دشواریِ زیستیِ «راوی غیرِهمجنس»




عنوان داستان : خشم هاجر
نویسنده داستان : علی اکبر کاظمی گرجی

خشم هاجر
غروب روز بیست و سوم اردیبهشت ماه، خسته و کوفته از شالیزار به خانه می آیم. از بس خسته ام، روی سکوی خانه دراز می کشم و نای حرکت ندارم.
شوهرم «اصغر» هر چه اصرار می کند بروم دوش بگیرم تا حالم جا بیاید، نمی توانم از جایم بلند شوم. تا این که یک ساعت بعد، زنگ تلفن خانه ی ما به صدا در می آید.
اصغر بلند می شود و گوشی را برمی دارد. وقتی برمی گردد، لبانش پر از خنده است: «مژده بده، زینب خانم و آقارضا دارن می آن شمال.»
-دیشب که با اون ها صحبت کردم، پس چرا به من چیزی نگفتن؟
-تو اخلاق آقارضا رو که می دونی، همیشه می خواد آدمو غافلگیر کنه.
با این خبرِ خوش، به مانند فنر از جایم می جهم و به حمام می روم. حسابی خودم را می شویم و بیرون می آیم. بعد از نماز مغرب و عشا، دارم ذکر تسبیحات حضرت فاطمه زهرا(س) را می گویم که ناخودآگاه فکرم می رود پیش پسرم عباس؛ فرزند دلبندی که در هنگام کودکی، دچار تشنج می شود و به سبب تب بالا، معلول می گردد: «خدایا، تو می دانی که توی این هفده سال، من چه سختی هایی کشیدم!... ماشاءالله چه زوری داره، دو نفر حریف اون نمی شن؟!»
بعد از این که سجاده را جمع می کنم، به شوهرم می گویم: «باید فردا اول وقت بری آسایشگاه معلولین ساری عباس رو بیاری.»
او ابتدا قبول نمی کند و می گوید: «باز می زنه شیشه های پنجره رو می شکنه و آبروی ما رو می بره.»
امّا من پایم را تو یک کفش می کنم و بهش می گویم: «من مادرم، این حرف ها سرم نمی شه، می خوام وقتی زینب خانم اومد اون هم باشه.»
به همین سبب آن قدر اصرار می کنم و مزه می ریزم تا این که او ناچار می شود قبول کند. از آن طرف با نگاه به ساعت دیواری، می بینم که ساعت از دوازده ی شب هم گذشته امّا از دخترم و شوهرش خبری نیست؛ همچنان که روی مبل نشسته ام، خوابم می برد.
فکر می کنم نزدیکی های یک بامداد بود که زنگ در حیاط ما به صدا در می آید. اصغر با عجله به بیرون می رود و من هم با زحمت بلند می شوم و پشت سرش راه می افتادم.
«سلام مادر!»
زینب خانم را در آغوش می کشم و می گویم: «سلام میوه ی دلم! چرا این قدر دیر کردین؟»
او پس از این که خودش را از آغوشم بیرون می کشد، می گوید: «نزدیک های جنگل گلستان ماشین ما خراب شد، شانس آوردیم که یه آقایی اون جا بود به ما کمک کرد.»
صبح فردا، پس از صرف صبحانه، شوهرم را می فرستم دنبال عباس. هنوز اذان ظهر را نگفته سر و کله شان پیدا می شود. عباس با دیدن خواهرش، آن قدر خوشحال می شود که سر از پا نمی شناسد! آن دو هم دیگر را بغل می کنند و بعد با اشاره یک چیزهایی به هم می گویند.
من که محو تماشای آنها هستم، با دیدن هیکل رشید عباس، با شوق دستانم را بالا می آورم و به درگاه باریتعالی زمزمه می کنم: «خدایا شکرت، عباس من چه قد و قواره ای داره؟!»
بعد وقتی به یادم می آورم که او معلول ذهنی است و بعضی از چیزها را خوب تشخیص نمی دهد، دلم می گیرد.
آن روز برای ناهار، علاوه بر خورشت «فسنجان»، «ترشی تره» هم درست می کنم؛ غذای مورد علاقة دخترم که دست تقدیر او را به شهر غربت فرستاد.
در هر حال، پیش خودم می گویم اوّل نماز را بخوانم بعد سفره را پهن می کنم. دارم در آشپزخانه وضو می گیرم که دخترم زینب خانم با نگاه به ترشی تره، ناخونکی به آن می زند و با تعجّب می گوید: «ممنون مادر، چه با مزه است؟!»
بعد از نماز ظهر، تازه داشتم بلند می شدم تا نماز عصر را بخوانم که یهو صدای شکستن شیشه های پنجره دلم را می لرزاند: «خدایا، این چه مصیبتی ست که ما به اون گرفتار شدیم؟!»
شوهرم اصغر که تحمّل دیدن این چیزها را ندارد، شروع می کند به غر زدن: «چند بار بهت گفتم که نمی خواد عباس رو بیاریم؟! نگاه کن، این هم نتیجه ی حرف گوش نکردن تو؟!»
دامادم آقارضا که می بیند اوضاع به هم ریخته است، سریع بلند می شود و به حیاط می رود و دست عباس را می گیرد و به بالا می آورد؛ سپس مؤدبانه به اصغر می گوید: «خداوند در قرآن می فرماید: وَاعلَمُوا اَنَّمَا اَموَالُکُم وَ اُولَادُکَم فِتنَه. و بدانید که اموال و فرزندان شما وسیله ی امتحان شما هستند .»
شوهرم به ظاهر ساکت می شود، امّا من با توجّه به شناختی که از او دارم، می دانم که حداقل یک ماه باید غر زدن های او را تحمل کنم.
بعد از نماز عصر، سفره را می اندازم و همه دور آن جمع می شویم. عباس که بغل دست من نشسته است، با اشتهای زیاد مشغول خوردن می شود. چه ملچ ملوچی به راه انداخته است؟!
هر چه را که دم دستش است، می گیرد و می خورد. بعد از این که حسابی سیر می شود، می رود گوشه ی اتاق دراز می کشد و مشغول تماشای تلویزیون می شود.
پس از جمع کردن سفره، می بینم که عباس خوابیده است. بنا بر این سریع بلند می شوم و از تو کمد شمد را در می آورم و رویش را می پوشانم تا مگس ها اذیتش نکنند.
غروب پس از صرفِ عصرانه، اصغر، زینب خانم و آقارضا را به بیرون می برد تا شالیزار را به آنها نشان بدهد. من هم مشغول کارهای خانه می شوم که ناگهان، شکسته شدنِ صفحه ی تلویزیون پرده ی گوشم را به لرزه در می آورد!
من از این کارِ عباس بیش از حد ناراحت می شوم و با خشم سر خدا داد می زنم: «خدایا، این چه سرنوشتی ست که من دارم؟! یه شوهری نصیبم کردی که بچه یتیم بود و با دمپایی به خواستگاری ام اومد من چیزی نگفتم؟!... دو تا بچه به من دادی یکی گرفتار شهر غربت و این هم این جور؟!»
سپس با عصبانیت به حرفم ادامه می دهم و می گویم: «حالا که این جوره، منو بکشی دیگه نماز نمی خونم!»
این را می گویم و با ناراحتی به سراغ عباس می روم. دستش را می گیرم و کشان کشان به اتاق خواب می بردم و به تخت می بندم.
دارم همین طور برای بدبختی ام گریه می کنم که ناگهان، می بینم که از اتاق بغل دستی، صدایی می آید. تعجّب می کنم: «در خونه که کسی نیست؟!»
آن وقت می بینم که آن صدا خیلی شفاف و رسا می گوید: «هاجر، حتّی اگه نماز هم نخونی، ما تو رو قبول داریم!»
-یعنی چه؟! تو اتاق بغل دستی که کسی نیست؟!
این را می گویم و به طرف صدا می روم. کسی آن جا نیست. پس از چند لحظه که آرام می گیرم، خطاب به خداوند می گویم: «خدایا، حالا که تو مرا قبول داری، من هم امتحانت رو قبول دارم و دیگه ناشکری نمی کنم.»
بعد به دست شویی می روم تا برای نماز مغرب و عشاء وضو بگیرم.
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
دوست گرامی جناب علی اکبر کاظمی گرجی سلام
نوشتن درباره شخصیت‌های عاصی به قدر کافی، آزمون دشواری‌ست که نباید با آزمون بسیار دشوارتری که نوشتن با «راوی غیرِهمجنس» است بر این دشواری افزود.
در یک کلام، هیچ کدام از این دو آزمون، در این متن با موفقیت همراه نبوده‌اند چرا که متن به ما می‌گوید که نگارنده‌اش از تجربه زیستی، روانکاوانه یا پژوهش میدانی لازم درباب شناخت راویِ غیرِ همجنس برخوردار نیست. احتمالاً غیر از تجربه‌های درخشان چخوف در این زمینه، مشهورترین «راوی زن‌نویس» مرد، فلوبر است با رمان «مادام بوواری». آیا این رمان را خوانده‌اید؟ توصیه می‌کنم اگر هم خوانده‌اید بارها بخوانید.
شما به دشواری «راوی زن‌نویسی»، دشواری دیگری را هم افزوده‌اید؛ «من‌راوی زن‌نویسی» را. در واقع اگر «اوراوی زن‌نویسی» را انتخاب کرده بودید بخشِ اعظمِ عدمِ شناخت‌تان از کُنش‌ها و واکُنش‌های راوی پنهان می‌ماند عدم شناختی که در جزئیات رفتاری، خود را به شدت به رُخ می‌کشد: «با این خبرِ خوش، به مانند فنر از جایم می جهم و به حمام می روم.» خودتان قضاوت کنید که «مانند فنر جهیدن از جا» حتی در فرهنگ دختران کم‌سن و سالِ شهری ایران هم «جایگاه جنسیت زبانی» دارد؟ و خواهش می‌کنم جوابِ متداولی را که همه‌ی ما، اغلب برای منتقدانِ خود در فرهنگ لغات شخصی داریم، به خود ندهید: «من خودم خانمی را می‌شناسم که این طور حرف می‌زند!» داستان، یا جای «شمول عمومی مصداق‌ها»ست یا اگر به دنبال شمول عام نیستید، آن «خاص» را باید در «متن» بیافرینید.
بهترین نمونه یک شخصیتِ دیندار عاصی را که به خاطر می‌آورم در رمان «شهود» فلانری اوکانر است که اتفاقاً شاهکاری در عرصه‌ی راوی غیرِهمجنس است این بار البته، شخصیتِ نخست رمان، مرد است اما نویسنده، زن است.
اگر بخواهیم به نخستین شخصیتِ دیندارِ عصیانگر بپردازیم کسی نیست جز شیطان در عهد عتیق. شیطان به دلیلِ شدتِ ایمان‌اش به خداوند، از سجده به انسان خودداری می‌کند بنابراین کامل‌ترین شخصیتِ دیندار عصیانگر برای «نگارش داستانی»‌ست که در ادبیات، بسیار از او الگوبرداری شده است. برای رسیدن به عصیانِ یک شخصیت دیندار، ابتدا باید دینداری او را در متن، مجسم کرد با «وضعیت»، با «کُنش داستانی».
شما به همه‌ی این دشواری‌ها، باز هم یک دشواری دیگر را افزوده‌اید شنیدن «ندایی از غیب» که باورپذیر کردنش در متن داستانی –جدایِ از اینکه وارد عرصه‌ای پردست‌انداز در حد و مرزهای اعتقادی می‌شوید- بسیار دشوار است و در معدود مواردی و تنها درباره قدیسان موفقیت‌آمیز بوده. نمونه‌اش در سینما: «آوای برنادت» هنری کینگ است که بر اساس رمان «آوای برنادت» ‌فرانتس ورفل [نویسنده تبعید شده از آلمان نازی و ضلع سوم مثلث ادبی‌ای که توماس مان و اشتفان تسوایگ، دو ضلع دیگرش بودند] ساخته شد.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۲
یزدان سلحشور » 12 روز پیش
منتقد داستان
برادر گرامی سلام. توضیحات مفصل شما را خواندم که نشانه اشراف «فرامتنی» شما بودند اما متأسفانه نشانه‌های «درون‌متنی» این اشراف را در اثرتان ندیدم. هنگامی که اثری مورد نقد قرار می‌گیرد همیشه امکان خطا از سوی منتقد وجود دارد اما به رغم این «امکان»، توضیح نویسنده مشکلی را حل نخواهد کرد چرا که متن باید همچون کودکی که بالیده و به انسانی بالغ بدل شده، فارغ از اینکه نویسنده-به عنوان پدر- دستش را بگیرد، در جامعه به هویتی مستقل دست یابد و با مشکلات دست و پنجه نرم کند. با کودکِ خود، که راهیِ زندگیِ اجتماعی‌اش کرده‌اید، مهربان‌تر باشید و سعی کنید که خودِ «متن» از پسِ مشکلات خود برآید. «داستان دینی»، وجه اولش داستان است و وجه دومش دینی یعنی در هر دو وجه باید به هویتی بالغ دست یابد.مؤید باشید
علی اکبر کاظمی گرجی » 13 روز پیش
با سلام و تشکر از برادر ارجمند جناب آقای یزدان سلحشور، منتقدین وظیفه دارند با بهره گیری از نمادهای طبیعی، فراطبیعی و... ، راهی پیدا نمایند تا با نقب زدن به قلب داستان، راز و رمز آن را کشف کنند؛ آن گاه با استفاده از واژه های مناسب که تناسب با جوهر و ذات داستان دارد، نقطه نظرات خویش را به صاحب اثر و یا خوانندگان انتقال دهند. به عنوان مثال: اگر در داستان فوق یک دایره را در نظر بگیریم، در مرکز آن، خالق هستی قرار دارد؛ بعد انسان که اشرف مخلوقات است، به تناسب فهم، درک و جایگاهی که در آن قرار دارد، جلوه های دیگری از سلسله دایره ها را شکل می دهد. به عبارت روشن تر، شخصیت اصلی داستان ما هاجر، به مانند همه ی انسان های دیگر، خلق شده تا با توجّه به جایگاه و موقعیت خود، در محضر خداوند امتحان پس بدهد. امتحان او چیست؟ فرزند پسر عقب مانده ی ذهنی که از یک سو هیکل رشیدش او را تحت تأثیر قرار می دهد و از سوی دیگر، به سبب عقب ماندگی ذهنی، از فرصت ها استفاده می کند و شیشه ها را می شکند. در نتیجه زندگی آرام یک خانواده را دچار تلاطم می کند. پدرِ ناشکیبا تحمّل دیدن چنین صحنه هایی را ندارد و او را به آسایشگاه معلولین می سپارد. اما هاجر که تحت تأثیر عواطف مادری است و دلش می خواهد هنگام آمدن دخترش از شهر غریب، برادر او هم در خانه باشد، شوهرش را متقاعد می کند تا عباس را از آسایشگاه به خانه بیآورد. با شکسته شدن شیشه ی خانه و هم چنین شیشه ی تلویزیون توسط عباس، هاجر از کوره در می رود و سر خداوند داد می زند؟! این به تعبیر قرآن کریم، یعنی خام بودن انسان عجول. (انبیاء آیه 37. اسراء 11و... ) شگفت این که از آن سو، خداوند رئوف و مهربان که می خواهد بنده ی خام او در کوره ی انسانیت پخته شود، نغمه ی الهی اش را به گوش دل هاجر الهام می نماید. به قول حضرت مولانا: حاصل عمرم سه سخن بیش نیست/ خام بُدم، پخته شدم، سوختم. سؤال این جاست که آیا داستان فوق، زائیده ی تفکر نویسنده است یا این که واقعیت دارد؟ صادقانه می گویم: این داستان واقعیت دارد. تقدیر الهی چنین رقم خورده تا یکی از اعضای خانواده ام، گرفتار که نه، بلکه این چنین موردِ امتحان الهی قرار بگیرد. جناب آقای یزدان سلحشور عزیز! می دانم و ایمان دارم که حضرت عالی و سایر منتقدین، عاشقانه پا در وادی نقد گذاشته اید و نیت شما این است که به همراهی نوقلم ها، یک گام ادبیات داستانی- این مرز و بوم- را به جلو ببرید. از این رو، مطالب زیر را نه با دید گلایه و یا فضل فروشی، بلکه با تواضع خدمت آن برادر عرض می کنم. حضرت عالی فرمودید: «نوشتن در باره ی شخصیت های عاصی...» انتظار داشتم به جای استفاده از واژه ی عاصی، واژه ی خام را به کار می بردید تا با ضربه و الهامی که از طرف خداوند به گوشِ دلِ شخصیت اصلی داستان نواخته می شود، همسویی داشته باشد... آری، نوشتن با راوی غیر همجنس، سخت و دشوار است؛ اما غیر ممکن هم نیست... در جای دیگر اشاره داشتید: «شیطان به دلیل شدت ایمان اش به خداوند، از سجده به انسان خودداری می کند...» بله، شیطان از سجده به انسان خودداری می کند؛ اما این خودداری، به دلیلِ شدت ایمان اش به خداوند نیست؛ بلکه تصوّر دانایی اش است که در مقابل علم الهی قد علم می کند و دچار توهّم می شود و در نهایت، از فرمان الهی سرپیچی می کند؛ اما شخصیت اصلی داستان ما، به دلیل این که دل روشنی دارد، وقتی ندای الهی را در قالب الهام با گوش دلش می شنود، در برابر آن تسلیم می شود و با پس گرفتنِ گفته ی قبلی اش که ناشی از خامی اوست، با تواضع اظهار می دارد: «خدایا! حالا که تو مرا قبول داری، من هم امتحانت رو قبول دارم و دیگر ناشکری نمی کنم.» بعد به دستشویی می رود تا برای نماز مغرب و عشاء، وضو بگیرد. در این جا ضرورت دارد به دو نکته ی دیگر هم که مهم هستند، اشاره شود: اول- بنده در کارگاه های داستان نویسی شهرستان بهشهر، برای کاستی های نوقلم ها، راه حل هم پیشنهاد می کنم تا در صورت قبول و پذیرش، مورد استفاده قرار دهند؛ اما در نقدهای پایگاه شما، منتقدین عزیز بیشتر کلیات را می گویند و سریع از کنارش رد می شوند. دوم- انسان به سبب داشتنِ «فطرتِ» پاک و خداگونه اش، همواره به دنبالِ حقايقي همچون: «حقيقت جويي»، «فضيلت خواهي»، «زيبايي طلبي»، «خلاقيت و نوآوري» و خلاصه «عشق ورزي و پرستشِ» خداي يكتاست. اما واقعیت این است كه ادبياتِ داستاني غرب و اروپا، تحتِ تأثيرِ مكاتبِ «غیر الهی» قرار گرفته و به جاي معرفيِ «حقيقتِ ناب دینی»، سراب را پیش روی مللِ جهان قرار داده است! در نتیجه روحِ حاكم بر ادبياتِ داستاني غرب و اروپا، در حين پژوهش هاي علمي و پديد آمدنِ تكنيك هاي به ظاهر زیبا، روحي است كه در اختيارِ «نفسِ امّاره» قرار دارد. به همین سبب همه ی تلاش ها و کوشش ها به دنبالِ ارضاي «نيازهاي نفساني» بشر است؛ تلاش ها و كوشش هایی كه بُريده از خداست و معنويت را در پستوي ذهنِ انسان ها به بند کشیده است! در نتیجه کار به جایی رسیده که در«رئاليسم جادويي»، بحث بر سرِ برآورده شدنِ نيازهاي افراطي بشر است؛ در صورتي كه اساسِ خلقتِ «انسان»، «گیاه» و... بر «تعادل» و «توازن» استوار است: «اَلّذی خَلَقَکَ فَسَوّاکَ فَعَدَلک. آن خدایی که تو را از عدم به وجود آورد، به صورتی تمام و کامل بیاراست و به اعتدال برگزید.» (انفطار،آیه 7) :«وَ اَنبَتنَا فِیهَا مِن کُلِّ شَیً مَوزُونٍ... و هر نوع گیاه را در حال تعادل و توازن آفریدیم.» (حجر، آیه 19) حال که چنین است، آیا وقت آن نرسیده تا یک بارِ دیگر این پرسشِ اساسیِ «ارسطو» را مطرح کنیم که بشر، چگونه باید زندگی کند؟! حقیقت این است که از زمانِ او تاکنون، متفکّران و اندیشمندانِ جهان به چهار طریق به این پرسش پاسخ داده اند: «فلسفه»، «علم»، «دین» و «هنر». واقعیت این است که در عصرِ حاضر، از یک سو به سببِ پیچیدگی های زندگی بشر و از سوی دیگر گستردگی دامنه ی علم و فلسفه، انسان ها کمتر تمایل به نزدیک شدن به این دو مقوله دارند. بنابراین اگر دین به هنر نزدیک شود و منبعِ معنوی و الهی برای آن گردد، به طور حتم می تواند روحِ تازه ای در کالبدِ انسان ها بدمد و آنها را از این همه مخمصه و سرگردانی نجات بدهد. برای اثبات درستی این تفکّر و نظر، بنده رمان های «دیدار در هاید پارک»، «ملک ری»، «ازگیل های وحشی» و... نوشته ام که بعضی ها از آنها به چاپ سوم رسیده است؛ و در حال حاضر هم، در حال نگارش رمان «شهر خدا» هستم که داستان آن در شهر واشنگتن دی سی اتّفاق می افتد. پس بیاییم با داستان های دینی یک کمی مهربان باشیم. با نهایت ادب و احترام/ علی اکبر کاظمی گرجی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت