کُنش را با توصیف مکان بیامیزید؛ با حداقل کلمات




عنوان داستان : خاکستر به پا خواهد شد
نویسنده داستان : رضا یوسفی توپکانلو

خاکستر به پا خواهد شد

و حالا وقتی امروز هم پسر آن موسفید کرکرة مغازه را با چند باری آخ و ناله بالا کشید و نور زرد خورشید سرصبح تیغ شد بین قفسه ها به حسابم می شود روز هفتصد و چهل و دومم توی این مغازه. این که بشمارم و یاد بگیرم با خود عدد صفحه هایم را تکرار کنم. ریاضی جامع کنکور سال هفتاد و یک بود که یادم داد. آن اول ها هم عین واقعیت خیلی قیف می آمد. چروک روی صفحه هایش را با جلد قطورش صاف می کرد، می گفت:« تو مال کدام رشته ای؟» و من روی جلدم را نگاه می کردم که خط درشت و بی معنایی روی آن پخش شده بود. و بعد به صفحه هایم نگاه کرد که خالی بودند. ریاضی جامع می‌گفت از مرد مو سفید بدش می‌آید. حتی یک بار ادایش را هم درآورد؛ ادای وقتی که مرد موسفید کتاب‌های تاریخ باستان را از قفسه های آن طرف مغازه بیرون می‌کشد و وقتی می بیند موش‌ها بیشتر صفحه هایش را کوفت کرده‌اند، آب‌های کوچک و ریزی از توی چشم‌هایش بیرون می ریزند و روی صورتش لیز می‌خورند. ریاضی جامع می گفت: «حق تاریخ ها همان است که تهش توی شکم موش‌ها هضم بشوند.» موش‌ها از مغازه بغلی راه پیدا کرده بودند توی قفسه‌ها. یک شب وقتی کتاب‌های زبان انگلیسی باز داشتند با دو کتاب علوم اجتماعی سر نمی‌دانم که چه روی میز وسط مغازه بحث می کردند و حتی آن آخری‌ها کارشان به پاره کردن همدیگر هم رسیده بود، موش‌ها از توی سوراخشان بیرون زدند. موهای تنشان بلند بود. بلند و تیز و کثیف. حتی چگونه نویسنده شویم قسم خورد که دیده روی موهایشان خون هم ریخته بوده. این را که گفت یکی از رمان های آمریکایی که نویسنده اش یک زن بود، توی قفسه اش غش کرد.
موش‌ها اول دوتا بودند. نفس نفس می‌زدند و بخاری هر بار از توی دهان گله گشادشان بیرون می‌زد. تا چشم‌هایشان به کتاب های روی میز خورد خیز برداشتند. جیغ کشیدند. چندبار پشت سرهم جیغ کشیدند. بعد موش ها بیشتر شدند. با فک‌های پر از یک چیزهای سفید که اطلاعات عمومی بعد ها به ما فهماند توی دنیا شبیه مرد موسفید به آن‌ها برنج و جو می‌گویند. موش‌ها پریدند روی میز. پیرترهایشان هم که موهای سفیدی روی تنشان بود از پایه‌ها خود را بالا کشیدند. پریدند روی انگلیسی ها و اجتماعی ها. صفحه هایشان را بیرون کشیدند. جلدهایشان را کندند و یکی که بزرگتر و دندان هایش تیزتر از بقیه بود خودم دیدم که جلد قطوری را یک تنه با دندانش از هم برید.
و حالا چند هفته‌ای بود که موش‌ها بر ما حکمرانی می‌کردند. ساکت که بودیم و حرفی نمی‌زدیم نمی‌خوردمان. به جایش با علوم تجربی‌ها قرار گذاشتند. پنجه هایشان را با بزاق فکشان خیس می‌کردند و به صورتشان می‌مالیدند، می‌گفتند: « برنج هایمان را پیش خودتان نگه دارید تا نخوریمتان.» و تجربی‌ها قبول کردند و بعد از آن چند هفته ای بدون هیچ پاره شدنی گذشت.
سه روز پیش یکی از تاریخ ها به من گفت: « قرار شده تا آخر موش‌ها بشوند رییس ما؟» و من جوابش را ندادم. کله شان باد داشت آخر. بوی قرمه سبزی می‌ داد. خوب حرف می زدندها. نوک کاغذهایشان را توی هوا سیخ می‌کردند و طوری درباره آزادی از موش‌ها حرف می‌زدند که کتاب خوشش بیاید. حال کنند و تویش کلمه‌ها از خوشی به هم بپرند. از سمت چپ مغازه جغرافیایی‌ها را هم با خودشان هم دست کرده‌اند. گفتند دینی ها هم با هم هستند. همه تعجب کردیم. حتی ریاضی جامع هم تعجب کرد. همیشه می گفت: « دینی ها هم که اگر بیایند سمت تاریخ ها موش‌ها می بازند» و برگشت و به قفسه کتاب های دینی نگاه کرد که داشتند با تاریخ ها حرف می زدند.
روز بعد کتاب‌های فلسفه و روز بعدش منطق و تنها علوم اجتماعی که از روز کشتار کتاب ها زنده مانده بود. علوم اجتماعی پنجاه صفحه نداشت. وقتی راه می رفت کج می شد و شیرازه اش روی زمین کشیده می شد. علوم تجربی‌ها اما روی قرارشان با موش ها ماندند. روزها توی قفسه هایشان مراقب برنج ها بودند و شب ها همه شان یک جا جمع می کردند. ریاضی جامع می گفت کار درست را علوم تجربی ها می‌کنند حتی دو روز پیش وقتی رفته بودم تا چگونگی حل معادله درجه دوم به روش دلتا را از او یاد بگیرم دیدم که یک موش دارد با سرعت از او دور می شود و بخار از توی دهانش این بار همراه با تف هایی بیرون می زد. ریاضی جامع به نام پته افتاد. بعدش گفت که آمده بوده نیم صفحه ای را از من بکَند و من هم دست به سرش کردم. بعد هم شروع کرد در باره معادله جرف زدن. آخرش هم صفحه عددهای توان دار را برایم باز کرد و برایم توی صفحه هایم نوشت. بدون اینکه به من نگاه کند گفت: «تاریخ ها هم اگر ببرند از موش ها بدترند. منظورم این است که فلسفه ها، تاریخ ها هم اگر موش ها را بیرون کنند دیگر نمی شود به آن ها گفت بالای چشمتان هم ابرویی هست.»
شبش از روی سقف صداهایی بلند بود . اطلاعات عمومی داد زد «به این چی می گن؟» و همه ما داد زدیم: «بارااااان». باران تند و درشت می بارید و هریک ساعت و اندی یک جای سقف بنا می کرد به چکه کردن. ساعت سه و خرده ای بود که صدای جیغ ها بلند شد. من توی قفسه ام غلت خوردم . بلند شدم، ایستادم. صدای جیغ موش ها بود. درشت مثل همان روز کشتار. این بار بیشتر، بلندتر. از آن طرف مغازه گله ی بزرگی از موش ها که حالا من هم می توانستم خون خشک شده روی موهای سیخشان را ببینم روی هم می پریدند، به هم می خوردند و خیز برمی داشتند روی قفسه ها. کتاب ها را از هم جر می دادند و تکه هایشان را برمی گشتند، می ریختند توی بخاری گوشه مغازه. درست به اندازه پنج بار شمردن من، هشت تایی کتاب بین آتش قرمز و زرد بخاری داد و فریادشان را کشیدند و خاکستر شدند. موش ها از این کارها نمی کردند. آتش نمی زدند. یعنی عقلشان قد نمی داد به این کارها که آتش بزنند و کتاب را خاکستر کنند. آن ها فقط کتاب ها را می خوردند. خاکسترها از توی درز بخاری بیرون زدند و پیچ خوردند توی مغازه. نعره تاریخ ها بالا زد. داد زدند و خیز برداشتند سمت موش ها. تا سه شمردم و صدایشان قطع شد. تکه پاره هایشان را جمع کردند و همه شان را خوردند. خاکسترها تاب خوردند، به همدیگر پیچیدند و آرام آرام چسبیدند به کف صندلی های چوبی. موش ها اما به من کاری نداشتند. از کنارم رد می شدند. جیوْ جیوْ می‌کردند و تف می ریختند برایم. خاکسترها که زمین‌گیر شدند جلد ریاضی جامع را دیدم که بالای قفسه ایستاده بود. موش ها با او هم کاری نداشتند حتی جلوتر که رفتم و تیزتر نگاه کردم موش هایی را دیدم که با فاصله داشتند از او رد می شدند. ته مایه خاکسترهای توی هوا داشت بین من و او پایین می کشید. به جز ما دینی ها هم سالم ماندند. خورده نشدند و ایستادند پشت جلدهای پاره شده کتاب ها. موش ها حتی علوم تجربی ها را هم قورت دادند و پس مانده هایشان را ریختند روی میز و صندلی ها که قهوه ای شده بودند.
دیروز وقتی مرد مو سفید کرکره را بالا کشید و تا کف پر ازکاغذ مغازه اش را دید، چشم هایش به هم چسبید و دیگر باز نشد. پاهایش لرزید و افتاد دمِ در. حالا امروز فقط ما مانده بودیم. دینی ها ریز و آهسته تو قفسه شان دعاهایشان را می‌خواندند و آن طرف تر، بالای سر پاره‌های کتاب ها، ریاضی جامع داشت اشتباه نکنم تست تابع و الگوریتم هایش را حل می کرد
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
دوست گرامی سلام
«خاکستر به پا خواهد شد» را خواندم؛ همچنین پیام‌تان را -درباره مشکلات نویسندگی در شهرهای دور از مرکز- که به طور عام –چنانکه در پیام هم بود- «شرایط سخت نوشتن در شهرستان» نامیده می‌شوند. واقعیت این است که «نوشتن» در همه جا سخت است حتی اگر بورخس باشی و در آرژانتین بنویسی یا همینگوی باشی و در آغاز کار راهی پاریس شوی یا مارکز باشی و در کلمبیا بنویسی. چخوف شدن در روسیه یا کارور شدن در امریکا هم سخت است همچنانکه احمد محمود شدن، هوشنگ گلشیری شدن، غلامحسین ساعدی شدن یا... حتی در تهران هم نویسنده شدن بسیار سخت است. هیچ «تخصص» آسانی در جهان نیست اما همیشه «امید» هست. مارکز درباره نوشتن «صد سال تنهایی» که برایش شهرت جهانی را به همراه داشت، گفته که اتومبیل درب و داغانی داشته که فروخته تا برای 7 ماه با پولش زندگی‌اش تأمین شود و رمان را تمام کند، 7 ماه بدل شده به یک سال و نیم و وقتی می‌خواسته رمان را برای ناشر پست کند، مبلغ‌اش آنقدر زیاد شده که برگ‌های رمان را یکی یکی از روی ترازوی اداره پست برمی‌داشته و آخرش هم توانسته فقط نصف رمان را برای ناشر پست کند! همیشه هم مشکلات دیده نشدن بوده حتی در مواقعی که نویسنده‌ای در سطحِ بهترین‌های جهان بوده مثل بهرام صادقی. آدم باید متکی به خودش باشد، به هدفش و به تخصصی که دائم سعی می‌کند با بیشتر و بیشتر خواندن در همه‌ی زمینه‌ها تقویت‌اش کند.
داستان شما گرچه ایده تازه‌ای ندارد اما در «اجرا» خواندنی شده است گرچه مشکل بیشترِ داستان‌های ایرانی را هم دارد یعنی «مکان» در آن دستِ کم گرفته شده در حالی که در آثاری چنین، که «مکان» هویتِ داستان را تشکیل می‌دهد باید بیشتر از همه‌ی موارد دیگری که هر داستانی به «مکان» نیاز دارد، به آن پرداخته شود. «مکان» باید دیده شود، مجسم شود پیش چشم مخاطب با ذکر جزئیاتِ مهم. لازم نیست مثل داستان‌های قرن نوزدهمی، مکان را به شکل مجزا و با کلمات پرشمار وصف کنید تا بعد به «کُنش داستانی» برسید؛ «کُنش را با توصیف مکان بیامیزید؛ با حداقل کلمات.»
در بخش شخصیت‌پردازی، باید به تناسب «رفتار شخصیت» با «ماهیت شخصیت» توجه داشت: «ریاضی جامع می‌گفت از مرد مو سفید بدش می‌آید. حتی یک بار ادایش را هم درآورد؛ ادای وقتی که مرد موسفید کتاب‌های تاریخ باستان را از قفسه‌های آن طرف مغازه بیرون می‌کشد و وقتی می‌بیند موش‌ها بیشتر صفحه‌هایش را کوفت کرده‌اند، آب‌های کوچک و ریزی از توی چشم‌هایش بیرون می‌ریزند و روی صورتش لیز می‌خورند.» سوال این است که «ریاضی جامع» چطور این ادا را در می‌آورد؟ در انیمیشن یا فیلم‌هایی که از تکنیک انیمیشن زنده استفاده می‌کنند، «جان‌بخشی» در تصویر اتفاق می‌افتد اما در همین آثار هم «همانندسازی» وجود دارد مثلاً در یکی از این آثار، کتاب «جزیره گنج» رابرت لوییس استیونسون شمایل «لانگ جان سیلور» را دارد که برای مخاطب آشناست. این اتفاق تا حدودی درباره یک کتاب دیگر، موفق بوده: «این را که گفت یکی از رمان‌های آمریکایی که نویسنده‌اش یک زن بود، توی قفسه‌اش غش کرد.»
شما نویسنده جوان بااستعدادی هستید. کار را جدی‌تر بگیرید. به خودتان امید داشته باشید و موفق شوید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت