آهسته و پیوسته گام بردارید




عنوان داستان : سکه‌های 'بهای' آزادی
نویسنده داستان : زهره فرهادی

این داستان ویرایشی از داستان «بیست و پنج سکه‌ صد تومانی تمام بهار آزادی» می باشد.

به نام خدا

بوق پایان ملاقات که به صدا درمی‌آید، مثل فنر از صندلی پایین می‌پرد و نیم‌نگاهی به نگهبانان می‌اندازد که در را برای خروج ملاقات‌کنندگان بازکرده‌اند.
دو دست کوچکش را تا مچ درون جیب‌هایش فرو می‌کند و چند ثانیه در همان حالت می‌ماند. سپس با یک حرکت هماهنگ، همه را روی میز می‌اندازد و صدای جیرینگ جیرینگ سکه‌های صد تومانی، در فضا می‌پیچد. روبروی میز می‌ایستد و با چشم می‌شمارد:
_یک، دو، سه، چهار، پنج... بیست و پنج!
سکه‌ها را با احتیاط تا جلوی مرد هُل می‌دهد و با صدای کودکانه‌اش می‌گوید:
_همه‌اش پول خودمه بابایی؛ دیدی زیر قولم نزدم؟
صورتش را یک ماچ محکم می‌کند و به سمت زنی می‌دود که در فاصله‌ای دور، دست به سینه ایستاده و با شرم و بهت‌زدگی، به او نگاه می‌کند.
یکهو در میانه راه می‌ایستد. سرش را پایین می‌آورد و به کفش‌های صورتی‌اش خیره می‌شود. چند ثانیه مکث می‌کند و سپس رویش را برمی‌گرداند. مرد را می‌بیند که همچنان، متاثر، به میز چشم دوخته و حرکتی نمی‌کند.
دامنش را محکم با مشت گرفته. به این فکر می‌کند که اگر اشتباه کرده باشد، چه؟ اگر در حسابش بد شمرده و سکه‌های کمتری با خود آورده باشد، چه؟ از همان فاصله، با ترس و تردید می‌پرسد:
_بابایی! گفته بودی بیست و پنج تا دیگه‌؛ آره؟ بیست و پنج تا سکه باید به مامان بدی تا آزاد بشی؟
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز سلام. داستان شما بازنویسی است از داستانی که کلمه بهارآزادی را در خود داشت. تا جایی که خاطرم هست گفته بودم اسم داستان نباید کلید حل معمای داستان باشد. عنوانی که حالا انتخاب کردید باز هم همان کارکرد مخرب را دارد و حتی به طور شدیدتر و کاملا عیان معلوم می‌شود این مرد بابت بدهکاری ۲۵ سکه در زندان است و بهای آزادی‌اش همان بیست و پنج سکه است‌. درباره فضای زندان نمی‌شود با اشاره به یک زندانبان و نگهبان به کلی از زیر بار مسئولیت فضاسازی شانه خالی کرد. وقتی از فضاسازی حرف می‌زنیم، رنگ، نور، بو، شکل مساحت و پلان فضا، آدم‌های حاضر در فضا، گرما و سرما و صداهای جاری در فضا را در نظر داریم. درست که داستان کوتاه جای پرداخت بسیار جزئی‌نگر نیست اما به کل نباید رفع تکلیف کرد. از سوی دیگر درباره چیزی که در داستان ادعا کرده‌اید حتما باید موثق بودن آن به لحاظ قانونی و مقررات و ضوابط مطمئن باشید. درست است که داستان جولانگاه خیال است اما باید در مورد اموری که مابه‌ازای عینی و واقعی در جهان دارند حتما حقیقت و صحت موضوع را تحقیق کنید. اینکه آیا مردی برای بیست‌و‌پنج سکه مهریه به زندان می‌افتد؟ اینکه اصلا بچه‌ای با آن سن و سال را برای ملاقات راه می‌دهند؟ و اصلا می‌تواند با مشتی سکه به ملاقات برود؟ و چیزی که این میان بسیار با منطق داستانی در تضاد است این که چرا اساسا زنی که مهریه خود را به اجرا می‌گذارد و مرد را در بند می‌کند باید همراه بچه خردسال به ملاقات برود؟ این پارادوکس عجیب و غریب که با اصل ماجرا در تضاد است هیچ توجیه قانع‌کننده‌ای در متن داستان شما ندارد. عنصر غافلگیری داستان باید پخته و کارآمد نوشته شود نه غافلگیری به هر قیمتی. این را بدانید که مخاطب را به هر قیمتی گول زدن، بدترین تدابیر جذاب‌سازی داستان است. برای خواننده باید توجیه‌پذیر و منطقی داستان بگویید و در عین حال در پایان داستان او را غافلگیر کنید. برای خواندن و یادگیری نمونه‌های درخشانی از داستان‌هایی با پایان‌بندی غافلگیرکننده، می‌توانید مجموعه داستان قلب نارنجی فرشته نوشته مرتضی برزگر را بخوانید. نکته دیگری که می‌خواهم متذکر شوم این است که برای بازنویسی بهینه بهتر است به خودتان و تخیلتان زمان بدهید تا آنچه را به عنوان نقد و نظر ازخوانندگانتان دریافت کرده‌اید در ذهن شما صیقل یابد و حسابی ته‌نشین شود و بتوانید با فاصله مناسب از نظرات و انتقادات به متن داستان بازنگری داشته باشید. هیجان نوشتن شما را درک می‌کنم و قابل ستایش است. اما آهسته و پیوسته گام برداشتن بهترین است.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت