صحنه و روایت را متعادل کنید تا داستان شکل و ضرب‌آهنگ و عمق بیشتری پیدا کند.




عنوان داستان : رویا
نویسنده داستان : یاسمن حسینی

نادر، ناراحت و نگران پشت در اتاق عمل راه می‌رفت و زیر لب دعا می‌خواند. شنیدن صدای گریه‌ی نوزاد، آرامش را به قلب او برگرداند. بعد از چند لحظه، پرستار با نوزاد زیبایی که دور یک پتوی صورتی پیچیده شده بود از اتاق خارج شد. نادر، بی‌اختیار به سمت او دوید و دختر کوچکش را در آغوش گرفت و گفت: "رویای زیبای من به دنیا خوش آمدی". او، سپس، حال همسرش "نرگس" را پرسید. امّا، پرستار، مدّتی مکث کرد و سپس، جواب داد: "همسرتان، زایمان سختی داشت و ما همه‌ی تلاش خود را کردیم ولی، نتوانستیم او را نجات دهیم". در آن لحظه، تمام غم‌های دنیا بر سر نادر آوار شد. سقف بیمارستان روی سرش سنگینی می‌کرد. به دنیا آمدن رویا، شادی را به چشم‌های بی‌فروغش بخشیده بود. ولی، داغ نرگس، قلبش را مالامال از اندوه کرده‌بود. نادر، برای یافتن راه‌حل، با مادرش مشورت کرد. پس، قرار بر این شد که مادربزرگ از نوه‌اش مراقبت کند تا نادر بتواند کار کند. چند سالی به همین منوال گذشت تا این که نادر با زنی به نام شهلا آشنا شد. او، هم، از ازدواج قبلی خود دو دختر داشت. شهلا، به راحتی اعتماد نادر را جلب کرد تا با او ازدواج کند. از آن روز به بعد، رویا مسئول نگهداری از ناخواهری‌هایش شد. شهلا، اصلا با رویا مهربان نبود. پدرش،هم، دیگر به او توجه نمی‌کرد. ولی، مادربزرگ، همیشه در مورد محبّت مادر به فرزند برای رویا صحبت می‌کرد و تنها، صدای قلب او، به رویا آرامش می‌داد. ولی، رفتار سرد شهلا، ذهن او را درگیر کرده و محبّت مادر برایش شبیه یک معما شده‌بود. پس، شناسنامه‌ی پدرش را نگاه کرد و متوجه شد که تاریخ تولد او مصادف با فوت زنی به نام نرگس است. کشف این حقیقت تلخ، روح لطیف رویا را آزار می‌داد. پس، این موضوع را با پدرش مطرح کرد و گفت:" چرا با شهلا ازدواج کردی تا من بدبخت شوم"؟ پدرش، هم، سیلی محکمی به صورت او زد و جواب داد: "شهلا، حق مادری به گردن تو دارد. باید به او احترام بگذاری. تو هیچ وقت حق نداری از او بدگویی کنی". رویا، از رفتار پدرش متوجه شد که هیچ پشتیبانی در دنیا ندارد. پس، تصمیم گرفت که از آن به بعد هیچ حرفی نزند و با بد روزگار بسازد. امّا، روزها برای رویا به سختی سپری می‌شد و شهلا، هم، دیگر چشم دیدن او را نداشت و منتظر فرصتی بود که زودتر از دست رویا خلاص شود. پس، به نادر اصرار کرد که او را به عقد رامین در بیاورد. نادر، هم، که همیشه حرف‌های شهلا را می‌پذیرفت با این وصلت موافقت کرد. رویا، هم، گمان می‌کرد که شاید با این ازدواج اجباری مسیر زندگیش عوض شود. امّا، زندگی، هیچ وقت روی خوش به او نشان نداد. رامین، هم، مرد مست و قمار بازی بود که هیچ توجهی به رویا نداشت و حقوقی را که به او می‌دادند صرف خوشگذرانی‌هایش می‌کرد. رویا، برای فراموش کردن غصّه‌هایش به سختی کار می‌کرد تا این که یک روز در محل کارش حالش بد شد و وقتی از او آزمایش گرفتند، متوجه شدند که او باردار است. رویا، تصور می‌کرد که حضور بچّه ممکن است زندگی آنها را دگرگون کند. پس، با خوشحالی به رامین گفت: "تو به زودی پدر می‌شوی. دوست داری بچّه‌ی‌مان دختر باشد یا پسر"؟ رامین که تمام پول‌هایش را در یک قمار بزرگ از دست داده بود رویا را هل داد و با عصبانیت جواب داد: "به خشکی شانس، نان نداشتیم، بخوریم نان‌خور اضافی،هم، آوردی". رویا از شدت ضربه، سرش به تیزی کمد خورد و بیهوش روی زمین افتاد. رامین، هم، دستپاچه و نگران به سمت تلفن عمومی سر کوچه دوید و به اورژانس زنگ زد. او در خانه را باز گذاشت و سریع از آنجا خارج شد. او، از پشت درخت دید که آمبولانس رویا را به بیمارستان می‌برد. رویا، وقتی چشم‌هایش را باز کرد، پرسید: من کجا هستم؟ پرستاران گفتند: "شما، بیهوش، کف خانه‌ی خود افتاده بودید. آقایی با اورژانس تماس گرفت. در خانه باز بود و پزشکان شما را به بیمارستان آوردند". رویا گفت: "حال بچّه‌ام خوب است"؟ پرستاران گفتند: "شدّت ضربه آن قدر زیاد بود که بچّه سقط شد". رویا با شنیدن این خبر بلند بلند شروع به گریه کرد. او تنها امیدش به زندگی را از دست داده بود. رویا، سپس، پرسید: "آیا کسی، هم به ملاقاتم آمده است"؟ پرستاران، هم، جواب منفی دادند. رویا، پس از چند روز از بیمارستان مرخص شد. او، وقتی به سمت خانه می‌رفت تمام دنیا دور سرش می‌چرخید و بار غصّه، روی قلبش سنگینی می‌کرد. او، می‌خواست، تنهاییش را با فرزندش سپری کند امّا، دیگر، امیدش ناامید شده‌بود. او، وقتی، به خانه رسید. رامین، نگاهی به او انداخت و گفت:" بالاخره آمدی"؟ رویا با عصبانیت فریاد زد: "آمدم، ولی چه فایده، حالا باید تا آخر عمر در همان منجلابی که خانواده‌ات، شهلا و پدرم برایم درست کردند، دست و پا بزنم. رامین، من از تو و همه‌ی آنهایی که باعث بدبختیم شدند، متنفرم. شهلا به خاطر این که پدرم به او امر و نهی نکند او را معتاد کرد تا یا خمار باشد یا نشئه. بعد از آن هم، دید که ازدواج ما بهترین کار است. چون، پدرم، یک ساقی خوب پیدا می‌کرد و می‌توانست دائم از پدرت جنس بگیرد و خودش را بسازد. امّا، من اصلا راضی به این وصلت نبودم چون شخص دیگری را دوست داشتم. ولی، پدرم، پدرت و شهلا مانع این کار شدند. من، یک‌بار که با پدرم به امامزاده رفتم. پسری را دیدم که زیر طاق بلند و گِلی بازارچه‌ی قدیمی داشت، ساز می‌زد. او، با چشم‌های خمار و عسلی‌ و صدای سوزناکش، هوش از سرم برده بود به حدی که چشم‌های زیبایش حتی یک لحظه از برابر نظرم نمی‌رفت. در موقع بازگشت، همان پسر، جلو آمد و از پدرم درخواست کرد که چند کلمه با او صحبت کند. من، هم، از دور، آنها را زیر نظر داشتم. وقتی، صحبت‌های آنها تمام شد. از پدرم پرسیدم: "آن، آقا، با شما چه کار داشت"؟ او جواب داد: "ترا ازمن خواستگاری کرد"؟ همان لحظه، برق شادی در چشم‌هایم موج ‌زد و آرزو ‌کردم که سریعتر آن روز برسد. وقتی که به خانه رسیدیم پدرم، موضوع را با شهلا در میان گذاشت. او، جمله‌ای در گوش پدرم نجواکرد. او گفت: "حالا من چه کار کنم"؟ شهلا جواب داد: "اون با من". روز موعود فرا رسید و من از شدت شادی روی پشت بام رفته بودم تا بر کل خیابان‌های محله تسلط داشته باشم. من، دیدم که شهلا از خانه خارج شد و با پدر تو صحبت کرد و او، هم، دو تا از گنده‌لات‌های محل را سر کوچه گذاشت. وقتی که دیدم آن پسر زیبا، دارد از دور می‌آید ضربان قلبم سریع‌تر شد. امّا، یک دفعه، دیدم که لات‌ها به او حمله‌ور شدند و یکی از آنها، نوک تیزی را در پهلویش فرو کرد. او، آه جانسوزی از ته دل کشید و آن چشم‌های خمار عسلی تا ابد بسته شدند. من، آن قدر، شوکه شده‌بودم که هیچ کاری نمی‌توانستم، بکنم. فقط، دیدم که آنها، جنازه‌اش را داخل صندوق عقب انداختند و از آنجا دور شدند. تمام دنیا پیش چشمم تیره و تار شد. بعد از آن، هم، خانواده‌ی تو به خواستگاری من آمدند و پدرم و شهلا مرا مجبور به ازدواج با تو کردند". پس، از تمام شدن صحبت‌های رویا، چشم‌های رامین، هم، برای همیشه بسته شد. رویا، بالای سر جسم بی جان رامین، مات ومبهوت نشسته بود. بعد از مدّتی که رویا به خودش آمد با پزشکی قانونی تماس گرفت و آنها علت مرگ را مصرف بیش از حد الکل و مواد مخدر اعلام کردند. پس از خاکسپاری رامین، رویا برای تسلای دل‌شکسته‌اش بالای سر قبر مادربزرگ مرحومش که حق مادری به گردنش داشت، رفت و کلی با او درد دل کرد تا قلبش آرام بگیرد. او در راه بازگشت به خانه، یاد نامه‌ای افتاد که داخل کیفش بود آن را باز کرد و دید که به خاطر کارهای پژوهشیش دعوت‌نامه‌ای از یکی از بهترین دانشگاه‌های خارج از کشور برایش آمده‌است. رویا، ایران را با وجود همه‌ی غم‌هایی که بر او وارد شده‌بود با چشمانی اشک‌بار ترک کرد و به سوی کشوری غریب به امید آینده‌ای بهتر پرواز کرد.
نقد این داستان از : مریم اسحاقی
نشان دهید، نگویید.
دوست عزیز نشان‌دادن و استفاده از جزئیات واضح در داستان و به کاربردن حواس پنج‌گانه در داستان، همان نشان دادن است. گفتن همان روایت بی‌روح است که فقط به شرح دادن آن‌چه در داستان روی می‌دهد، می‌پردازد. داستان زمانی می‌توان تاثیرگذار باشد که به روشی پویا شخصیت و طرح داستان را بر خواننده آشکارسازد. نشان‌دادن و گفتن هر دو روش‌هایی مهم هستند و تفاوت‌ها و امکانات خاص خود را دارند.
داستانی که نوشته‌اید، بیشتر بر مبنای گفتن است. ما روایت و گزارشی از زندگی نادر و دخترش رویا می‌خوانیم. اما این روایت عمیق نیست و به ما نشان‌داده نشده‌است. ما رویا را نمی‌بینم. پدرش را نمی‌بینیم و وارد دنیای رویا نمی‌شویم. برای وارد شدن به دنیای شخصیت‌ها باید شخصیت‌پردازی قوی و جان‌دار باشد. زمانی که نویسنده خود درگیری حسی با شخصیت‌ها پیدا نکند. این خونسردی و عدم درگیری حسی به مخاطب نیز انتقال می‌یابد. شخصیت‌های داستان از طریق گفت‌وگو و کنش‌هاشان به مخاطب نشان داده می‌شوند، خواننده دوست دارد این شخصیت‌ها را تماشا کند. بنابراین با خلق صحنه و توقف و ریتم آرام در صحنه‌های بزنگاه داستان، می‌توانیم تاثیرگذاری داستان را بیشتر کنیم.
این سطرهای شروع داستان را با هم بخوانیم: «نادر، بی‌اختیار به سمت او دوید و دختر کوچکش را در آغوش گرفت و گفت: "رویای زیبای من به دنیا خوش آمدی". او، سپس، حال همسرش "نرگس" را پرسید. امّا، پرستار، مدّتی مکث کرد و سپس، جواب داد: "همسرتان، زایمان سختی داشت و ما همه‌ی تلاش خود را کردیم ولی، نتوانستیم او را نجات دهیم". در آن لحظه، تمام غم‌های دنیا بر سر نادر آوار شد.»
این چند سطر شروع داستان و آگاه شدن نادر از فوت همسرش بسیار کلیشه‌ای و ایستاست. نمایی بسیار کلی دارد. کلی‌گویی آفت داستان است. سعی کنیم از کلی گویی بپرهیزیم و از جزئیات موثر و داستانی بهره‌ببریم.
مشکل دیگری که در داستان وجود دارد، غلبه‌ی روایت بر صحنه‌ است. در واقع بزنگاه‌هایی که می‌توانست صحنه‌ی تاثیرگذاری در داستان باشد، تبدیل به روایتی بی‌روح شده‌اند. صحنه‌ی فوت همسر نادر و صحنه‌ی بیمارستان بردن رویا می‌توانست جان‌دارتر و تصویری‌تر باشد. دوست عزیز صحنه و روایت را متعادل کنید تا داستان شکل و ضرب‌آهنگ و عمق بیشتری پیدا کند.
نکته‌ی دیگر که در مورد داستان‌تان باید بگویم، زمان‌بندی داستان است. بهتر است زمان خاصی را در نظر بگیرید و جزئیات آن زمان را دقیق نشان‌دهید، وقتی داستان زمانی طولانی را دربربگیرد، اتمسفر داستان کلی‌تر شده و از پرداخت به جزئیات کاسته‌می‌شود و داستان جنبه‌ی گزارشی به خود می‌گیرد.
در پایان بر باورپذیری داستان تاکید دارم، تار و پود داستان باید چنان تنیده‌شود که برای هر حرکتی زمینه‌سازی از پیش داشته‌باشید، بنابراین طرح اندیشی و روند علت و معلولی در داستان بسیار مهم است. در این داستان چند واقعه‌ی باورناپذیر داشتیم، رویا شخصیتی منفعل است و کنش خاصی در داستان ندارد. هیچ پیش‌زمینه‌ای در مورد کار تحقیقاتی یا پژوهش رویا نداریم؛ در پایان داستان ناگهانی جمع می‌شود. اگر نظر بر این مسئله‌ دارید، بهتر است نشانه‌هایی در متن بگذارید. مرگ نادر نیز با زمینه‌سازی عمیق‌تر در طول داستان، می‌توانست بیشتر باورپذیر باشد.
ممنون از داستانی که فرستادید. موفق باشید.

منتقد : مریم اسحاقی

متولد رشت دی ماه 1348 دانش آموخته رشته پزشکی فعالیت وبلاگ نویسی و انتشار نقدها در سایت های ادبی و روزنامه فرهیختگان از سال 81 فعالیت جدی در داستان نویسی از سال 1386



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت