نمایش گُنگِ تک‌لحظه‌های مبهم




عنوان داستان : گل های قرمز
نویسنده داستان : مهدی سلیمانی

دکتر، عینکش را روی میز گذاشت و از مردی که روی تخت نشسته بود پرسید:
-آبتین خان! خیلی دوست داری دنیا رو ببینی؟
-معلومه آقای دکتر! تا حالا خواهرم دنیا رو برام تعریف می کرد. ولی حالا خودم می تونم ببینم. این خوب نیست؟ اینکه می تونم شما رو، خواهرم رو، سارایی که هر بار اومدم اینجا بهم یه گل هدیه داده رو و همه ی مردم رو ببینم؟
دکتر لبخند زد و گفت:
- سارا! دختری که کم حرف می زنه. درسته؟
-بله. خواهرم هم همین رو می گه.
_ پس فکر می کنی دنیای جای قشنگیه؟
-با این تعریف ها و آدم های خوب، جای خوبی نیست؟
-نمی دونم. شاید!
دکتر عینکش را از روی میز برداشت و از پشت آن بیرون آمد. پرده ی آبی پنجره را کشید و تیزش نور گرفته شد. اتاق کمی تاریک بود. به طرف آبتین رفت و گفت:
- امروز می تونی برای همیشه از شر این باند ها خلاص بشی.
آبتین خندید و لبه ی تخت را محکم گرفت. زنی کنار در اتاق ایستاده بود. به دست های آبتین نگاه کرد. دست های خودش هم می لرزید. دکتر قیچی را از روی میز کوچکِ کنارِ تخت برداشت و از پشت سر، پارچه ی سفیدی که روی چشم های آبتین کشیده شده بود را پاره کرد. بعد آرام آرام پارچه را دور سرش چرخاند تا باز شود. رو به زن کرد و گفت:
-شما لطفا بیرون باشید.
صدای نفس های زن بلند بود. تند تند نفس می زد. لب پایینی اش را می جوید. چیزی نگفت و در را باز کرد. آبتین گفت:
-آقای دکتر! می شه بمونه؟ می خوام اولین نفر خواهرم رو ببینم.
دکتر چیزی نگفت. زن که وسط در ایستاده بود، برگشت و در را بست. دکتر ادامه داد و آخرین دورِ پارچه را هم باز کرد. دو تکه پنبه ی دایره ای روی دو چشم آبتین بود.
-الآن پنبه ها رو بر می دارم. ولی تا وقتی من نگفتم چشمات رو باز نکن. Ok؟
آبتین چیزی نگفت. سرش را تکان داد. خواهر آبتین آب دهنش را پایین داد. از گوشه ی چشمش اشک می ریخت. دکتر پنبه ها را برداشت. رو به زن کرد و زن عینک آفتابی را به دست دکتر داد. دکتر چشم های آبتین را مالش داد. عینک را روی چشم های او گذاشت و عقب رفت.
-حالا آروم آروم چشم هاتو باز کن. خیلی آروم. و پشت سر هم پلک بزن. خیلی خیلی آروم.
آبتین درز چشم هایش را باز کرد. زن داشت اشک می ریخت و دستش را روی دهنش گذاشته بود. دکتر می خندید. آبتین تند تند نفس می زد. پاهایش که از تخت آویزان بود می لرزیدند. گوشه ی تخت را محکم گرفته بود و فشار می داد. پلک می زد. پشت سر هم پلک می زد. خواهرش به سمتش رفت. محکم بغلش کرد.


دکتر رو به خواهر آبتین کرد و گفت:
-تا چند روز عینک رو از چشم هاش برندارید. باید خیلی مراقب اون ها باشید. هفته ی دیگه می بینمتون.
خواهر آبتین لبخند زد و سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. دکتر رو به آبتین گفت:
-حالا می تونی بری و دنیا رو ببینی. فقط مراقب چیزهایی که تماشا می کنی باش.
آبتین و خواهرش از در مطب بیرون آمدند. آبتین گفت:
-بریم از سارا آخرین گل رو هم بگیریم. می خوام ببینمش. بریم؟
خواهرش چیزی نگفت. روبه روی مطب و آن طرف خیابان، دختر بچه ای روی ویلچر نشسته بود. به طرفش رفتند. دختر، سفره ای جلویش انداخته و روی آن، شاخه گل های قرمزی پخش بود. مچ دستش به طرف سینه خم شده و پاهایش کج بودند. آبتین به خواهرش نگاه کرد. خواهرش خم شد و یک شاخه از گل ها را به آبتین داد. دست به کیف برد و یک پنج هزار تومانی از آن بیرون کشید و در دست دختر گذاشت. دختر لبخند زد. آبتین گفت:
-فرانک! سارا اینه؟ مگه نگفتی این گل ها رو به همه هدیه می ده؟ این که...
با دست به سارا اشاره کرد و حرفش را تمام کرد. فرانک گفت:
-چیزهای زیادی هست که باید خودت ببینی و بدونی.
نقد این داستان از : قاسم فتحی
آقای سلیمانی، سلام.
داستان از همان جمله‌ی اول ناقص شکل می‌گیرد و ابهام زیادی دارد. دکتر که در طول داستان لحن و کلامش به یک دکتر واقعی نمی‌خورد، رو به «مردی» که روی تخت خوابیده می‌گوید: «آبتین خان! خیلی دوست داری دنیا رو ببینی؟» شاید این «خان» کمی به مخاطب نشان بدهد که آبتین سن‌وسالی ازش گذشته ولی جنسِ توصیه‌هایش خطاب به یک بچه است. چون خودش هم در پاسخ به دکتر با لحنی بچه‌گانه می‌گوید: «...تا حالا خواهرم دنیا رو برام تعریف می کرد. ولی حالا خودم می تونم ببینم. این خوب نیست؟ اینکه می تونم شما رو، خواهرم رو، سارایی که هر بار اومدم اینجا بهم یه گل هدیه داده رو و همه ی مردم رو ببینم؟» راستش من به‌عنوان خواننده نمی‌توانم بپذیرم که «مردِ» بالغی با این لحن و کلمات می‌خواهد اشتیاقش را به دیدن دنیا نشان دهد و بعد دختری را ببیند که به او گل هدیه می‌داده. از «سارا»ی گل‌فروش همین‌قدر متوجه می‌شویم که کم حرف می‌زند و بعد در انتها می‌فهمیم که روی ویلچر است و تمام. نکته‌ی مهم‌تر این‌که، آبتین در فاصله‌ی بین بازشدنِ پانسمانِ چشمانش تا مرخص‌شدن و آمدن دم‌در بیمارستان هیچ‌چیزی نمی‌بیند جز سارا، هیچ نور و حرکت و رنگی توجهش را جلب نمی‌کند و انگار بازشدنِ چشم‌های او مسئله‌ی اصلی نویسنده نبوده و البته داستان در کلیت آن به مسئله‌ و دغدغه‌ی مشخصی هم اشاره نمی‌کند و معلوم نیست قرار بوده چه حس‌وحالی را منتقل کند.
از طرفی، مشکل اساسی این قصه نه لحن و دیالوگ‌های‌ ناپخته‌ی شخصیت‌ها که خودِ قصه است؛ قصه‌ای که نه شروع می‌شود و نه درست‌وحسابی تمام. سؤال مبنایی خواننده این‌جاست که، آبتین چرا کور شده؟ کور مادرزاد است یا تصادف کرده یا اتفاق دیگری پسِ ماجراست؟ از آن‌طرف، روشن نیست که آبتین خانواده دارد یا نه، حتی حضور خواهرش هم تصنعی است و فقط مقداری اشک می‌ریزد و به سارا پنج‌هزارتومانی می‌دهد و به برادرش توصیه می‌کند خودت باید بروی و ببینی و بدانی. خواهرش نه خبری از بیرون می‌دهد، نه از پدرومادر و نه از هیچ‌چیز دیگری. شما تماماً عنصر شخصیت‌پردازی را نادیده گرفته‌اید درصورتی‌که فضای کار و کوربودن آبتین بستر مناسبی است برای تخیل‌کردن، تصورکردن و نشان‌دادنِ نادیده‌ها. شخصیت‌پردازی و جزئیات ریزودرشت ظاهراً برای نویسنده جز نمایش تک‌لحظه‌های مبهم و این‌که یک‌نفر قرار است بعد از مدت‌ها، آن‌هم درحد بازکردن پانسمان، دوباره چشم باز کند دیگر مسائل اهمیتی نداشته و این به سیر منطقی و تکنیکی داستان آسیب جدی وارد کرده است.
امیدوارم در داستان‌های آینده در کنار داشتن یک قصه‌ی کامل به سیر منطقیِ شخصیت‌ها، لحن و فضایی که ایجاد می‌کنید توجه بیشتری بکنید.

موفق باشید

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت