شروع و سرعت روایت در داستان




عنوان داستان : پلاک سیزده
نویسنده داستان : نیره مقدمی

جلوی در بزرگ آهنی سبز‌رنگ پارک می‌کند. چشم می‌چرخاند و به اطراف نگاه می‌کند. نه از پارچه مشکی‌ای و نه از بنر تسلیت خبری نیست.
کلاغ فربه‌ای بال می‌زند و مستقیم روی کاپوت جلو می‌نشیند. سرش را چند بار به عقب و جلو می‌برد و بعد منقار زمختش را از هم باز می‌کند و با آن صدای نخراشیده قارقار می‌کند.
از ماشین پیاده می‌شود و دزدگیر را به صدا درمی‌آورد. کلاغ با صدای دزدگیر می‌پرد و می‌رود. به رفتن کلاغ در آسمان نگاه می‌کند. آفتاب صاف توی چشم‌هایش فرو می‌رود و مجبورش می‌کند چشم بدزدد. جلو می‌رود و مقابل اتاقک نگهبانی می‌ایستد. شماره پلاک بالای در را می‌خواند. شماره سیزده. چشم می‌گرداند داخل اتاقک. اشعه‌ی نور مستقیم روی شیشه پنجره منعکس‌شده و چیزی از داخل پیدا نیست. یک‌قدم جلوتر می‌رود چشم‌ها را چون عقابی روی طعمه تیزتر می‌کند. جسم لاغر و سیاهی را، روی صندلی پشت میز چوبی با سری فرورفته در گریبان و دهانی باز، می‌بیند. چشم می‌گرداند و دورتادور اتاقک را برانداز می‌کند. بعد با پشت دست ضربه‌ای به شیشه می‌زند. مرد لاغر‌اندام از جا می‌جهد و صاف روی پاها می‌ایستد. چشم‌های ریزش را ریزتر می‌کند و به کندوکاو در آن‌طرف شیشه می‌پردازد. چشم‌ها را می‌مالد و لخ‌لخ کنان می‌آید پشت پنجره. از همان پشت شیشه داد می‌زند: با کی کار داری؟
- ممکنه لطفا در رو باز کنید
- شوما اول بگو با کی کار داری؟ چیکار داری؟
- با مهندس زاهد
- پَ زاهد؟ عمو یادگار خوابی یا بیدار؟ واس دیدن زاهد باس بری اون دنیا
- ببخشید؟! ... لطفا در رو باز کنید من بیام تو این بیرون آتیش می‌باره
خم می‌شود و از راه باریک باقی‌مانده شیشه که توسط مرد اشغال نشده نگاهی به بیرون می‌اندازد. دست می‌برد سمت چپ و بدون این‌که نیازی باشد از جای خود تکان بخورد قفل در را باز می‌کند. مرد خود را داخل اتاقک می‌اندازد و با دستمالِ توی دستش عرق‌های درشت روی پیشانی را پاک می‌کند. سربلند می‌کند تا حالا که مانعی به نام شیشه کنار رفته دقیق‌تر به نگهبان نگاه کند؛ اما هرچه بیشتر سربلند می‌کند به صورتش نمی‌رسد. نگهبان نیشخند می‌زند. مرد اگر بخواهد مستقیم نگاه کند تنها می‌تواند سینه‌ی او را ببیند.
- من رحیمم، بهم میگن رحیم غوله. گفتی با زاهد کار داری؟
- بله
- مِثکه خبر نداری؟ مهندس رفت سفر آخرت
مرد ابرویی بالا می‌اندازد و می‌گوید: پس به خاطر همون هرچی تماس می‌گیریم جواب نمیدن
- حالا چیکارش داشتید؟
- آقای فرامرزی چی؟ ایشون که هستن؟
- هست
- خوبه پس ایشون رو ملاقات می‌کنم و یه عرض تسلیتی هم میگم
- نگفتی اسمت ‌چیه؟ بگو تا تیلیفونی کسب اجازه کنم
- این اطراف گل‌فروشی‌ای چیزی نیست؟ اگر می‌دونستم حتما یه سبد گل بزرگ برای عرض تسلیت می‌آوردم
می‌رود سمت در وردی حیاط کارخانه، دستگیره را به پایین هل داده و در همان حال ادامه می‌دهد: دست شما دردنکنه آقا رحیم موقع برگشت شیرینی شما هم محفوظه
وارد محوطه می‌شود. قدم‌زنان به سمت ساختمان سه‌طبقه می‌رود. جلوی ورودی می‌ایستد. دیگر رحیم را در تیررس ندارد. می‌چرخد و یک‌راست می‌رود سمت خط تولید.
راه می‌افتد دورتادور سالن را وارسی کند. کارگرها همه مشغول کارند و انگار که از اول هم مهندسی نبوده. حتی لبخند نامحسوسی نیز بر صورت سیاه و لک‌وپیس گرفته و چروکیده بیشترشان دیده می‌شود.
دو نفر پشت یک دستگاه ایستاده‌اند آرام و پچ‌پچ‌کنان حرف می‌زنند. مرد به شنیدن نام زاهد پا سُست می‌کند و در گوشه‌ای می‌ایستد.
- دیروز از رمضون شنیدم مهندس تصادف نکرده
- نکرده؟! خودم با دوتا چشام ماشین له شدشو دیدم
- کجا دیدی؟
- تو عکس، ولی تصادف که کرده
- آره کرده ولی رمضون می‌گفت انگاری از قصدی بوده
- قصدی بوده؟! به حرفای این رمضون اعتبار نیست، بی‌خود نیس که بهش میگن رمضون چاخان
- آخه میگن یه گوشه پارک کرده بوده یکی کوبیده بهش و در رفته
کارگر کناردستی شانه‌ای بالا می‌اندازد و تا می‌خواهد ادامه حرف را بگیرد کسی از آن‌طرف صدایش می‌کند. مرد راه می‌افتد به ادامه کنکاشش برسد. کسی از پشت سر ضربه‌ای به شانه‌اش می‌زند.
- آقا، با کسی کار دارید؟
به چهره تکیده پیرمرد نگاه می‌کند. لُنگی مچاله شده در یک دست و سینی استیل نسبتا بزرگی در دست دیگر دارد.
- با آقای فرامرزی کار دارم. بهم گفتن تو خط می‌تونم پیداشون کنم
- هان درسته اما آقای فرامرزی همین‌الان رفتن دفتر، تند برید بهشون می‌رسید.
مرد با چند قدم بلند از پیرمرد دور می‌شود.
- انصافا من یکی که با مردنش حال کردم
- تو بگو کی حال نکرده؟ همین کمال رو ول کنی کل کارخونه رو سور میده می‌گفت اگه نمی‌مرد خودم یه روز میکشتمش
- حق داره، مرتیکه هیشکیو اندازه کمال نچزوند
- حالا فحش نده به مُرده خوبیت نداره ...
- میگن زنش با فرامرزی سروسری داره. مش قادر میگفت چند وقت پیش تو اتاق صدای پچ پچ و خنده‌ی فرامرزی رو با زن مهندس شنیده ... سر پیری و معرکه‌گیری همینه ها، پیرزن تازه فیلش یاد هندستون کرده
- الله و اعلم، از قدیم گفتن تا با چشم‌های خودت ندیدی باور نکن
- همون قدیمی‌ها گفتن تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها
آرام و بی‌صدا قدم برمی‌دارد و با گوش‌های تیز به صحبت‌ها گوش می‌دهد.
- کی فکرشو می‌کرد آخه
- الان کجاس که بیاد ببینه کل مال‌ومنالش افتاده دست فرامرزی
- آره خداوکیلی، یادته دو سه روز قبلِ مردنش صدای دادوبیدادش سر فرامرزی کل کارخونه رو برداشته بود
- ای‌بابا این روزگار به کی وفا میکنه؟
کمال ... کمال
مرد با شنیدن صدا سر می‌چرخاند. کمال مانند همه تی‌شرت و شلوار یکدست سرمه‌ای بر تن دارد و تنها روی سینه آرم شرکت بارنگ قرمز گلدوزی شده است.
مردی که کمال را صدا کرده بود قطعه‌ای به دستش می‌دهد. چیزی می‌گوید و می‌رود. مرد مقابل کمال می‌ایستد مستأصل به اطراف سر می‌چرخاند و می‌گوید: ببخشید دنبال آقای فرامرزی می‌گردم گفتن تو خطه اما پیداشون نمی‌کنم.
کمال با چشم‌های سرخ و تنگش زُل می‌زند به صورت مرد جوان.
- آقا فرامرزی تو خط بود اما رفت
مرد نگاهی به پشت سر می‌اندازد.
- ای‌بابا ... امروز شده موش و گربه بازی
خنده‌ای کوتاه می‌کند و ادامه می‌دهد: اول رفتم دفتر گفتن اومده خط حالا اومدم خط میگن رفته دفتر
- از وقتی مهندس فوت کرده کار آقا فرامرزی دو برابر شده، همش در حال دویدنه
- ماام قصد سرمایه‌گذاری داشتیم، مهندس که بود با خودش حرف زدیم. مطمئن شده بودیم اما حالا معلوم نیست چی بشه
- برا شما چه فرقی داره مهندس یا زن مهندس یا اصلا همین آقا فرامرزی
- نمیشه که ما به اعتبار مهندس می‌خواستیم شراکت کنیم حالا معلوم نیست کارخونه باز سرپا بمونه
- چرا نمونه، شما مواجب عقب‌افتاده کارگرا رو بدید، بیمشونو درست کنید مثل بنز براتون کار میکنن. کارگره که کار رو سرپا نگه میداره. این مهندس حق خودمونم که می‌خواست بده زورش میومد. این همه داشتا باز چشمش به چندغاز حقوق ما بود
- بااین‌حال بازم براش کار می‌کردید؟
- خودتون از اوضاع کار بیرون بهتر خبر دارید. کارگر از ترس اخراج و قطع شدن همین یه‌قرون دو‌زار لال می‌شد و میشست سرجاش
کمال پوزخندی می‌زند و ادامه می‌دهد: البته آشپز که دوتا بشه آش یا شور میشه یا بی‌نمک
- حقوق شما هم پرداخت نشده؟
- آقا فرامرزی یه قولایی داده، خانم مهندس همه‌ی کارا رو سپرده دست آقا فرامرزی. الان یجورایی همه کارس تو کارخونه
از سالن بیرون می‌آید. می‌ایستد و نگاهی به دورتادور محوطه می‌اندازد. سربلند می‌کند و کسی را پشت پنجره‌ی قدی در طبقه‌ی دوم که دارد او را تماشا می‌کند، می‌بیند. دست‌ها را داخل جیب شلوار فروبرده و راست ایستاده است.
- سلام
به پشت سر برمی‌گردد. قد کت لیمویی‌رنگش تا روی ران می‌رسد. دمپای شلوار سفیدش پاشنه‌های ده سانتی کفش را پوشانده است. شال حریر را روی سرکمی جابجا می‌کند. با انگشت اشاره چتری‌های مش کرده‌ی روی پیشانی را عقب می‌راند بعد نگاهی به انگشت‌ها و ناخن‌ها می‌اندازد. انگار می‌خواهد مطمئن شود لاک‌ها هنوز روی ناخن‌های نیزه مانندش هستند.
- سلام خانم زاهد
لب‌های سرخ از رژش را یک‌بار روی‌هم فشار می‌دهد و سپس به حالت غنچه درمی‌آورد.
- جناب فرامرزی تماس گرفتن و گفتن شما تشریف آوردید. خوشحال شدم. خواستم رودررو از خودتون روند پرونده رو بپرسم
- بله منتظر نظر پزشکی قانونی هستیم.
- و تحقیقات شما، اون به کجا رسید؟
- در حال تکمیل تحقیقات هستم. سری هم به خط زدم
زن پیچ‌وتابی به سر و گردن می‌دهد، ابروهای تاتو کرده‌ی کمان مانندش را بالا می‌اندازد و می‌گوید: اوه فکر نمی‌کنم هیچ کدوم از این کارگرای بدبخت تونسته باشن شوهرِ گردن‌کلفت من رو بکشن. اینا حتی عرضه‌ی گرفتن حق‌وحقوق خودشون رو هم ندارن.
- به‌هرحال تا روشن شدن نظر پزشکی قانونی تحقیقات ادامه داره
- خیلی دلم می خواد اون بی‌شعوری که زده به شوهرم و فرار کرده رو گیر بیارم ... همکاراتون میگن انگار آب شده رفته تو زمین و کسی هم صحنه‌ی تصادف رو ندیده
زن برای چند ثانیه پلک‌هایش را روی‌هم می‌گذارد. نفسی همراه با آه می‌کشد و ادامه می‌دهد: تقدیر شوهر عزیزم هم این‌طور بوده ...
کمی مکث می‌کند. لبخند می‌زند و دندان‌های سفید شده توی چشم می‌خورند.
- بفرمایید دفتر تا بگم شربتی چیزی بیارن. هوا خیلی گرمه
- بله دفتر میام اما نه برای صرف شربت، چند سوال هم از آقای فرامرزی داشتم.
زن برای ثانیه‌ای سربلند می‌کند و به سمت پنجره دفتر نگاه می‌کند. سپس خنده‌ای کوتاه می‌کند و می‌گوید: بله البته ... آقای فرامزی ... بله بله بفرمایید
*
با دست اشاره می‌کند به مبل روبه‌رو و می‌گوید: خیلی وقته منتظرتون هستم
- شما چقدر به مهندس نزدیک بودید؟
- درنبود مهندس من نفر اول کارخونه بودم و ... البته هستم
- چقدر به شخص خودشون نزدیک بودید؟ چقدر با شما احساس صمیمیت می‌کردن؟
- صمیمی؟ ... البته ... بله صمیمی بودیم. یادم نمیاد تو این ده سالی که اینجا مشغولم باهم اختلافی داشیم. مهندس کاملاً به من اعتماد داشت و همیشه مثل پدر به من محبت می‌کرد. بله رابطمون فراتر از رئیس و کارمند بود
- پس دعواهاتون از نوع دعوای پدر و پسری بود؟!
- دعوا؟! گفتم که به یاد ندارم باهم دعوا کرده باشیم. البته که ایشون گاهی عصبانی میشدن اما همونطور که گفتم من رو مثل پسر نداشتشون می دونستن و من هم حرفهاشون رو پای نصیحت‌های پدری می‌گذاشتم
- حقوقتون چی؟ اون هم مثل یک فرزند پرداخت میشد یا ... مثل یک مدیر؟
- من بیشتر از هرکس دیگه ای برای این کارخونه زحمت کشیدم ...
- اعتقاد مهندس هم همین بود؟
- من به‌اندازه‌ی کاری که می‌کردم حقوق می‌گرفتم ... و راضی بودم
- می تونم بپرسم چقدر؟
- خیر. فکر نمی‌کنم این اطلاعات به روند پرونده شما ارتباطی داشته باشه.
- پس اونقدری بوده که شما بتونید پنت هوس برج رو بخرید ... به‌علاوه‌ی ویلاها و ...
- منظورتون از این سؤال هارو نمی دونم ... ببخشید اگر سوال دیگه ای ندارید من باید به کارهام برسم
- دقیقا چند روز قبل از فوت مهندس کارگرها اعتراض کرده بودن؟
فرامرزی برای چندثانیه‌ای خیره به مرد نگاه می‌کند و می‌گوید: اعتراضی نبود، دو سه تا از کارگرا حقوقشون عقب افتاده بود همین ...
- کس دیگه ای بجز آقا کمال بین کارگرها با مهندس اختلاف داشت؟
- کمال؟! ... نه ... یعنی ... ببینید اخلاق مهندس تند بود. همه اینو می دونن. یکی دو باری با کمال حرفشون شد یعنی صبح همون روزی که مهندس تصادف کرد. کمال طبق معمول سه پیچ مهندس شده بود که پول لازمه، میگفت الا و للا باید همون روز کل حقوق عقب افتادش رو بده. مهندس هم از دادوبیداد کمال عصبانی شد و جلوی بقیه‌ی کارگرا زد تو گوش کمال. اون هم تهدید کرد که میره شکایت می کنه. مهندس عجله داشت یه برو گمشو به کمال گفت و بعدم گفت فردا تکلیفش رو روشن میکنه ولی خب ... مهندس دیگه نبود ...
*
از اتاق خود که بیرون می‌آید زن را می‌بیند. پا روی پا انداخته و روی نیمکت نشسته است و با سوهان سعی دارد گوشه‌ی ناخن شکسته‌اش را درست کند. صدای مرد را که می‌شنود از جا بلند می‌شود. سوهان را در دست جابجا می‌کند و می‌گوید: نمی دونم کجا گیر کرده ... باید برم ترمیم خیلی بد شده ... اوف فعلا که اینجا ... اوه راستی بگید ببینم چرا با من تماس گرفتید؟
مرد چشم از ناخن زن می‌گیرد. صدایش را صاف می‌کند و می‌گوید: دیروز جواب پزشکی قانونی اومد
- خب؟
مرد پرونده توی دستش را بالا می‌گیرد و می‌گوید: گزارش رو آماده کردم. نتایج تحقیقات و جواب پزشکی قانونی. تحویل سرهنگ می دم
- ام ... خب ... یعنی ... یعنی قاتل رو پیدا کردید؟
- همسرتون مشکل قلبی داشتن؟
- قلب؟ ... آ ... آره به گمونم. یعنی بله قرص می‌خورد، چطور؟
- ایشون قبل از تصادف سکته قلبی کرده بودن ...
- یعنی ...
- یعنی قبل از تصادف فوت کرده بودن. احتمالاً به همین دلیل هم ماشین اونطور گوشه خیابون پارک بوده ...
مرد به چشم‌های زن که مانند یک‌تکه شیشه برق می‌زنند نگاه می‌کند و ادامه می‌دهد: شما گفتید گمون کنید قرص مصرف می‌کردن. چطور از بیماری همسرتون خبر نداشتید؟
زن خنده عصبی می‌کند و می‌گوید: فقط شوک شدم همین ...
- خب پس چرا هیچ قرصی همراهشون نبود؟
زن شانه‌ای بالا می‌اندازد: حتماً یادش رفته برداره ...
- درسته ... یادشون رفته ...
- خب پس اونی که زده بهش چی؟ زده و در رفته ... یعنی میگم حالا دیگه دنبالش نمی گردید؟
- بنا به تحقیقات نه مدارکی در دست داریم و نه شواهدی که ...
- یعنی ... میگم یعنی پس دیگه قاتلی نیست؟
- قتلی اثبات نشده که قاتلی باشه ...
- یعنی همه چی تموم شد؟ یعنی دیگه به کسی مظنون نیستید؟
- پرونده مختومس اما حکم نهایی رو قاضی میده ...
گوشه‌ی لب‌ بالاییِ زن بالا می‌پرد. به دست‌هایش نگاه می‌کند هنوز سوهان ناخن را در دست دارد. می‌اندازدش توی کیف. لحظه‌ای به مرد نگاه می‌کند اما زود چشم می‌دزدد. به سمت در خروج قدم برمی‌دارد. صدای تق‌تق پاشنه‌هایش توی سالن می‌پیچد.
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم نیره مقدمی سلام و احترام
خط‌های آغازین و شروع داستان خواننده را پای داستان نگه می‌دارد یا به نوعی پس می‌زند. نمی‌گوییم یک شروع خارق‌العاده؛ چون ممکن است نویسنده در ادامه داستان آن جذابیتِ اولیه را نتواند حفظ کند؛ ولی می‌توان گفت به هر حال نویسنده باید در شروعِ داستان بتواند قلاب را بیندازد و خواننده را حفظ کند؛ طوری که در عینِ اینکه تعلیقِ داستان حفظ می‌شود، اشاره‌ای هم به موضوعِ داستان بکند و خواننده بداند اصلا مسئله‌ یا گره داستان چیست که حالا در پیِ آن برود، به اوج برسد و در نهایت گره‌گشایی انجام شود.
سرعت روایت در داستان «پلاک سیزده» تقریبا کند است و داستان دیر شروع می‌شود، خواننده چند پاراگراف می‌خواند و می‌پرسد خب! مسئله‌ی داستان چیست؟! در همین چند پاراگرافِ ابتدایی توصیف و توجه به جزئیات قابل قبولی برای داستان وجود دارد و اگر چه این موارد از حسن‌های کار یک نویسنده محسوب می‌شوند و این اتفاقِ خوبی است برای داستان؛ اما مهندسی‌ درستی که نویسنده برای داستان طراحی می‌کند تعیین خواهد کرد که هر عنصری در کجا به کار برده شود؛ که آیا این توصیف جایش در این بخش داستان است یا خیر و... مثلا فکر کنید اگر بخش‌های ابتدایی حذف شوند و داستان از جایی که نگهبان قفل در را باز می‌کند و مرد وارد اتاقک می‌شود، شروع شود آیا مشکلی در ساختار اصلیِ داستان ایجاد می‌شود؟! یا با وجود حذف این بخش‌ها آیا خواننده بخشِ مهمی از اطلاعات را از دست داده و داستان برایش نامفهوم خواهد شد؟ این‌ها نکاتی است که بد نیست نویسنده بهش فکر کند. جذابیت و سوال‌برانگیز بودن سطرهای ابتدایی داستان مهم است.
نکته‌ی دیگری که می‌شود درباره‌اش حرف زد؛ داستان‌پردازی است. مشخص است که نویسنده ذهنِ داستان‌پردازی دارد و این حسن بزرگی است. چیزی که خیلی از داستان‌های امروزی کم دارند داستان‌پردازی و قصه است. نویسنده‌ی داستان «پلاک سیزده» این توانایی را دارد؛ اما نکته‌ای که وجود دارد باید توجه کند که این ذهنِ داستان‌پرداز را از کلیشه‌ها دور کند و خلاقانه‌تر عمل شود. «پلاک سیزده» داستان دارد ولی قدری کلیشه‌ای است؛ شبیه به سریال‌های تلویزیونی... نویسنده سعی نکرده در این داستان چیز متفاوتی خلق کند.
در مورد شخصیت‌پردازی؛ نویسنده تا حدودی و در بعضی بخش‌ها خوب عمل کرده است؛ مثلا لحنی که در دیالوگ‌ها برای نگهبان انتخاب شده یا ظاهری که همسرِ مهندس دارد، به نوعی مکملِ پرداختِ این شخصیت‌ها بوده و قابلِ توجه است؛ ولی به طور کلی جای کارِ بیشتر وجود دارد.
نکته‌ی دیگر در مورد فضاسازی داستان؛ مرد در کارخانه‌ای قدم می‌زند، در حیاطش، در سالن، در دفتر؛ ولی خواننده هیچ یک از این فضاها را نمی‌بیند و در حد اسم باقی می‌مانند.
در نهایت می‌شود گفت که تلاش نویسنده برای از آب و گل درآوردنِ اثرش در داستان مشهود است و حتما با بازنویسی و توجه بیشتر به نتیجه‌ی بهتری خواهد رسید.
موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت