چرا داستان می‌نویسم؟




عنوان داستان : طلسم آینه
نویسنده داستان : آناهیتا مقیمیان

چند روز بود کسی دورادور، سایه¬به¬سایه دنبال گلنار می¬رفت. موقع هیزم جمع کردن، چرای گوسفندان، حتی وقتی به خانه دوستش می¬رفت، سایه ای را می¬دید که دنبالش می¬آید. اما نمی¬دانست کیست.
یک روز گلنار گوسفندها را برد مرتع و دشت تا بچرند. آفتاب از لابه لای ابرها می¬بارید. زمین تاریک و روشن می¬شد. هوا از طوفانِ انتهایِ شب خبر می¬داد. صدای رود خروشان گوسفندها را کشاند کنار رود و مشغول آب خوردن شدند. گلنار روسریش را از جلوی دهانش پایین آورد. دستی در آب زد، مشتی به صورتش پاشید. عکسش در نهر افتاده بود. صورتی گرد و پوست سفید که میان روسری سیاه گلدارش مثل قرص ماه می¬درخشید. سایه سیاهی رویش افتاد. فکر کرد ابر است. اما سایه بزرگ و نزدیکتر شد. توی آب دید ابر بزرگِ سیاهی با چشمان سفیدِ درشت، بالای سرش ایستاده. وحشت کرد. جیغ زد ودوید پشت گوسفندان. سگ گله پارس می¬کرد. ابر زل زده بود به گلنار. روسریش را دوباره کشید روی صورتش، گوسفندها را باعجله باچوب هی کرد. ابر دود شد و رفت هوا.
باد تندی می¬وزید. گلنار دامن بلند و چین دارش را با دست جمع کرد. وقتی رسید به خانه، گوسفندان را در آغلِ گوشه¬ی حیاط کرد. از دو تا پله بلند کاهگلی خانه بالا رفت و در را محکم بست. مادرش نخ می¬ریسید. با نگرانی پرسید: چی شده؟ چرا ترسیدی؟ گرگ به¬ات حمله کرده؟
گلنار برایش تعریف کرد. مادر نگران شد و گفت: احتمالا جادوگر را دیده¬ای. سالیان سال پیش، مردم او را در غاری میان کوههایِ انتهای دشت زندان کرده بودند.
بعد آهسته از خودش پرسید: اما چطوری توانسته از غار بیرون بیاید؟
گلنار از مادر پرسید: چرا در غار زندانش کرده بودند؟
مادر جواب داد: مردم را آزار می¬داد. مجبورشان می¬کرد، برایش کار کنند. هر کس هم گوش نمی¬داد با آینه¬¬¬اش او را طلسم می¬کرد.
گلنار پرسید: یعنی با من چه کار داشته؟ چه کاری می¬خواست برایش انجام دهم؟
مادر گفت: به صلاح است در خانه بمانی، بیرون نروی. ممکن است تو را هم طلسم کند.
گلنار به جای مادرش روزها نخ می¬ریسید. پشم رنگ می¬کرد. نان می¬پخت و غذا درست می¬کرد و مادر گوسفندان را به چرا می¬برد. هیزم می¬آورد. شیر می¬دوشید و مشک می¬زد.
دوستش که چند روزی از گلنار خبر نداشت به خانه¬شان آمد. گفت: امروز به باغ ما بیا تا با هم انار بچینیم و حرف بزنیم.
گلنار که از خانه ماندن خسته شده بود قبول کرد.
انارها مثل گوله¬های مسیِ سرخ و درشت به درختان آویزان بودند. انارها را می¬چیدند و تو سبد می¬ریختند. با هم می¬گفتند و می¬خندیدند که ماری پیچ و تاب خوران آمد و شکل مرد جوانی، جلوی گلنار ایستاد. همه از باغ فرار کردند. گلنار تنها شد. حسابی ترسید. نمی¬توانست قدم از قدم بردارد. زبانش بند آمد.
مرد با صدای زمخت و خشن گفت: نترس؛ می¬خواهم ببرمت تا همسرم شوی. تو را چه به کار کردن برای آن پیرزن مفلوک.
گلنار بیشتر ترسید. عقب عقب رفت. پایش سکندری خورد. ترکه انار را گرفت تا نیفتد اما شاخه انار با گلنار روی زمین آمد. مرد دولا شد او را بلند کند. گلنار فکری به ذهنش رسید. ترکه انار را رها کرد. انارها، محکم به صورت مرد خوردند. مرد فریادی کشید و صورتش را گرفت. بعد کلاغ شد و غار غار کنان پرواز کرد و رفت. گلنار بسرعت تا خانه دوید. مثل بید می¬لرزید.
مادر در خانه نگران منتظر بود، تا او را دید فهمید چه شده. گفت: چرا بیرون ¬رفتی؟ او دست از سرت بر نمی¬دارد.
کمی فکر کرد و گفت: باید از این روستا برویم.
گلنار پرسید: آخر به کجا؟
مادر گفت: فعلا تو را می برم خانه¬ی عمویت که در روستای پایین است. خودم برمی گردم تا با مردم راهی پیدا کنیم.
گلنار ناراحت شد. نمی¬خواست از دوستش جدا شود. اما به نظر چاره¬ای نبود. گوسفندان را به همسایه ها سپردند. اساسشان را جمع کردند، سحرگاه روی قاطر گذاشتند و راه افتادند. شب به دشت چسبیده بود. هوا سوز سردی داشت. کم کم امواج خروشان خورشید از پشت کوهها و ابرها و دشت و دمن بیرون آمد. نزدیک جوی آبی، مادر قاطر را هوش کرد. کنار درختی ایستادند تا کمی نان و پنیر بخورند. گلنار گفت: من می¬روم هیزم بیاورم تا آتش روشن کنیم.
می¬رفت و هر چوبی می¬دید از روی زمین برمی¬داشت. کم کم از مادر فاصله گرفت. چوبی جلوی سنگ بزرگ و سیاهِ براقی افتاده بود، آنرا برداشت. یکهو سنگ به شکل مرد جادوگر شد. گلنار یکه خورد. چوبها از دستش ریخت. با عصبانیت فریاد کشید: از من دور شو. دست از سرم بردار. تو آدم بدی هستی. نمی¬خواهم باهات ازدواج کنم....
جادوگر که دفعه¬ی قبل از گلنار عصبانی شده بود با این حرفها عصبانی¬تر شد، فریاد کشید: من می¬توانم تو را با خودم ببرم. اما کاری می¬کنم که همه چیزت را از دست بدهی.
آینه ای با قاب طلایی در آورد، روبه¬ گلنار گرفت. گلنار یک آن، نگاهش در آینه افتاد . جادوگر شکل کفتاری شد و دوید و رفت.
گلنار وقتی خیالش راحت شد که جادوگر رفته، دولا شد چوبها را جمع کند. کمرش گرفت. چوبها را روی هم گذاشت تا آمد بلندشان کند، احساس کرد چند برابرسنگین¬تر شده¬اند. نگاهش به دستانش افتاد، پیر و چروک شده¬ بودند.
هیزمها را رها کرد و دولا به سمت نهر رفت. یک پایش درد می¬کرد. لنگان به لب آب رسید. خودش را نگاه کرد. پیرزنی چروکیده با پوستی تیره و پر از لک و مکِ سیاه دید.
فهمید طلسم شده. ناراحت و غمگین نشست لب آب، زار زار گریه کرد. مادرش چند قدمی او بساط صبحانه پهن کرده بود. اما او روی رفتن پیش مادرش را نداشت. سنش از مادرش هم بیشتر به نظر می¬رسید. وقتی گریه اش تمام شد تصمیم گرفت به روستای دیگری برود تا کسی نفهمد چه بلایی سرش آمده.
آرام و آهسته، دولا و لنگان از آنجا رفت. ته دلش عصبانیت و انتقام شعله می¬¬کشید. یک¬آن هر چه دوست داشت، از دست داده بود. زیبایی و جوانی¬، مادرش، روستا و دوستانش؛ به جایش پیری و ناتوانی، درد و بیماری نصیبش شده بود. دلی پر از غم و رنج داشت. فکر کرد: من که توان مبارزه با این جادوگر بدجنس را ندارم. نمی توانم نابودش کنم. ولی اگر آینه را بدزدم حداقل دیگران را نمی تواند طلسم کند.
مادرهر چه صبر کرد، گلنار نیامد. اساس را بار قاطر کرد. هر چه اطراف را گشت، گلنار را صدا کرد، خبری نشد. ناامید و نگران به روستا برگشت.
¬گلنار نزدیک ظهر به کوه رسید. نگاهی به اطراف انداخت. غار. خیلی بالا نبود. سوراخی بود در دل کوه، روی زمین. پشت سنگی پنهان شد تا جادوگر بیرون برود. بعد از مدتی کرکسی از غار خارج شد، پرواز کرد و رفت. گلنار از پشت سنگ بیرون آمد و ازروی خورده سنگها با سختی بالا رفت. دلش مثل هوا سرد بود. نور خورشید ملایم، زانوهایِ سرمازده¬اش را قوت می¬داد. درون غار کثیف و تاریک بود. هر طرف آشغالی افتاده بود و بوی بد می¬داد. روسری را دور دهانش پیچید و پشت سرش گره زد. با ترس وارد شد. ممکن بود هر آن جادوگر از راه برسد. اطراف غار را نگاه کرد. چشمش خورد به گونی که آویزان بود. آنرا برداشت، آینه پشتش بود. چادر را که مثل شال دور کمرش پیچیده بود باز کرد. آینه را پشتش بست و از سرازیری کوه پایین آمد، از کنار رود، خلاف جهت آب به سمت بالا رفت.
کرکس وقتی برگشت دید آینه نیست. انگار دنیا روی سرش خراب شد. ناراحت و غمگین یک گوشه نشست و سرش را روی بالش گذاشت. بدون آینه نمی¬توانست تغیر شکل بدهد. با خودش فکر کرد: چه کسی میتواند آینه را برده باشد؟
اما تنها یک جواب به ذهنش رسید: فقط می¬تواند کار آن دخترِ جسور، گلنار باشد.
تصمیم گرفت او را پیدا کند. هر روز بالای بامهای خانه¬های روستا پرواز می¬کرد، خانه گلنار را زیر نظر داشت. اما هیچ وقت ندید او از خانه بیرون بیاید. مردم هر وقت کرکس را اطراف خانه¬ها می¬دیدند به طرفش سنگ می¬انداختند تا دور شود. می¬ترسیدند جوجه مرغها و بره¬هایشان را بکشد. بالهای کرکس حسابی از برخورد سنگها زخمی شده بود. دیگر نمی-توانست پرواز کند. ناچار به غار رفت و دیگر اطراف روستا و مردم پیدایش نشد.
گلنار خسته و گرسنه نزدیک غروب به جنگل رسید. فکر کرد: اینجا برای زندگی خوب است. آب و درخت و هیزم و زمین برای کشت دارد. او از تمشکها و میوه¬های جنگلی خورد و سیر شد. خستگی¬اش که در رفت بلند شد در جنگل گشت. چشمش به درخت تنومندی افتاد که سوراخ بزرگی داشت. چندین چوب بزرگ پیدا کرد وجلوی درخت، چوبها را به هم تکیه داد، رویشان را با شاخ و برگ پر کرد و همان جا آنجا زندگی کرد.
گاهی می¬دید آدمهایی به جنگل می¬آیند، اما تا او را می¬بینند دور می¬شوند و می¬روند. فکر می¬کرد همه ازش می¬ترسند و بدشان می¬آید. غربت و تنهایی و پیری و بیماری او را عصبانی و بی¬حوصله کرده بود.
شکارچیانی که به جنگل می¬رفتند خبر بردند به روستای نزدیک جنگل که: پیرزنی عجیب آمده، توی درختی در جنگل زندگی می¬کند. خیلی زود خبر دهان به دهان در روستا پیچید. حسن و علی و بنیامین با خواهرش شوکا کنار مادرانشان یک قل دو قل بازی می¬کردند، از مادرانشان موقع سبد بافی شنیدند که می¬گفتند:
- عجوزه¬ای در جنگل زندگی می¬کند با ناخن های بلند و سرو وضع کثیف، موهای ژولیده سفیدش تا روی پاهایش آمده.
- من شنیده¬ام ساحره است. هر کس نزدیکش شود سحرش می¬کند.
- نه بابا؛ خوره¬ای است. برای همین رفته تو تنه¬ی درخت، تنها زندگی می¬کند.
حسن به دوستانش گفت: بچه ها برویم عجوزه را ببینیم؟
بنیامین گفت: مگر نشنیدی چی گفتند؟ ساحر است و بچه¬ها را می¬خورد!
شوکا که از همه کوچکتر بود، گفت: من می¬ترسم، نمی¬آیم. دوست ندارم این جانور مرا بخورد.
حسن گفت: تو نیا؛ دخترِ نازک نارنجیِ ترسو...
علی گفت: لابد توری پهن کرده توی جنگل و هر آدمی که برود شکارش می¬کند. اول کبابش می¬کند بعد می¬خوردش و استخوانهایش را در چاله¬ای توی تنه¬ی درخت دفن می¬کند.
حسن گفت: خودم می¬روم. شماها نیایید. ترسوها...
حسن سنگها را روی زمین ریخت و به طرف جنگل دوید. علی و بنیامین نگاهی به مادرانشان کردند که مشغول حرف-زدن بودند، به دنبال حسن دویدند. شوکا وقتی دید برادرش می¬رود گفت: بنیامین صبر کن منم بیام....
برگهای زرد و چوبهای خشک درختان، زیر پایشان خرش خرش صدا می¬کرد. آرام و آهسته قدم بر می¬داشتند. حسن چوب بلندی دست گرفته بود و هر از گاهی سر چوب را محکم زمین میزد تا اگر تله¬ای زیر برگها پنهان است بیاید بیرون. از دور کلبه¬ی عجوزه را دیدند. هر کدام پشت درختی قایم شد تا عجوزه بیرون بیاید. اما هر چی صبر کردند نیامد. علی گفت: بیایید برگردیم. اگر بیشتر بمانیم شب می¬شود، توی جنکل گم می¬شویم.
حسن گفت: من تا عجوزه را نبینم بر نمی¬گردم.
بعد پاورچین پاورچین از پشت درخت بیرون آمد.
بنیامین یواش گفت: برگرد. نرو...
حسن گوش نداد. علی و بنیامین و شوکا هم پاورچین دنبالش راه افتادند.
حسن حصیری را که جلوی در آویزان بود، کنار زد و سرکی توی کلبه کشید. به دوستانش گفت: بیایید کسی اینجا نیست.
کلبه تاریک بود. جایی با برگ درست شده بود برای نشستن. جلویش کُپه¬ای خاکستر بود که دورش با سنگ محاصره شده بود. بچه¬ها رفتند تو. حسن توی سوراخ ¬درخت را نگاه کرد با تعجب گفت: این چیه اینجا؟!
بچه¬ها دنبالش رفتند تو تنه¬ی درخت. قاب عجیبی دیدند که به درخت تکیه داده بود. کنجکاو شدند، کمک کردند، قاب را برگرداندند و تکیه دادند به درخت. دستبند شوکا پاره شد و دانه¬های رنگی همه جا ریخت. همه¬گی نگاهشان در آینه افتاد.
عجوزه ماهی¬ که تو سد کوچک کنار رود به دام افتاده بود، در سطلش گذاشته بود و عصا به دست به کلبه بر می¬گشت. نزدیک کلبه دید یک بچه موش و خرگوش و آهو و پلنگ از خانه¬اش دویدند بیرون و هر کدام به سمتی رفتند. اما مهم نبود. جنگل پر بود ازحیوانات مختلف که گاهی راهشان را گم می¬کردند و از خانه¬ی او سر در می¬آوردند. خودشان هم می-رفتتد.
مادرها کارشان که تمام شد، دیدند بچه¬ها پیدایشان نیستند. اطراف را گشتند، صدایشان کردند، اما خبری نشد. دلشوره گرفتند به خانه هایشان رفتند اما آنجا هم نبودند. کل روستا را زیرو رو کردند اما انگار اصلا متولد نشده بودند، کسی آنها را ندیده بود. شیون کنان پیش پدرانشان رفتند که سرِ زمین¬ها مشغول کاشت جو بودند. آنها کاررا رها کردند و با مردم اطراف روستا رفتند. بابای علی گفت: نکند به جنگل رفته باشند؟
بابای حسن گفت: نکند آن پیرزن خارُق الخِلقه بلایی سرشان آورده باشد؟
بابای بنیامین گفت: باید عجله کنیم، ممکن است حیوانی به¬شان حمله کند.
همه¬گی با عجله به جنگل رفتند. بابای حسن گفت: چطوری بفهمیم بچه¬ها به خانه عجوزه رفتند یا نه؟
بابای علی گفت: آتشی راه بی¬اندازیم و عجوزه را ببرون بکشانیم.
برگهای کف جنگل و چوبهای کوچک را روی هم ریختند و بابای علی زیرش فندک زد. مامان بنیامین با گوشه چادر بادش زد و دودش را به طرف خانه پیرزن فرستاد. همه شروع کردند به فریاد کشیدن: آتیش...آتیش... فرار کنید... جنگل آتیش گرفته....
پیرزن بیرون آمد. لنگان و آهسته به سمت رود رفت. مردم رفتند تو کلبه، بقایای یک ماهی کباب شده کنار آتش بود. بابای شوکا مهره رنگی جلوی سنگ کنار آتش پیدا کرد. خیلی ناراحت شد. آنرا برداشت و گفت: این دانه¬ی دستبند دخترم است. دیگر مطمئن شدند که اینجا بوده¬اند. بابای حسن چشمش افتاد به آینه با تعجب گفت: عجوزه آینه به این بزرگی به چه کارش می¬آید. جلوی آینه رفت، خودش را نگاه کرد. ناگهان تبدیل به یک گربه شد. جیغ زنان خودش را به درو دیوار درخت کوبید و از در بیرون دوید. دیگران از ترس فریاد زدند و از کلبه خارج شدند.
بابای بنیامین که از ترس به سختی نفسش بالا می¬آمد گفت: این زن جادوگر است، دیدید چه شد. حتما سر بچه هایمان همین بلا آمده. حالا باید چی کار کنیم؟
یکی جواب داد: آینه را بشکنیم.
یک نفر دیگر گفت: آن وقت چند تکه می¬شود وهر تکه¬اش جادو می¬کند.
بابای علی گفت: بسوزانیمش.
فندکش را در آورد، کلبه را آتش زد. خیلی طول نکشید که درخت پیرِ تنومند به آتش کشیده شد.
پیرزن کنار رود، از دور به دودی که از شعله های آتش به هوا می¬رفت، خیره شده بود. کم کم در دلش احساس سبکی کرد. غم و رخوت از دل و تنش رفت. نگاهی به آب انداخت. دختری جوان و زیبا دید. همان گلنار قبلی... با تعجب دستانش را نگاه کرد. اشتباه نکرده بود، چروک نداشت. طلسم آینه باطل شده بود. نگاهی به سر تا پای لباسش انداخت. همه کثیف و پاره شده بودند. مدت زیادی، حمام نکرده بود. موهای سیاهش دورش ریخته بود. کنار آب دست و صورتش را شست. مثل باد به طرف روستای خودشان دوید. دلش برای مامانش خیلی تنگ شده بود. باد اشکهای خوشحالی را از روی صورتش می¬برد.
درخت آرام آرام سوخت و خاکستر شد. مردم رویش، خاک سرد و تر جنگل ریختند. آینه ذوب شده زیر خاک و خاکستر مدفون شد. چیزی نگذشت بنیامین و شوکا و پدرشان با علی و حسن، پیش مردم برگشتند.
گلنار فکر کرد قبل از رفتن به خانه، آن جادوگر بدجنس که سالهای زندگی¬اش را تباه کرده بود، نابود کند. مثل بز کوهی دوید و بالای غار، پشت سنگی نشست تا وقتی جادوگر جلوی دهانه غار آمد سنگ را هل بدهد رویش. چند ساعتی منتظر ماند تا دید پیرمردی با ریش و مویِ بلند و سفید، کمری خمیده، جلوی دهانه غار آمد.
گلنار با دیدن او پشیمان شد. فهمید خود واقعی جادوگر این پیرمرد است که بدون آینه حتی نمی¬تواند درست راه برود. پس دیگر نمی¬تواند به کسی آزار برساند. پیرمرد با سختی از روی خورده سنگها پایین رفت و به طرف روستا راه افتاد.
گلنار صبر کرد تا پیرمرد دور شود، از کوه پایین آمد.
مادر گلنار روی پله¬های جلوی در، چشم به راه نشسته بود. از وقتی گلنار رفته بود، شبانه روز غصه می¬خورد. خیلی پیرتر از قبل شده بود. صدایی آشنا او را از فکر بیرون آورد. خوب دقت کرد صدای گلنار بود. از پشت حلقه اشک، مات گلنار را دید که به طرفش می¬دود و صدایش می¬کند. زانویش را گرفت و از جایش بلند شد و پله ها را آهسته پایین آمد. گلنار دوید و در آغوش مادرش پرید. هر دو از خوشحالی گریه می¬کردند.
گلنار چشمشش به پیرمرد افتاد که آواره و سرگردان از روستا می¬گذشت و مردم گاهی به او غذایی در راه رضای خدا می-دادند.
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
خانم مقیمیان گرامی سلام
اولین سوالی که هر نویسنده‌ای باید از خود بپرسد این است که چرا می‌نویسم؟ پاسخ صحیح به این سوال درواقع سازنده‌ی نظرگاه او در هر داستان است. بعد از این سوال نویسنده به سراغ ساخت جهان اثر می‌رود. این جهان شامل طرح کلی داستان، شخصیت‌ها، موقعیت و زمان رخداد داستان، روابط علت و معلولی و در نهایت مفهوم چیزی است که می‌نویسید، می‌باشد. ساخت این جهان باید آن‌‌قدر دقیق و همراه رعایت جزییات باشد که مخاطب آن را باور کند. در غیر این صورت هرگز موفق نخواهد شد چیزی بنویسد که نام آن را بتوان داستان گمارد.
در متنی که نوشته‌اید با نام «طلسم آینه» جادوگری در زمانی که نمی‌دانیم و در جایی که نمی‌شناسیم به دلیلی که متوجه آن نمی‌شویم به دختری بند می‌کند و او را طلسم می‌کند. بعد این طلسم سال‌ها بعد در جایی دیگر و خیلی اتفاقی به دست اشخاصی دیگر باطل می‌شود و دختر باز می‌گردد و جادوگر را می‌بخشد و مادر خود را بغل می‌کند. شکل کلی اثر شما شبیه قصه است اما حتی در ساده‌ترین قصه‌ها نیز روابط علت و معلولی برای باورپذیر شدن وقایع رعایت می‌شود. به بیان ساده‌تر اگر جادوگری هست به نشانه پلیدی «تز» در کنار آن قهرمانی زاده می‌شود «آنتی تز» برای غلبه بر آن و راهی هست «سنتز» برای از بین بردن پلیدی و زایش دوباره‌ی زیبایی. ولی در متن شما هیچ اتفاقی با رعایت منطق داخل اثر رخ نمی‌دهد چون اساسا هیچ قانونی وجود ندارد و از این منظر دچار پراکندگی است. مهم‌ترین دلیل این آشفتگی باز می‌گردد به سوال اول، اینکه شما اساسا چرا چنین سوژه‌ای را انتخاب کرده‌اید؟ قرار است طیف مخاطب این اثر چه کسانی باشند؟ برای اینکه کودک و نوجوان با آن ارتباط برقرار کنند نیاز به توضیحات بسیار بیشتری از فضا دارید و برای پذیرش آن توسط مخاطبین خاص داستان‌های ژانر هم باید بینهایت تلاش کنید.
بنابراین اولین موضوعی که باید به آن بپردازید یافتن سوژه‌ی درست و سپس قالبی است که بتوانید در آن منظور خود را به درستی به مخاطب خود عرضه کنید. مورد بعدی نوع روایت اثر است. امروزه در داستان‌های مدرن دیگر نویسنده نقش نقالی را کنار گذاشته و تنها روایت‌گر بدون دخالت ماجرا است. لحن اثر در پذیرش آن بسیار پر اهمیت است. شما باید به گونه‌ای بنویسید که مخاطب خود را در فضای داستان احساس کند نه اینکه انگار نشسته است و کسی برای او داستانی را تعریف می‌کند و این اتفاق با کمک توصیفات درست صحنه و دیالوگ‌ها رخ خواهد داد.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت