بازنویسی موفق، روندی دقیق و صبورانه است




عنوان داستان : شاهزاده کل ممالک
نویسنده داستان : آناهیتا مقیمیان

این داستان ویرایشی از داستان «شاهزاده و پری دریایی» می باشد.

شاهزاده کل ممالک
روزی روزگاری پادشاه کل خشکی¬ها، پسرش را که دیگر حالا بزرگ شده بود و برای خودش مردی‌ بود، صدا زد و گفت: پسرم؛ تو شاهزاده¬ی این مملکت هستی. بهتر است قبل از مرگ من ازدواج کنی و پسری بیاوری تا اعتبار شاهیِ آینده¬ی تو، برای مردم محکم شود.
پسر گفت: اما پدر؛ من هنوز کسی را برای ازدواج پیدا نکرده‌ام.
پادشاه جواب داد: من برای تو دختری در نظر گرفته‌ام. شنیده‌ام آن سوی سرزمین، در دریاهای بزرگ پری‌ای زندگی می¬کند که بسیار زیباروی است. اگربا او ازدواج کنی، علاوه بر اینکه مالک کل خشکی‌ها هستی، مالک کل دریاها هم می‌شوی، در آینده نیز فرزندانی زیباروی و قدرتمند خواهی داشت.
پسر ناراحت شد و گفت: پدر، من نمی¬خواهم با کسی که دوستش ندارم ازدواج کنم.
پادشاه با عصبانیت فریاد کشید، گفت: تو جانشین من هستی، نسبت به این کشور مسئولی. دستور من را اطاعت کن. اکنون راه بیفت و برو...
پسر به قصر خودش برگشت با ناراحتی کوله¬بارش را جمع کرد. روی تخت خوابش دراز کشید تا صبح فکر کرد. دنبال راه حل می-گشت تا پری دریایی ازدواج نکند. صبح زود وقتی آسمان رو به روشنایی می‌رفت، با اسب به طرف دریاهای بزرگ راهی شد.
راه زیادی طی کرد، از روستاها و شهرهای زیادی گذشت. بلاخره به جایی رسید که بوی دریا و ماهی‌ها به مشامش خورد. تصمیم گرفت، به مزرعه‌ای نزدیک برود؛ غذایی بخورد، دست و روی خود را بشوید بعد نزد پری دریایی برود.
نزدیک مزرعه جوی آبی روان بود. کنار آب نشست. دست و صورت خود را شست و غبار از تن پاک کرد. همان موقع آواز محزونی گوشش را نوازش داد. ایستاد و اطراف را نگاه کرد. از دور دختری را دید که از بین مزارع می گذشت و آواز می¬خواند.
شاهزاده از کوله‌اش شربتی درآورد. جرعه ای نوشید و سر جایش گذاشت. مشغول تماشای دختر شد. لحظه به لحظه لباس رنگارنگ و چهره‌ی زیبای دختر که مثل ماه در سیاهی موهایش می¬درخشید، نمایان¬تر می¬شد.
دختر نزدیک شاهزاده رسید. لب¬هایش مثل غنچه¬های کنار جوی قرمز بود. لبخندی روی لبانش نشست. شاهزاده انگار یک لحظه همه‌ی درونش شعله¬ور شد.
دختر که سر و لباسش روستایی و مندرس بود، نگاهی به سر تا پای پسر انداخت و گفت: معلوم است که از ثروتمندان هستی؟ تو کیستی و به کجا می¬روی؟!
صدای محزون و گیرای دختر مثل لالایی در گوش شاهزاده نواخته می¬شد. در دلش گفت: دختری که می¬تواند همسر زندگی من باشد همین است، نه یک پری دریایی که معلوم نیست چه خلق و خویی دارد.
شاهزاده سینه سپر کرد با غرور جواب داد: من شاهزاده این سرزمینم. به سفر می¬روم تا همسر مورد نظرم را پیدا کنم.
دختر با شنیدن این حرف، گل از گلش شکفت پرسید: توانسته‌ای او را پیدا کنی؟!
شاهزاده جواب داد: بله؛ اکنون روبروی من ایستاده است.
شاهزاده هیجان در صدایش موج می¬زد، پرسید: با من ازدواج می¬کنی؟
دختر خوشحال شد و گفت: معلوم است… چه کسی از پسر پادشاه بالاتر و بهتر؟!
شاهزاده پرسید: در این روستا ساکن هستی؟
دختر جواب داد: نه؛ من از راه دوری آمده¬ام.
شاهزاده سفره¬ای پیچیده از توی کوله¬اش درآورد و گفت: حتما گرسنه هستی؟ بیا غذا بخوریم.
سفره را روی سنگ بزرگی پهن کرد و مشغول غذا خوردن شدند. شاهزاده پرسید: به کجا می¬رفتی؟
دختر جواب داد: به پایتخت. به دنبال سرنوشت می¬رفتم.
پروانه¬ای سفید پر زنان آمد، روی نان نشست و پر زد و رفت روی گلی کنار جوی نشست. نگاهشان در هم تلاقی شد. شوق در دلشان موج می¬زد. گنجشکان میان شاخه¬ها سرود می¬خواندند. وقتی غذایشان تمام شد روی اسب نشستند و به سمت کاخ تاختند. هر دو در دلشان چراغ امید روشن بود و در فکرشان رویاهای زیبا...
در کاخ، شاهزاده دختر را به خدمه سپرد تا او را آماده کنند. خودش بعد از حمام لباس مناسبی پوشید و با دختر که زیبای¬اش در لباس مجلل چند برابر شده بود به قصر پادشاه رفت.
پسر بعد از احترام با خوشحالی گفت: پدر؛ من آن پری زیباروی را با خود آوردم.
پادشاه نگاهی به قد و بالای دختر انداخت. دختر به عنوان تعظیم سرش را خم کرد. پادشاه گفت: خیلی عالیست. مبارک باشد؛ همین اکنون دستور می¬دهم تا عروسی را برپا کنند.
جارچیان به همه شهرها خبر بردند. پادشاه به سرعت مجلس بزم با شکوهی راه انداخت. همه شهرها مشغول شادی و پایکوبی شدند.
از آن پس شاهزاده و دختر، روزهای خوب و خوشی را می¬گذراندند. شاهزاده گشت و گذارش را میان مردم فراموش کرده بود و دختر تماشای غروب و طلوع زیبای خورشید را.
مثل هر روز شاهزاده با صدای خدمتکار از خواب بیدار شد به درب کوبید و گفت: عالیجناب صبحانه و نوشیدنی‌تان را آوردم.
خدمتکار وارد شد، سینی را روی میز وسط اتاق گذاشت و برگشت. شاهزاده بلند شد و از پشت پنجره همسرش را داخل حیاط دید که زیر نور خورشید موهایش را شانه می¬زد. نزد او رفت. دستی در گردن او انداخت و گفت: امروز خیلی هوا گرم است.
همسرش لبخند کوچکی زد.
شاهزاده گفت: بیا برویم در استخر کمی شنا کنیم و سرحال شویم.
دختر اخم‌هایش درهم رفت. خودش را از دست شاهزاده رهاند و گفت: نه؛ باید بروم به کارهایم برسم. راستی چرا نمی¬روی به امور مملکت رسیدگی کنی؟ بهتر است سری هم به پدرت بزنی. چند روز است او را ندیده‌ای.
شاهزاده متحیر شد اما بی تفاوت به حرف همسرش، او را به سمت استخر کشاند.
همسرش عصبانی شد و فریاد زد: چه کار می کنی؟! گفتم باید بروم…
اما هر دو به داخل استخر افتادند و زیر آب فرو رفتند. بعد از چند ثانیه از زیر آبها بیرون آمدند. شاهزاده آبِ روی چشمانش را با دست پاک کرد. آن سوی استخر ماهی بزرگی دید که نیمی از بدنش ماهی و نیمِ دیگرش چهره¬ی همسرش بود. لحظه¬ای از تعجب تکان نخورد، بعد به خود آمد. خود را به لبه‌ی استخر رساند. با عصبانیت پرسید: تو که هستی؟
ماهی با ناراحتی گفت: اشتباه بزرگی کردی. ما زندگی خوبی داشتیم و در آینده صاحب کل این سرزمین می¬شدیم.
شاهزاده از این حرف جا خورد و با تعجب فریاد زد: منظورت چیست؟!
ماهی در آب غلطی زد و خود را به لبه¬ی آن سوی استخر رساند و گفت: من پری آن سوی سرزمینم. مالک کل دریاها هستم. روزی از ماهی‌گیری که با لنچ‌ روی دریای من آمده بود، شنیدم پادشاه خشکی¬ها پسری دارد خوش چهره. تصمیم گرفتم کاری کنم که همسر شاهزاده شوم تا علاوه بر کل دریاها، مالک کل خشکی هم شوم.
شاهزاده از تعجب چشمانش گرد شد. احساس کرد گوش‌هایش اندازه الاغ دراز شده، با دقت به حرف‌های پری دریایی گوش می¬کرد.
پری ادامه داد: به همین دلیل نزد درخت هزارساله¬ای رفتم که در یک ساحل دور افتاده قرار دارد. از او خواستم مرا شبیه انسان کند. سه روز تمام نخوابیدم. روی ساحل، زیر آفتاب داغ و سوزان، دراز کشیدم تا باله‌هایم به پا تبدیل شدند. اما نباید هیچ‌ وقت درونِ آب حجیم می‌افتادم. چون دوباره پاهایم به باله برمی‌گشت.
بعد به طرف پایتخت راه افتادم . به اولین روستا که رسیدم از زنان آنجا در قبال پرداخت مرواریدی، لباس و غذا تهیه کردم.
پسر ابتدا خشکش زده بود. نمی¬دانست چه کار کند. اما بعد با عصبانیت داخل قصر رفت. مدام از این طرف به آن طرف قدم می¬زد و با خودش فکر می‌کرد.
از هیبت پری دریایی هیچ خوشش نمی¬آمد. غیر از چهره¬اش که همان دختر معصومی بود که روز اول دیده بود، هیچ شباهتی به دختر مورد علاقه‌اش نداشت.
از طرفی حرف‌های پدرش قبل از سفر، در ذهنش می¬چرخید. آخر تصمیم گرفت پری را برای همیشه رها کند.
پادشاه که مدتی از پسرش بی¬خبر بود، تصمیم گرفت به دیدنش برود و از اوضاع او با خبر شود.
پادشاه، شب با خدم و حشم وارد قصر پسر شد. پری دریایی را دید، در کنار استخر خوابیده است. داخل قصر، پسر بی¬قرار و عصبانی بود. تعجب کرد و پرسید: پسر؛ چه شده است؟! چرا اینقدر عصبانی هستی؟!
شاهزاده که چیزی برای پنهان کردن نداشت، روی تخت سلطنتی نشست و روبه به پدرش گفت: من نمی¬توانم با این پری دریایی زندگی کنم. ما هیچ شباهتی به هم نداریم. من چطور می¬توانم تا آخر عمر، با یک ماهی بد هیکل و بزرگ زندگی کنم؟
پادشاه کنار پسر روی تخت نشست و دستی به پشت پسرش زد و گفت: من با اینکه پری دریایی را ندیده بودم، اما می دانستم او چگونه است و چه مشخصاتی دارد. آگاهانه به تو گفتم با او ازدواج کنی.
پسر گفت: اما آخر مالک کل سرزمین شدن…..
پادشاه حرف پسر را قطع کرد: نه؛ فقط این نبود. تو راز بزرگی را نمی¬دانی.
شاهزاده پرسید: کدام راز؟
پادشاه بلند شد روبه پنجره ایستاد. قرص ماه، میان تاریکی آسمان می¬درخشید. آهی کشید و گفت: بعد از مدتی که با دخترِ شاه هندوستان، یعنی مادرت ازدواج کردم، متوجه شدم ما بچه¬دار نمی¬شویم. سالها گذشت. اما از زنان دیگر هم بچه¬ای، دنیا نیامد. روزی پادشاه هندوستان به دیدن ما آمد وگفت: راهی می¬داند که ما بچه دار شویم به شرط آنکه همسران دیگر را رها کنم. من هم که ولیعهدی می¬خواستم، قبول کردم.
پادشاه پنجره را باز کرد. هوای خنک بهاری به درون سالن وزید. صدای هم¬خوانی جیرجیرکها سکوت اتاق را شکست.
پادشاه رو به پسرش کرد و ادامه داد: پادشاه هندوستان به من و مادرت قورباغه¬ای عطا کرد و یک شیشه که درون آن معجونی بود. او تعریف کرد چگونه آنرا از ماهاراجه‌ی هندی گرفته، اگر از معجون به قورباغه دهیم، پسری خواهد شد.
ما همان موقع به قورباغه کمی معجون دادیم. جلوی رویمان پسری سبز شد بسیار زیبا و خوش رو.
پادشاه هند شیشه را به مادرت داد و گفت: هر روز قطره¬ای از این معجون به تو بدهد تا پسر باقی بمانی….
اما مادرت دلش نمی¬خواست تو این راز را بدانی. به همین دلیل از آن معجون داخل شربتی می¬ریخت و به تو می‌داد. آن شربت‌های همیشه‌گی که برای تو فرستاده می‌شد، از همان معجون بود.
پسر سرش را میان دو دستش گرفته بود. در حالیکه هنوز هیبت پری دریایی برایش هضم نشده بود، با شنیدن حرفهای پدر گریه سر داد.
پادشاه کنار پسر نشست و گفت: به همین علت به تو گفتم با پری دریایی ازدواج کنی. اکنون من می¬روم تا فکر کنی. فردا با من بیا و به امور مملکت رسیدگی کن.
پادشاه رفت اما جیرجیرکها هنوز آواز می¬خواندند و گاهی صدایشان در میان گریه شاهزاده گم می¬شد.
شاهزاده تاصبح نخوابید. بلند شد و از پنجره طلوع خورشید را نگاه کرد که چگونه آرام بالا می¬آید، خودش را در تاریکی شب جا می کند و آن را از میدان می‌برد. پری دریایی بیدارشده بود و در آب به این طرف و آن طرف می¬رفت.
شاهزاده دست و روی خود را شست. لباس بر تن کرد تا به نزد پدر برود و زندگی را از نو آغاز کند.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، خانم آناهیتا مقیمیان
به طور معمول، هر بازنویسی دقیق و مؤثری [اعم از داستان بزرگسال، کودک و نوجوان]، جهت ارتقاء حداکثریِ روند «روایت‌پردازی»، نیازمند تصمیم‌گیری مجدد و کاملاً برنامه‌ریزی شده‌ای، در مورد اجرای برخی تجدیدنظرهای ضروری در متن است، روند سخت و صبورانه‌ای که به طور معمول، از طریق احاطه حداکثری نویسنده اثر، نسبت به تمامی زوایای متن [اعم از بخش‌هایی که قابل‌گسترش هستند و همچنین بخش‌هایی که موجب پیشبرد روایی متن نمی‌شوند و طبعاً مؤثرتر است که مورد چشم‌پوشی قرار بگیرند]، موجب تکمیل حداکثری روایت می‌شود؛ برنامه‌ریزی تعیین‌کننده‌ای که گاهی از اوقات به فرصت تدقیق و تأملِ بسیار طولانی‌تری نیاز دارد، مدت زمان مؤثر و توصیه‌ شده‌ای که با اهتمام به نوشتن چند داستان کوتاه جدید و همچنین مطالعه آثار داستانی موفق و مرتبط، معمولاً موجب تدقیقِ نسبتاً بی‌طرفانه‌‌تر نویسنده، نسبت به متن موردنظر می‌شود تا با تنظیمی مجدد، انجام بُرش‌هایی ضروری و تعبیه احتمالیِ بخش‌هایی تکمیل‌کننده، روایت به مرحله تأثیرگذاری و ماندگاری حداکثر برسد.
برگردیم به سراغ این اثر ارسالی که از اسم انتخابیِ جذاب و خیال‌انگیز «شاهزاده و پری دریایی» [که هم مرتبط با روایت و متناسب با ذائقه مخاطب ویژه‌اش است و هم با ویژگی‌های یک اسم داستانی کودکانه مطابقت دارد] به «شاهزاده کل ممالک» تغییر نام داده است؛ البته به لحاظ جذابیت، انطباق با سوژه داستانی و حتی وجه خیال‌انگیزی، این تغییر هم جذابیت روایی مختص به خودش را دارد، اما به لحاظ ارتقاء حداکثری روایت، هنوز ضرورت چنین تغییری در داستان چندان مشخص نیست، به ویژه این که اسم قبلی، هم وجه تخلیلی‌تر دارد و هم به معرفی هر دو کاراکتر اصلی و تأثیرگذار در روایت می‌پردازد.
از سویی دیگر، گرچه مطابق پیام نویسنده برای منتقد، توصیف‌های جدیدی به داستان اضافه شده‌اند که برخی از آن‌ها حضور مناسبی در متن دارند: «...، سفره را روی سنگ بزرگی پهن کرد و مشغول غذا خوردن شدند...، جارچیان به همه شهرها خبر بردند...»، اما همچنان حجم قابل‌توجهی از متن [مانند نسخه قبلی اثر]، به دلیل حضور دیالوگ‌هایی که اکثراً غیرپیشبرنده، قابل‌چشم‌پوشی و یا جایگزینی از طریق شیوه روایی مؤثر «توصیف پویا» [که اتفاقاً شما در زمینه ارائه چنین توصیف‌های دقیق و ملموسی، از استعداد مشهود و تحسین‌برانگیزی برخوردار هستید] هستند، با اطنابی غیرپیشبرنده و مخل روایت مواجه است، وضعیتی که صرفاً موجب حجیم‌تر شدن متن می‌شود و طبعاً به تجدیدنظر و ترمیم مؤثرتری نیاز دارد.
درواقع سوژه انتخابی شما از جذابیت خلاقانه‌ای بهره‌مند است که با روایت‌پردازی منسجم‌تر، بهره‌گیری رواییِ حداکثری از توصیف‌هایی خیال‌انگیز و پیشبرنده، به کارگیری میزان کمتری از دیالوگ‌ها [که البته مطابق با قواعد توصیه شده، برای این فن ارتباطی قدرتمند و تأثیرگذار تنظیم و نوشته شده باشند]، تغییر متناسب‌تر بخش پایان‌بندی اثر با گروه سنیِ هدف و همچنین اجرای تمامی این موارد، در حجمی بسیار محدودتر، به راحتی می‌تواند که پس از چاپ و انتشار، با جذب حداکثری مخاطب ویژه‌اش، به یکی از کتاب داستان‌های دوست‌داشتنی و به‌یادماندنی تبدیل بشود.
همچنین علی‌رغم تلاش مشهود و ارزشمند نویسنده محترم، جهت تنظیم و ارائه زبان داستانیِ یک‌‌دست و متناسب با گروه تعریف شده سنی کودکان، اما هنوز هم زبان به کار گرفته شده، به حضور واژگانیِ صمیمانه‌تری [البته به هیچ وجه منظور، محاوره‌ای نوشتن واژگان معیار نیست] نیاز دارد که از وجه مفهومی مترادف و ملایم‌تری برخوردار باشند، برای این منظور هم پیشنهاد می‌کنم که کتاب ارزشمند «فرهنگ طیفی، تزاروس فارسی، نسخه رقومی، شورای عالی اطلاع‌رسانی»، اثر جمشید فراروی را مطالعه کنید؛ البته در مورد زبان توصیه شده برای دیالوگ‌نویسی، موضوع فرق می‌کند و به طور معمول، مؤثرتر است که دیالوگ‌ها حتی‌الامکان به زبان محاوره‌ای نوشته شوند.
خانم مقیمیان گرامی، تمامی موارد مطرح شده، مطابق با نحوه تألیف روایت و صرفاً جهت ارتقاء حداکثری مهارت‌های ذاتی و ارزشمند روایت‌پردازی شما [به ویژه در این زمینه تخصصی]، تقدیم حضور شده‌اند تا با دقت‌نظر محسوس‌تری مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار بگیرند، مشتاقانه منتظر داستان جدید شما هستم. با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت