مخاطب داستان چه گروهی است؟



عنوان داستان : یک روز با کرونا

ده روزی هست که تب کرونا کشور را گرفته.
خانه کرونا،بازار کرونا،تلویزیون کرونا،رادیو کرونا .
آنقدر این کلمه همه گیر شده که می شود کسی با ریتم کرونا ضرب بگیرد و یک آلبوم موسیقی کرونایی بیرون بدهد.
همه جا را "سکوتی نا آرام" فرا گرفته.حتی فضای خانه ها را.حتی خانه آرام آقای شربتی را.
۱.جیغ:
در خانه پنج نفره آقای شربتی هر کس مشغول کار خودش است.همه مراقب اند تا کمتر از خانه بیرون بروند.
پویا توی اتاقش پای لپ تاپ،مشغول آموزش مجازی ریاضی است.پدر نان ،میوه و چیزهایی را که برای خوراک یک هفته خریده،جاگیر می کند و مادر هم در آشپزخانه مشغول آماده کردن ناهار است.
ناگهان از اتاق پذیرایی صدای جیغ و گریه پریا کوچولو بلند می شود.پدر و مادر و پویا به سمت صدا می دوند.مادر پریا را که می لرزد بغل می کند و می پرسد:دخترم!چی شده؟!
پدربزرگ به جای پریا جواب می دهد:هیچی بابا ! بهش می گم یک بوس بده بابا جون! همه اش میگه کرونا می گیرم!! کرونا می گیرم!!
مادر پریا را بیشتر در بغل فشار می دهد و می گوید:خب آقاجون می بینید که همه جا حرف از کروناست.می دونید که گفتند روبوسی نکنید.شما که اصرار می کنید، بچه بیشتر می ترسه.
پدر پشت مادر در می آید و می گوید:آقاجون! درسته کرونا چیزی نیست ولی بچه از بس از تلویزیون هر روز خبر مرگ و میر میشنوه،فکر می کنه؛خیلی خطرناکه و هر کی بگیره میمیره.
پدربزرگ که به خاطر کرونا چند روزی از خانه نزده بود بیرون،لب ورچید و با دلخوری مجله کنار دستش را برداشت و شروع کرد به ورق زدن.زیر لب هم با خودش غرغر می کرد.
مادر که استادِ "مطلب عوض کردن" بود،رو به پسرش کرد و گفت:پویا! بزن شبکه پویا!!
همه زدند زیر خنده.
پدربزرگ هم نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
ومادر رو به پویا ادامه داد: بعد از روشن کردن تلویزیون هم از تو یخچال یک سینی پرتقال بیار تا برای پریا جون و همه، آب میوه بگیرم!!

۲.ماشین غریبه:
بعد از ظهر مادر پریا را برای بازی به پارک برده بود.وقتی که برمی گشتند،نزدیک خانه صدای داد و فریاد بلند بود.دو نفر از همسایه ها با هم بحث می کردند.یکی می گفت:این ماشین، پلاک غریبه است.چرا اجازه دادید اینها توی این اوضاع بیاند مسافرت؟ اگه مهموناتون کرونا داشته باشند ما چیکار کنیم؟ کی جواب من و زن و بچه و اهل این محل را میده؟
پریا خودش را بیشتر به مادر چسباند و مادر هم دست او را تندتر کشید،کلید انداخت و رفتند داخل خانه.

۳.شب خیس
شب سر شام پدربزرگ داشت اخبار گوش می کرد که باز خبر از کرونا بود،مادر رو به پدربزرگ اجازه گرفت تا به جای اخبار،با هم یکی از فیلم های نوروز چند سال پیش را ببینند.خیلی به همه چسبید.
وقتی خواستند بخوابند، همگی توی پذیرایی جا انداختند.پریا دائم پهلو به پهلو می شد و ناله می کرد.مادر برای اینکه بقیه بیدار نشوند،او را به اتاق خواب برد.اذان را که گفتند،پدر و مادر نماز صبح را خواندند.بعد از نماز مادر رو کرد به آقای شربتی و گفت:میگم دلم شور میزنه.امشب پریا تا صبح توی خواب ناله می کرد.تازه چند دقیقه پیش هم خودشو خیس کرده! این عادی نیست.نمی دونم چی شنیده که اینجور ترسیده.
پدر گفت: شاید بدونم دلیلش چیه!؟ دیروز پریا با دختر آقا سهراب بازی می کرد.پویا رد می شده شنیده که تینا هی پریا را می ترسونه و بهش میگه:آقا جونم کرونا گرفته!! حالش خیلی بده!!

۴.زنگ در
تازه یک ساعت از بالا آمدن آفتاب گذشته بود که زنگ در را زدند.پروین خانم مادر تینا بود.اینطور که می گفت حال پدربزرگ تینا خراب شده و دکتر آوردند بالای سرش.تینا را آورده بود تا شاهد ماجرا نباشد.
پریا که با صدای زنگ از خواب بیدار شده بود،بلند شد و لباسش را با کمک مادر عوض کرد و در کنار تینا صبحانه اش را خورد.
مادر از تینا پرسید:
تینا جان! پدربزرگ حالش چطوره؟!
تینا نگاهی به پریا انداخت و مثل دکتری که می خواهد در مورد ابعاد مساله پیچیده ای صحبت کند، با هیجان گفت: چند روزه آقاجونم سرفه می کنه.همه اش توی اتاقش روی تخت خوابیده.پدر و مادرم نمی ذارند من برم پیشش.مادرم می گه:آقاجون از دکترها خوشش نمیاد.
و با لحن خاصی که به نظر موذیانه می آمد، ادامه داد: اما من می دونم چرا از دکتر خوشش نمیاد!؟ چون کرونا گرفته!! آقاجون نمی خواد ببرندش بیمارستان!
مادر نگاهی به چهره پریا انداخت و از رنگِ پریده اش استرس را خواند.رو به تینا گفت: دخترم ! نشونه های کرونا مثل سرماخوردگی و آنفلوآنزاست.تا دکتر معاینه نکنه که معلوم نمیشه.حالا شما دو تا برید با هم بازی کنید تا من هم به کارهام برسم.
یک ساعت بعد پروین خانم آمد تا تیام را با خودش ببرد.مادر از او حال پدرش را پرسید؛جواب داد: باید برای اطمینان، توی بیمارستان آزمایش بگیرند.
۵.عروسک
مادر با عروسکی که پدر آن را خریده بود،وارد اتاق پریا شد.او صورتش را با صورت عروسک پوشانده بود.عروسک روپوشی سفید،شبیه پرستارها داشت.مادر کودکانه گفت:
سلام خانوم خوشکله! به پرستار کوچولو اجازه میدی وارد بشه!؟
پریا صورت برگرداند و وقتی عروسک را دید،خندید. و جلو دوید تا آنرا از مادر بگیرد.اما مادر کمی عقب رفت و با همان لحن کودکانه ادامه داد: دختر کوچولو! اول اجازه بده من شما را معاینه کنم.
مادر با دستان عروسک، تب سمیه را گرفت،دست روی قلب او گذاشت و مثل یک پرستار مهربان اینطور برایش نسخه نوشت:
دختر خانم! شما سالم سالم هستید.نه تب دارید، نه گلو درد و نه سرفه.فقط قبل از غذاخوردن و موقع اومدن از بیرون،دست هاتون را با آب و صابون بشورید.و هر روز به مادرتون بگید برای شما آب پرتقال بگیره!!
و کشدار و شاعرانه خواند: اینجوری از پریا / فرار می کنه کرونا !
بعد از معاینه مادر دخترش را بغل گرفت و با عروسک او را بوسید.پریا قیافه جدی به خود گرفت و رو به عروسک و مادر گفت:
ببخشید خانم پرستار!مگه بوسیدن ممنوع نیست!!
مادر سرش را از پشت عروسک بیرون آورد.چشمکی به سمیه زد و یکدفعه هر دو زدند زیر خنده.مادر دوباره سرش را پشت عروسک برد و همانطور که می خندید گفت:
دختر خانم! منو ببخشید.حواسم نبود!! قول می دم دیگه تکرار نشه!!
و اینبار عروسک را کنار گذاشت و دخترش را در آغوش کشید،قلقلک داد و غرق بوسه کرد.
بعد از ظهر هم که شد،خبر آوردند که آقاجون تینا،کرونا نداشته،بلکه فقط یک کم سرما خورده بود!!
نقد این داستان از : احسان رضایی
اولین نکته در تعیین استراتژی نگارش هرمتنی، اعم از داستان وغیرداستان، تعیین مخاطبان آن متن است. اینکه متن مورد نظر را برای چه گروه سنی و با چه سطحی از معلوماتی می‌نویسیم.
در مورد همین متن بالا، باید اول نویسندۀ محترم تکلیفش را با این روشن می‌کرد که متن برای گروه سنیِ کودک، نوجوان و یا بزرگسال نوشته شده است؟ چون نوشتن برای هر کدام از این گروه‌ها اقتضائات خاص خودش را دارد. مثلاً اگر متن برای کودکان نوشته شده، بار آموزشی متن مناسب است اما بعضی قسمتهایش برای کودک معنایی ندارد، مثل آنجایی که پدر به مادر می‌گوید علت اینکه بچه خودش را خیس کرده به خاطر شنیدن اخبار ترسناک است (بند ۳). چون اگر مخاطب داستان ما کودک باشد، باید به او آموزش نترسیدن بدهیم، نه اینکه بگوییم اگر ترسیدی، می‌شود چنین واکنشی داشته باشی!
حال بیاییم فرض کنیم که مخاطب این داستان نوجوان است، آن وقت باید برای هیجان‌انگیز کردن متن و اضافه کردن ماجراهای جذاب به آن، فکری کرد. در خالت فعلی متن خیلی ساده و بدون هیجان است. برای خوانندۀ بزرگسال، ارایه توصیف دقیق و هنرمندانه‌ای از زندگی معمولی (چیزی مثل آثار ریموند کارور) می‌تواند جذاب باشد، اما خوانندۀ نوجوان به هیجان نیاز دارد.
اما اگر مخاطب این متن، یک خوانندۀ بزرگسال است و نویسنده برای این گروه نوشته است. آن وقت دیگر جنبۀ آموزشی داستان ضرورتی ندارد. فرد بزرگسال برای یادگیری، مستقیم سراغ متن آموزشی و راهنما می‌رود و وقتی سراغ داستان می‌آید، می‌خواهد داستان بخواند. آن هم یک داستان درگیرکننده. برای چنین خواننده‌ای که به انواع و اقسام شبکه‌های اجتماعی و روش‌های سرگرمی دسترسی دارد، باید طنزی جدی‌تر و بهتر از «پویا بزن شبکه پویا» (بند ۱) تدارک دید تا او را با متن همراه نگه داشت. نیازی به توضیح واضحات هم نیست. بلکه به یک ایدۀ اصلی نیاز دارد که طبق آن پلات داستان را طراحی کنید. به عنوان نمونه، یک داستانک با همین موضوع را از دکتر اسماعیل امینی بخوانید که بطور مشخصريال برای مخاطب بزرگسال نوشته شده:

«صف طولانی بود، همه ماسک زده‌ بودند و برخی سرفه می‌کردند. اما او که از کله‌گنده‌ها بود و همیشه بدون صف و خارج از نوبت کارش راه می‌افتاد، نتوانست صبر کند. رفت جلو و کارت ویژه‌اش را نشان داد.
مرگ لبخندی زد و گفت: البته شما اصلا سهمیه خاص دارید، بفرمایید بنده در خدمتم.»

شما هم قبل از هر کار دیگری، ابتدا مخاطب متن را مشخص کنید. فکر کنید که این داستان را چه کسی قرار است بخواند؟ آن وقت با توجه به سطح معلومات و تجریبات ادبی خواننده، نوع نگارش و حتی کلمات متن را می‌توانید تعیین کنید.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس و منتقد ادبی. پزشکی خوانده است، ولی اغلب او را به مطالبش در هفته‌نامه «همشهری جوان» می‌شناسند. در نشریات دیگر مثل «همشهری داستان» یا «کرگدن» هم می‌نویسد. مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب (کتاب باز، کاغذ رنگی، الف، شهر قصه) بوده. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۲
محسن رجایی » 10 روز پیش
سلام و عرض ادب و تبریک ایام نوروز خدمت شما استاد بزرگوار ممنون از اینکه با دقت متن داستان را خواندید. نکات دقیقی را اشاره کردید،بالاخص در مورد"تعیین دقیق مخاطب" که حتما در ویرایش بعدی مدنظر قرار خواهم داد. ایام به کام
احسان رضایی » 9 روز پیش
منتقد داستان
سلامت باشید. این، بهترین دعا در این روزهای سخت است

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت