عروسک‌هایی که فقط یک صدا دارند




عنوان داستان : زوج نویسنده
نویسنده داستان : امیر برادران

آقای بهمنی مردی میانسال و عضو فعال کانون نویسندگان، کت خاکستری رنگ خود را پوشید و دوباره تکرار کرد:
_ کجایی؟ داره دیر میشه. من باید زودتر اونجا حاضر باشم شاید به من نیاز باشه.
همسرش زنی با موهای جوگندمی و چانه باریک درحالیکه دستبندهای طلا را به سختی در دست های گوشت آلودش قرار می داد پاسخ داد:
_ مراسم اونا همش تو بهمن ماه برگزار میشد الان وسط تابستونه .
_ حتما اتفاق خاصی افتاده . شاید دوباره کتاب جدیدی منتشر کردن؟
همسرش با تعجب رویش را برگرداند و پرسید:
_ واقعا؟ اونهم پس از اینهمه سال؟
_ شاید بهشون الهام شده .
_ من فکر می کردم اونا دیگه از نوشتن دست برداشتن. دیگه کسی یادش نمی آد آخرین کتابی که نوشته بودن کی بود.
_ 13 سال پیش. آره وقتی اونا هنوز تو کانادا بودن. من اون زمان داشتم رو مقاله ام درباره نویسندگان خارج از کشور کار می کردم.
همسرش کنترل تلویزیون را از روی مبل برداشت و تلویزیون را خاموش کرد . درحالیکه به سمت آشپرخانه می رفت با طعنه گفت:
_ آره می دونم همونی که هنوزم تمومش نکردی.
_ بعد از اینکه دوستت تو امریکا کشته شد دیگه انگیزه ام از بین رفت.
_ اون شاعر خوبی بود . از دبیرستان با هم دوست بودیم. یادش بخیر. ولی چند بار باید بهت بگم اون کشته نشد مریض بود. بخاطر اینکه به بیماریش هیچ اهمیتی نمیداد.
_ منکه باور نمی کنم. اون شعرهای سیاسی کارش رو ساخت.
لحظاتی بعد با لیوانی تا نیمه پر از آب به سوی همسرش برگشت. در دست دیگرش کپسولی قرار داشت. آن را به شوهرش داد و گفت:
_ میشه اینقدر خیالبافی نکنی؟ لطفا قرصتو بخور . راستی به بچه ها گفتی شاید شب برنگردیم؟
_ اونا دیگه زندگی خودشونو دارن و مجبور نیستن هر جمعه به ما سر بزنن. فکر کنم اگه باهاشون تماس بگیری و بگی امروز نیستیم خوشحال میشن که مجبور نیستن اجبارا بازم پیش ما بمونن.
_ من باید هر هفته نوه هام رو ببینم . نمی تونم مثل تو باشم.
_ وقتی اینجان طوری رفتار میکنن انگار ما صد سالمون شده. ما هنوز اونقدرا پیر نشدیم.
_ با صدای بلند حرف نزن. حرص خوردن برات خوب نیست. اونا واقعا خوشی مارو میخوان .
_ درست میگی.
دوباره نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
_ خانم دیر شده . حداقل سه ساعت با ماشین راه هست تا به ییلاق برسیم.

*********

روستای سرسبز و کم جمعیتی که دیگر کسی نامش را به یاد نداشت چون سال هاست که اهالی آن را به نام زوج نویسنده می شناسند که باعث شدند مسیر شهر تا روستا آسفالت شود و تنها روستای مجاور باشد که کتابفروشی دارد. خانه ییلاقی چوبی بر بالای روستا قرار داشت. در دامنه رشته کوه که بخاطر ارتفاعش از زمین در تابستان هم هوای مطبوعی داشت.
مراسم در کنار پرتگاهی قرار داشت که در زیر آن درختان بلند و باریکی در فاصله کمی از هم قرار گرفته بودند .
مهمانان دیگر رسیده بودند و آشپزها با لباس های مشخصی که بر تن داشتند همچو سربازانی که برای انجام رژه جلوی فرماندهان حرکت می کنند ؛ منظم،یکدست و بدون حرفی،مسیری مشخص از آشپرخانه تا میزهای دایره ای شکل که به وسعت یک زمین فوتبال کنار هم چیده بودند را طی می کردند.
بیش از صدها نفر آمده بودند تا به مهمانی مهمترین نویسنده کشور سر بزنند . از نویسنده و شاعر و منتقد گرفته تا برخی چهره های فرهنگی و سیاسی دیگر که از دوستان قدیمی آنها بودند.
خانم و آقای بهمنی در میزی که از جایگاه زوج نویسنده کمی فاصله داشت جای گرفتند تا مجبور نباشند مدام برای خوشامدگویی که از زوج نویسنده می شد آنها هم از جایشان بلند شوند و احوالپرسی تکراری داشته باشند.
خانم بهمنی نگاهی به اطراف انداخت و پرسید:
_ فکر نمیکنی کمی زود رسیدیم؟
_ قبلا که بهت گفتم من باید زودتر برسم تا اگه نیاز باشه سخنرانی داشته باشم.
_ کسی به سخنرانی تو اهمیتی نمیده. همه این نویسنده ها میان اینجا که چیزی بخورن نه اینکه به حرف های شما گوش بدن.
_ خانم لطفا. اونا دوستای قدیمی منن. باید بهشون احترام بذارم. این حداقل کاریه که می تونم بکنم.
_ آره ولی از وقتی از کانادا برگشتن دیگه آدم قدیم نیستن. بیشتر تو خودشون رفتن.
_ بعضی از نویسنده ها اینطورین. اونا بعد اینهمه سال نیاز به استراحت و آرامش دارن.
_ آره ولی این ...
در همین حین چند نفر به میز آنها نزدیک شدند و سلام کردند.
_ اوه خانم ببین کیا اومدن؟
هر دو از جایشان بلند شدند و احوالپرسی گرمی کردند.
_ آقای بهمنی واقعا از حضورتون خوشحالم . این پسرم هست. پارسا.
پسری لاغر با پوستی روشن و عینک طبی دستش را جلو آورد.
_ پسرم به تازگی از فرانسه برگشته. اون عاشق ادبیات فرانسه هست.
_ آقای محسنی نگو که می خواد مثل شما نویسنده ادبیات کودکان بشه؟
_ آقای بهمنی عزیز لطفا دست بردارید. پرفروش ترین کتاب های جهان تو ژانر کودک منتشر میشه فقط اینجاست که بهش بها نمی دن. نوشتن ادبیات کودک به منزله ساده بودن دیدگاه مولف نیست.
_ شما درست میگید آقای محسنی اما ادبیات پرفروش برای عامه هست نه افراد روشنفکر . یه استاد داشتیم که همیشه تو جلسه می گفت :« نویسنده های جوون اصلا نگران نباشید چیزی که چاپ می کنید محبوب و پرفروش نباشه چون این مهمترین نشونه هست که موضوع مهمی برای نوشتن دارید که هر کسی نمی تونه اونو درک کنه.»
_ باید قبول کنی که دیگه دوره اش سر اومده که نویسنده کنج اتاقش بشینه و کتاب بنویسه. درآمدی هم باید داشته باشه.
_ نویسندگی برای درآمدزایی نیست. اصالتش از بین میره.
_ پس باید بدونید آقای بهمنی که اگه هزینه و درآمدی وجود نداشته باشه جدای اصالت ، نویسنده اش هم از یاد میره. بذار از پسرم بپرسم: پارسا جان بنظرت....
_ سلام عرض شد.
همه سرشان را برگرداندند و استاد بازنشسته دانشگاه را شناختند که با خانواده اش به مهمانی آمده بودند.
_ آقای بهرامی عزیز واقعا به شما نیاز داشتیم. بفرمایین بشینید.
خانم بهمنی اشاره ای به شوهرش کرد تا اجازه دهد مهماندار ظرف کیک را روی میز بچیند.
_ اونا همیشه باید با هم بحث کنن چه تو خونه چه بیرون.
خانم محسنی که مدام به فرزندش نگاه می کرد و از حضورش در آنجا لذت می برد گفت:
_ واقعا نمی فهمم بعد از اینهمه مدت همدیگه رو دیدن و بجای اینکه از طبیعت لذت برن شروع کردن به این بحث های ادبی که هیچوقت هم به نتیجه نمی رسن. آقای محسنی لطفا برای پارسا جان چای بریز .
_ چشم خانم.
_ درمورد چی بحث می کردین ؟
_ ببینید جناب استاد ایشون فکر میکنن نویسنده باید تو خونش بشینه و هیچ ارتباطی با ناشر و فروش کتاب نداشته باشه. الان ببینم کتابهای ایرانی که تو نمایشگاهها می فروشن چطوریه؟ «بامداد خمار» محبوبتر هست یا «شازده احتجاب»؟
آقای بهمنی قبل از آنکه استاد پیر فرصت پیدا کند پاسخ داد:
_ اینطوری داری صورت مسئله را پاک میکنی. قبلا هم گفتم بین آثار عامه پسند و منتقدانه پسند تفاوت هست.
_ فکر می کنم شما قضاوت خوبی نمی توانید داشته باشید چون شما منتقد ادبی هستید نه یک نویسنده.
_ چون منتقد هستم بخوبی می دونم که تمام آثار پرفروش از موضوعای رمانتیک، فانتزی و جنایی برخوردارن. تو کشور ما که فقط اولی مطرح هست. رمان های عاشقانه آبکی.
استاد ادبیات دستانش را بالا گرفت و گفت:
_دوستان عزیز ،دوستان عزیر لطفا صبر کنید. هردوی شما حق دارید و درست میگید نه دیگه میشه مثل قدیم زندگی کرد و نه باید اصلت هنر را فراموش کرد.
پارسا که تا آن زمان ساکت بود با سرفه ای حضورش را اعلام کرد و گفت:
_ من تا حدی با نظر پدرم موافق هستم...
در مدتی که پارسا حرف می زد مادرش تماما رویش را برگردانده بود و به پسرش خیره شده بود و دستانش را زیر چانه گرفته بود و از بحث های او لذت می برد .
_آره همینطوره ولی پدرم داره نگاهی کاربردی به مقوله ادبیات میندازه. تو ادبیات فرانسه «سارتر» نه فقط یک نویسنده بلکه یه نظریه پرداز،منتقد،فیلسوف و جریان ساز یک ایدئولوژی بوده هست و همیشه بااصالت و با متانت برخورد می کرد حتی اون جریان عدم پذیرش جایزه نوبل که همتون خوب می دونید اما اون الان کجاس. حتی تو فرانسه هم دیگه کمتر نظراتش بحث میشه فقط تو تاریخ مکتب های ادبی از اگزیستانسیالیسم و مباحث اومانیستی حرفی به میان میاد. اون حتی یک دهم آثار بچه گانه «هرژه» هم فروش نداره یا رمانهای کاراگاهی «ژرژ سیمنون.»
استاد از حرف های جوان خوشش آمد و با سر تایید کرد و گفت:
_ درست میگی جوان اما نباید این نکته رو فراموش کنی که نوبل هیچوقت به نویسنده های پرفروش داده نشده. اونایی برنده میشن که نه صرفا بخاطر محبوبیت رمانها بلکه چون یک شخصیت برجسته اجتماعی و سیاسی بودن مورد توجه هستن. مهم نیست سری کتاب های «هری پاتر» و کتابهای «دانیل استیل» چقدر فروش بره مهم اینه اونا هیچوقت نوبل رو بدست نمیارن.
_ اما ادبیات فقط تزریق دیدگاه نیست. سرگرمیه. سرگرمی و لذت اساس کار ادبیات هست. تو فرانسه «موج نو» هیچوقت پیروز نشد چرا ؟ چون می خواست حادثه و توصیفات جذاب ادبی را از بین ببره اما شکست خورد و بجاش رئالیسم جادوئی اومد که پر از تصاویر خیالی و شخصیتهای جذاب هست. ادبیات ما را به فکر فرو میبره اما قبل از اون باید سرگرممون کنه.
خانم بهمنی گفت:
_ آقایون لطفا تمومش کنید ناسلامتی ما اومدیم زوج نویسنده رو ببینیم این بحث ها رو بعدا هم می تونید ادامه بدید. اصلا چطوره امشب بیاید خونه ما؟
_ باعث افتخاره .
در همین حین خانمی جوان با کلاه دروازبانی بر سر نزدیک شد و گفت:
_ سلام ببخشید می تونم بشینم؟
همگی سرشان را برگرداندند و دختر زیبای آقای فروغی ، شاعر مشهور کشور را شناختند.
_ سلام دخترم خیلی خوش اومدی .
_پس پدر کجاس؟
_ متاسفانه کسالت داشتن و نتونستن بیان . خوب شد شما رو پیدا کردم اجازه بدین قبلش یه سلامی به زوج نویسنده داشته باشم برمیگردم.
خانم بهمنی گفت:
_ کسی نمی دونه اونا چرا مراسم رو امسال تو تابستون برگزار میکنن؟
_ حتما میخوان موضوع خاصی را باهامون درمیان بگذارن.
_شاید هم معرفی یک کتاب جدید باشه.
_منم اینو به همسرم گفتم.
_فکر نمی کنم آقای بهمنی چون اونا دیگه برای نوشتن خیلی پیر هستن. اگر هم چیزی بنویسن به اعتبارشون لطمه زدن.
_درست میگین اونا نزدیک هشتاد سالشون هست فکر نکنم آلزایمر اجازه بدن روی شخصیتها بخوبی تمرکز کنن. شما آقای بهمنی از دوستان و شاگردهای قدیمیش هستین اگر خبری دارید بهمون بگید.
_ واقعا چیزی نمی دونم فقط باهام تماس گرفته شد و خواستن تو مراسم شرکت کنم گفتم موضوع بسیار مهمی هست. همین.
_یعنی احتمال هست چیز تازه ای نوشته باشن؟
_تونی موریسون رمان «خدا به کودک کمک کنه» رو تو 86سالگیش منتشر کرد و کوندرا هم کتاب «جشن بی معنایی» رو در 84 سالگی.
_درسته ولی هیچکدوم اثر مهمی نیستن. کوندرا با این اثر با اعتبارش بازی کرد. کل کتاب درباره یک مهمانی و گفتگوی چند نفر هست .
دختر جوان با تبسمی گفت:
_ ولی من فکر می کنم سن فقط یه عدد هست. ساراماگو رو همه تون می شناسین. اون اعتبارش رو تو پیری به دست آورد. «کوری» رو تو 73 سالگی و «هجوم دوباره مرگ» رو تو 83سالگی نوشت. وقتی 50 سالش بود کسی اونو نمی شناخت.
_ اون یه نویسنده استثنایی بود که هرچی پیرتر میشد کارش قوی تر میشد.
آقای بهمنی برخاست و نگاهی به زوج نویسنده کرد که روی مبلی بزرگ نشسته بودند و تنها به اطراف نگاه می کردند.
_نگاه کنید. اونا واقعا تغییر کردند. از وقتی از کانادا برگشتن دیگه اون نویسنده فعالی که می شناختم نیستن.
_ چون اونا پیر شدن و نیاز به آرامش و سکوت دارن.
_ وقتی کانادا بودم و می گفتم از دوستان اونا هستم همه تعجب می کردن. اونا واقعا تو کانادا محبوب بودن. همه کتابهاشون پرفروش بود. هر یکی دو سال یک کتاب چاپ می کردند .
_ ما نویسنده های خوبی اونجا داشتیم که اکثرشون بعدها به فرانسه و آلمان رفتن. حتی دوستم جناب «براهنی» مدتی رئیس انجمن قلم اونجا بوده.
_ تنها چیزی که ما کم داریم یه نوبلیست ایرانیه.
_ این جایزه باید به «دولت آبادی» می رسید تا به اون خواننده امریکایی.
_ نوبل همیشه احمقانه رفتار کرده. تولستوی و جویس و چخوف هم جایزه را نبردن.
خانم بهمنی گفت:
_ آقایون لطفا اجازه بدین براتون کیک بردارم. واقعا خوشمزه س.

درحالیکه چند صد نفر از حضور در فضایی سرسبز و پذیرایی لذت می بردند مجری برنامه روی سکویی قرار گرفت که در گوشه آن زوج نویسنده روی مبلی نشسته بودند و بدون حرفی به روبرو نگاه می کردند.
_ دوستان عزیزم ساعت 6 هست و همونطور که زوج نویسنده عزیزمون قرار گذاشته بودند باید موضوع مهمی را تو این زمان به ما اطلاع بدن. از اینکه تو مراسم حضور پیدا کردید تشکر می کنم و ازتون می خوام کمی جلوتر بیاین و لحظاتی توجه کنید.

همگی از صندلی هایشان برخاستند و به احترام زوج نویسنده چند قدمی جلو آمدند و با هیجان و کنجکاوی منتظر سخنرانی آنها بودند تا از موضوع ادبی جدیدی آگاه شوند.
آقای بهمنی گفت:
_ معمولا ازم می خواست چند کلمه ای درباره کاراش حرف بزنم ولی ایندفعه فقط سکوت بود.
_ نکنه برنده نوبل امسال خودشه و از آکادمی بهش اطلاع رسانی شده که...
_تو زیادی خوشبینی.
_ اونا حقشونه . آثارشون به تمامی زبانها ترجمه میشه.

زوج نویسنده بعد از ساعت ها از روی مبل برخاستند و به سمت میکروفن حرکت کردند. به آرامی قدم برمیداشتند درحالیکه دستان یکدیگر را گرفته بودند. روی جایگاه قرار گرفتند و بدون اینکه حرفی بزنند تنها لحظاتی به جمع نگاه کردند. انگار بخواهند چهره ها را به یاد بیاورند و خاطرات را مرور کنند. مهمان ها هم به خاموشی رفتتد و تنها منتظر بودند تا چیزی گفته شود. زوج بعد از مکثی طولانی رویشان را برگرداندند و قدم زنان دور شدند. به سمت پرتگاه رفتند و در حالیکه همچنان دستان یکدیگر را گرفته بودند خود را از پرتگاه پرت کردند.
مجری برنامه با هراس به سمت پرتگاه رفت و درحالیکه به سرش می کوبید گفت:
_خودشونو انداختن. خودکشی کردن.

آقای بهمنی و دوستان دیگرش همگی به سرعت به سمت پرتگاه آمدند تا چیزی که از نزدیک دیده بودند را باور کنند...
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای امیر برادران سلام

«زوج نویسنده» را خواندم. آقا و خانم بهمنی به مهمانی یکی از دوستان نویسنده‌شان دعوت شده‌اند و تنها پرسش ماجرا زمان برگزاری مهمانی است. شگفت‌زده‌اند که چرا این مهمانی سالانه تابستان برگزار شده است. در هر حال خودشان را برای مراسم آماده می‌کنند و به مهمانی هم می‌روند و آنجا هم تعدادی از دوستان همیشگی را ملاقات می‌کنند اما تنها اتفاقی که در آن مهمانی و در جمع دوستان نمی‌افتد پیگیری پرسش و ابهامی است که به دنبال آن بوده‌اند. به این معنی که ماجرا به مهمانی که می‌رسد به کلی از ریل خارج می‌شود. ببینید در این مهمانی هیچ شخصیت منسجمی وجود ندارد. حتی خود آقای بهمنی و همسرش تا تبدیل شدن به شخصیت‌های داستانی راه زیادی دارند. آدم‌های فرعی مهمانی هم همین وضع را دارند. همه سایه‌های بی چهره و شبیه به هم هستند. شاید یکی از دلایلش تعداد آدم‌های فرعی است. این همه آدم در این مهمانی دور و بر آقای بهمنی و همسرش جمع می‌شوند در حالیکه هیچ اتفاق داستانی در میان نیست. هیچکدام از این آدم‌ها ویژگی‌های داستانی ندارندو طبیعی است که در چنین شرایطی کنش‌ها یا گفت‌وگوها هم کارکرد داستانی پیدا نکرده‌اند. آنچه میان این آدم‌ها می‌گذرد مطلقا ارتباطی به پیرنگ اصلی ندارد. اگر این گفت‌وگوها طوری طراحی می‌شدند که زوج برگزارکنندۀ مراسم در مرکز آن‌ها باشند باز می‌توانستیم به پیشبرد کار امیدوار باشیم یا مثلا اگر محور بحث و گفت‌وگو موقعیت خانم و آقای برگزارکنندۀ مهمانی و چرایی برپایی مهمانی بود، خود این گفت‌وگوها می‌توانستند اثر را به گره‌افکنی‌ها و گره‌گشایی‌های درست بکشانند اما چنین اتفاقی نیفتاده است. می‌دانید چرا؟ چون در واقع مشکل اساسی این است که هیچکدام از این آدم‌ها نمایندۀ خودشان نیستند. نکته این است که این آدم‌ها صدای خودشان را ندارند و در سراسر اثر تنها و تنها یک صداست که شنیده می‌شود و آن هم صدای خود شماست. این آدم‌ها فقط عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی نویسنده هستند. به تک‌تک آن‌ها نگاه کنید. همه شبیه هم هستند. انگار یک کاراکتر است و آن هم کاراکتر خود نویسنده است. و این تک صدایی مطلق اثر را به کلی از قاب داستان بیرون کشیده است برای اینکه کاملا پیداست دغدغۀ نویسنده داستان نبوده است و معلوم است که نویسنده دست‌کم در اینجا اصلا به دنبال پیرنگ و ساختار و عناصر و اثرگذاری و باقی جزییات نیست. تنها کاری که نویسنده انجام داده این است که چند آدم را مثل عروسک خیمه شب‌بازی وسط متن گذاشته تا صدای او را تکرار کنند و خودش به اظهارنظر و نظریه‌پردازی و انتقاد دربارۀ چند نویسنده و اثر و جایزۀ ادبی و ...پرداخته است در حالیکه همه این‌ها را می‌شد در یک یاددشات یا مثلا مقاله نوشت و انتخاب قالب داستان برای آن‌ها یکی از بدترین انتخاب‌‌های ممکن بوده است. این‌ها را می‌نویسم برای اینکه می‌خواهم بدانید پاشنه آشیل کار شما کجاست و بتوانید آثار بعدی‌تان را رویینه کنید. داستان‌های خوب فراوان بخوانید و به تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر اثار شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت