نفس نفس می زد پرسید:
_ شادی خانم پسرم رو ندیدین؟
خانم خلیلی که چهره مضطرب آقای هلالی را می نگریست و کمی دورتر خانم هلالی را هم می دید که به سرعت نزدیک می شود با دلواپسی گفت:
_ خبری ندارم. چیزی شده؟
_ نه.
آقای هلالی به سراغ همسرش رفت . چیزی در گوش او گفت و به سرعت به سمت خانه برگشتند.
دوباره به پارکینگ آمدند و سوار خودرو شدند. آقای هلالی بدون اینکه نگاهی به عقب بندازد خودرو را به عقب راند و وارد کوچه شدند. از کوچه ها به سرعت گذشتند و وارد خیابان شدند.
_ آرومتر شاید این گوشه کنارها باشه.
_ پسرک دیوانه این موقع شب کجا رفته؟
_ بذار به خواهرم زنگ بزنم .
_ اگه اونجا رفته بود سارا تماس می گرفت بهمون اطلاع می داد.
همسرش که از فکر کردن کلافه شده بود رویش رو برگرداند و گفت:
_ اگه اتفاقی براش بیفته دیگه منو نمی بینی .
_ لطفا آروم باش پیداش می کنیم.
همسرش درحالیکه دیکر نمی توانست بغضش را نگه دارد دستش را جلوی دهنش گرفت و به آرامی گریست .
_ لعنت بهت . همه چیزو خراب کردی . تو همیشه عصبی هستی.
_ ساکت باش دوباره شروع نکن.
_ تو عصبی هستی باید با وکیلم حرف بزنم. دیگه نمی تونم باهات زندگی کنم.
_ من همیشه آرومم. اما تو شلوغش کردی. من فقط یه سوال ساده ازت پرسیدم .
_ کیوان هیچی نگو وگرنه در رو باز می کنم .
_ من نمی خوام از خودم دفاع کنم فقط می خوام بدونی من تقصیری ندارم . تو رفتارت ....
_ گفتم خفه شو وگرنه خودمو پرت می کنم بیرون...
و در همین هنگام در ماشین را باز کرد و نگاهی به بیرون انداخت. باد به موهایش افتاد و شال کرم رنگش را از سرش جدا کرد.
_ چیکار داری می کنی احمق. نمی بینی سرعت دارم.

ماشین را کنار جاده برد و ترمز کرد. همسرش دوباره شروع کرد به گریه کردن.
_ پسرم کجاست؟ پسرم کجاست؟
سکوت.
_ باید به پلیس خبر بدیم.
آقای هلالی نگاهی به او انداخت و با تعجب گفت:
_ داری گُندش می کنی . نیازی به پلیس نیست.
همسرش با تمام توان فریاد زد:
_ گفتم منو ببر کلانتری. میفهمی. ک لان ت ری ...

آقای هلالی ماشین را روی دنده کجاست و به سرعت حرکت کرد. هر زمان بر سرعتش می افزود و تندتر می رفت. همسرش درحالیکه همچنان می گریست گفت:
_ چند هفته پیش از همسایه مون شنیدم که تو زباله دونی کنار سینما جنین پیدا کردن.
_ چرا چرند میگی ؟ این چه ربطی به ما داره ؟
_ اینجا دیگه امن نیست. این شهر دیگه امن نیست.
_ لطفا ذهنتو درگیر این موضوعات تیره نکن.
_ سینا بچه ساده ای هست هرکی بهش هرچی میگه انجام میده.
_ اون دیگه بچه نیست ده سالش شده.
همسرش با مشت به شیشه خودرو می زد و تکرار می کرد:
_ اون فقط یه بچه هست. اون یه بچه هست ...
همسرش باز هم سرعت ماشین را زیاد کرد تا هرچه زودتر به کلانتری برسند .
_ لطفا بس کن . داری به خودت صدمه می زنی.
همسرش دست و سرش را به شیشه اتوموبیل می کوبید. آقای هلالی مدام نگاهش را برمی گرداند و با دستش او را به سمت خود می کشید و سپس دوباره همسرش خود را به شیشه می کوبید که بیکباره صدای برخورد چیزی هولناک شنیده شد. هیچکدام حتی فرصت نکردند تا ببینند با چه چیزی برخورد کردند تنها صدای شکستن شیشه ها شنیده شد و صدای بوق های ممتد.
لحظاتی بعد عابران در اطراف به سمت اتومبیل آسیب دیده دویدند. راننده خودرو وانت بار هم از اتومبیل پیاده شد و به سمت اتومبیل سواری خاکستری رنگی که به سمت پیاده رو انحراف پیدا کرده و به تیر چراغ برق خورده بود حرکت کرد. در سمت راننده را به سختی گشود . صورت مرد کمی خونی شده بود اما ناله های خفیفی سر می داد.
_ لطفا کمک کنید. زنده هست. فکر کنم خانمشون کمی آسیب دیده.
_ چیزی نیست .
_ یکی به آمبولانس زنگ برنه.
_ نذارین راننده وانت بار جایی بره.
_ من اینجام.
_ کسی زنگ زد به آمبولانس...

*********


پسرک روی تخت نشسته بود و مشغول نقاشی بود. تصویر یک گربه کوچک که آن را با مدادرنگی مشکی ، رنگ آمیری می کرد.
هنگامیکه نقاشی را کامل کرد دفتر نقاشی را بالا آورد و تصویر گربه را بوسید و گفت: «نگران نباش دوست من، من نمی ذارم کسی بهت آسیب بزنه. خیلی زود میام پیشت. مثل شب های قبل. کسی متوجه دوستی ما نمیشه. تو هم نباید به کسی چیزی بگی چون اگر پدرم بفهمه میندازتت کوچه پیش سگ های وحشی ...»
در همین هنگام پدرش وارد شد. مردی 40 ساله با ریشی کوتاه و پیشانی بلند که انگار هیچوقت سردش نمی شد. حتی در آن شب سرد زمستانی هم با زیر پیراهن سفید رنگش حضور داشت.
_ با کی حرف می زدی سیناجان؟
پسرش با دلهره پاسخ داد:
_ هیچکی.
_ نکنه اون گربه تو دفتر می تونه حرف بزنه ؟!
پسرش نگاهی به دفتر انداخت. مکثی کرد و دفتر را زیر ملافه پنهان کرد.
_ بخواب پسرم دیروقته.

پسرک دراز کشید تا پدرش خارج شود و سپس دوباره برخاست و به نقاشی اش نگاه کرد. نقاشی را زیر تختش قرار داد . بلند شد و از طبقه پایینی کمد لباس هایش را کنار زد و جعبه کارتونی کوچکی را بیرون آورد. سپس به آرامی در بالکن را باز کرد و جعبه را گوشه بالکن قرار داد و رویش را با پارچه سفید رنگی که از اتاق مادرش یواشکی دزدیده بود پوشاند.
دوباره به روی تخت آمد و دراز کشید و به گربه فکر کرد . با خود می گفت چقدر خوب میشد اگر می توانست گربه ای به اتاقش بیاورد. اما هم پدرش عادت داشت با گربه ها بدرفتاری کند که علتش را نمی دانست و هم مادرش؛ با این تفاوت که کمی به مادرش حق می داد چون از گربه ها هراس داشت. فرقی نمی کرد کوچک باشد یا بزرگ.
دوباره از زیر تخت دفتر نقاشی اش را برداشت و صفحات را ورق زد. در اکثر صفحات تصویر گربه دیده می شد. گربه هایی با اندازه های مختلف که اکثرا تیره رنگ بودند. گربه ای روی دیوار؛ گربه ای در حال شکار موش، گربه ای در حال فرار از سگ ؛ گربه ای بزرگ و تیره رنگ روی سطل زباله؛ گربه ای با چشمانی آبی و سفیدرنگ روی ابرها، گربه ای کوچک و تیره در آغوش پسرکی...
صدایی می آمد. از روی تخت برخاست و کنار در اتاق قرار گفت. دوباره با هم بحث می کردند. این بحث ها دیگر برایش عادی و عاصی کننده شده بود. بحث هایی که همیشه شب ها شروع می شد و شب ها نیمه تمام می ماند.
مادرش دیگر برایش وقت نمی گذاشت تا نقاشی هایش را ببیند. وقتی پدر نبود در اتاقش را می بست و تا ساعت ها در اتاق می ماند.
صداها بلندتر از قبل شنیده می شد. پسرک ترسید. هراسی که باعث می شد گاهی وقت ها در شب کابوس ببیند و تشک تختش را کثیف کند. از عدم توانایی کنترل ادرار خجالت می کشید و صبح ها وقتی بیدار می شد روی برخاستن از تخت نداشت. مدرسه نمی رفت و بهانه می آورد که مریض هست یا سردرد دارد تا آنکه پدرش سر کار برود و مادرش مشغول کاری شود تا او پنهانی شورت و شلوارش را دربیاورد و آن ها را داخل لباسشویی بندازد.
دیگر عادت کرده بود نیمه شب در ساعات بامداد از خواب برخیزد و به دستشویی برود. حتی اگر ادرار نداشت دقایقی طولانی آنجا می ماند و به خودش فشار می آورد بلکه دوباره صبح هنگام مشکلی بوجود نیاورد.
پسرک صدای شکستن چیزی را شنید . ترسان و لرزان از اتاقش خارج شد و از پله ها پایین آمد. صدای فریاد آنها را می شنید. دستانش را روی نرده چوبی راه پله حلقه زد و به آنها خیره شده بود. لحظاتی بعد مادرش به سمت او آمد. سرش را بوسید و گفت:
_ چیزی نیست عزیزم. بیا بریم اتاقت.
پسرک متعب بود و چند لحظه ای به او نگاه کرد. با دلواپسی گفت:
_ شما فریاد می زدین.
_ پدرت فوتبال تماشا می کرد. بیا بریم پسر عزیزم.

پسرک درحالی که مادرش دستانش را محکم گرفته بود و چیزهایی زیر لب می گفت به اتاقش برگشت. مادرش او را روی تخت قرار داد و گفت:
_ اگه صدایی شنیدی بیرون نیا. پدرت امشب کمی عصبانیه.
_ برای چی مامان؟
_ نمی دونم شاید چون تیم مورد علاقش باخته.
پسرک به صورت مادرش نگریست و قطره اشکی گوشه چشمانش یافت. دستانش را به سمت صورتش برد .
_ مامان این چیه؟
مادرش خنده ای اجباری تحویلش داد و گفت:
_ چیزی نیست .
_ مامان تو چرا از گربه می ترسی؟
_ چی؟
_ پرسیدم از گربه چرا می ترسی؟
_ نمی ترسم چندشم میشه.
_ اگه گربه ببینی اونو میکشی؟
_ این چه حرفیه عزیزم. من فقط ازش فرار میکنم .
_ خیالم راحت شد.
_ بخواب پسرم. لامپ رو خاموش می کنم.

و سپس خارج شد. سینا کمی دلگرم شد. پس احتمال اینکه بتواند گربه ای داشته باشد زیاد بود. دوباره دفتر نقاشی را گشود و به گربه اش نگاهی انداخت. سعی کرد چشمانش را ببندد و به دعوای آنها فکر نکند. تلاش کرد تا صد بشمارد و با صدای بلند این کار را بکند تا صدای آنها در ذهنش نیاید و دوباره با دلهره چشمانش را باز نکند . یک... دو ... سه ... چهار...
لحظاتی بعد دوباره بحث بالا گرفت. نمی توانست روی شماره ها تمرکز کند . دعوای آن شب شدیدتر از شب های پیش بود. کلید در خانه را از روی میزش برداشت و دوباره یواشکی از اتاق خارج شد و خیلی آروم و با نوک پا از پله ها پایین آمد. از پله آخری هم عبور کرد و چند قدم به سمت آشپرخانه رفت.همان لحظه پدرش سیلی محکمی به مادرش زد. پسرک به چیزی که میدید خیره ماند و چند لحظه مات و مبهوت همانجایی که بود ایستاد . پدرش بسیار خشمگین و عصبی نشان می داد. هیچوقت او را اینطور عصبانی ندیده بود. بشدت ترسید و به سمت در خروجی هست. به آرامی آنرا باز کرد و از پله ها پایین رفت. به پارکینگ رسید. در انتهای پارکینگ کنار یک انباری که درش همیشه نیمه باز بود و کسی از آن استفاده نمی کرد وارد شد. در تاریکی اطرافش را می گشت اما چیزی پیدا نبود. شاید بعد از چند شبی که نیامده بود تا به گربه سری بزند او فرار کرده یا دوست دیگری پیدا کرده بود. از انباری خارج شد و گوشه ای چهارزانو نشست و بغض کرده بود که صدای میو میو شنید.
سرش را بلند کرد. گربه ای نحیف و کوچک و تیره رنگ ، کنار ستون پارکینگ قرار داشت. به سرعت برخاست و به او نزدیک شد. گربه را در آغوش گرفت و سرش را نوازش کرد. گربه کوچک در جواب تنها به میو میو کردن بسنده می کرد .
_ دیگه لازم نیست بترسی. من دیگه ترکت نمی کنم. قول میدم. ما دیگه پیش هم زندگی می کنیم. جای خوبی برات درست کردم. کنار اتاق خودم تو بالکن. اما باید قول بدی ساکت باشی و صدات رو کسی نشنوه وگرنه تو خطر میفتیم. میفهمی چی میگم؟ آره تو خوب میفهمی دارم درباره چی میگم. تو گربه باهوشی هستی. تا زمانیکه مادرت پیدا بشه من مادرت هستم... هیس، هیس. داره صدایی میاد .

پسرک صدای والدینش را شنید که او را فرا می خواندند. به سرعت پشت یکی از ستون ها پنهان شد و با گوشه چشم نگاهی به آنها می انداخت که از آنجا عبور می کردند . وقتی مطمئن شد که وارد کوچه شدند دوباره رو به گربه کرد و سرش را نزدیک سر گربه قرار داد:
_ ما دیگه پیش هم می مونیم.
و از کنار ستون گذشت و دوباره راه پله ها را بالا رفت. کلید را از جیب در آورد و درخانه را باز کرد. با خوشحالی و خنده کنان وارد اتاقش شد. گربه را روی تختش قرار داد و دفتر نقاشی را کنارش گذاشت. آخرین صفحه را گشود.
_ نگاه کن. نگاه کن. این تویی.
برگه را از دفتر جدا کرد و گربه را روی کاغذ گذاشت و به بالکن رفت. به آرامی گربه را داخل جعبه قرار داد .
_ صبر کن الان برمیگردم.
لحظاتی بعد با کاسه ای پر از شیر برگشت و آنرا کنار گربه گذاشت.
_ میدونم گرسنه ای. اینجا به اندازه کافی غذا برات هست.

و سپس به گربه خیره ماند و همانطور که سرش را نوازش می کرد کنارش دراز کشید و کم کم به خواب رفت ...
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز جناب آقای برادران سلام.
قبل از هرچیز می‌خواهم درباره چرایی داستان‌نویسی صحبت کنم. چرا داستان می‌نویسم؟ برای اینکه جهان فکری خود را ارائه کنیم؟ برای اینکه روشنگر باشیم و به خوانندگان خود راه و روش درست زندگی کردن بیاموزیم؟ برای اینکه جامعه را به صلح و حسن خلق برسانیم؟ برای اینکه به همه ثابت کنیم ما هم بلدیم قصه‌های تکراری را بازتعریف کنیم؟ یا برای اینکه نور چراغ کوچکی که در دست داریم به نقاط زشت و زیبای جهان بتابانیم و در قالب جهان داستان آن را به مخاطب نشان دهیم تا از پنجره نگاه و نگرش به چیزهایی توجه کند که پیش از آن ندیده یا دیده و وقعی ننهاده است؟ داستان شما از ابتدا تا انتها مالامال از تصاویر و دیالوگ‌های تکراری و کلیشه‌ای است. کوبیده شدن مویابل زن توسط مرد به دیوار، مرد شکاک، زن فرهیخته‌ای که حریم خصوصی می‌خواهد، بچه‌ای که دستش را به میله‌های نرده حلقه کرده و ناظر دعوای والدین است. اولین آسیبی که به بچه رسیده شب‌ادراری است. مرد می‌زند توی گوش زن و در این حیص و بیص بچه گم می‌شود و پدر و مادر در راه یافتن بچه تصادف می‌کنند و این وسط زن بیچاره می‌میرد تا مرد یک عمر از عذاب وجدان تهمتی که زده بسوزد. خب نمونه‌های خیلی قدیمی‌تر و بهتراز این مضمون داستانی را بشماریم، فیلم‌های سینمایی کرامر علیه کرامر، شکاف، ملبورن، تابستان داغ، بدون عشق و ... آیا بازگویی این داستان تاثیری در شکل جدیدی از روایت داشته است؟ خیر. وقتی هدفتان را از داستان‌نویسی تعیین کنید خودبخود از نوشتن برخی داستان‌ها خودداری می‌کنید. از سوی دیگر این داستان‌ها که به زوجین این امر را القا می‌کنند که دعوا و پرخاش آنها ممکن است منجر به سوگ فرزند شود و با تکیه بر ایجاد این هراس بناست خانواده‌ها را به سوی تحمل و سازش سوق بدهند تا اجتماع را از بار کودکان طلاق و مسائل آن برهاند، خیلی پیش از این تاریخ مصرفشان سر آمده چرا که نگاه به طلاق و جدایی و فرزندان طلاق هم چیزی شبیه ده یا بیست سال پیش نیست. اما با همه اینها داستان شما را اگر از لحاظ مضمون و مفاهیم کنار بگذاریم، در اجرا، فرم و زبان و نوع روایت خوب عمل کرده‌اید. خلاقیت و بدعتی در داستان به چشم نمی‌خورد اما دست کم ضرباهنگ کار جوری مناسب نوشته شده که تعلیق قابل قبولی به داستان شما می‌دهد و خواننده را مجبور می‌کند داستان را تا انتها دنبال کند و این نکته قابل ستایش است. حالا که شما قلم ورزیده‌ای دارید و از پس ساخت فضا و پرداخت به جزییات خوب برمی‌آیید درباره موضوع و مضمونی که برای داستان‌هایتان انتخاب می‌کنید با وسواس بیشتری عمل کنید و به مشق کردن از روی سوژه‌های تکراری بسنده نکنید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت