اهمیت ِفاصله‌ی معنادار درام، ملودرام و تراژدی




عنوان داستان : گل همیشه عاشق
نویسنده داستان : حسین کمالی اردکانی

شقایق آی شقایق گل همیشه عاشق ...صدایی که از پخش خودرو پخش می شد. صدایی که با آن خاطره های بسیاری داشت. ولی آن روز غم انگیزترین ناله ای بود که می توانست بشنود. پخش خودرو را خاموش کرد و با دو دست فرمان را چسبید. دنده را برگرداند خودرو کمی گاز خورد و از سرعتش کاسته شد و ایستاد. نگاهش به ثانیه شمار چراغ قرمز بود. از اینکه ثانیه ها را برایش می شمرد مضطرب می شد. انگار تمام عمرش در این چند ثانیه خلاصه شده بود. به پخش خودرو نگاه کرد آن هم ساکت بود و ثانیه ها را می شمرد. دوباره آنرا روشن کرد تا به این سکوت آزار دهنده پایان دهد. ولی اینبار با صدایی آهسته. به همراه بقیه خودروها به راه افتاد. روی داشبورد تلفن همراهش شروع به لرزیدن کرد. روی صفحه نوشته بود My love . تماس را رد کرد و گوشی را درون کیفش فرو برد. جلوی ترمینال جایی برای پارک پیدا کرد. چمدان را از صندوق بیرون آورد روی چرخ هایش به دنبال خود کشید. هر راننده ای از کنارش می گذشت از مقصدش می پرسید.( تبریز...، همدان...، اصفهان...، اسفراین...) هرکدام صدا در گلو می انداختند و داد می زدند. از راننده ها و سماجتی که داشتند می ترسید. به دروغ به همه آنها می گفت بلیط دارم. قدم هایش را تند تر و بلند تر بر می داشت. این را می شد از صدای جهیدن و لیز خوردن چرخ های چمدان روی سنگ فرش ها حس کرد. وارد سالن ترمینال شد نگاهش به تمام تابلو ها بود. به طرف یکی از تعاونی ها رفت و پرسید.
- ببخشید بلیط دارین؟
مرد کوتاه قد سر تاسش را خوراند.
- بلیط برای کجا؟
- یزد یا لااقل اطرافش.
مرد بدون که اینکه به او نگاه کند به صفحه مانیتور زل زد گفت:
- نه نداریم.
- یه تلاشی بکنید.
مرد با همان ته لهجه ی ترکی گفت:
- وقتی ندارم از کجا بیارم؟
مریم ایستاد و آتش درونش در حال گر گرفتن بود. نگاهی به ساعت مچی اش کرد و طبق روال معمول پشت دستش را گاز گرفت.
- من امشب باید برم
صدایش لرزید. مرد وقتی حلقه اشک در چشمان مریم را دید. کمی فکر کرد و بعد گفت:
- یک راه دارد. یه ربع پیش اتوبوس راه افتاد اگه زود بجنبی بهش می رسی.
مرد از روی صندلی بلند شد و گوشی تلفن را برداشت و شماره را گرفت.
- از ترمینال زنگ می زنم . از عوارضی که رد نشدین؟ خوب... یه مسافر دارم خواستم ببینم کجایی؟ بله یه نفر. باشه.
گوشی را گذاشت. روی یک تکه کاغذ آدرس دقیق محل توقف اتوبوس را نوشت. مریم آنرا گرفت و بدون آنکه چیزی بگوید از همان راهی که آمده بود برگشت. چمدان را روی صندلی عقب جای داد و پشت فرمان نشست و به برج آزادی نیم نگاهی کرد و زیر لب گفت (خداحافظ). وقتی راه افتاد تازه به شلوغی خیابان ها خورد. انگارهیچ کس بغیر از او عجله نداشت. مریم روی حرفش ایستاده بود و باید همان شب می رفت. برای همین تمام دقتش را روی کلاچ و ترمز گذاشت. هر روزنه ای میان خودرو ها می دید روی پدال گاز فشار می داد و برایش مهم نبود که کجا می زند و یا چه کسی چه چیزی می گوید. پیچ زیر گذر و راسته اتوبان را با یک سرعت پشت سر گذاشت. آدرس را حفظ کرده بود و بعد از کلی خطر و دوربین هایی که سرعتش را ثبت کرده بودند خودش را به اتوبوس رساند. چمدان را از روی صندلی عقب برداشت و به دنبال خود کشید. صدای چرخ های چمدان او را می آزرد. فکر می کرد که این صدا باعث جلب توجه بیشتر می شود و یا شاید فکر می کرد فقط زن های تنها چرخ های چمدانشان صدا می دهد. آن را از روی زمین بلند کرد و در آستانه در اتوبوس ایستاد.
- از تعاونی با شما تماس گرفتن؟
راننده گوشی همراهش را از روی گوشش برداشت و با دست اشاره کرد که بالا بیاید. شاگرد شوفر چمدان را از دست مریم گرفت. مریم پرسید:
- کجا باید بنشینم.
- همین صندلی اول پشت سر خودم.
مریم نگاهی به صندلی کرد و در جواب مرد راننده گفت :
- صندلی دیگری نیست؟
- نه همینه.
در برقی اتوبوس در جای خود قرار گرفت و مریم آهسته از پله ها بالا رفت. کیف دستی اش را خواست بالای سر جا بدهد. پیر زنی صورت چروکیده اش را زیر نور کم اتوبوس هویدا کرد و گفت:
- اینا مثل آدم نمی رن. می افته سر و کلمون میشکنه مادر.
مریم نشست و کیفش را روی پاهایش جای داد. اتوبوس موجی خورد از جدول فاصله گرفت و وارد بزرگراه شد. حالا اضطراب مریم کمی آرام گرفت و نفس راحتی کشید. گوشی همراهش را از توی کیفش بیرون آورد و صفحه اش را روشن کرد. یک پیام روی صفحه ظاهر شد و نورش را بیشتر کرد. پیامی از My love. مریم پیام را باز کرد.( مریم برگرد با هم حرف می زنیم). مریم زیر همان پیام نوشت ( برو به ...). قبل از اینکه پیام را کامل بنویسد آنرا پاک کرد و دوباره با دقت جمله ای دیگر نوشت.( ماشینتو گذاشتم جلوی عوارضی رسیدی بیا برش دار) و بعد آنرا ارسال کرد و پشتش را به صندلی چسباند و پشت دستش را گاز گرفت. نگاهش را به آینه بالای سر راننده دوخت و با راننده چشم تو چشم شد. نگاهش را گرفت و ترسید که چشمانش او را رسوا کند. روی صندلیش جا به جا شد و با گوشه مانتویش روی پاهایش را پوشاند. نور هر تیر چراغ برق مثل تازیانه روی اعصاب و روانش فرود می آمد ولی او قصد شکستن نداشت. راننده گاهی در آینه نگاه می کرد. مریم موذب و عصبانی شصتی کنار صندلی را فشار داد و شیب پشتی صندلی را بیشتر کرد. پیرزن با تسبیحی که در دست داشت به پشت صندلی ضربه ای زد و گفت:
- چقدر میای عقب مادر خفه شدم.
مریم رویش را برگرداند و گفت:
- می شه جامون رو عوض کنیم.
پیرزن نوک دماغ عقابیش را از زیر چادر گل دارش بیرون داد و گفت:
- نه او جلو خواب نمی رم.
پشتی را به جای اولش برگرداند. شاگرد شوفر وارد راهروی میان اتوبوس شد. مریم خالکوبی های روی دست و بازوی مرد جوان را نظاره کرد. تصویر پروانه ای که آتش را بر فراز شمعی در بر گرفته بود. مرد جوان از کنارش عبور کرد. مریم انتهای آرنجش را به لبه پایین پنجره اتوبوس تکیه داد و پشت دستش را گاز گرفت. یک بطری آب معدنی روی دامنش فرود آمد از جایش پرید. رگه های ترس زیر پوست پیشانیش مور شد. مرد جوان آخرین بطری آب معدنی را در دستان زبر و زمختش گرفت و گفت:
- به خودتم شک داری؟
از یکی دو پله میان اتوبوس پایین رفت و کنار دست راننده اتوبوس نشست و صدای پخش را زیاد کرد. مریم هنوز تپش قلب داشت. کیفش را در دستانش فشرد و روی زانو هایش گذاشت. نفس در سینه اش حبس کرد و سرش را هم روی کیف گذاشت و سپس نفسش را بیرون داد. وسواس زنانه ای او را رها نمی کرد حس شکننده ای که باعث می شد فکر کند مردی به او نزدیک می شود و می خواهد به او دست بزند. گاهی سرش را بر می داشت و به اطراف نگاه می کرد. خواب چشمان درشت و گشاد مریم را تنگ کرده بود. ولی نمی خواست تنها دفاعش یعنی همان چشمان بازش را از دست بدهد. چشمانش باز، اما ذهنش خاموش بود. تا صبح با تمام نا ملایمات می جنگید. نزدیک اذان صبح صدای تق تق تسبیح پیرزن او را هوشیارتر کرد. لبان پیرزن چسبنده بود و با صدای ناخوشایندش پشت مریم را می لرزاند. از ته اتوبوس صدای اذان بلند شد و صدای همه را در آورد. هرکسی که بود الله اکبر چهارم را نگفته صدایش را قطع کرد. مریم به فکر نماز صبح افتاد. نگاهی به لاکهای قرمز نخن هایش کرد. دستی در کیفش جنباد و یه شیشه استون بیرون آورد. دستمال در دستش را با استون آغشته کرد و روی یکی از ناخن هایش کشید. خون به زیر پوست مریم جهید و صورتش قرمز شد. قطره ای اشک از چشمانش جاری شد روی دستانش افتاد. تحقیر شد. اصلا خودش را برای چه کسی آراسته بود؟
اتوبوس با ترمز ناگهانی ایستاد و صدای راننده بلند شد:
- نماز..
در شیشه استون نیمه باز بود و روی دامنش ریخت. شیشه را برداشت. به اطرافش نگاه کرد هیچ کس حواسش به او نبود. گوشه لباسش را در مشتش فشرد و از پله های اتوبوس پایین رفت. قطرات استون از مشتش می چکید و احساس سردی به او دست می داد. کنار اتوبوس ماند تا کل استون ها بخار شود و فضای نماز خانه را مسموم نکند.
راننده روی یک نخ سیگار زبانی کشید و بعد روی لب گذاشت و روشن کرد. پیرزن گفت:
- برو پایین سیگار بکش.
راننده ترمز دستی را کشید و پاهایش را از روی پدالها برداشت اتوبوس کمی جا به جا شد و گفت:
- پام خواب رفته از دیشب دارم دنده جا می کنم.
مرد دیگری از ردیف دوم ادامه داد.
- خاموش کن خدا خیرت بده.
راننده سیگارش را از پنجره ی کوچک کنار دستش بیرون انداخت.
- تسبیح نخون مادر پاشو برو نمازتو بخون قضا نشه.
- پاشم برم که تو منو جا بزاری؟
صدایش پست شد ولی جمله اش را تمام کرد و به بیرون خیره شد.
- چوب خدا رو ببین؟
تسبیح پاره شد و دانه هایش پس از چند جهش زیر صندلی ها پخش و پلا شدند. نگاه راننده به دنبال دانه های تسبیح بود که انعکاس آتش را در شیشه اتوبوس دید. شراره های آتش به خود می پیچیدند و تکه های لباسش را در فضا رها می کردند. مریم جیغ می زد و برای بیرون آوردن لباسش تقلا می کرد. همه مبهوت مانده و تماشا می کردند. مریم مانتو از تن به در کرد و موفق شد آتش را برهاند. روی زمین افتاد و به سختی نفس می کشید. راننده از کنار ستون پنجره کپسول آتشنشانی را برداشت و با چند پاف مابقی آتش را خاموش کرد. مردی جلو آمد با بارانیش بدن نیمه جان مریم را پوشاند. سرو صدایی به راه افتاده بود که به اورژانس و یا 110 زنگ بزنید. مسافر های اتوبوس پیاده شدند. دورش حلقه زدند. یکی پرسید((چی شده؟)) . دیگری پرسید(( آخه هیچ همراهی نداره؟)). آخری گفت(( دیگه آخر الزمانه. همراه کجا بود.)). طولی نکشید که خودروی گشت رسید. سروان از ماشین پیاده شد. نگاه راننده به دودی افتاد که از سر سوخته مریم بلند می شد. به یاد سیگارش افتاد و با خودش فکر کرد نکند تمام این آتش ها از گور خودش بلند می شود. روی زمین را کاوید. ته سیگارش با مقداری خاکستر هنوز دود می کرد. جلو آمد و پایش را روی مابقی سیگار گذاشت. مرد پلیس جلو آمد و پرسید؟
- میگن مسافر شما بوده.
راننده رنگ به رو نداشت و با حال نگرانی گفت:
- از این زنای تنها بود، تو راه سوار شد.
مرد پلیس با آنتن بی سیمش به سمت راننده نشانه رفت تا چیزی بگوید اما هنوز کلام در دهانش نچرخیده بود که صدای زنگ گوشی همراه مریم بلند شد. همان مردی که بارانی اش را روی مریم انداخته بود گوشی را از کنار دست مریم برداشت به مرد پلیس داد. تماس از My love بود مامور آنرا وصل کرد.
- الو مریم، مریم
- بله شما؟
- الو مریم، صدامو میشنوی ؟
- بفرمایید آقا صداتون رو دارم.
- مریم ، به خدا اون طوری که تو فکر می کنی نیست. اون یه رابطه کاری بوده. فقط همین.
- لطفا اگه صدامو داری با من حرف بزن.
- مریم اصلا من غلط کردم.
صدای فیش فیش بی سیم پلیس بلند شد و با صدای نا مفهومی از کد 11 گزارش خواست مرد پلیس آنتن بی سیم را میان ریشش فرو برود و زیر چانه اش را خواراند. بعد بی سیم را جلوی دهانش گرفت و دکمه کنارش را فشارداد:
- کد11 صحبت می کنه در محل هستم به احتمال زیاد یک زن اقدام به خود سوزی کرده تمام.
مریم کمی سرش را بالا گرفت و طلوع آفتاب را نگریست. لبخندی روی لبش نشست و صورتش روی آسفالت سرد آرام گرفت.
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
آقای حسین کمالی اردکانی سلام
نکته مثبت داستان شما رفتن سراغ جزئیات است و نکته منفی مهم، کم بودنِ این جزئیات است که از ساخته شدن «مکان داستانی» یا همان «قاب روایت» پیشگیری کرده است. مشکلِ باورپذیری شخصیتِ غیرِهمجنس در این داستان، تا حدی با «اوراوی نویسی» حل شده اما همچنان سیمای نویسنده، با تحمیل پیش‌فرض‌های اشتباه به اثر، نمایان است؛ پیش‌فرض‌هایی که به نظر می‌رسد خطوط مرزی میان درام، ملودرام و تراژدی در آن‌ها نادیده گرفته شده است.
انتخاب چارچوب «سفر جاده‌ای» یا «روایتِ جاده‌ای» برای اثر، انتخابی خوبی بوده چرا که این امکان را در متن ایجاد کرده تا حضور موقعیت‌های ناشناخته، شخصیت‌های ناشناخته و انگیزه‌های ناشناخته، «توجیه روایی» داشته باشد با این همه از یاد نبریم که نوشتن داستان جاده‌ای به اندازه‌ی ساختن یک فیلم جاده‌ای ماندگار، دشوار است. در واقع، نوشتن چنین داستانی بیشتر با قالب داستان بلند یا رمان هماهنگ است تا داستان‌های کوتاه «کم‌کلمه». گریس پالی، احتمالاً از معدود نویسندگانی‌ست که توانسته در قالب داستان‌های «کم‌کلمه»، داستان‌های جاده‌ای موفقی بنویسد کاری که فاکنر -به عنوان معلم و مشوق‌اش- در داستان‌هایی «پرکلمه»، موفق به آن شد.[متأسفانه تنها مجموعه‌ای که از پالی، توسط حمید یزدان‌پناه به فارسی از او ترجمه شده است به دلیل درگذشتِ ناگهانی مترجم، هنوز منتشر نشده.«گِریس پالی (Grace Paley)، از داستان‌نویسان نسل سوم امریکا، در یازدهم دسامبر ۱۹۲۲ در برونکس نیویورک به دنیا آمد و در بیست‌ودوم آگوست ۲۰۰۷ در شهر تت‌فورد ورمونت در سن ۸۴سالگی چشم از جهان فروبست و مزارش در همین شهر است. او داستان‌نویس، شاعر، استاد دانشگاه و فعال سیاسی بود و در سامان‌دادن تظاهرات و مبارزه‌های ضد جنگ ویتنام نقش برجسته‌ای داشت. پالی در آخرین مصاحبه‌اش، با روزنامه زن ورمونت (Vermont Woman) می‌گوید آرزویش برای نوه‌هایش این است که دنیایی داشته‌ باشند عاری از جنگ، نژادپرستی و آز، جایی که زنان دیگر مجبور نباشند برای تثبیت خود و یافتن اتاقی از آنِ خود این‌قدر بجنگند. او در عمر خود دوازده کتاب منتشر کرد که بیشترشان مجموعه داستان‌هایش‌اند. آثاری مانند:‌
The little disturbances of man 1959– Enormous changes at the last minutes 1974– Fidelity 2008 کتابی منتشر‌شده پس از مرگ او./احمد اخوت»]
زنی با تصور خیانت از سوی همسرش [یا واقعیتِ این امر؛ البته با مرگش این ابهام، برجا باقی مانده است] به جاده می‌زند و در نهایت، با مرگی دردناک که حاصل زنجیره‌ای از اتفاقات نامحتمل است، مواجه می‌شود و با پاسخی از سوی پلیس به گوشی همراه او، قرار است که از انگیزه‌هایش گره‌گشایی شود. احتمالاً اگر خط مرز درام[روایتِ خونسردانه «بحران»] با ملودرام [یک داستان عاشقانه‌ی پرسوز] و تراژدی[که در آن، نزدیک‌ترین شخصیت‌ها به هم، باعث سقوط یا مرگ هم می‌شوند] مشخص می‌شد، می‌توانستیم شاهد داستان تأثیرگذاری باشیم.
و نکته‌ی آخر: وقتی با «پیرنگ»[تعبیر پی‌رنگ را به جای طرح (Plot)، در ایران برای اولین بار محمدرضا شفیعی کدکنی پیشنهاد کرد و جمال میرصادقی آن را به کار برد./ویکی‌پدیا] شروع به کار می‌کنید، بگذارید داستان طوری پیش برود که سیمای شما به عنوان خالق اثر، در پیشرفت وقایع، در پرده پنهان بماند.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۱
حسین کمالی اردکانی » 5 روز پیش
سلام و عرض ادب خدمت استاد عزیز یزدان سلحشور نقد شما بسیار عمیق بود. و بنده بار ها خوندمش. فکر می کنم نکات حیاتی و کلیدی در آن وجود دارد. طبیعی یا غیر طبیعی بنده در بعضی نقاط قادر به هضمش نبودم. و مشکل از دانش بنده هست. در اسرع وقت در مورد مواردی که بیان کردید مطالعه خواهم داشت. انشالله با کمک شما و دوستان بتونم سطح اطلاعات و همچنین کیفیت داستانم رو بالا ببرم. از اینکه به بنده کمک می کنید دست بوستون هستم. برای شما و همه همکارانتون آرزوی بهترین ها رو دارم. در پناه حق سالم و سلامت باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت