وقتی بازنویسی داستان را به موقعیت بهتری می‌رساند




عنوان داستان : غریبه
نویسنده داستان : انسیه ساریخانی

این داستان ویرایشی از داستان «غریبه» می باشد.

"فالت بگیروم که کسی نگرفته باشه". از عالم خودم بیرون آمدم و دستم را توی دستان زن دیدم. کنار من روی نیمکت پارک نشسته بود. زبری انگشت شستش را کف دستم احساس کردم. خواستم مقاومت کنم اما خیلی زود با خیره شدن به چهره اش منصرف شدم و دستم را در اختیارش گذاشتم. پنجاه و چند ساله به نظر می آمد. موهای پر پشتش را از فرق باز کرده بود و از روسری توری زربافتش بیرون گذاشته بود. کمابیش موهای سفیدی لابلای موهای طلاییش دیده می شد. نور آفتاب غروب تابستان توی صورتش می افتاد و چشمهایش را پر از تلالو می کرد. با اینکه افتاب، پوستش را سوزانده و زیر چشمهایش چروک خورده و گونه های سرخش، زیر گرد و خاک، کبره بسته بود اما چیزی از زیبایی ذاتیش کم نکرده بود. سفیدی پوستش بین چند دختر سیاه چرده ده پانزده ساله و یک زن سبزه‌روی هم‌ سن و سال خودش که کم‌کم دور ما جمع شدند نظرم را جلب کرد. چشمان سیاه و درشت دخترها که سفیدی دور مردمکهایشان زیادی به چشم می آمد آدم را می‌ترساند. با یک دست، دست راستم را نگه داشته بود و با دست دیگرش خطهای کف دستم را می کاوید. چقدر آشنا به نظر می آمد. انگار او را قبلا دیده بودم . حتی آهنگ صدایش را جایی شنیده بودم. "شوهر می کنی به غریبه. به همو که خواستارِشی...چارتا پسر میاری. پیشونیت سیفیده ولی یه لکه سیاه می بینوم او وسط. ها!... از مادرشوهر شانس نمیاری. تا بتانه اذیتت میکنه". نگاهی به چشمان متعجب و مشتاق من انداخت و ادامه داد: "ولی بختت بلنده. میری تو غریبه‌ها ولی غصه نداره. روزگار باهات میسازه" دخترها، گوشه چادرهای گل گلی سوزن دوزی هزار رنگشان را جلو دهانشان گرفتند و کرکر خندیدند. من هم خندیدم. حامد را انتهای پارک دیدم. دست چپم را بالا بردم و تکان دادم. آمد به سمت ما. زن آهی کشید و باز کف دستم را کاوید: "جونوم برات بگه..." حامد سرعتش را بیشتر کرد و به ما رسید. خندیدم و نیم خیز شدم:"حامد بیا اینجا دارم فالمو می گیرم" صورتش را تلخ کرد. دخترها را با ضرب کنار زد و بدون اینکه حرفی بزند دست چپم را با شدت کشید. دست راستم از دست زن بیرون آمد و شانه چپم درد گرفت. نگاهم روی صورت حامد که حالا سرخ شده بود دو‌دو میزد. رگ گردنش ورم کرده بود. یک آن مرا چند متر با خودش آنطرف تر کشید. "چته حامد؟ دیوونه شدی؟" "دلم نمی خواد فالتو بگیری" "آخه چرا دیوونه؟! کلی از حرفاش درست بود، میگه ما به هم میرسیم" " از کولیا بدم میاد" "کولیا؟ چرا آخه؟! بذار فالم تموم شه!"."فعلا بیا، بعدا بهت میگم". "نه! الان بگو چته". باز مرا کشید و همانطور که دستم را می فشرد گفت: "مگه قضیه خاله رو برات تعریف نکردم؟" "نه! خاله پریسا رو میگی؟" بدون اینکه دستم را رها کند اشاره کرد که برویم " نه! یه خاله دیگه هم داشتم. چهل پنجاه سال پیش، سه چار ساله که بوده..." "خوب!" "کولیا میان و پشت کوچه مامان بزرگ چادر میزنن..."هاج و واج نگاهش کردم. با صورت درهم کشیده به کولیها خیره شده بود."وقتی کوچ می کنن... خاله سروگل هم برای همیشه گم میشه" آهی کشید: " مامانم هر وقت تعریف می کنه... چشمای آبیش پر اشک می شه...خیلی غصه می خوره...واسه همینه ازشون متنفرم". آرامتر شده بود. مچم درد می کرد. دستم را از دستش کشیدم و توی کیفم را گشتم. با سرعت برگشتم سمت زن و پول را به طرفش گرفتم. نور خورشید دیگر توی چشمهایش نبود و چشمهای آبیش درشت تر به نظر می آمد. " قابل نداشت دختروم سیفید بخت بشی به حق پنج تن" دخترها با حالت غریبانه ای نگاهم کردند.دیگر نمی‌خندیدند. آمدم سمت حامد و راه افتادیم. دیگر به حرفهایش گوش نمی دادم. برگشتم و نگاهشان کردم. پا شده بود و با زن سبزه رو و دخترها به سمت در خروجی پارک می رفت. به انتهای پارک که رسیدیم باز برگشتم. از خورشید ردی در افق و از کولی ها در لابلای آدمهای توی خیابان، اثری باقی نمانده بود.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم انسیه ساریخانی عزیز، سلام. چه خوب که اجازه دادید مدتی از نقد داستان غریبه بگذرد و بعد برای بازنویسی به سراغش رفتید. بازه‌ی زمانی بین نوشتن و بازنویسی فرصتی است تا نویسنده از داستان فاصله بگیرد. همین فاصله باعث می‌شود داستان را از بیرون گود بخواند و مثل یک منتقد به متن نگاه کند تا اشکالاتش را ببیند و برطرف‌شان کند.
در بازنویسی داستان از جای خوبی شروع شده. گره در همان سطرهای اول زده می‌شود. فالگیری اصرار دارد فال دختر جوانی را بگیرد. دختر علاقه‌ای به این کار ندارد ولی موقعیت زن فالگیر نظر دختر را تغییر داده و به فال رضا می‌دهد. زن ظاهری متفاوت از کولی‌ها دارد و همین دختر را به شنیدن فالش علاقه‌مند می‌کند. توصیفات راوی، فالگیر را در ذهن خواننده به تصویر می‌کشد. همین تفاوت‌ها خواننده را درگیر روایت می‌کند. چرا این کولی با بقیه‌ی کولی‌ها فرق دارد، حتی با زنان و دختران کولی که همراهش هستند؟ در همین حین، نامزد دختر از راه می‌رسد و با او بدرفتاری می‌کند. کنش‌های پسر در این بخش، به داستان جان داده و هیجان ایجاد می‌کند. خواننده مشتاق می‌شود علت بدرفتاری پسر را بفهمد. پسر داستان خاله‌ی گمشده را برای دختر می‌گوید. او به چشم‌های آبی مادرش اشاره می‌کند. این نشانه بی دلیل وارد داستانک نشده و حتما قرار است در ادامه‌ی روایت به چیزی وصل شود. خواننده‌ای که متن را دقیق بخواند این نشانه را می‌گیرد و منتظر می‌شود. دختر به بهانه‌ی دادن پول برمی‌گردد و به آبی چشم‌های زن فالگیر اشاره می‌کند. نشانه‌ای که می‌خواهد بین خاله‌ی گم‌شده و زن فالگیر ارتباطی ایجاد کند. نشانه جای درستی استفاده شده. اگر قبل‌تر به آن اشاره می‌شد، وقتی پسر حکایت خاله‌ی گمشده‌اش را تعریف می‌کرد، خواننده این نشانه را می‌گرفت. پس پایان داستان و برگشتن دختر جوان پیش فالگیر چیزی به متن اضافه نمی‌کرد. اما در این موقعیت خواننده تا سطرهای پایانی منتظر ضربه‌ی داستانک است. وقتی دختر برای دادن پول پیش فالگیر برمی‌گردد و به چشم‌های آبی‌اش اشاره می‌کند، ضربه زده می‌شود. این نشانه به سرانجامی نمی‌رسد و داستان تمام می‌شود. نقطه‌ی قوت داستان «غریبه» همین است. همین تردیدی که در دل دختر و خواننده ایجاد می‌شود. آیا زن فالگیر همان خاله‌ی گمشده است یا نه؟ این پایان باز به دل خواننده‌ی مدرن خوش می‌نشیند. انسان مدرن انسان شک و تردید است. از این شکی که به دلش افتاده راضی است و پایان‌های مختلفی برای این داستانک متصور می‌شود.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
نازنین جودت » دوشنبه 04 فروردین 1399
منتقد داستان
موفق باشید
انسیه ساریخانی » دوشنبه 26 اسفند 1398
سپاس از شما استاد عزیزم. داستان در واقع مدیون شماست و امیدوارم بتوانم در داستانهای بعدی قبل از ارسال به تک تک این نکات توجه کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت