از قدرت جمله پایانی در داستان کوچک غافل نشوید.




عنوان داستان : بابا
نویسنده داستان : سید علی اکبر هاشمی

همیشه هورا می‌کشید براش که بدوه.با ذوق وشوق شروع می‌کرد به دویدن.اما وقتی می‌خورد زمین باباش باچوبش می‌اومد.با چوب این قدر می‌زدش که یه روز بالاخره دیگه نتونست از جاش بلند شه.وقتی باباش مرد جیغ می‌کشید :بابام مرد.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
برخی داستان‌ها دارای منطق ریاضی هستند بدین معنا که مقدمات چیده شده نتیجه منطقی نهایی را ممکن و باورپذیر می‌کنند. کنش انتهایی داستان به مدد و سبب این مقدمات پذیرفته می‌شود. مقدمات داستان هستند که پایان‌بندی آن را رقم می‌زنند.
حالا در قالب چنین منطقی بیایید داستان شما را با هم مرور کنیم:
" همیشه هورا می‌کشید براش که بدوه.با ذوق وشوق شروع می‌کرد به دویدن." تا این جا مقدمه، دلالت بر عشق و دوست داشتن و انگیزه دارد. پدری که بچه‌اش را تشویق به دویدن می‌کند و بچه هم از شوق تشویق پدر می‌دود.
"اما وقتی می‌خورد زمین باباش باچوبش می‌اومد. با چوب این قدر می‌زدش که یه روز بالاخره دیگه نتونست از جاش بلند شه." اینجا کمی از منطق اولیه فاصله می‌گیریم چرا که رفتار پدر کمی غیرمنطقی به نظر می‌آید اما چون این نوع رفتار را گاه در جامعه مشاهده کرده‌ایم و واقعا هم وجود دارند آن را می‌پذیریم که تشویق جای خود و تنبیه هم جای خود است. اما این که "دیگه نتونست از جاش بلند شه" افراط غیرمنطقی دارد. با این همه در جهان داستان آن را هم ممکن دانسته و قبول می‌کنیم. شاید خشونت ناخواسته‌ای سبب معلولیت فرزند شده است.
تا این جا دو مقدمه در رفتار پدر و فرزند داریم که پدر را سخت‌گیر و خشن و فرزند را مظلوم نشان داده است. حالا داستان قرار است بر اساس این مقدمه یک حقیقت دیگر را هم به ما بگوید. باید دید چقدر این حقیقت انتهایی با این مقدمات همخوانی دارد و بر اساس آن‌ها می‌شود این حقیقت انتهایی را پذیرفت: "وقتی باباش مرد جیغ می‌کشید: بابام مرد."
به نظر قرار است چنین نتیجه بگیریم که علیرغم خشونت‌های پدر و زمین‌گیر کردن فرزند، باز هم این فرزند است که پدرش را دوست دارد.
داستان‌های کوچک و مینیمال داستان‌های صفر تا صد هستند یعنی فاصله مقدمه تا کنش و جمله پایانی آن قدر زیاد است که این انتها گاه تبدیل به شوک می‌شود. در این جا این فاصله به حدی زیاد نیست که بشود آن را از 50 بالاتر دانست و همین امر باعث شده پایان‌بندی خیلی نوشته را به چشم نیاورد. به طور طبیعی همه هنگام مرگ پدر می‌توانند این واکنش را نشان دهند و جیغ کشیدن و گفتن این که "بابام مرد" صرفاً نشان دهنده ناراحتی و علاقه نیست. عشق فرزند به پدر در این جیغ کشیدن انعکاس نمی‌یابد. پایان‌بندی قوت و قدرت لازم را ندارد. گاه بیان و نشان دادن غیرمستقیم کارکرد موثرتری دارد. برای مثال جمله " کسی نبود تا او را سر خاک پدر ببرد". می‌تواند تاثیرگذارتر باشد. پایان‌بندی نتیجه کار پدر باشد بهتر است. نتیجه‌ای که در آن علاقه فرزند هم به نوعی مستتر باشد. جیغ کشیدن و فریادزدن ارتباط صرف با مقدمات چیده شده ندارد و در همه حال ممکن است. چیزی بگوئید که نتیجه منطقی آن مقدمات بوده و در عین حال دارای احساس هم باشد. فقط هم همان جمله انتهایی را باید عوض کنید. البته اصلاحاتی نیز لازم است برای مثال "با چوبش می‌اومد. با چوب این قدر می‌زدش..." دارای تکرار است. هنگام خوانش اندکی از سلاست متن کاسته شده. می‌توانید بگوئید: "باچوبش می‌اومد و این قدر می‌زدش..." . حتی می توانید کلمه "باباش" را در همین جمله حذف کنید تا نوعی تعلیق برای خواننده ایجاد شود که چه کسی می آمد و او را می‌زد. و در انتها جمله " وقتی باباش مرد..." این معما را حل خواهد کرد. بماند که عنوان داستان نیز به حل این معما کمک لازم را کرده.
در نهایت با تغییر جمله پایانی می‌توانید به یک داستان خوب برسید. این نکته یعنی آن که چقدر جمله پایانی می‌تواند در کیفیت داستان شما تاثیرگذار باشد. چند جمله برای آن بنویسید و در نهایت یکی را انتخاب کنید. موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
سید علی اکبر هاشمی » 12 روز پیش
ممنون جناب عباسلو

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت