معمولاً حضور چند سوژه اصلی در یک داستان کوتاه، فرصت روایت‌پردازیِ متمرکز شده را محدودتر می‌کند




عنوان داستان : عــابر پیـاده
نویسنده داستان : امیرعلی بزرگی

همواره سخت در تلاش بودم که خود را در گروهی مطلوب بگنجانم
دوست داشتم شبیه یا در میان کسانی باشم که همیشه ستایششان میکردم
یا در خیالپردازی های تنهایی رقت بارم، مالکیت آنها را در خوشی ها و استفاده از امکانات لوکس زندگی با خودم تعویض میکردم.
شهر به شهر و کو به کو در تکاپو بودم بسیار کوشش میکردم که بالاخره گروهی مرا در خود بپذیرد
بارها و بارها حلقه دوستان و همکارانم را عوض کردم.
دائما در جستجوی کسانی بودم که با قرار گرفتن در میان آنها احساس آرامش و رضایت خاطر کسب کنم
یک مجموعه ی دلپسند و هرچند کوچک، این تمام خواهش من از این دنیا بود، گروهی رضایت بخش که در رویاپردازی هایم دوست میداشتم هر کس که خود را به نوعی متصل به این حلقه میداند هر بار با دیدن من خوشحال شده و با یک رغبت بدون غرض و ناشی از حس دلپذیر همزاد پنداری سعی کند مرا با دست یا با اشارة گوشة آرنج به همقطار دیگرش نشان دهد یا دست کم بدون به زبان آوردن یا اشاره فقط پیش خود احساس کند او هم یکی از ماست، مثل ما فکر میکند مثل ما لباس میپوشد تفریحات و لذت هایش شبیه ماست
درست مثل واکنشی که یک دانشجوی تئاتر با دیدن هنرپیشه مورد علاقه اش در لباسی که از قضا مطلوب سلیقه ی این طرفدار پر جوش است از خود بروز میدهد
یا اگر این خواهش بزرگی است، لااقل مثل هیجان یک دانش آموز وقتی میبیند یکی از معلمان مهمتر مدرسه خودکاری مشابه خودکار جدید او دارد!
دست کم در این حد و اندازة بسیار کوچک.
اما هیچ گاه نشد
هیچ گاه هیچ گروه و حلقه ای تمام رضایت مرا بر نمیتافت
همواره شرایطی بودند که مرا بیازارند و بهانه ای برای ترک موقعیت به من بدهند
گاهی اشخاص گاهی رفتارها و حتی گاهی لهجه ها و طرز لباس پوشیدن همکاران مرا وادار به ترک محل میکرد
بعد از تمام این سال ها
تنها گروهی که بی چون و چرا مرا با تمام نقایص و شکست های تلخ زندگی ام عاشقانه درآغوش میکشید یک گروه بسیار کوچک از لحاظ جمعیت اعضا و در عین حال بسیار بزرگ از نظر اهمیت بود
گروهی دونفره که همواره آگاهانه و یا سهواً و یا فقط بخاطر لجاجت سعی کرده بودم نادیده شان بگیرم!
شاید اگر کمی خوش منش تر و کمی بیشتر خوش اقبال بودم خیلی قدیم تر ها به این گروه دلپذیر و سخاوتمند بازمیپیوستم
و رفته رفته از تمام بیگانگان بی نیاز میگشتم
اما حیف...
بسیار افسوس که درِ خیره سری برخی،با در تابوت بسته میشود
گاهگاهی میشد کم و بیش رجعتی کنم اما بنا به قولی وقتی سوار قطار اشتباهی شده باشی، هرچقدر هم که درون قطار به عقب قدم برداری تغییری حاصل نمیشود
سال ها گذشت تا یقین کنم قطارم اشتباهیست
بعد از آن حتی برای نگه داشتن قطار در میانه راه هم چانه زنی نکردم، خودم را پرتاب کردم تا سریعتر به اصل و ریشة وجودی خودم برگردم
چند استخوان شکسته در روحم و یک دست ورم کرده در اراده ام هم حاصل این تصمیم جدیدم بود
اما خدا میداند که چقدر این شکستگی ها را دوست داشتم
طعم پیروزی در انتخاب درست ترین راه را در مغز استخوانم میچشیدم
برای منی که همیشه مردد به انتخاب هایم بودم، این بار بسیار قاطعانه یقین داشتم که نباید تردید کنم
برای اولین بار در زندگی ام به تمام راه ها و احتمالات دیگر پشت پای محکمی زدم
با جمعیت خاطر پیش میرفتم.هم در ذهن هم در قلب و هم در خارج از خودم و با پا بر روی زمین.
همیشه عادت داشته و دارم که در هر مسئله ای با هر سطحی از اهمیت هربار که کوچکترین نشانه ای میبینم تا ساعت ها به فکر فرو میروم.
در همان دقایق ابتدایی که هنوز دیرزمانی از انتخاب جدیدم نمیگذشت تصادفا پایم به یک قوطی خالی نوشابه خورد، صدای این برخورد مرا تا هفده سال قبل تر کشاند
جایی که برای نخستین بار تجربه نوشیدن از نوشابه قوطی را با موفقیتی نصفه و نیمه به پایان رساندم،تجسم گشودن قوطی و صدای پیپسی که بعد از کندن دستی آن در گوش میپیچد مرا در تونل زمان بسرعتی خارق العاده به عقب کشاند
روزی که بعد از شلوغی و خستگی بازار هوس خوردن یک نوشابه قوطی برای اولین بار در من جرقه زد
بابا چند قدمی جلوتر از من گام برمیداشت و من در هیاهو و غلغله بازار درست مثل یک خودرو مُصرّ، در ترافیک تعجیل بیهوده ی انسان ها بابا را تعقیب میکردم، در طلب نوشابه خودم را بسرعت به نزدیک ترین فاصله با او رساندم. با تقلایی کودکانه
کیف بابا را کشیدم و کمی نفس زنان پرسیدم نظرش درمورد یک ساندویچ گرم چیست؟
میدانستم خودش هم بی میل نیست، هربار بعد از خستگی زیاد خودش را به یک ساندویچ گرم یا چند سیخ کباب دعوت میکرد، مادامی که تلاش ها و دوندگی های طولی و عرضی خیابان ها را ثمربخش میدانست خودش را مستحق یک وعده غذای بیرون میدانست و البته تلاش مبرمی هم در این راستا داشت که این لذتجویی بی مانندش را از مادرم مخفی کند
ساندویچ گرم همبر از ساندویچی حاج رحیم یا یک پرس کباب در یک کبابی دیگر که بسختی میتوانم فضای آنرا بخاطر بیاورم و نامی از آن در خاطرم نیست بزرگترین راز زندگی بابا بود که حتما باید از مادر مخفی میماند!
مادرم اعتقاد داشت خرج کردن پول بهردلیل موجه یا غیرموجهی حماقت است!
یک ژن در ذات این زن حیرت انگیز مانع ازاین میشد که حتی هنگام بیماری خود را قانع به مراجعه به پزشک و بالتبع خرج دوا و دکتر کند!
مادرم همیشه عزیزترین خسیسی بوده که من در طول زندگی شخصی ام با او روبرو شده ام
بهرحال او تنها کسی است که این صفتش را پیش خودم برچسب شخصیتش نکرده ام و آنرا در مقابل ده ها ویژگی خارق العاده اش نادیده گرفته ام
بهرحال بابا بسرعت از این پیشنهادم استقبال کرد، شاید خود او هم آن لحظه به بدهی های بانکی انبوهش فکر میکرد و آنقدر این رشته را ادامه داده بود که در نهایت به تنشی که مسکن آن خورد و خوراک مفصلی باشد ختم شده بود، شاید هم در آن لحظه کشیده شدن کیفش و دیدن دست و صورت کوچولوی پسرکی که از او درخواست فقط یک ساندویچ ساده را دارد آنهم با اینهمه ولع و شوق، منظره هیجان انگیزی بوده و احساس حمایتگرانه پدری را چند برابر قوت میبخشیده و توان مقاومت را از او سلب کرده، بهرحال بابا آدم فوق العاده مهربانی بود، به ندرت به بچه هایش نه میگفت، همینطور مادرم در برابر تمام اهالی این سیاره میتوانست یک تنه مقاومت کند جز بچه هایش، در برابر ما نه تنها خسیس نبود، دیگر حتی دست و دلباز و ولخرج هم میشد، همیشه کافی بود ما لب تر کنیم.گاهی حتی نیازی به گفتن چیزی نبود.خودش پیشگویی میکرد و ما را از زحمت خواهش میرهاند.
یادم هست آنروز کوچکترین توجهی به ساندویچ نداشتم حتی یادم نیست ساندویچ مرغ بود یا همبر ولی به خوبی میتوانم تصویر آن قوطی نوشابه قرمز رنگ را تجسم کنم، یک قوطی تگری کوکاکولا با قطراتی شبنم گون روی آن که تماشا و لمسش را خوشایندتر میکرد، همچنین اینکه چگونه از بازکردنش درمانده بودم، و بعد از بازکردن آزمایشی و آموزشی اولین قوطی چه اصراری داشتم تا قوطی دوم را خودم باز کنم اما برای منی که همیشه موظف بودم ناخن هایم را کوتاه نگه دارم کار دشواری بود، بهرحال با کمی کمک از سمت بابا توانستم آن لذت کوچک را ممکن کنم و این یکی از بهترین لحظات زندگی یک پسر است که پدرش براحتی از عهده کاری بربیاید که برای او سخت دشوار مینماید.
اگر میخواستم خودم را به ترمینال برسانم احتمالا چیزی حدود نیم ساعت با تعویض یکی دو تاکسی زمان احتیاج داشتم
اما این قوطی نوشابه باعث شد، پیاده روی را انتخاب کنم
دوست داشتم خاطرات تصادفی بیشتری به خود بخورانم
پیش بینی میکردم چیزی حدود سه ساعت پیاده روی داشته باشم، به هزاران مسائل درهمی که طی سال ها در هزارتوی ذهنم جا خوش کرده بود فکر میکردم گاهی عطشی محبت آمیز وجودم را پر میکرد و گاه محنتی ناشی از جدایی های دور و دراز ظرف طاقتم را لبریز میکرد
دیر زمانی نبود که به این نتیجه رسیده بودم که خانواده آخرین ایستگاه نجات بخش یک مرد درمانده است
چند قدم جلوتر پسر بچه ای را دیدم که تمایل نداشت دست مادرش را بگیرد، میخواست ثابت کند احتیاجی به کمک ندارد
میگفت خودش میتواند همگام با مادرش راه بیاید، و برای این ادعا سخت میدوید!
این پسرک چقدر مرا به یاد خودم می انداخت، دوست داشتم آن لحظه دست پسرک را بگیرم و بگویم احمق نباش پسرجان
چیزی شگفت انگیز تر از این در دنیا وجود ندارد که مادرت تو را راه ببرد!
اما حس کردم این مرد کوچک هم نیاز به کمی زمان دارد، شاید بیست سال دیگر بداند من چه میگویم، امروز قطعا دستم را پس خواهد زد!
قدم هایم را آهسته تر میکنم تا لذت دقت به جزئیات را در مشاهده هایم بیشتر کنم
کودکی را با لباسی با طرح مرد عنکبوتی میبینم که ماسک مخصوصی را هم به چهره زده با اشاره انگشت شست و با ضمیمه یک لبخند بی پاسخ به او آفرین میگویم و وارد خیابان بعدی میشوم
در این فصل سال هوا هر روز میتواند شما را غافلگیر کند
امروز نسبت به دیروز کمی بیش از حد آفتابی است، مکثی میکنم و عینک آفتابی ارزان قیمت جدیدم راازکیفم خارج میکنم
این آفتاب تیز بهانه خوبی برای استفاده از آن در این پیاده رَوی نسبتا طویل است،ازاین تصادف آب و هوایی خرسند میشوم و باز گام های آهسته ام راآغاز میکنم
نمیدانم چه چیزی باعث میشود که این لحظه را حساس و آغازین بدانم و بسم الله الرحمن الرحیم بگویم!
پیش خودم شاید قشنگ تر این است که این لحظه مبدا حرکتم باشد، یک عینک آفتابی ارزانتر از یک پیتزا چه تحولات دراماتیکی که در من پدید نمی آورد!
لبخند ملیحی به لب می آورم و از اینکه تا این حد بازیگوشم سری تکان میدم
لیکن چیزی که در این لحظه سعی دارم به آن بپردازم این است که عینکی که به چشم دارم سبب این رشته افکار درهم شد یا اینکه دقیقه آخر خروج از منزل فراموش کردم سری به سرویس بزنم؟!
از دست خودم خسته میشوم و یک نفس عمیق ناشی از کلافگی میکشم!
دستم را مانند کسی که برای سومین بار در هفته وقتی سمت خودروی شخصی اش میرود برگ جریمه ای زیر برف پاک کن میبیند بالا میآورم و به رانهایم میکوبم!
احساس میکنم هنوز بخودم عادت نکرده ام
گاهی غیرقابل تحمل میشوم حتی برای خودم
در مواقعی که کلافگی ام از خودم سرسام آور میشود به تمام کسانی که ترکم کرده اند حق میدهم
و به حال تمام کسانی که مرا دوست دارند تاسف میخورم!
واقعا گاهی اوقات دلم میخواهد از دختر زیبایی که در کنار من قدم میزند- که زیاد هم اتفاق نمی افتد- بپرسم چه چیز جالب توجهی در من دیده؟
تصور میکنم شاید واقعا زنها عاشق دیوانه ها میشوند! یا دست کم عاشق دیوانگی!
وگرنه چه دلیلی دارد چنین موجودات زیبایی انقدر بی ملاحظه باشند، تازه زیبایی فقط یکی از ویژگی های آنهاست، زن ها بر خلاف تصوری که نسبت به خود میپراکنند فوق العاده باهوش اند، همواره محتاط و کاملا تاجرانه انتخاب میکنند، تنها نقطه ضعف آنها اینست که به مردها تکیه میکنند!
اما این مسئله زیاد هم بد نیست شاید این از خوش شانسی ما دیوانه ها باشد. وگرنه شانس مان برای تکثیر دیوانگی از این هم کمتر میشد.
تنه ام به خانمی که کفش هایش را نگاه میکند برخورد میکند، میخواهم عذرخواهی کنم اما قبل از آن فحش سبک و کم باری میشنوم و خانم عابر دور میشود، موجودات زیبا و کم اعصابی هستند!
فروشنده ای که از قضا آن لحظه جلوی مغازه سوت و کورش ایستاده تصور میکند من به عمد و از روی جلب توجه این کار را کردم، نگاه سرزنش گرانة همراه با تنفری بمن حواله میکند، شاید هم من را مقصر کم بودن مشتری هایش میداند.
بهرحال تا لحظاتی بمن زل زده بود. همیشه از نگاه کسانی که به سمتم خیره میشوند فرار میکنم، چون باعث میشوند به تمام مسائل شک داشته باشم، هم به خودم هم ظاهر و لباسم، هم به صورت ناخودآگاه تصور میکنم تحت تعقیب عده ای ناشناس هستم، راستش را بخواهید این آخری را بیشتر میپسندم باعث میشود بطرز بیهوده ای بخود تلقین کنم برای عده ای مهم هستم.
به عقیده من این احساس نیاز برای مهم بودن نزد اطرافیان یا دیده شدن توسط کسانی که به آنها اهمیت میدهیم شاید قوی ترین نیاز بشر باشد که ظاهرا تاکنون در دسته بندی نیاز ها در کتاب های دبیرستان جایی نگرفته، لااقل برای من که اینطور بوده
به همین جهت از کوچکترین بهانه هم برای این تصور نمیگذرم.
یک روز برای دیده شدن در دیدگان پدر و مادر و دریافت تحسین های انحصاری آنها برای خود، یک روز برای دیده شدن در برابر زیباترین دختری که تا آنروز دیده بودم. البته این یک مورد ده ها بار مورد تعویض جایگاه قرار گرفت، و تا به امروز در هر زمان و مکان مناسبی مورد تجدید نظر قرار گرفته اما این نقص در رابطه با این واقعیت چیزی از اهمیت موضوع اصلی که پیش تر اشاره کردم کم نمیکند.
در قدیمی ترین نسخه از این عشق های زودگذر به یاد دارم در سال های دبستان در مسیر خانه که بودم عاشق دختر همسایه ای شدم که اسمش هانا بود، به خانه که رسیدم در وضعیت پر هیجانی که دوست داشتم به هر نحو ممکن به او اشاره کنم از مادرم پرسیدم که معنی اسم هانا را میداند؟ مادرم هم آن روز از روزهای خوب نادرش بود و در جواب من با خنده ای پر نشاط گفت "والدینش به جای جان گفتن در جواب ندای یکدیگر هان میگفتند" و با خنده ای بلند در ادامه گفت "اگر آنها عاشق هم میبودند باید اسم دخترشان را جانا میگذاشتند نه هانا!"
همین شوخی قشنگ باعث شد اولین عشق کودکی من فقط پنج دقیقه دوام بیاورد که البته شکایتی هم از این موضوع ندارم.
برای خریدن یک بطری آب به دکه ای سر میزنم.خیلی اتفاقی بیسکویتی با سر و وضع نوستالژیک توجهم را به خود جلب میکند.آن را هم به خریدم اضافه میکنم.هنگام حساب کردن کمی غیر جدی درباره قیمت بیسکوییت غُر میزنم.فروشنده هم که پیداست این پروسه تکراری را هر روز مرور میکند به طرزی مصنوعی اما حرفه ای با من همدردی میکند و از اینکه قیمت این بیسکوییت از زمان کودکی ما تاکنون بیش از بیست برابر افزایش قیمت داشته شکایت میکند.در نهایت هردو خرسند از این مکالمه بی نتیجه خداحافظی میکنیم.
هنگامی که با لذتی کودکانه بیسکوییت بینوا را میبلعم با بوی خوشایندش ذهنم را به سال های دور شیفت میدهم، زمانی که به عقیده من هم مانند تمام سالخورده های فیزیکی و روحی سال های بهتری بودند و دنیای شادتری داشتیم.
در همین لحظه نیمکتی در پیاده رو میبینم که پشت به آفتاب است.به سرعت مینشینم.بهترین حالت بدنی برای اندیشیدن به مسایل شیرین حالت نشسته است.زیرا ظاهر و باطن، هر دو آرامش را تداعی میکنند.
قبل از اینکه در افکارم غوطه ور شوم سطل آشغال کوچکی در فاصله چند قدمی خود میبینم اما اراده برخاستن ندارم تا پلاستیک بیسکوییتم را در آن بیندازم. آرزو میکنم کاش میشد با یک قدرت جادویی سطل را به اینطرف کشاند. آرزو میکنم کاش مرد عنکبوتی فقط توی فیلم ها و قصه ها نبود.دلم میخواست راهی وجود داشت که تبدیل شد، البته مسلما راهی غیر از تلاش! چون تلاش برای پرتاب یک کیسه پلاستیکی به مراتب از تلاش برای تبدیل شدن به یک ابر قهرمان کمتر است.به سرعت آن کودکی که لباس مرد عنکبوتی به تن داشت از خاطرم میگذرد. اگر آن پسر بچه به جای دقایقی قبل الان میرسید، مسئولیت این حرکت را به او میسپردم!
بیش از این به تنبلی ام توجهی نمیکنم.بر میخیزم و پلاستیک را در سطل انداخته و به حرکت و پیگیری گریز های ذهنی ام ادامه میدهم.
جداً معتقدم بدترین حالت برای اندیشیدن به مسایل شیرین، راه رفتن است.راه رفتن سرعت فکر و به تبع آن سرعت آشفتگی این افکار را به شدت بالا میبرد و این سرعت بالای رد و بدل شدن افکار بین دو نیمکره مخ باعث میشود بالاخره آن افکاری که سعی در پنهان کردن داریم بالا بیایند و خودنمایی کنند.همینگونه هم میشود!
باز تصویر آن دختر لعنتی در خاطرم تداعی میشود.تصمیم نداشتم امروز به او فکر کنم اما حالا که پیش آمده مقاومتی نمیکنم و کنترل ماجرا را به عهده ضمیر ناخودآگاهم میگذارم.
زنجیره ای از خاطرات و تجربه های مشترک که حالا دیگر کم کم تصاویر تار و مبهمی از آنها در مغزم به یادگار مانده در هم میلولند.در فاصله کوتاهی هم لبخند میزنم هم قلبم بدرد می آید و هم فحش رکیکی به لب می آورم که نگاه پرسشگرانه عابر پیاده کنار دستی را در پی دارد. هر چقدر هم که این تصاویر تار و مبهم باشند باز رنجی که این افکار مجازی به وجود می آورند یا رنجی که خود اتفاقات عینی پیش ازاین به وجود آورده اند همچنان تازه اند. رابطه میان عشق و رنج را هنوز عمیقا درک نکرده ام.جداَ کدام یک خالق دیگری است؟حتی نمیدانم انسان های رنجور بیشتر عاشق میشوند یا انسان های عاشق به رنج بیشتری مبتلا میشوند. اصلا من از کدام دسته ام؟ چیزی که به طور قطع به آن ایمان دارم این است که من همیشه رنج برده ام و بیش از همه از خودم. بیش از هر چیز دیگری زمان صرف رنج بردن کرده ام. رنج از بودن ها رنج از نبودن ها. حتی گاها از اتفاقاتی که هنوز نیفتاده اند گلایه مندم و رنج میبرم. اما عشق پدیده منحصر به فردی است که رنج هایش در عین دردناک بودن لذیذ اند.خودخواهانه و بدون انعطاف عقیده دارم انتخابی بودن رنج های روحی عشق باعث میشود این پدیده در راسته مسایل دردناک قرار نگیرد.در راسته مسئله دیگری هم قرار ندارد.عشق، یگانه است.و به همین ترتیب افراد و اتفاقات بعدی مربوط به آن.
آن دختر هم یگانه بود.از همان ابتدا پیدا بود بدون غنیمت از زندگی من خارج نخواهد شد.اما چیزهای ارزشمندی هم برای من به یادگار گذاشت.شاید مهم ترین یادگاری اش این بود که من علاقه واقعی و عملی ام به خانواده خودم را مجدداً مورد ارزیابی قرار بدهم.درست است این موضوع مربوط به پنج سال پیش میشود اما همین که من امروز در این پیاده رو قدم میزنم و به سوی والدینم میروم سلسله وار به او برمیگردد.
پشیمانی از خارج و بازگشت به خانواده از خوب ترین نمونه های پشیمانی است.از همان کودکی پدرم رجعت های کودکانه مرا با آغوش باز میپذیرفت و مرا با جمله "دیدی گفتم" تحقیر نمیکرد_ظاهرا این بار ضمیر ناخودآگاهم دست و دلباز میشود و سریع تر از سابق افسار ذهنم را واگذار میکند_ یک روز بعد از شکستی که در اثر یک دندگی های نوجوانی متحمل شده بودم، موضوع را با پدرم در میان گذاشتم او خیلی فراتر از انتظارم مرا درک کرد و این حادثه را یک مسئله طبیعی جلوه داد.به او گفتم "بابا من میخام مثل تو باشم" جواب داد "نه تو باید خیلی بهتر از اینها باشی" من هم متعجبانه پرسیدم "مگه میشه؟" شانه ام را فشار داد. خودآگاه خودم هم در این لحظه شانه ام را فشار میدهم انگار میخواهم یک نمود خارجی از خاطرة قدیمی ام وجود داشته باشد. لبخندی رضایت بخش به لب می آورم.ظاهرا امروز لبخند های زیادی منتظر من هستند.
دقایقی در کنار آکواریوم ویترین فروشگاهی خلوت به ماهی ها زل میزنم.در نگاه اول مات زیبایی خاص آن ها میشوم.سپس از خودم میپرسم این ماهی ها چگونه حضور مرا درک میکنند؟ اندکی بعد ارتباطی بین آب محیط آکواریوم و هوای محیط زندگی خودمان برقرار میکنم.با خودم میگویم اگر تمام ما انسان ها و سایر موجودات این سیاره در آکواریومی که ابعادش از نظر ما بزرگ است-همانطور که این محیط آبی یک متر مکعبی برای این ماهی های زینتی کوچک، بزرگ جلوه میکند- برای خوشایند موجودات دیگری حبس شده باشیم چه؟ از کجا معلوم ما هم ابزار سرگرمی اربابان بزرگتری نباشیم؟ این بار پاسخ درخوری حتی برای یک توجیه سرسری پیدا نمیکنم. برای همین راهم را ادامه میدهم.
هر دو انگشت شستم را هرکدام پشت یکی از دو بند کوله پشتی ام حلقه میکنم تا از شانه ام کمی فاصله بگیرد. و سنگینی کوله پشتی شانه ام را بیش از این اذیت نکند.کف پیاده رو را نظاره میکنم.طبق عادتی کهنه با وسواس زیادی سعی میکنم پاهایم را بین خطوط موزاییک های پیاده رو فرود بیاورم.
سایه برج بلندی توجهم را جلب میکند، پله های متعددی را میبینم که عابران را از خیابان به طبقه همکف برج میرساند.از آنجا به بالا هم تعداد بیشماری پنجره شیشه ای میبینم.باید لااقل بیست طبقه ای ارتفاع داشته باشد.با کنجکاوی ای سطحی از خودم میپرسم یعنی چند طبقه زیر زمین وجود دارد؟ وسوسه میشوم بروم و نگاهی بیندازم اما با نگاهی به ساعت پشیمان میشوم چون ممکن است وقت را از دست بدهم. اینهمه وقت این برج اینجا بوده و من سر سوزنی به آن توجه نمیکردم حالا که دارم این شهر را ترک میکنم تعداد طبقات زیرزمین یک برج برایم جالب شده! حتی مطمئن نیستم که دیگر این خیابان را نخواهم دید اما باز هم...بگذریم، گاهی خودم هم خودم را غافلگیر میکنم!
روزهای آخری که در شهر کوچک خودم حضور داشتم در جواب پدرم که از من میپرسید در شهر های بزرگ چه چیزی وجود دارد که در شهر خودمان نیست کمی بی حوصله بودم و بدون منظور واقعی فقط برای اینکه از زیر بار بحث های تکراری فرار کنم گفتم "شهر خودمون حتی یه برج پنج طبقه هم نداره، پس کی میخوایم ترقی کنیم؟" او در جواب من به سرعت گفت "از کی تا حالا برج های بلند نشان ترقی شدن؟! ما اینجا همت های بلند داریم پسر!" آن زمان چیزی از حرف های او نفهمیدم اما اکنون که بعد از هشت سال زندگی در یک کلان شهر از زیر سایه یک برج بیست طبقه خارج میشوم خِرَد بالای پدرم را عمیقاً تحسین میکنم و به راهم ادامه میدهم تا خود را از حواس پرتی ای که عده ای زاغ و ذغن نصیبم کرده اند خلاص کنم و هرچه سریعتر خودم را به زیر سایه مرغ همایون برسانم!
همای من خانواده ام بودند.
همت از مرغ همایون طلب و سایه او زان که با زاغ و ذغن شهپر دولت نبود

شاید این تلمیح تصادفی به حافظ ایجاب میکند به او هم کمی بیندیشم، حقیقتا در طول سال هایی که از خانواده دور بودم حافظ جای خالی خانواده غایب من را پر میکرد.
همین شب گذشته که حافظ خوانی میکردم به بیتی رسیدم که به شمع و پروانه اشاره داشت در همین حال چند پروانه به همراه حشراتی هم تیپ و قیافه با پروانه ها اطراف لامپ اتاقم پرسه میزدند، با خودم می اندیشیدم اگر حافظ هم عصر ما بود احتمالا از عشق میان پروانه و لامپ شعر میسرود چون دیگر پروانه ها در بند شمع نیستند. البته شاید از همان ابتدا هم پروانه ها کاری به شمع نداشتند و شعرا بیخود رابطه این دو را بزرگ جلوه داده بودند، بنظر من که فقط نور برای پروانه اهمیت دارد، وقتی قرار به نور بخشیدن باشد در عصر حاضر حتی چراغ موبایل من هم از شمع بیچاره ای که ذره ذره آب میشود تا شعله اش را روشن نگه دارد جذابتر میشود!
مردی که پیداست خیلی عجله دارد با نوک پایش پاشنة کفش مرا زیر میگیرد و در حالی که با اشاره دست معذرت خواهی میکند به سرعت دور میشود. از اینکه زنجیره افکارم پاره شده کمی عصبی میشوم اما چه میشود کرد؟!
هنوز نگاه عصبی ام را از او نگرفته ام که میبینم برخورد محکمی با شخص دیگری داشت. با اینکه عذر خواهی مختصری میکند اما بخشیده نمیشود و شخصی که قربانی بی احتیاطی او شده به دوست همراهش شکایتی میکند و پیداست ناسزا میگوید.پیداست همین چند ثانیه پیش این لیوان چای را خریده و در همین ابتدای کار قبل از نوشیدن حتی یک جرعه با سوختن انگشتش مجبور به رها کردن لیوان شده. هنگامی که از کنار من رد میشوند کلمه " گاو " را به وضوح از صدای او تشخیص میدهم.
مادرم علاقه بسیار زیادی به حیوانات داشت.عصر یک روز کسالت بار که در حیاط قدم میزد و برای مرغ های خانگی مان دانه میریخت متعجبانه میگفت برایم سوال است که چرا ما از گاو، خر، بز و حیواناتی که این همه برایمان منفعت دارند بعنوان فحش و توهین استفاده میکنیم و در عوض در شعر ها و شعار ها و دلنوشته هایمان خود را به شیر و گرگ و حیواناتی که مشتاق دریدن ما هستند تشبیه میکنیم. از حیواناتی که از شیر یا گوشتشان استفاده میکنیم یا حتی برای ما بار میبرند و زحمتمان را کم میکنند متنفریم و احمق بودنشان را تحقیر میکنیم و در آن دست حیواناتی که اگر یک لحظه ما را بی دفاع ببینند به طرز غیرقابل تشخیصی ما را تکه تکه میکنند را تحسین میکنیم. واقعا که موجودات عجیبی هستیم.من هم با او موافق بودم حتی کمی بیشتر از خودش با او هم عقیده بودم.من این مسئله را در ابعاد وسیع تری لمس کرده بودم حتی عشق. در میان دوستان و اطرافیانم هم به کرات این اتفاق را مشاهده کرده بودم. چه بسیار کسانی که عاشقان واقعی خود را پس میزدند و در پای معشوق بی وفایی که آنها را طرد میکرد جانفشانی ها میکردند. از تمام این ها بزرگتر و غم انگیز تر اینکه این رابطه ظالمانه میان من و خانواده خوبم هم برقرار شد. هر چه پدر و مادرم خود را به من نزدیک تر میکردند من در تقلای دوری و جدایی از آنان بودم. شاید از خامی و کوچکی من بود که بزرگی را در نادیده گرفتن بزرگتر ها و عزیزان واقعی میجستم اما بهر حال هر دلیلی که داشت این اتفاق افتاد و ارزان هم تمام نشد. هشت سال زمان کمی برای عبرت گرفتن نیست.اما در نهایت خوشحالم که این مرحله را هم از سر گذراندم.
یک بار در جایی خواندم طول عمر مگس فقط سه روز است اما دوران بارداری فیل حدود دو سال طول میکشد. فکر میکنم برای هر موجود، بسته به ابعاد و بزرگی اش، زمانی که صرف اعمال مهم خود میکند متفاوت است. تمام زندگی یک مگس در سه روز خلاصه میشود اما تنها تولید مثل یک فیل ده ها ماه طول میکشد.حال که به گذشته نگاه میکنم این هشت سال پر تلاطم لازم بوده و انگار جایی در باطن جهان من نوشته شده بوده که من برای بزرگتر شدن به هشت سال زمان احتیاج دارم.
سیگاری نیستم اما تحت تاثیر افکار لحظه ای ام و تصویری که در رابطه با سیگار و لحظه کاربرد آن در ذهن دارم هوس میکنم آنرا امتحان کنم.جوانی را در لبه پیاده رو میبینم که پاکت سیگار معروف و گران قیمت خارجی را در دست دارد از او طلب نخی سیگار میکنم.خنده ای بلند میکند و پاکتش را مقابلم میگیرد نخی برمیدارم اما متوجه دلیل خنده اش نمیشوم او هم متعجبانه نگاهم را پی میگیرد و از اینکه متوجه نشدم سیگار ارزان و بی کیفیتی را در این پاکت نگه میدارد بیشتر به من میخندد، برایش توضیح میدهم که مبتدی و نابلد هستم. او هم لابلای خنده هایش که حالا دیگر تا لبخند کمرنگ شده بدشانسی ام در آغاز راه را به من تبریک میگوید. او عقیده دارد تازه کارها همیشه با خوش شانسی شروع میکنند و اینگونه فریب خوردن من را به حساب خوش شانسی ام میگذارد. مانند تمام سیگاری ها من را از امتحان سیگار برحذر میدارد. من هم این بار بر خلاف شیوة برخوردم با تمام نصایح، به حرف او گوش میدهم.چند دقیقه ای گذرا با هم صحبت میکنیم.میگوید هربار که سیگار با کیفیتی میخرد آنها را در پاکت سیگار درجه دو یا سه ای قرار میدهد تا کمتر آنرا به دیگران ببخشد و برعکس وقتی هم که از نوع ارزان قیمتش را تهیه میکند در پاکت شیک و فریبایی قرار میدهد تا هرچه سریعتر از شر آن خلاص شود.کمی به اتفاق به این موضوع میخندیم و بعد از او جدا میشوم.این اولین مرتبه نبود که فریب ظاهر چیزی را میخوردم و مسلماَ آخرین بار نیز نخواهد بود.
این مشکل تنها مختص من نیست، گستره ای به وسعت تاریخ حیات را در بر میگیرد. حتی بین حشرات و حیوانات و درختان و گیاهان نیز چنین مسئله ای وجود دارد. به تازگی پی برده ام که علت زیبایی گل، لذت بردن ما نیست بلکه این ظاهر دلفریب برای جلب توجه حشرات و پرندگان و کمک به گرده افشانی و در واقع بقای نسل خود گیاه است. به بیانی دیگر این ظاهر زیبا تنها برای منفعت خود گل ساخته شده و حالا به طرزی اتفاقی با طبع و ذوق ما نیز همسو شده، کاملا تصادفی!
اوایل، پذیرش این حقیقت برایم تلخ و ناگوار بود، اما اکنون دیگر آنرا هضم کرده ام.البته منظورم بعد اجتماعی آن است نه صرفا گل. وقایع دنیای وحش را با حقایق روابط انسانی تطبیق داده ام.
خلاصه حرفم این است که مردان بی ثروت و زنان زشت هرکدام در گروه خودشان هم ترازند و زنان زیبا با مردان ثروتمند. برایم غم انگیز است که در زمرة هم ترازان زنان زشت قرار بگیرم اما بهرحال دانستن این حقیقت قطعا از نداستن آن سودمند تر است. شاید به تلاش هایم جهت ببخشد.بهرحال برای امروز اندیشیدن به این موضوع کافی است، باید موضوع جالب تری پیدا کنم.
از همین موضوع بی پولی پلی به یاد مادرم میزنم.دوستی داشتم که او را همواره بخاطر این جمله اش به خاطر می آورم "مرد بی پول را فقط مادرش دوست دارد" واقعا هم همینطور است. روزهایی که همه در ترک من مسابقه میدادند مادرم بیش از همیشه به من نزدیک میشد. از به خاطر آوردن اینکه تلفن هایش را به ندرت جواب میدادم دردی در قفسه سینه ام احساس میکنم.البته مطمئن هستم که او این سرکشی مردانه برای استقلال را درک میکند اما انگار واقعا تمام پسر ها برای مادرانشان همیشه دو ساله اند. و اصرار برای تغییر این موضع هیچ سودی ندارد. هرکس فکر میکند بهترین مادر دنیا را دارد و همیشه مادرش را بابت مهربانی هایش بخاطر می آورد اما علاوه بر آن تصویری که همیشه از مادرم بخاطر دارم حضور همیشگی اش در آشپزخانه است!
اگر بخواهم مادرم را در دسته یا گروه خاصی قرار دهم او را جزء گروه پزندگان میدانم! چون واقعا همیشه مشغول پخت و پز بود. یک باور اختصاصی داشت که گویی هر انسان یا اصلا موجود متوسط الحالی فقط با خوراک برای خودش کسی میشود. همواره در حال تغذیه من بود. هر بار که از زیاده روی هایش عصبانی میشدم عقب نشینی اش فقط پنج ثانیه دوام می آورد. باز او را در حال تعارف لقمه ای میدیدم که ملتمسانه اصرار داشت فقط همین یک لقمه را بگیرم و قول میداد که این آخرین تعارف باشد و باز تکرار این چرخه تا آستانه ترکیدن من!
روزهایی که دل و دماغی برای آشپزی یا خرید ندارم از عمق وجود آرزو میکنم یکی از آن لحظات را برای امروز ذخیره داشتم.از خیال اینکه فردا ناهار را مهمان او میشوم حال خوبی میگیرم.به خودم قول میدهم که هر چه تعارف و اصرار برای یک لقمة اضافه داشته باشد را بدون مقاومت بپذیرم.
باز حسی در پشت پرده افکارم آزارم میدهد که چرا تاکنون نسبت به عزیزانم زیاد سپاسگزار نبوده ام و چرا انتخاب هایم منجر به دوری از آنها شد. البته این را هم از قلم نیندازم که اغلب، انتخاب هایم را زیر سوال میبرم و این چیز جدیدی نیست. خودم را آدم خوبی میدانم اما انتخاب هایم را نه.
اصلا عقیده منحصر به فردی دارم که آدم های خوب معمولا انتخاب های بدی میکنند و آدم های بد انتخاب های خوب! و اتفاقا درمورد این عقیده ام برخلاف اغلب عقایدم پافشاری میکنم و هنوز تردیدی به این مورد راه نداده ام.میدانید، بنظرم آدم های خوب که اغلب مهربان، یاری رسان، همدم و غمخوار همنوع و حتی غمخوار حیوانات هم هستند نوعی احساس یا عقیده مخفی در عمق ذاتشان دارند که به آنها این باور را میدهد که خدا یا یک نیروی برتر آنها را از گمراه شدن یا متضرر شدن در امان نگه میدارد، منظورم این است که خوبی هایشان را ضامن سرنوشت و خوشبختی شان میدانند بنابراین ساده تر و سطحی تر انتخاب میکنند، حال این انتخاب میتواند خرید یک کیف، انتخاب رشتة دانشگاهی یا حتی انتخاب همسر باشد.اما در آن دست آدم های بد بسته به سطح دروغگویی، ریا یا متقلب بودنشان و به موازات جهان چون خودبینی شان همواره حد اعلای دقت و احتیاط را پیش میگیرند. به همین سبب بسیار بسیار کمتر از انسان های خوب و سالم فریب میخورند و دچار پشیمانی میشوند.از این مدل تضادهای تاسف برانگیز زیاد دیده ام. مثلا شاید خیلی ها با من موافق باشند که اغلب افراد متخصص در امور فنی، مدرک تحصیلی آن رشته را ندارند و برعکس کسانی که مدرک محکمی در زمینة شغلی خاصی دارند اصولا هیچ مهارتی ندارند، یا معمولا مذهبی ها انسان های زمخت و ترشرو و سختگیری هستند در حالی که کسی که به اندازة فاحشه بودن با آنها تفاوت دارد انسان مهربان خوش برخورد و خوشرویی است.البته تضاد دوم در ریشه با تضاد اول یکی نیست اما تشابه نزدیکی به هم دارند.فکر میکنم علت تضاد دسته دو این باشد که کسی یا گروهی که در عمل یا دسته ای که از نظر اجتماع مقبولیت و مشروعیت دارد قرار بگیرد خود را کامل یافته و به خود مجوز میدهد که در زمینه های دیگر تنبل باشد یا به دیگران سخت بگیرد.کافی است،بهتر است از این موضوعات فاصله بگیرم.امروز قصد ندارم با اندیشیدن به معضلات اجتماعی و راه حل های غیرعملی ام حال خودم را بد کنم.امروز تصمیم داشتم با پیاده روی خود را به ترمینال برسانم تا در مسیر کمی بیشتر به خانواده ام و خاطرات مشترکمان و مسائل شیرین مربوط به آن ها فکر کنم. اما ذهنم پریشان تر و فعال تر از آن است که آن را به کانال خاصی محدود کنم. آنقدر به مسائل مختلف گریز میزنم که گاهی افسار افکارم از دست خودم هم خارج میشود و تا مرز کلافگی پیش میروم. مثلا در همین چند قدمی من صدای موسیقی از تلویزیون مغازه ای که فروشنده اش پیرمرد کم شنوا و کسلی است و با باز کردن زیاد صدای دستگاهش برای بهتر شنیدن صدا عابران و کاسبان همسایه را نیز در وقت گذرانی اش سهیم کرده به گوش میرسد. یکی از همان آهنگ های همیشگی ای که بعد از کسب پیروزی یا افتخار ملی در مسابقات ورزشی پخش میشود "ایران کنام شیران" همین سه کلمه از تمام این آهنگ باعث میشود من تا سه دقیقه به مسائل جدی و طنز درهم و برهمی فکر کنم و برحسب اتفاق دیگری که معلوم نیست چه باشد از آن خارج شوم. با سررشته گیری از آن سه کلمه حماسی فکر میکنم اگر نام کشور ما بجای ایران ایرلند بود یقینا فردوسی-که البته در آن صورت اسمش به تامی یا جیمی تغییر میکرده-در اشعارش فاخرانه اعلام میکرد که ما اهل شیرلندیم! اما نه، فکر خوبی نیست شیرلند بیشتر از آنکه یک کلمه حماسی و غرورآفرین باشد تصویر انبار یک شرکت لبنیاتی را منعکس میکند. در نهایت هم خودم را با این دلیل قانع میکنم که اگر اسم کشور ما ایرلند بود دیگر زبان مان فارسی نبود که با کلمات شیر و ایرلند بازی کنیم.آنوقت قانع میشوم که فکرم احمقانه بوده، کوتاه می آیم و مسیرم را ادامه میدهم. افکارم بامزه، قابل توجه، احمقانه و پراکنده است اما خالصانه اقرار میکنم که مشکل روانی نگران کننده ای ندارم، حداقل تا الان. فقط هر آن چیزی که به ذهنم میرسد را جدی میگیرم و روی کاغذ می آورم.با تمام این ها هیچوقت عقاید خودم یا کس دیگری را به خنده نگرفته ام.البته این به سبب روشن فکری ام نیست یا به این دلیل که انسان بهتری از سایرین هستم بلکه فقط به این علت که از خنده متنفرم.در مناسبت های مختلف به لبخند کفایت میکنم و اگر هم بخندم به این سبب است که آن موضوع بیش از انتظارم جالب یا خنده دار بوده و یا شاید خیلی سریع اتفاق افتاده که من فرصت نکرده ام خودم را جمع کنم و این تصمیم و عقیده ام را به خود یادآور شوم.تصور میکنم هرگاه کسی در مسئله ای کم می آورد و حرفی برای گفتن یا توانایی برای ابراز واقعیت مد نظرش را نداشته باشد میخندد هروقت کسی اعتماد به نفس کافی برای دفاع از خودش را نداشته باشد دست به دامان خنده میشود.وقتی به او غیرمستقیم توهین میشود و او میخواهد تظاهر به نفهمی یا حواس پرتی کند میخندد. از میان تمام ضعف ها، بیماری های غیرجسمی و مشکلات شخصی، خنده تنها ضعفی است که از منظر عموم پذیرفته شده است و ظاهر زیبایی دارد و اصلا پیدا نیست این عمل نشان از یک بیماری درونی و رنج اجتماعی دارد یا یک سرخوشی بی حد و حصر! نمیخواهم بگویم خنده چیز بدی است یا من نمیخندم اما حس میکنم درصد بسیار کمی از خنده های مردم به خاطر خود خنده است.شخصا فضای تاریک سینما و فیلم های کمدی نه چندان ارزشمند را مورد مناسبی برای خنده های واقعی میبینم چون قرار نیست آن خنده ها را به کسی تحویل بدهم و صرفا برای دلخوشی خودم هستند.از همان لحظات خاص و خالصی که میتوانم قسم بخورم زندگی کردم.و میدانم زیاد هم نیستند.مدتی حدود دو سال از این هشت سال گذشته را صرف لذت بردن از لحظاتم کردم.از همان فلسفه ها که لحظه را دریاب، یا مگر چندبار زندگی میکنیم، یا آن عبارت معروف "جوری زندگی کن که هیچوقت حسرت گذشته رو نخوری"
اما در کمال تعجب نتیجه این سبک زندگی با آنچه که در فیلم ها یا رمان های جذاب یا حتی کتاب های انگیزشی دیده بودم متفاوت بود.فکر میکنم در این رسانه ها بیخود و بیش از حد به استفاده از وقت و زندگیِ در لحظه بها داده شده، اگر کسی یقینا بداند تا مدت کوتاهی دیگر میمیرد اینکه سعی کند خوش بگذراند و حداکثر لذت را ببرد طبیعی است اما اگر بداند که تا چهل سال دیگر زنده است، این حماقت است که نسبت به زندگی جدی نباشد! این صحبت ها و نصایح هیجان انگیز میتواند سوژه مناسبی برای فروش فیلم کتاب یا بلیت سفر باشد اما واقعیت زندگی چیز دیگری است و مسئولیت پذیری های دشواری را میطلبد. هیچکس حوصلة گوش دادن به جملة بعد از "پدرم یه روز بهم گفت" را ندارد و دیگر نصیحت پذیری جایی در فرهنگ جدید ما ندارد و غلط هم نیست اما یک روز پدرم به من گفت "تا جایی سعی کن از زندگی امروزت لذت ببری که فردا برای بیدار شدن ناسزا نگویی!" و من هر بار از این مرز نانوشته گذر کردم ضرر کردن ام شروع میشد.در مقابلم زن و مردی یک گاری نگه داشته اند و ترشی خانگی میفروشند. بخشی از پیاده رو را گرفته اند اما ظاهرا از برخورد سد معبر و شهرداری واهمه ای ندارند. که این مسئله هم میتواند ناشی از خوبی و هم ناشی از بدی ماموران باشد! تا به یاد دارم عاشق ترشی و مزة ترش در هر شکل و شمایلش بوده ام.امروز هم پیداست که حتی در مسافرت هم قرار نیست از ترشی بگذرم. به دو دلیل ترشی زیادی میخرم و به سختی در کوله پشتی ام جای میدهم. یکی اینکه احتمالا در راه در رستورانی غذا بخورم و ترشی با خود همراه داشته باشم و دیگر اینکه چون سرزده به خانه میروم کمی با خود همراه داشته باشم، شاید مادرم در خانه نداشته باشد. هیچوقت هم از اصطلاح "ترشی نخوری یه چیزی میشی" خوشم نیامده به نظر من که "نوشابه نخوری یه چیزی میشی" بسیار مناسب تر است! نوجوان که بودم فکر میکردم مالکان کارخانه های تولید نوشابه این اصطلاح را به ضرر ترشی ساخته اند تا حواس ها را از ضرر نوشابه پرت کنند. چون اصلا با طعم و شمایل دلنشین ترشی جور در نمی آید که سد موفقیت باشد، البته اگر موفقیت را خوانندگی بدانیم شاید!
اما برای فوتبالیست یا ورزشکار رشته ای دیگر شدن قطعا ترشی ضرر کمتری از نوشابه دارد.این افکار را با فروشنده در میان میگذارم. او هم در لابلای بهت و حیرت ناشی از عدم اطمینان در انتخاب واکنش مناسب ابتدا کمی میخندد و سپس با من همراه میشود. چون به هر حال من را با خودش در یک تیم میبیند. نمیدانم چقدر به گفته اش اعتقاد دارد اما میگوید همین اصطلاح "ترشی نخوری یه چیزی میشی" در میزان استفاده و خورد و خرید مردم نسبت به ترشی تاثیر منفی داشته است.مسیرم را دنبال میکنم.احساس میکنم کفش نیمه کهنه ای که به پا دارم کم کم قرار است به من خیانت کند.نشانه هایی از شروع پا درد و خستگی را در کف پاهایم احساس میکنم. یکی دو دقیقه بعد صندلی ای میبینم که مورد بی مهری صاحب اش واقع شده، در جست و جوی صاحب صندلی سری میچرخانم و با کمی نگاه به چپ و راست و تظاهر به شهروندی قانونمند بودن فورا مینشینم تا به اصطلاح قلب دوم خویش را آرام کنم.دور از انتظار نیست که با این عقیده هم مخالف باشم.من معتقدم ناف، قلب دوم ماست. اصلا اگر کمی تندرو تر باشیم قلب، ناف دوم ماست! ناف یک یادگاری از مادر است که به هر کجا سفر کنیم هر حال و احوالی داشته باشیم، هر قدر خود را پنهان کنیم همیشه با ماست. گویی گیرنده ای جاسوسی است که در وجود ما کار گذاشته شده و حالمان را برای مادر گزارش میدهد و این قابلیت تا زنده ایم به تحلیل نمیرود. و از میان تمام اعضای بدن، این یکی کم ادعاترین و کم انتظار ترین عضو است.نه نیاز به پوشاک خاصی دارد، نه لوازم آرایشی و بهداشتی و نه حتی ذره ای رسیدگی، دقیقا مانند مادر نسبت به بقیه آدم های زندگی هر کس! آنقدر در حاشیه قرار گرفته که نه حرفی درباره اش در میان است، نه سوژة شعری نه کیس مناسب عکاسی و نه هیچ مورد مخصوص دیگری، اصلا شاید من اولین کسی هستم که به ناف فکر کرده ام!
پنج دقیقه استراحت کافی است، تا به خودم می آیم حرکتی برای برخاستن کنم در کسری از ثانیه مسخ و میخکوب میشوم، پوستری از تبلیغ یک مارک لوازم آرایشی که به در شیشه ای داروخانة مقابلم چسبیده شباهت بی حد و اندازه ای به "او" دارد.هیبنوتیزم میشوم. این مدل مو، همین رنگ از لباس.چه تصادف شگفتی! آنچنان به سرعت غافلگیر میشوم که گویی یک کٌشتی گیر ناشی در برابر حریفی قَدَر ضربه فنی میشود. به سرعت به فضای خاطره ای دل انگیز پرتاب میشوم. بی اختیار مکالمة آنروز را بعد از سال ها مانند موارد اخیر بازخوانی خاطرات بی صدا زمزمه میکنم.آنروز وقتی برای چندمین بار سرشار از دلهره و با افعال منفی از من میخواست وضعیت وصالمان را پیش بینی کنم، به او گفتم "من زیاد شکست خوردم، همیشه قبل از شکست حسش میکنم، تو اصلا شبیه یه شکست جدید نیستی! تو خود پیروزی ای!" ریسه ای رفت و قند در دلش آب شد. اما میدانستم هنوز خاطرش آسوده نشده و حداکثر تا یک هفتة دیگر باید با لحنی دیگر خیالش را راحت کنم.وقتی موهایش را از روی پیشانی اش کنار میزدم، طرز نگاهش عینا به همین عکس شباهت داشت.انگار باز یکی میخواهد به من ثابت کند اهل فراموشی نیستم. فراموش نکرده ام اما نادیده میگیرم.چون خودم هم دیگر آن من پیشین نیستم.دیگر چیز زیادی از زندگی نمیخواهم.آن حرص سابق را ندارم.او مربوط به دوره ای بود که من رویا داشتم. آن زمان ها که فکر میکردم واقعا قرار است چیزهایی تغییر کنند. حال دیگر هیجان خیره کننده گذشته را ندارم. سن سال خورده ای هم ندارم.بسیار جوان هستم اما فکر میکنم خواهش های ما را زمانی است و اگر در زمان مناسبش برآورده نشوند تا به کمتر از درخواست تنزل میکنند.شاید من در شناختن او صد در صد خبره نباشم. اما او ندیده میداند در چه مواردی تغییر کرده ام و در چه مواردی همان پسرک سابق هستم.شرمندة انتظار طولانی مدتش میشوم.من که باشم که از انتظار بدگویی کنم.طعم انتظار را هر روز و هر ساعت مادرم میچشیده.پدر و مادر من بودن اصلا آسان نیست.اصلا
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای امیرعلی بزرگی
به طور کلی این اثر ارسالی، به لحاظ انتخاب و حضور سوژه‌هایی اصلی و تأمل‌برانگیز، شیوه تجزیه‌وتحلیل متفاوت نویسنده محترم را به مخاطب نشان می‌دهد، درواقع هر داستان موفق و مؤثری، قبل از شروع روند برنامه‌ریزی شده روایت‌پردازی، نیازمند انتخاب سوژه‌ای روایی و قابل‌گسترش است؛ اما از سویی دیگر، کاملاً ضروری است که هم سوژه انتخابی، قبل از اجرایی شدن، مورد تدقیق بیشتری قرار بگیرد تا قابلیت‌های درونی و قابل‌گسترشی که دارد، با احاطه بیشتری مورد بررسی قرار بگیرند و هم مطابق با قواعد ضروری و توصیه شده جهت داستان‌‌نویسی حرفه‌ای، تبدیل به روایتی تعمیم‌پذیر و نیرومند بشود.
داستان شما هم، به لحاظ حضور سوژه‌های متفاوتی که هر یک به تنهایی قادر به بهره‌گیری در داستان کوتاه مستقلی هستند، از گستردگی مشهود و نسبتاً غیرمتمرکزی برخوردار است که صرفاً توسط یک راوی [عابر پیاده‌ای که با مشاهده برخی موارد، به یادآوری خاطراتی می‌پردازد که به لحاظ انسجام روایی و رعایت وجه ضروری پیشبرنده بودن، چندان به یکدیگر متصل نمی‌شوند] با یکدیگر جمع بسته می‌شوند و به همین دلیل هم هنوز به مرحله روایت‌پردازی چندان منسجم و مؤثری نرسیده است.
درواقع داستان با بیش از «هفت هزار» واژه اکثراً مدیریت نشده، دچار اطنابی مشهود و مخل پیشبرد «سیر منطقی روایت» شده است، بنابراین مؤثرتر است که در صورت صلاحدید، هر یک از این سوژه‌های موردنظر، پس از تفکیک و بررسی مجددِ ظرفیت‌های درونی قابل‌گسترش‌شان، درون داستان‌هایی مستقل و با حجم واژگانی بسیار محدودتری تألیف شوند؛ همچنین لطفاً و حتماً، جهت رعایت هرچه دقیق‌تر مدیریت «اقتصاد واژگانی» [مدیریت محاسبه شده‌تر روایی و بهره‌گیری حداکثری از حداقل واژگان به کار گرفته شده در داستان] و حضور در روندی کارگاهی و تجربی، برای مدت‌زمانی، تمامی آثارتان را [به ویژه داستان‌هایی را که برای ما ارسال می‌کنید] با حدود «هشتصد» واژه مدیریت شده‌تر بنویسید، مطمئن باشید که چنین تمرین سخت و صبورانه‌ای، نه تنها جهت تألیف داستان‌های کوتاه، بلکه در هنگام ایجاد فصل بندی‌هایی جذاب و پیشبرنده در رمان هم، به طرز مؤثری مورد استفاده شما قرار خواهند گرفت.
همچنین همان طور که خودتان هم به خوبی مستحضر هستید، ضروری است که داستان قاعده‌مند امروزی، مطابق با وجه رسمی بودن «زبان معیار» نوشته شود تا روند صحیح و سریعِ انتقال مفاهیم داستانی از متن به ذهن مخاطب، به طرز مدیریت شده‌ای تنظیم و تسهیل شود، اتفاقاً شما هم این اثر ارسالی را مطابق با همین ضرورت توصیه شده، تنظیم و ارائه کرده‌اید که جای تقدیر دارد؛ البته از سویی دیگر، همیشه این فرصت مغتنم در داستان‌نویسی وجود دارد که مطابق با ضرورت‌های احتمالی روایی، واژگان رسمی بدون «محاوره»‌ای شدن، از وجه مترادف و ملایم‌تری برخوردار بشوند، بنابراین بخش‌هایی از متن به جای این که چنین نوشته شوند: «...، هیچ‌گاه، برنمی‌تافت، بیازارند، می‌گشتم، گشودن، می‌رهاند، می‌نماید، طویل، دیدگان، برخاستن...»، مؤثرتر است که با «صمیمت واژگانی» محسوس‌تر و صمیمانه‌تری نوشته شوند: «...، هیچ‌وقت، تحمل نمی‌کرد، آزار بدهند، می‌شدم، باز کردن، نجات می‌داد، نشان می‌دهد، طولانی، چشمان، بلند شدن...» تا زبان توصیه شده داستانی، چندان پرطمطراق و مطنطن نشود.
و این که به طور معمول، هر روایت موفق و مؤثری، از طریق «نشان» داده شدن، با مخاطب خودش ارتباطی ملموس و همزادپندارانه ایجاد می‌کند، بنابراین حتی‌الامقدور، سعی کنید که با احتراز از شیوه گزارش و اخباری «توصیف ساکن» که معمولاً در انتقال حس «باورپذیری» و همزادپنداری، کارکرد چندان مؤثری ندارد، داستان را از طریق توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه روایت کنید؛ البته شما در چند بخش از این اثر ارسالی، چنین دقت‌نظری را به کار گرفته‌اید: «...، تصادفاً پایم به یک قوطی خالی نوشابه...، در گوش می‌پیچد...، یک نفس عمیق ناشی از کلافگی...، برگ جریمه‌ای زیر برف‌پاک‌کن...، پشت یکی از دو بندکوله‌پشتی‌ام...، پروانه‌ها اطراف لامپ...، با اشاره دست معذرت‌خواهی...، کفش نیمه‌کهنه‌ای که...، نشانه‌هایی از شروع پادرد و خستگی را در کف پاهایم...»؛ آفرین بر شما، لطفاً تمامی متن را با چنین توصیف‌های مؤثری بنویسید.
آقای بزرگی عزیز، ، به جمع دوستان نویسنده «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، شما مطابق با استعداد بالقوه‌ای که دارید، با شیوه‌ای مختص به خودتان سوژه‌های داستانی را انتخاب کنید و خیلی راحت می‌نویسید ، طبعاً این توانایی‌های ذاتی، با مطالعه‌ای برنامه‌ریزی‌ شده‌تر، استمرار در نوشتن، رعایت دقیق‌تر عناصر مهم داستانی و همچنین پذیرفتن توصیه‌های تقدیمی، موجب موفقیت شما در داستان‌نویسی حرفه‌ای شما خواهند شد، منتظر داستان بعدی شما هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت