دیدن و پذیرفتن ضعف‌های اثر




عنوان داستان : آرزو
نویسنده داستان : محمد صالح فصیحی

نگذشته است. نه، نگذشته. شب بود. تیره و ظلمانی. بی ماه. بی ماهی که نور بدهد و درخشش و تلالویی زیبا و دلفریب داشته باشد. شبی مسکون و مسکوت، غرقِ مجهول. اما تمام مشکل این است که وقتی مجهولات و معیوبات فراگیر شود و پس و پیش را در خود فراگیرند، آن زمان، تصوری غیر از آن نیست؛ یا لااقل نمی¬تواند که باشد. شب، سیاه بود. و ظلمت جبار. و هنوز چیزی نگذشته است. نه!
نشنیدم، و نفهمیدم. کسی می¬فهمد؟ کسی می¬شنود؟«چرا کسی در را باز نمی¬کند؟ باز کنید این در را! من همانم که بودم. همانِ همان.» از سوراخ روی پنجره بیرون را می¬بینم و همین حین بادی خنک به صورتم می¬خورد. در باز می¬شود و لیوانی داخل گذاشته می¬شود و سریعاً در دوباره بسته می¬شود. به سمت لیوان می¬روم: یک نوشیدنی خنک. از قصد است. من مطمئنم. می¬خواهند مرا اذیت کنند. باشد! باشد! بالاخره روزی خواهد رسید که من از این اتاق بیرون روم. سرد؟ مسخره¬ست! واقعاً مسخره¬ست. باد سرد می¬وزد و پنجره را باز کنم از سرما یخ می¬زنم و آن¬وقت به¬جای یک چیز گرم، این را برایم آورده¬اند. لیوان را به سوی در پرت می¬کنم. طنینی خشک. خشکی که تر بودن هم از صدایش نمی¬کاهد. پشت در کسی می¬آید. می¬شناسمش. داد می¬زند – طوری که انگار من جایی در مرتفع¬ترین نقطه¬ی عالَمم.
- چه¬کار می¬کنی؟ این صدای...
از زیر در به بیرون می¬رود قطرات. با لحنی بی¬اهمیت می¬گوید:«نمی¬خواستی؟ نمی¬خواستی می¬گذاشتی یک گوشه. دیوانه¬ شده¬یی! من هم دارم باور-»
- شماها سردتان نیست؟
- احمق! احمقی تو! اگر سردمان بود، برایت نوشیدنی خنک می¬آوردیم؟ آن هم همانی را که برای خودمان-
- من را چه فرض کردی؟ من سردم است و آن¬وقت-
- وای که دیوانگی روانی¬ت کرده. ما از گرما داریم هلاک می¬شویم و تو-
- باشد. بهانه نیار.
- بهانه چیست؟ من دارم راست-
- نمی¬خواهم گوش دهم.
- این¬طوری¬ست؟ به درک! خانواده حق داشته که تو را انداخته است در این-
فریاد می¬زنم و دست¬هایم را روی گوش¬هایم می¬گذارم:«گفتم نمی¬خواهم گوش کنم!» و دیگر جوابی داده نمی¬شود. گوشه¬یی می¬نشینم. گرمشان است! چه حرف¬ها! باز از همین مکان که در خود خزیده¬م، از آن سوراخ کوچک، بیرون – که حال آسمان است – را می¬بینم. ابرهای تیره، و جریان باد، و صدای باد، و سرمای باد. تیرگی بیش¬تر شده. بیشتر از این؟ هنوز غروب نشده و آسمان این چنین قهرش گرفته. نشنیدم درست. به گوشم غریب آمد. طوری که گریختم. فرار کردم و سعی کردم مامنی جویم و قایم شوم. اما می¬فهمم. الآن می-فهمم که فقط می¬خواستم گم شوم از آن. و دور شوم تا مرا نبیند. برایش اهمیت داشت. داشت. باید داشته باشد. نداشت، نمی¬بود.
دو شبِ پیش بود. شبی که مثل هر شب بود. مانند همان شب¬های گذشته. من هیچ تفاوتی نمی¬دیدم. مردم همان بودند که بودند. در معابر و کوچه¬ها و خیابان¬ها راه می¬رفتند و از کار بر می¬گشتند – البته عده¬ی خیلی کمی. چون نزدیک به نیمه شب بود. ماه بسیار روشن و درخشان بود و سایه¬ی افرادی که راه می¬رفتند پشت یا جلویشان کشیده می¬شد. من همانم که بودم. این¬که باور نمی¬کنند را نمی¬دانم چرا. به... به... به چه قسم می¬خوردند؟ وای! ما به چه قسم و سوگند می¬خوردیم؟ اصلاً یادم نمی¬آید. سر تا پایم را می¬بینم. سالم سالم هستم. نگاهم به در می¬افتد. قطراتِ آن لیوان، چون شبنمی در برف، یخ زده¬اند. سوز می¬آید. اما عجیب است که این سوز، گویی جامی از آرامش خاطر است. چرا که باعث می¬شود به راحتی، گذشته – که زیاد هم نگذشته است – را به خاطر آورم – با آرامش.
غروب داشت می¬رسید و خورشید به آهستگی و کندی، خود را به غرب می¬رساند. در این موقع بود که من از کار به سمت خانه بر می-گشتم. خانه¬ی ما همین¬جاست. همین¬جایی که در آن هستم. البته نه این اتاق که حبسم؛ بل در طبقه¬ی بالا. پایین برای پدر و مادرم¬ است. پدرم از زنم شنید یا زنم از پدرم نمی¬دانم. هر دو در لحظه¬یی که دیدمشان آشفته و نگران بودند؛ و پدر طوری مرا می¬دید و برانداز می¬کرد که انگار بدترین کار ممکن را کرده¬م و خواستم برخیزم که زنم دست روی شانه¬هایم گذاشت:« صبر کن الآن می¬رسد.» من تعجب کرده بودم. شب بدی داشتم. خوابم را می¬گویم. این¬که خواب دیده¬م یا ندیده¬م، نمی¬دانم؛ فقط این را می¬دانم که صبح وقتی از خواب برخاستم، خستگی¬م به قدری بود که گویی یک هفته را بی خواب به پایان رسانده¬م. که در جلوی رویم پدر و زنم را دیدم – پریشان و مضطرب.
به خانه رسیدم و چیزهای را که گفته بود بخرم، خریده بودم. به¬ زنم دادم و گفتم:« من باید برم. این¬ها را بگیر!» گرفت و پرسید:« کجا؟»
- پیشِ خاکی.
در چشمانش خواندم که سوالی مبهم دارد و نامی که گفته¬م برایش ناآشناست. افزودم:« برادر شریکم. همان که شبی آمد و ...» شناخت؛ به سرعت. سر تکان داد و پرسید:« تا کی طول می¬کشد؟ چه کار داری با او؟» جواب دادم:« مشکلی دارد که گفته بروم. زود می-آیم.» صورتش که ته مایه¬ی پرسش داشت، رنگ سوال را از خود دور کرد و آهسته گفت:«خداحافظ» و در را بست و من از پله¬ها پایین آمدم و بیرون رفتم. همچنان در شهر جان بود. مردم در رفت و آمد بودند. خوب یادم است. دیر نشده است.
دیری نگذشته بود که طبیب را بالای سر خودم دیدم. نه فقط بالای سرم - از همان¬وقتی که در را مادرم برایش گشود و او از پله¬ها آرام و با احتیاط و مصمم بالا آمد و بوی عطرش از بدو ورودش در خانه پیچیده بود و از در اتاقم داخل شد و با نگاهی خشک و مسخ مرا دید و سپس پدرم را و زنم نیز. از خواب که بلند شدم انتظار این را نداشتم. تنها انتظارم تنهایی¬م بود در رخت و تخت،که مثلاً شاید زنم برای صبحانه پایین رفته باشد؛ نه این¬که بلند شَوم و فقط خودم در اتاق خوابیده باشم و چشم که می¬گشایم از در پدرم وارد می¬شود لرزان و زنم با هیجان – نوعِ غریبش. که هیچ¬گاه هیچ¬گاه آن¬ها را با خودم این¬طور ندیده بودم. گویی من قتلی مرتکب شدم یا جرمی را. حس بدی بود.
کار پس از کار. حس خوشایندی¬ست؟ رفتم پیش خاکی. برادر شریکم بود و این شاید در شراکت ما بی¬تاثیر نمی¬بود. با خوش¬رویی و محبت استقبال کرد. با خود فکر کردم که به این¬خاطر مهربان و خوش¬ زبان است که مطمئن شده است که به کمکش آمده¬م؛ و حالا به جای پولِ کارگر، با یک تشکر و لبخند، کار را تمام می¬کند. کمکش کردم و باغچه¬ی کوچکش را درست کردیم؛ پیوند، حرس و کود. اما کار به پایان نرسید. نشد. ابزاری لازم بود که او نداشت و به من هم نگفته بود. چون فکر نمی¬کرده که احتیاج شود. پرسید که من آن را دارم؟ و من گفتم:« به¬نظرم داشته باشم. اما اگر نداشتم، پدرم دارد.» خواستم به تعارف بگویم:« می¬خواهی همین حالا بروم برایت بیاورم؟» اما نگفتم. اگر هم می¬گفتم، جوابی جز «نه!» نمی¬خواستم – چه کسی حال و حوصله¬ش را داشت؟ مگر برای چه آمده بودم؟ نگفتم اما او گفت:« بریم از خانه¬ت برداریم؟ بعد لازم نیست که دیگر تو بیایی. خودم انجام می¬دهم.»
سر تکان دادم و به سمت خانه رفتیم ولی راهمان را کج کرد و گفت حالا که آمده¬م کمک، چیزی می¬خواهد مهمانم کند. با خود گفتم خوب شد که پیشنهادِ رفتن و آوردن را ندادم. رفتیم و نشستیم و چیزی آوردند و خوردیم.
طبیب گفت:« نه. مرض او از این¬ها نیست.» سر تکان داد و سر در وسایلش کرد و دنبال چیزی گشت و همچنان سر تکان می¬داد و حرف نمی¬زد و انگار داشت حرف آماده می¬کرد. نگفت که «این¬ها» چیست؟ چه درد و مرضی من گرفته¬م که این، از این¬هایِ دیگر جداست. چه زهرماری¬ست؟ اصلاً خودش می¬دانست؟ می¬دانست یا فقط به ما این را گفت. به من نگفت. در نگاهش آتش ریخته بود. دید و آتش زد. فقط مرا. با پدر و زنم خلوت کرد. در همان اتاق. به سقف نگاه می¬کنم. همین سقفی که کفِ آن اتاق است. بالای همین¬جا بودیم. دیروز بود. قطعاً می¬دانست. می¬دانست که به آن¬ها گفت و آن¬ها بدتر گُر گرفتند – بیش¬تر پدرم. زنم آمد و گفت:« دیشب چه¬قدر حرف زدی!»
- در خواب دیگر؟
- بعله!
- خب چه می¬گفتم؟
- آن¬قدر بلند بلند می¬گفتی که پدر و مادر و برادرت هم فهمیدند آن پایین. عرق کرده بودی. داغ شده بودی.
- خب چه حرف¬هایی را بلند بلند می¬گفتم؟
- نصف شب. نصف شب که داد می¬زدی در خواب، پدر بالا آمد و مثل این بود که از شرم می¬سوخت. من متوجه نشدم حرف¬ها را. به واگویه و هذیان¬ بیش¬تر می¬مانست تا-
- تا چه؟
- تا مخالفت، دشمنی، نافی و دیوانگی.
- چه؟ تمام این¬ها برای مقصودی¬ست؛ من برای-
- زندگی خودمان. زندگی معمولی همگی¬مان.
- من علیه خودمان حرف زدم؟
- پدرت که به من گفت، فهمیدم. یعنی کمی واضح کرد و من همه¬ش را فهمیدم. علیه خودمان هم بله. اما در اصل همه. همه¬ی مردم.
هر کس سرش به کار خودش بود. آن¬جا هم. همین که خوردیم و حواس صاحب مغازه پرت شد، خاکی دستم را گرفت و من را بلند کرد و خندید و گفت:« حالا که نیست، بیا برویم.» سریع بیرون رفتیم و پولش را ندادیم. بیرون که رفتیم گفت:« من پولش را آماده کرده بودم. خودش نیامد. تقصیر خودش است. مشتری که دنبال نمی¬افتد که پول دهد؟ تو خودت صاحب مغازه¬یی. راه می¬افتد؟» چیزی نگفتم. اما نگفتن گاهی همان تایید است. و من این را می¬دانستم. اما مهمان کرده بود – البته مجانی. هنوز با خانه¬ فاصله داشتیم که پسرش دوان دوان آمد و چیزی در گوش او گفت و او سریع دنبال او دوید. حرفی به من هم نزد. تا شنید، دوید.
من در راه خانه، در همان وقتی که هوا تاریک بود، و ماه نور نداشت، سوسوی نوری را دیدم. تکان می¬خورد. به ناگهان کسی را دورتادورم ندیدم. نور نزدیک بود و من ترسیدم. نور، چراغی بود در دست مردی. ظلمت پا بر چشم¬هایم گذاشته بود و من جز آن چراغ، جذابیتی برای چشمانم نمی¬دیدم. چراغ اطرافش را نیز روشن می¬کرد. درکی نامعلوم و مبهم در من می¬جوشید. اندیشه¬یی که آبشار گفتار شنیده¬هایم را تکرار می¬کرد و باز می¬گفت؛ می¬گفت اما مبهم بود. من تا خانه راهی نداشتم. دویدم تا به خانه برسم. مرد برگشت و من را دید. ماتم برد و ایستادم – مبهوت و وامانده. تسلیم انگار. مرد که صورتش معلوم نبود رو به سوی من کرد. چراغش ثابت مانده بود در دستانش. حرفی زد. حرفی زد که نشنیدم و نفهمیدم. واضح نبود. سخت بود. واضح نبود. من فرار کردم و سعی کردم پناهی پیدا کنم که به سرعت پیدا کردم؛ خانه را. هنوز در را باز نکرده بودم که ماه را دیدم. مرد را هم. اما ماه چرا آن موقع نبود؟
صبح که بیدار شدم طبیب آمد. پدرم جلوی طبییب چیزی به من نگفت. به محض این¬که طبیب پا به پله¬ها گذاشت و داشت می-رفت، پدر خشمگین مرا دید و عصبی گفت:« دیوانه شدی پسر! زده به سرت.» طبیب با صدا خندید. پدر نگاهش کرد و هر دو لحظه¬یی شاد شدند و هم را تایید کردند. برادرم را صدا کرد و با هم، منِ متعجبِ مبهوت، منِ خسته از هفته، من حیران را گرفتند و آوردند در این اتاق انداختند – تا خوب شوم؛ به خیالشان.
من – به گمانم – به دلیلی این¬جام که خود جزیی از ضد آن دلیلم. من هنوز با آن¬هام. من به علتی این¬جام – به نظرم – که فکر می¬کنند در این¬جا که بنشینم، از آن افکار – که در خواب گفته¬م و ارزشی ندارد – برمی¬گردم. حال اگر من بیرون بودم، مجالی برای ادامه¬ی افکارم نبود و خود آن¬ها آب به خاک من ریختند. پنجره را باز می¬کنم. غروب نوری زیبا دارد. آسمان تیره نیست. تیرگی رفع شده. برادرم در را باز می¬کند:« چیزی نمی¬خواهی؟»
- برای چه؟
به¬ش نزدیک می¬شوم. می¬گوید:« مادر به فکرت است و گفت اگر لباسی می¬خواهی بگو تا برایت بیاورم. چون هوا سرد شده.»
من عرق کردم. گرمم است. می¬گویم:« بیا سمت پنجره. بیا تا بیرون را نشانت بدهم»
- می¬خواهی تا من آمدم، بروی بیرون؟ هان؟
چرت می¬گوید. این ابداً به ذهنم نرسید. می¬خواستم نور و آفتاب را نشانش دهم. اما حالا رسید. به سمتش هجوم می¬برم و با قدرت گردنش را می¬گیرم و او را کشان¬کشان به سوی پنجره می¬برم و محکم به سمتش هلش می¬دهم تا بیرون و گرما را ببیند و حس کند:« حس می¬کنی؟ وقتی می¬گویم می¬خواهید اذیتم کنید، نگو نه! ببین. هوا گرم است. لباسم خیس عرق است.» و به سمت در حمله می¬کنم تا بیرون بروم و فرار کنم اما پدر جلو می¬آید و دست روی سینه¬م می¬کوبد:« کجا؟»
- بیرون. هرجایی که زندانی نباشم.
- طبیب چه گفت؟ گفت که بیماری تو از روان است نه جسم. و باید تنها باشی تا خوب-
- تنهایی همان زندانی¬ست؟
- من خواستم بهتر خوب شوی. چون او حرف¬های تو را نشنیده. من شنیده¬م که چه مهملاتی از انسان و جهان می¬گفتی.
می¬آیم بیرون بروم و اعتنا نکنم که برادرم با لج مرا از پشت می¬گیرد و می¬کشد و من روی زمین می¬افتم و او و پدر هر دو بیرون می-روند. از پشت در پدر می¬گوید:« سعی کن زود خوب بشوی، وگرنه تنهایی روانی¬ت می¬کند. روانی¬یی که نگویند دیگر مشکل از روان است.»
گوش نمی¬دهم و از پنجره¬ی باز، آفتاب در حال غروب را می¬بینم. و سعی می¬کنم کلام آن مرد را به یاد آورم. مبهم است. پدر نمی¬داند. نمی¬داند که آب به آسیاب من ریخته. و نمی¬داند که تنهایی، تعالی¬ست؛ نه زوال و تباهی. سخن مرد جان می¬گیرد. ناگهان در سرم چون طبلی بزرگ و عظیم، صدای مرد در نهایت لطافت، و در عمقِ عمیق وضوح، باز گفته می¬شود:« از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.»
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای محمدصالح فصیحی سلام

خوشحالم که به تلاش و تمرین نوشتن ادامه می‌دهید اما متأسفم که هیچ اتفاق مثبت و تازه‌ای در اثر شما نیفتاده است و هر کدام از مشکلاتی که پیش‌تر به آن‌ها اشاره شده بود همچنان در کار شما تکرار شده است. هیچ کدام از مشکلات اساسی اثر شما نه تنها از بین نرفته‌اند بلکه حتی کم‌تر یا کمرنگ‌تر هم نشده‌اند. خوب است که تمرین می‌کنید اما اگر بنا باشد بدون توجه به نقطه‌ضعف‌ها و راهکارها همچنان به تکرار اشتباه روشن و مشخص در آثارتان ادامه بدهید، کاری از پیش نخواهد رفت. در واقع در نهایت فقط حجمی از آثار بی‌سرانجام در اختیار خواهید داشت بی آنکه حتی یک گام به جلو برداشته باشید. به این معنی که تمرین بدون توجه به ضعف‌ها و بدون تلاش برای رفع مشکلات اثر، درجازدن است. یکی از مشکلات اساسی کار شما که نیازمند مطالعه جدی و تمرین خستگی‌ناپذیر است نثر است. نثر داستانی که هیچ، شما هنوز به نثر سالم و قابل فهم هم دست پیدا نکرده‌اید. رفع این مشکل اساسی بیش از هر کار دیگری به توجه شما نیاز دارد. گام نحست این است که وقتی با اشاره مستقیم به بخشی از ضعف کار اشاره می‌شود آن را ببینید. انتظار این است که وقتی پاشنه آشیل اثر را بارها و بارها به شما نشان می‌دهند شما خودتان آن را بپذیرید و جدی بگیرید. این نثر سالم نیست. این نثر نادرست و پرغلط و نامفهوم است. یک بار دیگر هم اشاره کرده بودم که نوشته‌های شما مثل نوشته‌های کسی است که اصلا فارسی بلد نبوده و تازه زبان یاد گرفته و دارد تمرین نوشتن می‌کند یعنی در این زمینه تا این اندازه مشکل وجود دارد پس باید آن را بپذیریدو روی آن کار کنید. لطفا به این جمله‌ها نگاه کنید: «... شبی مسکون و مسکوت، غرقِ مجهول. اما تمام مشکل این است که وقتی مجهولات و معیوبات فراگیر شود و پس و پیش را در خود فراگیرند، آن زمان، تصوری غیر از آن نیست؛ یا لااقل نمی¬تواند که باشد. شب، سیاه بود. و ظلمت جبار. و هنوز چیزی نگذشته است. نه!...» باز هم تکرار و تأکید می‌کنم به اصطلاح «دستتان را به دهانتان نزدیک کنید» توجه داشته باشید؛ یعنی همانطور که حرف می‌زنید بنوییسد؛ به همان سادگی. شما اینطوری حرف می‌زنید؟ تا وقتی که این لفاظی‌های نادرست و نامفهوم را رها نکنید متن به شکل درست و قابل فهم خود نخواهد رسید. تا می‌توانید داستان‌های خوب بخوانید و درست‌نویسی را تمرین کنید. فعلا فقط روی ساده‌نویسی و درست‌نویسی کار کنید. منتظر آثار شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت