داستان‌هایی که دیر شروع می‌شوند!




عنوان داستان : پرنده فروش
نویسنده داستان : امیررضا کلانتری

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «افتخارات فامیلی» منتشر شده است.

وحید یا همان " آقا مهندس" از دید پدرش، "بچه ی درس خوان محله از دید همسایگان"، خسته دانشکده و علاف خوابگاه از دید دوستان و همکلاسی هایش، بلاخره بعد از تحمل چندین ساعت اتوبوس و مترو و پیاده روی حوالی ظهر به محله ی"تنها قوم خویش شان در دیار غربت"، فامیل دور پدری و همسایه سال های دورشان در شهرستان رسید. یک سالی میشد که به اینجا نیامده بود و هر بار برای بهانه اوردن به غرغر های پدرش که " قاسم مثل برادر من بود و با هم نان و نمک خوردیم و برو خونشون سر بزن .."، بحث ها الکی مانند امتحان و درس و پایان نامه را پیش میکشید ولی بعد از یک سال بلاخره عزمش را جزم کرده بود تا بعد الظهری را در خانه آنها بگذراند. مدت ها بود به زندگی خوابگاهی و تا لنگ ظهر خوابیدن و سیگار کشیدن های دم به دم عادت کرده بود و برای همین مهمان رفتن به خانه فامیل به خصوص خانه " قاسم " و زنش " کبری" برایش زجرآور بود. به خصوص که ساعت ها باید سوال پیچ های کبری خانوم و حرف های مسخره و سرکوفت هایی که بر سر پسرش مبین میزد را تحمل می کرد تا بلاخره آقا قاسم آخر شب پس از ساعت ها کارگری به خانه برسد و چاییش را نخورده خوابش ببرد . محله آقا قاسم از جنوبی ترین جایی که در شهر پیدا میشد هم یک و نیم ساعت هم فاصله داشت، ولی کبری و قاسم معتقد بودند کلاس و ابهتی که تهران دارد در شهرستان نیست و حاضر به برگشت به شهر و دیار پدریشان نبودند.
از اتوبوس که پیاده شد ،چیز جز چند ردیف آپارتمان به ظاهر تازه ساخت اما با ساده ترین نمای ممکن ندید. آپارتمان ها مشرف به برهوتی پر از گرد و غبار بود و تنها چیزی که از دور به چشم میخورد نیروگاه برق و کارخانه ها و دود سیاهشان بود که حتی هوای آلوده تر و کثیف تری از داخل شهر برای ساکنین آن شهرک ساخته بود . آپارتمان ها همه شبیه هم بودند و برای یک لحظه وحید نتوانست ساختمان میزبانش را تشخیص دهد ولی کمی که جلوتر رفت ، مبین و چند پسر بچه ی دیگر را دید که جلوی واحدی نشسته و همگی به گوشی شان خیره شده اند . وحید تصمیم گرفت قبل از ورودش به خانه و تحمل چرت و پرت های کبری خانوم دزدکی سیگاری روشن کند، ولی از بخت بد مبین از دور او را دید . برای همین ناچار به سمت ساختمان رفت. مبین 16 یا 17 سال داشت و با وجود قد و قواره و هیکل بزرگش که به مادرش رفته بود، هنوز میشد تشخیص داد که بچه هست و دماغ بزرگ و جوش های روی صورتش خبر از بلوغ و بزرگ شدنش را میداد. وحید را که دید پوزخندی زد و گفت :
- به به ! بچه درس خون و نخبه ی کشوری اومد !
و همراه با دوستانش با حالت مسخره ای خندید. وحید هیچ وقت حس خوبی به مبین نداشت؛ چون احساس میکرد او _ با وجود سن کم _ تنها کسی در فامیل و آشنایان بود که شخصیت واقعیش را به خوبی شناخته است. با وجود اینکه چند سال از او بزرگ تر بود، در ناخودآگاهش از مبین میترسید. برای اینکه حرفی زده باشد ، گفت :
- چطوری مبین .. چه خبرا چیکارا میکنی ؟
و در دل به خودس فحش داد که اینجا چه غلطی می کند. مبین لاتی جواب داد : " مهندس دیگه تو اون بالا مالا ها میگیری میخابی با دخترای دانشگاه میری میچرخی چه خبر میخای از اینجا .." و باز خندید . حرف هایش به قیافه اش نمی خورد ، پررو بود و زرنگ و از همان سن کمش این ور و آن ور کار میکرد و پول در میاورد. برخلاف وحید که هیچ وقت هیج جایی نمیتوانست دوام بیاورد و از هر کار و مسئولیتی گریزان بود. برای اینکه بیشتر از این مسخره نشود از پله ها بالا رفت و مبین هم به دوستانش گفت: "دکی جون رو راه بدین رد شه" و باز هم خندیدند .


کبری خانوم آرام وقرار نداشت. انگار که چیزی را گم کرده باشد ، هی با عجله بلند میشد و می نشست. گاهی به آشپرخانه کنار پذیرایی خانه میرفت و شیر آب را تا آخر باز میکرد و چند استکان یا بشقاب می شست و چادرش را دور کمرش سفت میکرد و برمیگشت. 40 سال بیشتر نداشت ولی خلق و خویش بیشتر شبیه پیرزن های ساده و آب و گل ندیده بود. چاق بود و قد بلند و دانه های عرق هی روی پیشانیش جمع میشد. بعد از چندین بار سر زدن به کتری و قوری چای ، بلاخره چایی پررنگی را جلوی وحید گذاشت و با صدای بلند شروع کرد به حرف زدن :
- وای که چقدر دلمون تنگ شده بود برات مهندس جان .. اینجا همش با قاسم تو در و همسایه تعریف تو رو میکنیم .. میگیم نخبه ی کشوریه ..تو دانشگاه سراسری داره درس میخونه .. عکست رو به همین اقدس خانوم همسایه ی بغلمون نشون دادم گفت از قیافش معلومه که آینده ی درخشانی داره ..
همنطور داشت حرف میزد و وحید هم گیج و خسته به پشتی تکیه داده بود و نمیدانست چه جوابی بدهد و چه بگوید و فقط سعی داشت با لبخند زدن و یا سر تکان دادن حرفهایش را همراهی کند . صدای بلند هواکش آشپرخانه که بیشتر به قار قار کلاغ شباهت داشت، صدای تلوزیون و از طرفی صدای بلند کبری روی مغزش رژه میرفتند. عادت داشت این موقع از روز را خواب باشد و بخار و گرمای داخل خانه نیز مزید بر علت شده بود که به خلسه برود. موهایش عرق کرده بود و بوی جوراب هایش که معلوم نبود مال کدام هم اتاقیش هست که پوشیده، حتی خودش را هم اذیت می کرد. کاش میتوانست همانجا دراز بکشد و بخابد و یا سیگاری روشن کند ولی کبری خانوم بی وقفه حرف میزد ..
- به این مبین الدنگ میگم از این فامیلمون که شما باشی کمی یاد بگیر .. یکی دو سال بعد باید کنکور بده نه درس میخونه نه چیزی ..علاف کوچه پس کوچه هاس . هی با این لات و لوتا میگرده .. داشتی میومدی ندیدیش؟
وحید متوجه شد که الان باید جواب بدهد . نفسش را قورت داد و گفت : " نمیدونم! نه ندیدمش .. آقا قاسم کی تشریف میارن از سر کار؟؟"
کبری دستش را برد بالا و گفت : " اوووووو .. تا اون بدبخت بیاد شب شده .. اون روز میگه کم مونده بود یه سنگ بزرگی چیزی بخوره به سرش ..دیوونه شده به خدا اونم . همش داره جون میکنه شبا هم که میاد اصلا فرصت نمیکنی ببینیش .. سر جوونی کچل شده و پیر و شکسته .."
و بعد با صدای بلند خندید .. وحید چیز خنده داری نمی دید، به زور لبخندی زد و در دل به خود و هفت جد و آباد تمام فامیل هایی که میشناخت فحش داد. سرش شروع کرده بود به درد کردن. به قول هم اتاقیش منصور، همیشه روز خمار بود و خسته. در همین حین چشمش به بسته ی سیگار داخل کیفش افتاد و سریع زیپ کیفش را بست تا مبادا کبری فضول بسته را ببیند . ناگهان کبری کیف را برداشت و گفت : " بده پسرم کیف رو بزارم تو اتاق .. همیشه به این مبین میگم این اقا مهندس هر جا بره کیف و درس و مشقش همراهشه! این پسره هم از شانس ما از هر چی قلم و کاغذه گریزونه . فقط یه گوشی بدی دستش تا شب بره بیرون الواطی .."
کیف را برداشت و داخت اتاق تاریک کوچک سمت راست خانه برد. خانه کلا 50 متر هم نمیشد و از خوابگاه هم کوچک تر بود. یک اشپرخانه بود و یک پذیرایی کوچک و یک اتاق خواب که آن هم داخلش تا نصفه پر بود از لحاف و تشک و پتو .. سه نفر بودند ولی به اندازه سی نفر لحاف و تشک داشتند و کل اتاق خواب را تقریبا اشغال کرده بودند . به سمت اتاق رفت و وحید از فرصت استفاده کرد تا چند ثانیه هم که شده چرتی بزند .
- 6 ساله داره بیمه میریزه .. دو سال سربازیشم بخره میشه 8 سال .. قاسم رو میگم .. مهندس تو بیشتر میفهمی این قاسم ما کی بازنشت میشه ؟؟
چشمانش را که باز کرد دید پیرزن به او زل زده است و منتظر پاسخ نشسته است . تنها چیزی که شنیده بود بیمه بود و قاسم .. نمیدانست چه بگوید. فکر کرد و گفت : " اره بیمه ها هم دارن ورشکست میشن ! "
یکهو کبری خانوم جا خورد و گفت :
- چی ؟؟ یعنی قاسم ما.....
که ناگهان در خانه با صدای بلند باز شد و مبین وارد خانه شد و کفش هایش را به گوشه ای پرت کرد. کبری خانوم به محض اینکه قیافه ی مبین را دید کفری شد و با عصبانیت داد کشید :
-کجا بودی الاف؟ مادرت به داغت بشینه الهیی ..
مبین بی توجه به غر غر های مادرش به سمت اشپرخانه رفت و بطری اب را از یخجال برداشت و سر کشید که واکنش کبری خانوم رو همراه داشت.
- بابا! رفته بودم پیش غلام . میخام تو مغازش کار کنم تو پرنده فروشی ..
کبری سرخ شد و بلندتر از قبل داد کشید :
- پرنده فروشی ؟؟ پیش غلام معتاد ؟؟ خاک تو سرم بشه خدایا با این بچه بزرگ کردنم ..
و رویش را به سمت وحید برگرداند و با لحنی ارام گفت :
- تو یه چیزی بهش بگو مهندس .. یه مشاورتی چیزی .. بهش بگو که درس بخونه ..به حرف ما که گوش نمیده ..
وحید هاج و واج رو به مبین گفت :
- حالا چقدر حقوق میدن بهت ؟!
مبین بلند بلند خندید و جواب داد :
- نگران نباش اقا مهندس میگم بیای مهندسی پرنده ها رو بکنی ..
و بطری اب را بالا کشید و رفت به اتاق خواب و در را بست . کبری خانوم سرخ شده بود. شروع کرد به فحش دادن و داد کشیدن . دور اتاق میچرخید و فحش میداد .. وحید که دیگر حوصله اش ته کشیده بود ، خواست از فرصت استفاده کند تا حداقل بتواند بیرون سیگاری بکشد بلکه سر دردش فروکش کند . بلند شد .کبری خانوم گفت : " کجا مهندس ؟"
- هیچی ، میرم پایین شارژ بگیرم ..فقط اگه میشه کیفم رو از اتاق بردادم ..
به سمت اتاق رفت و دید مبین بی خیال روی موکت دراز کشیده و تا او را دید خنده ی مسخره ای بهش تحویل داد و گفت : " بیا پیش خودم کار کن روزی 50 میدم بهت .."
مثل همیشه وحید نتوانست جوابی بدهد و کیفش را سریع برداشت و کبری خانوم را با مبین تنها گذاشت. سریع از پله ها پایین امد و با چشمانش دنبال جایی گشت تا به دور از چشم کبری و هر آشنایی دیگر سیگاری روشن کند .کمی انطرف تر پشت بلوکی دور از چشم، به دنبال بسته ی سیگار داخل کیف گشت . ناگهان عرق سردی بر روی پیشانیش نشست. خبری از بسته سیگار نبود. بر روی پیشانیش زد و با خود گفت : " بدبخت شدم! " باز کمی با کیفش کلنجار رفت. اخرین بار پاکت را در کیفش دیده بود . قبل از اینکه کبری خانوم کیف را ببرد اتاق خواب . حتما پاکت سیگار داخل اتاق خواب یا هر جای دیگری افتاده بود و هر لحظه کبری خانوم امکان داشت پاکت را ببیند و آبرویش در پیش تمام فامیل های دور و نزدیک و پدر و بچه محل ها و ... برود. دستی بر صورتش کشید . امیدوار بود حداقل مبین سیگار را دیده باشد و مرام و معرفت به خرج داده و پاکت را پنهان کرده باشد . اول فکر کرد کلا برگردد خوابگاه ولی فکری به او گفت شایدکسی هنوزمتوجه پاکت نشده باشد. به سرعت به سمت بلوک برگشت و پله ها را بالا رفت .در راه پله مبین را دید که با عصبانیت در را باز کرد و با نفرت هر چه تمام به قیافه ی او زل زد و بعد از پله ها پایین رفت . عصبی بود و در چهره اش دیگر از مسخره بازی خبری نبود .احتمالا دعوایش با مادرش شدت گرفته بود . وحید دعا کرد که حداقل همین دعوا باعث شده باشد کسی به پاکت سیگار گوشه ی اتاق توجهی نکند . با استرس و اضطراب چند پله ی آخر را نیز بالا رفت و صدای گریه کبری خانوم را شنید. نفس عمیقی کشید و از در نیمه باز به داخل خانه نگاه کرد. کبری را که دید عرق سردی بر پیشانیش نشست و با خود گفت : " بدبخت شدم " . کبری خانوم وسط پذیرایی نشسته بود و بی توجه به چادرش که از سرش افتاده بود، با صدای بلند گریه می کرد و پاکت سیگار وحید در دستش نگه داشته بود. متوجه حضور وحید که شد ،پاکت سیگار را به او نشان داد و با گریه گفت:
- مهندس به خاک سیاه نشستم .. پسرم سیگاری شده ! پسرم معتاد شده ! ...پسرم تو 16 سالگی سیگاری شده !
وحید خشکش زد. .اتفاقی که افتاده بود را هضم نمیکرد. بسته ی سیگار، قیافه ی عصبی مبین و زاز زار گریه کبری خانوم. چهره ی پدر و عمو ها و تمام فک و فامیل و بچه محل ها و آقا قاسم دور سرش چرخید و فقط فهمید که باید برگردد به خوابگاه. در را بست و تنها از داخل خانه شنید که کبری خانوم پشت سرش با گریه گفت :
- مهندس تو رو خدا پیش کسی نگی بچم معتاد شده ..وای قاسم بیچاره کجایی که آبرومون رفت !
نقد این داستان از : علی علی بیگی
با سلام و احترام. داستان شما با عنوان پرنده‌فروش را خواندم که اسم چندان مناسبی برای داستان‌تان نیست. اسم جامع و کاملی نیست و کل داستان را دربر نمی‌گیرد. اسم پرنده‌فروش از بخشی از داستان شما می‌آید که «مبین» درنظر دارد دنبال شغلی برود. او کار در کنار دوستش را انتخاب کرده است. پرنده‌فروشی. می‌توانست هر شغلی باشد. ساندویچی، قنادی‌فروشی، آبمیوه‌فروشی یا هر شغل دیگری؛ تاثیری در روند داستان شما نداشت. لذا این پرنده‌فروشی که چیزی فرعی در داستان شما به حساب می‌آید، اسم خوبی برای داستان نیست.
در مورد کلیت داستان شما باید بگویم که نثر شما خوب است. روان و یک‌دست است. پیچیدگی ندارد، حاشیه نمی‌رود، حرف‌های فلسفی نمی‌زند، ادا نمی‌دهد. همه این‌ها برای شما امتیاز محسوب می‌شوند. در کل نثرتان بسیار خوب است و این نثر کاملا مناسب داستان‌کوتاه است. اما مواردی هست که به آن‌ها اشاره می‌کنم.
ابتدا باید عرض کنم که داستان شما دیر شروع می‌شود. «وحید» راوی است و از خودش می‌گوید و از اتوبوس پیاده می‌شود و موقعیت خانه آقاقاسم را توضیح می‌دهد و به خانه آن‌ها می‌رسد و مبین را می‌بیند و وارد خانه‌شان می‌شود و با کبری‌خانم صحبت می‌کند. دلش می‌خواهد سیگار بکشد و بلند می‌شود و به بهانه‌ای بیرون می‌رود و ناگهان می‌بیند سیگار در کیفش نیست. اینجا نقطه شروع داستان شماست! جایی که بیش از هشتاد درصد داستان را تعریف کرده‌اید! داستان‌تان بسیار دیر شروع می‌شود. تشخیص این‌که یک داستان کجا شروع می‌شود بسیار مهم است. داستان جایی شروع می‌شود که تعادل عادی داستان به هم بخورد. ما از اول داستان روی یک خط مستقیم حرکت می‌کنیم و اگر مخاطب با شما همراه شود و این خط مستقیم کسالت بار را ول نکند، تازه به نقطه عطف و یا نقطه عدم تعادل داستان خواهد رسید. ما باید در یک چهارم اولیه داستان به این تعادل برسیم که شما بسیار دیر رسیده‌اید.
مورد بعد این است که در داستان شما این نقطه عدم تعادل بسیار ضعیف و کم اهمیت است. صرف پیدا کردن پاکت سیگار اتفاق بسیار کم اهمیتی است. باید شخصیت داستان ما در هچل بیافتد. یک مشکل اساسی و انسانی گریبان‌گیرش شود. نه اینکه صرفا پاکت سیگارش گم شود و به اسم دیگری پیدا شود. نقطه عطف باید تا آنجا که ممکن است دردسر بیشتر به داستان بیافزاید.
این دو مشکل عمده در داستان شماست. به‌تبع آن شما در دو خط، مشکل شخصیت اصلی را سرهم می‌آورید و پایان‌بندی بسیار عجولانه‌ای دارید. در واقع پایانی برای کار اتفاق نمی‌افتد. شخصیت انگار از مساله اصلی فرار می‌کند و داستان را ترک می‌کند. او باید می‌ایستاد و مساله را حل می‌کرد. پایان‌بندی شتاب‌زده‌تان را حتما درست کنید.
در مورد شخصیت‌پردازی‌تان باید بگویم کارتان خوب است. تا میزان زیادی موفق به شخصیت‌پردازی شده‌اید. هم وحید به شخصیت تبدیل شده هم مبین و این جای تقدیر و تشکر دارد. ما وحید را می‌شناسیم، سردردش را می‌فهمیم. رفتارش مناسب همان طبقه‌ای است که در داستان ذکر شده است. او بچه شهرستان است که برای خواندن درس به تهران آمده است. جمله اول داستان‌تان بسیار خوب و دقیق است. مبین هم یک دانش‌آموز علاف و ولگرد است که در داستان خوب ترسیم شده است. کبری‌خانم هم تیپ خوبی است. توصیفات صحنه‌های شما هم بسیار خوب و درست است و ما کاملا فضای جنوب شهر، لوکیشن‌ها و آپارتمان‌ها را می‌فهمیم و لمس‌شان می‌کنیم.
در نهایت باید بگویم که شما استعداد خوبی برای نوشتن دارید. فقط باید داستان‌تان را قبل از نوشتن مهندسی کنید و نگذارید داستان از دست‌تان خارج شود. بدانید داستان از کجا شروع خواهد شد و به کجا خواهید رسید. منتظر داستان‌های دیگرتان هستم. موفق باشید.

منتقد : علی علی بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۱
امیررضا کلانتری » 12 روز پیش
سلام جناب آقای علی بیگی ، ممنون بابت وقتی که گذاشتین و نقدی که نکات زیادی رو به من گوشزد کرد. با تشکر از توجهتون.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت