منطق ذهنی آفت متن است.




عنوان داستان : لباس های نازک در هوای سرد
نویسنده داستان : ایرج بایرامی

چند بار سرفه کرد و با لحن بی رمقی گفت:« چایی می خوری برات بریزم؟ »
نشسته بود کف آشپزخانه زیر سماور که داشت قل قل می جوشید . دفترچه بیمه درمانی اش را ورق می زد و چند پلاستیک قرص و کپسول مقابلش بود. آن روزها وقتی به زنم فکر می کردم ؛ انگار از رخت آویز پشت در ، لابلای لباس های کهنه آویزانم کرده باشند. مدام تقلا می کردم خودم را از آن وضعیت خلاص کنم.
گفتم :« نه ، میرم پارک کمی قدم بزنم.»
لحظه ای درنگ کرد و گفت : « حالم خوب نیست. نرو.»
جواب ندادم . فقط موقع بستن در نگاهش کردم که بی حرکت نشسته بود و لبخند تلخی به لب داشت.
نزدیک ظهر خیابان خلوت و مه آلود بود . دنبال پسر و دختری که چند قدم جلوتر از من دست در دست هم داشتند ، از پله های فلزی پل بالا رفتم . آنها خیلی آهسته راه می رفتند و فقط صدای تق تق پاشنه های کفش دختر شنیده می شد. هر سه با هم وارد پارک شدیم . به نظر می رسید جز ما کس دیگری در آنجا نبود. لحظه ای کنار هم ایستادند . به اطراف نگاهی انداختند و به سمت یک نیمکت سنگی صورتی رنگ قدم برداشتند که بین شمشادها قرار داشت . با اینکه هوا سرد بود . اما آنها لباس های تقریبا نازکی به تن داشتند .دستهایم را توی جیب کاپشنم فرو کردم و به راه افتادم . بین راه یک سگ قهوه ای لاغر از پشت درختها بیرون آمد . سرش پایین بود. لحظه‌ای توقف کرد . گردنش را راست کرد و نگاهش را به من دوخت .سپس سرش را دوباره بی اعتنا پایین انداخت و پشت درخت های آن سوی خیابان ناپدید شد.
برف شروع به باریدن کرده بود . پارک را یک دور کامل زدم و دوباره رسیدم نزدیک نیمکت صورتی که خالی بود . اما از پشت شمششادها صدایشان را می شنیدم . صدای خنده پسر بلند شد.
از روی پل بالا رفتم روی آخرین پله ایستادم و به عقب نگاه کردم. روی چمنهای پشت نیمکت که شیب تندی داشت ، همدیگر را در آغوش گرفته بودند و آرام آرام دانه های درشت برف روی آنها می نشست . چراغهای پارک هنوز روشن بود و درختها در سکوت و آرامش غریبی فرو رفته بودند.
داخل کوچه شدم. نزدیک خانه یک دست لباس مردانه گوشه دیوار افتاده بود .حسابی کهنه و چرب و کثیف بود و بوی مشمئز کننده ای ، بویی شبیه ادرار می داد. یکهو سر و کله سگی که در پارک دیده بودم پیدا شد . پوزه سیاهش را کف زمین مالید و رفت سمت لباسها و سر کوچکش را داخل آنها فرو برد و بیرون آورد و زوزه غمناکی کشید. بارش برف شدیدتر شده بود . در خانه باز شد . زنم را دیدم که چتر بدست بیرون آمد. سگ را دید . چند قدم به عقب رفت . راهش را کج کرد و بی آنکه متوجه من شود از کوچه عبور کرد. یک لحظه زیر چتر صورتش را دیدم و به نظرم آمد که خیلی پیر و شکسته شده است.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
میزان آشنایی ما با داستان دقت بیشتر ما را می‌طلبد. هر چه ما با نظریه‌های داستانی آشناتر باشیم باید به موارد ریز و درشت دقت بیشتری کنیم. یکی از آن‌ها که شاید جزو موارد ریز داستان است پرهیز از کلماتی است که از لحاظ سلاست و روانی و نیز از نظر ادبیت متن بهتر است نوشته نشوند. دو مورد از آنها را در داستان شما ببینیم: "آنها خیلی آهسته راه می رفتند" و " جز ما کس دیگری در آنجا نبود" در اولی کلمه "آنها" و در دومی کلمه "در" اضافی هستند. وقتی در جمله قبلی از دختر و پسر حرف زده‌اید خواننده متوجه می‌شود که چه کسانی دارند آهسته راه می‌روند و نیازی به ذکر کلمه "آنها" نیست. در دومی هم مشخص است که کجا هستند و "در" طبیعتاً اضافی است. در موارد دیگری هم چنین اضافاتی وجود دارند که خودتان با یک یا چند بار خوانش بایست آنها را پیدا و حذف کنید. یکی از موارد خیلی واضح که حتماً باید حذف شود در این جاست: "بوی مشمئز کننده ای، بویی شبیه ادرار..." کلمه "بوئی" برای بار دوم اضافی است و کاما هم باید برداشته شود. چرا جلوی روانی خوانش و متن را گرفته‌اید؟ "بوی مشمئز کننده‌ای شبیه ادرار می‌داد" یا حداکثر "بوی مشمئز کننده‌ای شبیه بوی ادرار می‌داد".
مشکل شما بیشتر در موضع زبان است. افعال را خیلی خشک و معمولی در متن وارد می‌کنید. کمی حسآمیزی داشته باشید. زبان ادبی با زبان انشاء در همین موارد متفاوت است. از قسمتی که وارد پارک شده‌اند به بعد خیلی افعال خشک و انشائی هستند.
شروع متن‌تان بسیار خوب بود. جایی که تشبیه راوی به اسارت بر چوب لباسی را داشتیم تصویر خیلی زیبا و داستانی بود و از همه مهمتر قابل فهم. اما تکه مربوط به پارک اصلا خوب در نیامده و علت این است که خواننده تصور می‌کند نیاز داستان، صحنه را به این سمت پیش برده که ما حضور این دختر و پسر را داشته باشیم.
اما حضور سگ و لباس‌ها در انتها باز هم نشانه‌هائی داستانی به متن داده‌اند چرا که احساس می‌کنیم متن وارد جهان زیرین معنایی شده و این برای خواننده تخصصی به ویژه لذت بخش‌تر است.
اگر به دنبال نشان دادن مرگ مرد بوده‌اید یا حتی مرگ زن، باید گفت متن قادر به تداعی این امر نیست. مرد ابتدا گفته " آن روزها وقتی به زنم فکر می کردم" و بعد از لباس کهنه حرف زده که خود را میان آنها اسیر می‌دیده. آیا با عبارت "آن روزها" و نیز لباس کهنه‌ی رها شده در کوچه باید نوعی رهایی مرد را هم برداشت کرد؟ آیا این رهایی مرگ زن است که بیمار بوده و در انتها از خانه خارج شده؟ وقتی مرد را ندیده، آیا مرد در قالب روح بوده؟ زن که نمی‌توانسته در حالت عادی شوهر خود را ندیده باشد. در عین حال او از دیدن سگ ترسیده پس باید او را زنده دانست. چرا این سئوال‌ها به جواب قطعی نمی‌رسند؟ اینها ناشی از ضعف نشانه‌هاست.
کمی متن سردرگم است. ذهن‌تان را از آن دور کنید و سراغ نشانه‌ها بروید البته نشانه‌هایی که در کنار هم به زبان روایت تبدیل شده باشند نه این که مانند کدهایی باشند که همچنان فقط در ذهن شما تبدیل به معنا می‌شوند. رابطه میان زن و شوهر و آن دختر و پسر قابل فهم است. سخنان اول مرد هم در همان قسمت خود قابل ادراک هستند. اما ورود سگ و حضور دوباره او به خصوص، فضای غیرطبیعی را وارد داستان کرده است. فضایی که حتی به سمت سوررئال بودن پیش می‌رود. لباس رها شده در کوچه هم به این فضا می‌افزاید. ندیده شدن مرد از سوی زن باز هم در سمت همین فضا حرکت می‌کند. فاصله میان تکه اول و پارک با تکه مربوط به بازگشت مرد به سمت خانه زیاد است و قابل درک نیست. نیمه دوم داستان در جهت نیمه اول حرکت نمی‌کند.
نیاز به بازنویسی دارید. اگر در فضای پایان بندی نوشته خود می‌خواهید حرکت کنید تکه مربوط به دختر و پسر را حتماً پاک کنید. و در تکه اول کمی از فضای پایان داستان را داشته باشید البته خیلی خیلی کمرنگ و غیرمستقیم. اگر تکه دختر و پسر را حذف کنید به نظر داستان کامل‌تر خواهد بود. در مجموع متن فعلی گنگ است و اگر به برداشتی مفهومی برسیم این برداشت کلی بوده و به واسطه تصویر کلی آن از ابتدا و انتهای نوشته است و نه به خاطر تمام اجزای آن، در حالی که داستان مجموعه‌ای از اجزاست که ماهرانه به هم پیوسته‌اند.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
ایرج بایرامی » 4 روز پیش
سلام و عرض ادب دارم آقای عباسلو با سپاس از توجه و نقد جنابعالی ضمن تبریک سال نو برایتان آرزوی سلامتی و موفقیت دارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت