یک داستان محدود




عنوان داستان : کویر
نویسنده داستان : محمد حیدری

- مردم از گرما.
- مقصر منم؟
- نه! مقصر گرم بودن هوا تو نیستی . اما اینکه الان توی این گرما مثل خر تو شل گیر کردم قطعا تو مقصری.
- گل.
- چی؟
- گل! خر تو گل گیر میکنه نه تو شل!
- حالا تو هر کوفت زهرماری.
- باشه. باشه.
- اینجوری نگو باشه باشه! چرا اینقدر بی خیالی؟ چرا دوست داری حرس منو در بیاری؟
- باشه! در نمیارم.
- هووووووف!
- میگم. کی پیشنهاد سفر کویر رو داد؟
- نکنه میخوای بگی من؟
- نه. من.
- باز خدا را شکر یکی از تقصیرهات رو پذیرفتی.
- همیشه من مقصر بودم.
- نه مثل اینکه واقعا من مقصرم که الان توی این کویر برهوت این لگن خراب شده.
- گفتم که. من مقصرم.
- معلومه تو مقصری. اگر اون شرط مسخره رو نمی کردی فردا همه چیز به خوبی تمام می شد.
- اما تو هم این شرط رو قبول کردی. نکردی؟
- من که اگر اون موفع عقل داشتم، کارم به اینجا نمی کشید که این موقع شب توی این بیابون گیر بیوفتم.
- کویر
- حالا بیابون یا کویر! چه فرقی داره؟
- هیچستان پر اسراری که در آن، دنیا و اخرت، روی در روی هم اند.
- چی؟
- مطمئن بودم یادت نیست.
- چی می گی تو؟ چی یادم نیست؟
- خیلی چیزها یادت نیست. خیلی چیزها. یادت نیست اینجا کجاست. یادت نیست چرا ما باهم اینجاییم. یادت نیست.
- ما اینجاییم چون تو روز عقد این شرط احمقانه رو گذاشتی. البته احمقانه تر از اون اینکه شب شده و ما توی این کویر لعنتی گیر کردیم و تو به جای اینکه فکر کنی توی شب چه خاکی بر سرمون بریزی، داری شعر تحویل من میدی.
- آره! شبه. و ما مردم شهر، این موجود زیبا و آسمانی را نمی شناسیم.
- مثل اینکه حالت خوب نیست.
- من خوبم. توچی؟
- من عاااااالی! مگه نمی بینی!
- جدی یادت نمیاد؟
- چی رو باید یادم بیاد؟
- سفر به کویر. همین کویری که الان بخاطر گیر کردن توش داری به زمین و آسمونش فحش میدی.
- همه چیز از همین سفر لعنتی شروع شد.
- پس یادت هست.
- چه فرقی داره؟
- فرق نداره؟
- الان دیگه نه!
- چرا نه؟
- نگاه کن سعید، همه چیز بین ما تموم شده. یادت رفته؟ فردا قرار دادگاه داریم؟
- فرق داره؟
- فرق نداره؟
- راست میگی. وقتی چشمای تو این آسمون رو نمیبینه دیگه، نه! فرقی نداره.
- بیخیال سعید.
- اونجا را ببین. اون جا یه ده هست؟ همون ده که کنار قهوه خونه عمو حیدره.
- همون قهوه خونه کوچکی که شده شرط طلاق من خاک بر سر!
- قهوه خونه شرط طلاق نیست. شرط کردیم اگر کارمون به طلاق کشید بیاییم جایی که شروع کردیم.
- که چی بشه؟
- ده رو دیدی؟
- نه! چرا بحث رو عوض می کنی؟
- با چشم نمیبینی. چون شب آغاز شده است. در ده چراغ نیست.
- اما اینجا شبها به مهتاب روشن است.
- پس یادته؟
- ول کن تو را خدا سعید. می خوای به چی برسی؟
- به تو.
- به من؟ عمری کنارت بودم و ندیدی.
- تو هم ندیدی.
- پس بی حسابیم.
- اشتباهمون همین بود که زیادی حساب و کتاب کردیم.
- من یا تو؟
- چرا اینقدر تفکیک می کنی؟
- واااااای! واقعا حوصله داری سعید. برای چی می جنگی؟
- برای تو
- ههههه. خنده داره؟
- جنگیدن؟
- اینکه الان یادت اومده بجنگی.
- نجنگم؟
- فکر نکنم فایده داشته باشه.
- پس مطمئن هم نیستی بی فایده باشه. ها؟
- من چنین حرفی نزدم.
- ولی چشمات زد.
- چشمام غلط خوردن.
- ببین غزل! همیشه برای جنگیدن وقت هست.
- نه وقتی شبه.
- ولی طلوع می کنه خورشید.
- همان خورشید و جهنمی و بی رحم روزهای کویر. دیدی طلوع چیزی را تغییر نمیده.
- طلوع خورشید رو باید از دور دید. اگر نزدیکش بشویم از دستش دادیم.
- پس دور باشیم بهتره.
- دور بودن مشکلی نیست. به شرطی که نزدیک باشیم.
- نمیدونم.
- غزل
- بله
- یه فرصت دیگه؟
- فرصت چی؟
- گذراندن شب. دیدن طلوع.
- شک دارم سعید.
- شک گذرگاه خوبی است.
- نمی دونم.
- ولی من می دونم. بریم؟
- کجا؟
- سفر
- سفر؟
- به اون ده. همون ده همیشگی.
- با این ماشین خراب. می دونی چند کیلومتر راهه؟
- ول این ماشین و عدد و رقم ها کن. بریم؟ خودمون بریم. خود خودمون.
- از نفس می افتم.
- اگر حرکت نکنی از نفس می افتی. مثل شب، مثل این جاده ها.
نقد این داستان از : علی علی بیگی
با سلام. دوست عزیز داستان شما را خواندم. خسته نباشید. داستان شما در واقع تشکیل یافته از دیالوگ. ذات متفاوت بودن داستان، برای یک داستان حسن و امتیاز محسوب نمی‌شود. بلکه داستان خودش باید داستان باشد و قواعد داستان‌نویسی را رعایت کرده باشد. ما با دیالوگ‌ها طرفیم. دیالوگ‌هایی که پرده از مشکلی برمی‌دارند و ما را با داستان روبرو می‌کنند. در ابتدا باید بگویم که داستان شما کنجکاوی مخاطب را برمی‌انگیزد و این خوب است. مخاطب منتظر است تا بفهمد جریان چیست. بالاخره جریان فاش می‌شود. زن و مردی در دل کویر در ماشین‌شان گیر کرده‌اند. اینجا دومین نقطه قوت کار است. اینکه موقعیتی خلق کرده‌اید که یک موقعیت بکر و غیرتکراری است. لوکیشن شما کویر است و شخصیت‌ها را به کویر برده‌اید. این تفاوت لوکیشن و فضا مخاطب را جذب می‌کند. اما مواردی در داستان‌تان وجود دارد که به آنها اشاره می‌کنم.
ببینید ابتدا باید بگویم داستان چندان قدرتمندی شکل نگرفته است. علتش این است که شخصیت‌های داستانی‌تان مشکل خاصی ندارند. ما با دو شبه‌مساله در داستان شما مواجه هستیم. نخست گیرکردن شخصیت‌ها در کویر است و دوم اختلاف این‌ها در زندگی مشترک‌شان. هیچ یک از این دو مساله جدی نمی‌شود و در حد حرف می‌ماند.‌ گیرکردن‌شان در کویر، آن‌طور که باید اضطراری و شدید نیست. اگر این‌ها شدیدا با خطر جانی مواجه می‌شدند و حتی روبه‌موت بودند، بله مخاطب با این‌ها درگیر می‌شد. اگر آذوقه نداشتند یا بنزین ماشین‌شان تمام می‌شد یا گم می‌شدند و حیوانات وحشی این‌ها را تهدید می‌کرد، آن‌وقت قضیه جدی می‌شد. اما هیچ کدام این‌ها رخ نمی‌دهد و این‌ها به سادگی، روستایی را می‌بینند و نجات پیدا می‌کنند. دوما اختلاف این زن و شوهر سر چیست؟ چرا الکی زن بهانه کرده است و طلاق می‌خواهد؟ چرا این‌ها به آخر خط رسیده‌اند؟ ما مشکلات‌شان را نمی‌بینیم. آیا مثلا مرد زنش را کتک می‌زند که به آخر خط رسیده‌اند؟ آیا مرد روانی شده است؟ آیا به زنش خیانت کرده است؟ آیا زن با کس دیگری رابطه دارد؟ ببینید هیچ اتفاقی نیافتاده است. ما باید به عنوان مخاطب عمیقا مشکل بین‌شان را درک کنیم که هیچ مشکلی الآن نیست و فقط یک بهانه الکی است.
مورد دیگر این است که شخصیت‌ها اکتیو نیستند. هیچ کنشی انجام نمی‌دهند. البته شما با انتخاب صرفا دیالوگ خود را محدود کرده‌اید،‌ ولی باید ما شاهد اقدامات و عمل شخصیت‌ها باشیم. صرف گفتگو مخاطب را قانع نخواهد کرد و شخصیت ساخته نخواهد شد.
داستان شما توانسته است از المان‌ها خوب استفاده کند. شباهت‌هایی که بین درون اشخاص و لوکیشن و فضا وجود دارد و نشانه‌ها و کدهایی که در داستان به کار رفته است نشان‌دهنده این است که کارتان مهندسی شده است و پشت این کار فکر اتفاق افتاده است. رابطه کدر و تیره بین زن و مرد داستان به زیبایی به بیابان و کویر تشبیه شده است. یا مثلا پیدا شدن روستایی از دور نشانه آشتی دوباره این زن و شوهر است که نقاط قوت داستان در رساندن مفهوم محسوب می‌شود. هرچند داستان‌تان آن قدرت لازم را ندارد تا مخاطب را کاملا به فکر فرو برد و راضی کند.
در کل باید بگویم شما نباید خودتان را محدود کنید. آزادانه بنویسید. از تمام ویژگی‌های یک داستان بهره ببرید و سعی کنید خلاقیت‌تان را در چارچوب داستان ارائه دهید. در قدرت داستان. در تاثیرگذاری داستان. در شروع خوب. در گره محکم. ‌در پایان‌بندی دقیق و باور پذیر و غیرقابل حدس. و در شخصیت پردازی زیبا.
منتظر داستان‌های دیگری از شما هستم. موفق و سربلند باشید.

منتقد : علی علی بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۲
علی اکبر کاظمی گرجی » دوشنبه 26 اسفند 1398
با سلام و تحسین از تلاش و صداقت نویسنده ی محترم جناب آقای محمد حیدری و هم چنین نقد و راهنمایی منتقد فهیم جناب آقای علی علی بیگی، چرا اکثر مواقع داستان های ارسالی کاستی هایی دارد؟ شاید یک دلیل این باشد که نویسندگان پس از نگارش داستان خود، خودشان آنها را نقد نمی کنند. یعنی پس از گذشت چند روز، مجدداً به آن نگاهی نمی اندازند تا کاستی های آن را بر طرف نمایند. نکته ی دیگر این که وقتی شخصیت و یا شخصیت های داستان در یک موقعیت ویژه قرار می گیرند، نویسنده باید آن موقعیت را خوب ترسیم نماید تا خوانندگان، آن مکان را با تمام وجودشان حس کنند. توصیف در داستان چه نقشی دارد؟ باید از این ظرفیت عظیم به خوبی استفاده کرد. در پایان، لازم به ذکر است وقتی نویسنده ی توانایی به مانند جناب آقای حیدری می تواند گفت و گوها را به این خوبی در جلوی چشمان مان به نمایش بگذارد، مطمئناً می تواند از پس عناصر دیگر داستان هم به خوبی برمی آید. با احترام، علی اکبر کاظمی گرجی
محمد حیدری » یکشنبه 25 اسفند 1398
سلام در حقیقت تلاش داشتم با استفاده از دیالوگ خودم رو به چالش بکشونم. ولی به شدت با نظرتون موافقم. نباید خودم رو بی دلیل از عناصر داستان و ابزاری که دارم محروم کنم. ممنون از راهنمایی تون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت