داستان کوتاه به انسجام رواییِ محسوس‌تر و مؤثرتری نیاز دارد




عنوان داستان : یافتن
نویسنده داستان : محمدحسین مهدیقلی

بسم الله الرحمن الرحیم

برای تنها ترین حقیقت عالم
۱
صدای باران از مدت ها پیش ادامه داشت مرد کتابفروش بارها و بارها تمرکزش را از دست داده بود.نگاه عصبانی اش پیاپی به بیرون مغاره دوخته میشد و
و انگار ابرهای پاییزی را تهدید به مرگ میکرد البته او تقریبا به این وضعیت عادت داشت.با وجود تحصیلات و کتاب خواندگی اش مثل آدم های سنتی به خیلی از قواعد اعتقادی نداشت مثلا هیچ وقت زمان فرا رسیدن پاییز را از روی تقویم متوجه نمیشد.بعد از آخرین آفتاب های گرم تابستان دیگر از تقویم فقط برای نوشتن فاکتور های مغازه استفاده میکرد.بعد از آخرین خورشید گرم و با فرا رسیدن اولین نسیم های پاییزی دیگر تقویم از زندگی اش بیرون میرفت و مرد کتابفروش چشم به راه ابرهای باران زای پاییزی میماند.مغازه اش در مشهد در فاصله بین حرم و بازار رضا بود.دیگر به این اعتقاد پیدا کرده بود که پاییز با عرض ارادت این ابرها شروع میشود ابرهای سیاه و احساس برانگیز،جمع میشدند و چه بسا چند شبانه روز ببارند.درخیال حسن کتابدار،صاحب کتاب فروشی«ناظر»،ابرها دور گنبد جمع میشدند و تعظیم کنان به امام سلام میکردند.امام هم برایشان دست تکان میداد و حتی نوازششان میکرد.هر رعد وبرق مهیبی برای او،نشانه گله،شکایت و درد و دل کسی بود که ابرها آنرا برای امام بارگو میکردند.یک ماه از پاییز گذشته بود اما بالاخره امروز در دومین روز آبان،حسن کتابدار رسیدن پاییز را قبول کرد.باران از صبح شروع شده و بدون یک لحظه توقف باریده بود.مرد در انتظار اولین رعد و برق میخواست ببیند اولین مشکل پاییز امسال چقدر بزرگ است.هرسال در دفترچه ای شدت صدای اولین رعد وبرق پاییز را ثبت میکرد.برای او همیشه اولین رعد وبرق،شدید ترینشان بود.امروز صبح وقتی دفتر را بررسی کرده بود دید که سال به سال صدای اولین رعد وبرق بیشتر ومهیب تر میشود.مرد هیچ وقت برای حاجت گرفتن به حرم نرفته بود.از بچگی هرجا که کلمه حاجت را شنیده بود پشت بندش درخواست های ریز و درشتی بود که به نظر مرد چندان مهم نمیامد.به خاطر همین حسن کتابدار تا به حال چیزی از امام نخواسته بود.او بیشتر عادت داشت گوشه ای بایستد و به زائران و دیگر اتفاقاتی که در حرم میافتاد ناظر باشد.تا حالا هم شفا گرفتن سه نفر را دیده بود.اما همیشه منتظر بود کسی چیزی غیرعادی از اما بخواهد چیزی متفاوت با حاجت های همیشگی که حوصله او را سر میبردند.مرد کتابفروش آرزو داشت روزی تمام دختران دم بخت به آن جوان های سوار بر اسب های سفید برسند.و آرزو داشت همان دختران چندسال بعدبچه دار شوند و بچه اولشان پسر شود و همچنین آرزو داشت تا آن شوهران آنان آنقدر ثروتمند شوند که دیگر هیچ جاری و هیچ خواهر شوهری توانایی مقابله با آنها را نداشته باشند.آری او میخواست آنقدر پول وفراوانی باشد تا حرم خلوت شود.او گمان میکرد خواسته های غیرعادی همان هایی اند که به خاطرش اولین رعد و برق میزند و به همین خاطر رعد وبرق ها را ثبت میکرد اما تا به حال هیچ وقت نتوانسته بود بفهمد این اولین رعد و برق ها به خاطر چه حاجتی میزنند.آرزو داشت یکبار ببیند کسی چیزی بزرگ از امام میخواهد تا از آن به بعد خودش هم وقتی به حرم میرود همان راطلب کند.امروز اما دیگر حوصله اش داشت سر میرفت از صبح هرچه منتطر بود صدایی نمیشنید حتی یکی دو مشتری هم از اینکه ناگهان ازشان خواست ساکت شوند تعجب کردند.مرد ناامیدانه مدتی مشغول به مطالعه شده بود وهروقت صدای شلاق کش باران شدت میگرفت سراسیمه سرش را بلند میکرد وتقریبا تمام آن صفحه ای را که خوانده بود فراموش میکرد.این اتفاق چندبار تکرار شد و اورا عصبانی کرد.تصمیم گرفته بود که دیگرتوجهی نکند.بار دیگر صدای باران بیش از پیش تند شد طوری که مرد گمان کرد تگرگ آمده.تصمیم گرفت برای آخرین بار سرش را بلند کند.مدتی گوش فرا داد.صدای باران،به همان حالت قبلی بی هیچ تغییری امتداد داشت.مرد اخم هایش را درهم کشید نگاهش را به خطوط کتاب دوخت.برای بازگرداندن تمرکز از دست رفته اش شروع کرد تا شصت شمردن:
پنجاه و شش،پنجاه و هفت،پنجاه و هشت،پنجاه ونه...
همزمان با رسیدن عدد شصت نوری کور کننده تمام محیط را پر کرد به طوری که در آن شب یک لحظه فضای بیرون روشن تر از فضای داخل مغازه شد. بلافاصله بعدش صدایی به شدت مهیب وترسناک تمام آسمان را گرفت وحتی در پستوی مغازه انعکاس یافت. و تقریبا همزمان با آن بادی شدید سطل آشغال بزرگ و سیاه شهرداری را کمی جابجا کرد.مرد،بهنگام اتفاق افتادن این صدا،نور و باد مرکب تقریبا به عقب پرت شد و همراه صندلی چرخدار پشت میزش حدود نیم متر از میز فاصله گرفت.به ساعت همیشه دقیق دیجیتالش نگاه کرد پنج ثانیه از هشت میگذشت.این اتفاق دقیقا با رسیدن ساعت هشت همزمان با ثانیه های داخل ذهن او افتاده بود.حسن کتابدار درحالی که قلبش به شدت میزد از روی صندلی بلند شد.سعی میکرد آرام شود.با نفس های عمیق چند قدمی راه رفت.
. این بار باید موضوع خیلی جالبی در میان باشد.رعد وبرق اول امسال به کل با سال های دیگر متفاوت بود.هم صدای بلندش و هم همزمانیش با شماره های ذهن او.مرد پس از اندکی قدم زدن در طول وعرض مغازه دوباره پشت میز نشست و آن دفتر مخصوص ثبت رعد وبرق ها را از کشو بیرون آورد.نوشت:
درست راس ساعت هشت همزمان با اتمام شصت ثانیه در ذهنم اتفاق افتاد.بلندتر از همیشه وکشدار...اول صدا وبعد نور ودر آخر بادی شدید.اما مگه چیشده که این طوری اتفاق افتاد؟چه چیزی از امام خواستند.
قلم مرد همینجا متوقف ماند به آخرین جمله اش خیره شد.صدای باران در بیرون ادامه داشت وگاهی رعد وبرقی کوچک به شدت آن می افزود.مرد هیچ حرکتی نمیکرد.شاید اگر در مغازه ناگهان با صدای بلندی باز نمیشد و مردی چهارشانه با قدی متوسط که تمام هیکل ورزیده و تنومندش را برای محفوظ ماندن از باران درون پلاستیکی شبیه گونی پیچیده بود وارد نمیشد،حسن کتابدار تا مدت ها به همان جمله آخر خیره میماند و غرق در افکارش متوجه گذشتن زمان نمیشد.مرد تازه وارد سعی میکرد به آرامی پلاستیک بزرگ را که پر از قطرات باران بود از خودش باز و بدون اینکه کتابی را خیس کند آنرا کنار در بگذارد کتابفروشی در واقع راهرویی عریض و طویل بود که در دو طرف از زمین تا سقف درون قفسه ها کتاب چیده شده بود و در میان مغازه درست روبروی در،میزی عریض و طویل از در تا میز فروش وجود داشت. میزی شبیه میزهای غذا خوری عهد قدیم.با سرو صدای مرد تازه وارد،حسن سرش را بالا گرفت و از پشت عینک دوست تازه اش را شناخت.محمد عثمان بود،یکی از خدام افتخاری حرم که قبلا یک کرد سنی بوده.هیکلی چهارشانه و پهن با قدی متوسط داشت.پوستش آفتاب سوخته و چشمانش مانند یک شکارچی نافذ بود.خیلی کم پیش میامد پلک زدنش را ببینی و همیشه موقع حرف زدن با چشم هایش مخاطب را سرجایش میخکوب میکرد.آدم شوخ وبذله گویی بود اما علی رغم این مسئله کم حرف و ساکت مینمود.در واقع زیاد تمایلی به حرف زدن با هرکسی را نداشت و حتما باید کسی را میافت که همصحبتی با او ارزش وقت گذاشتن را داشته باشد.چند وقت پیش اتفاقی وارد کتابفروشی شده بود و پس از گفتکویی کوتاه فهمید که حسن کتابدار همصحبت خوبی است وبعد از آن هر دو سه شب یکبار سری به او میزد.از اتفاقات عجیبی که در حرم میافتاد و خود ناظر آنها بود با حسن حرف میزد.او هم همیشه با دقت گوش میداد و منتظر بود تا قصه کسی که چیزی متفاوت را از امام خواسته بشنود.
محمد عثمان اینبار اما حالی متفاوت داشت نمیخواست مثل همیشه شوخی کنان جلو برود حالت چهره اش درست مثل آخرین سوزی که از لای در آمد سرد بود.همیشه در حالی که دستانش را بهم میمالید با لبخندی حیله گرانه جلو میامد تا از تاثیر تعریف ماجرای شگفت انگیزی که در حرم دیده بود بر مخاطبش لذت ببرد.اما الان دستانش در دو طرفش رها افتاده و چشمانش بیشتر از اینکه نافذ باشد متحییر بود.با همین حالت بهت زده طول مغازه را طی کرد و بی هیچ حرفی در صندلی کنار میز فروش نشست.حسن که با دیدن او حواسش از موضوعی که داشت درباره اش فکر میکرد پرت شده بود متعجبانه گفت:
- سلام محمد.خوبی؟
متوجه شد که صدایش گرفته مدت ها بود مشتری داخل مغازه نشده و او مجبور نشده بود حرف بزند.
محمد عثمان بدون آنکه پلک بزند به او نگاه کرد و او هم با صدایی که آن استحکام همیشگی را نداشت پاسخ داد:
- سلام ممنون...امشب بارون شلوغش کرده مگه نه حسن آقا؟
حسن به طرز عجیبی دوباره یاد رعد و برقی افتاد که دقایقی پیش زده بود:
- بارون؟...آره بارون خیلی شدید بود...اما رعد و برق از اونم بدتر بود
محمد عثمان پاسخی نداد.به زمین روبروش خیره مانده بود.حسن پرسید:
- آقا محمد چیزی شده؟
محمد سرش را بالا نیاورد با همان حالت قبلی گفت:
- نوری کور کننده،صدایی مهیب و بادی شدید.همه اش هم تو همون لحظه.فکر میکنم این رعد و برق همزمان با مرگ پیرمرد بیچاره زد شایدم مرگ پیرمرد همراه با این رعد و برق بود.
حسن با چشمانی گرد و وق زده به محمد نگاه کرد.محمد سرش را بالا آورد ونگاهاشان باهم تلاقی کرد.هر دوشان به این رعد وبرق فکر میکردند و مرد کتابفروش با اشتیاقی نزدیک به مرگ میخواست که محمدعثمان همه چیز را تعریف کند.
2
ساعت شش عصر امروز درحالی که باران با لحن یکنواخت و ممتد خودش سکوتی خاص به وجود آورده بود،چهار مرد با کت های پشمی بلند سیاه و چترهای همرنگ لباسشان بدون توجه به باران و خلوتی،در مسیر باب الجواد تا خیابان به سمت ورودی های باب الجواد قدم برمیداشتند.قدم هایشان مثل یک ریتم نظامی همسان وهماهنگ در فضای خلوت مسیر پیچیده بود.سه مرد درکنار یکدیگر و چهارمی پشت سر آنها بود.مردی که در جلو و در میان دو نفر دیگر قرار داشت،پیرمردی نحیف و نزار بود که به سختی بسیار برای همگام شدن با بقیه افراد که همه شان جوانانی برومندی بودند تلاش میکرد.پیرمرد سالخورده و آشکارا مرگش نزدیک بود اما نه این موضوع و نه پیری نتوانسته بود ذره ای از وقار وغروری که در قدم ها ونگاهش بود را کم کند درست مانند یک پادشاه،با وقار وخرامان خرامان گام برمیداشت.رنگ پوست سیزه تندشان،حالت های صورتشان و چشمان نجیب پر از آتش هرچهار نفر که تقریبا با هم برابر بودند،تاحدودی هویتشان را فاش میکرد.اصلا لازم نبود کسی یک آسیایی شناس قهار باشد تا تشخیص دهد آنها یک پدر و چهار پسرند.به باب الجواد رسیدند.ظاهرا خلوتی آنجا به غیر از باران علت دیگری هم داشت.مشکلی در ورودی باب الجواد به وجود آمده بود.شاید لوله ای ترکیده و یا چاهی گرفته باشد.از صبح نقطه ای را که در چند متری بازرسی ها و در داخل حرم بود را کنده بودند.هنوز مشخص نشده بود مشکل از چیست.ظاهرا نقصی در سیستم آب شرب بوده وتشخیص داده بودند که منشاش باید در ابتدای محوطه باب الجواد باشد اما هنوز علت و دلیل مشکل را پیدا نکرده بودند.دو سه متر مانده به ایست بازرسی را نوار های زرد کشیده بودند.از صبح هیچ زائری نمیتوانست از اینجا عبور کندواین گروه چهارنفره در مقابل این خط زرد معلق در هوا متوقف شدند.همه شان به غیر از پیرمرد بدون اینکه نظم شان بهم بخورد_طوری که انگار منتظر دستوری هستند_به یکدیگر نگاه کردند.پیرمرد مدتی با نگاهی خشک به خط زرد خیره شد سپس بدون اینکه ذره ای از وقارش کم شود،دست برد داخل کتش و چاقو ضامنی تیز کوچکی بیرون کشید و طوری که انگار از مدت ها قبل منتظر چنین لحظه ای بوده و آنرا هزاران بار انجام داده باشد به سمت نوار رفت و مانند شهرداری که مکانی را افتتاح میکند،نوار را برید.پسرانش تعجب کردند اما هیچکدام به روی خود نیاوردند ظاهرا این جزو برنامه ای که از قبل ریخته بودند نبود.به سمت اتاقک های بازرسی حرکت کردند و داخل آنها هم کسی نبود.بعد از رد شدن از زیر فرش های بلند وسنگین آویخته به خروجی بازرسی ها دیدند صدای دستگاه های مختلف میاید و چند پروژکتور ستونی فضای محوطه را روشن کرده اند.حفاری درست در فاصله بین بازرسی ها وستون های سفید باب الجواد انجام میشد.جایی در میان این دو مکان،از صبح گروهی با دستگاه های نیمه سنگین مشغول کندن زمین آن قسمت بودند.پیرمرد و پسرانش با خونسردی پس از ورود به محوطه،مشغول تماشا شدند.زیاد طول نکشید که سرکارگر متوجه آنان شد وبا بیسیمی وجود بدون اجازه آنان را اطلاع داد.چند لحظه بعد دوخادم تقریبا عصبانی به آنها رسیدند و با لحنی که سعی میکردند محترمانه باشد از آنها پرسیدند به چه اجازه ای بدون اطلاع وارد محوطه شدند.یکی از آن دوخادم محمدعثمان بود که سکوت کرده و تمام حرف ها را خادم دیگر میزد.توقع داشت که این چند نفر عذرخواهانه ابراز بی اطلاعی کنند وبا شرمندگی برگردند اما با تعجب دید که یکی از مردان جوان که ظاهرا بزرگتر از دیگر مردان بود به لحنی پر توقع و لهجه عراقی چیزهایی گفت.خادمی که صحبت میکرد متوجه لهجه عراقی شان شد وفورا بیسیم زد تا کسی را بفرستند که حرف های این گروه را بفهمد.راستش او به خاطر ظاهر با وقار و حق به جانب این چند نفر کمی ترسیده و دستپاچه شده بود.محمد عثمان تا حدودی متوجه حرفی که مرد عراقی زد شد:«ما میخوایم وارد حرم بشیم»اما ترجیح داد ساکت بماند.او در مدت زمانی که طول کشید تا خادمی که عربی بلد بود بیاید،متوجه نگاه سنگین پیرمرد روی خودش شده بود.مترجم آمد و درست همان عبارت را برای خادم اولی ترجمه کرد:«ما میخوایم وارد حرم بشیم.»خادم که تا حدودی خیالش آسوده شده بود سر تکان داد و گفت:«بهشون بگو این در فعلا مسدوده میتونن از باب الرضا وارد بشن.»خادم مترجم این جمله را به عربی برای آن چند نفرگفت.مرد جوان ناراضی رو برگرداند که برود وتمام افراد به غیراز پیرمرد برگشتند که بروند.پیرمرد همانطور که نگاهش را به محمد عثمان دوخته بود با صدایی نسبتا بلند گفت:«لا،هذا غیر ممکن»تقریبا تمام افراد حاضر در آنجا فهمیدند منظور پیرمرد چیست او میخواست هر طور که شده از اینجا وارد حرم بشود.پسر ارشدش،رو به مترجم کرد و چند جمله ای گفت.مترجم با تردید رو به خادم برگرداند و جملات را ترجمه کرد:«اِمم...میگن،میگن که حتما میخوان از اینجا وارد بشن و تصمیم شونم قطعیه.در واقع این خواست پدرشونه.»مرد خادم که باز دوباره مشکوک شده بود سرش را به نشانه نفی تکان داد و گفت:«نه گفتم که نمیشه اینجا فعلا مسدوده.»دستگاه و ابزارهایی که با ورود این چند نفر کارشان را متوقف کرده بودند وقتی که دیدند ظاهرا اتفاق خاصی نیافتاده دوباره شروع به کار کردند.حالا مترجم برای ترجمه جملات مرد خادم مجبور شد داد بزند و نفهمید که اخم تند آن چند نفر به خاطر این حرف بود یا اینکه سزوصدا داشت اذیتشان میکرد.مرد جوان عراقی اما دست بردار نبود.او هم به نشانه منفی سر تکان داد وبه عراقی تند تند جملاتی گفت.مترجم خواست تا جملاتش را ترجمه کند که مرد خادم با عصبانیت رو به مرد عراقی گفت:«لا حاجی لا گفتم که نمیشه.رو رو آنطرف،باب الرضا لا لا.»مرد عراقی یک لحظه پرسش گرایانه به مترجم نگاه کرد که یعنی:«چه میگوید؟»محمد عثمان و مترجم سعی میکردند جلوی خنده شان را بگیرند.اما گفتگوی خادم با آن چند مرد کم کم بلند و بلند تر میشد.مترجم سعی میکرد تا آنها را آرام کند.مکالمه بین خادم و چند جوان عراقی داشت تبدیل به یک درگیری لفظی میشد.پیرمرد ساکت کناری ایستاده و بیصبرانه انتظار میکشید محمدعثمان هم ساکت به این منظره نگاه میکرد و منتظر نتیجه بود.تقریبا خودش را آماده کرده بود تا اگر دعوایی شد بتواند جدا کند.کمی که گذشت چیزی نمانده بود که دعوایی سر بگیرد که پیرمرد ناگهان دستش را به سمت قلبش برد و در حالی که به آرامی خم میشد صدای ناله مانندی از دهانش خارج شد و با زانو روی زمین نشست.برای یک لحظه کوتاه به غیر از صدای دستگاه ها و باران دیگر هیچ صدایی نبود.پسران پیرمرد ترسان و هول کرده به سمت او دویدند و فریاد زنان دور پدرشان جمع شدند.همگی شان دستپاچه شده بودند و حتی حالا هم منتظر بودند تا ببینند پیرمرد چه دستوری به آنان میدهد.مرد خادم هم که به اندازه آنان هول شده بود مدتی طول کشید تا فهمید که باید بیسیم بزند و درخواست یک آمبولانس کند.محمد عثمان تنها کسی بود که همچنان آرامشش را حفظ کرده بود و منتظر بود تا در موقعیتی مناسب کاری انجام دهد که بالاخره فهمید چه باید بکند.باران آرام آرام شدیدتر میشد و او فهمید بودن در این هوا حال پیرمرد رو به موت را از هرچه که هست بدتر میکند.با اطمینان قدمی جلو رفت و حلقه دور پیرمرد را شکافت و در حالی که پیرمرد را به آرامی از دستانش بلند میکرد به عربی دست و پا شکسته ای به مردان جوان عراقی گفت:«بیاید ببریمش تو اتاقک بازرسی.اینجا هوا سرده حالش بدتر میشه.»و آنها هم اطاعت کنان زیر بازوهای پیرمرد را گرفتند و اورا آرام آراک به یکی از اتاقک ها رساندند.همه این اتفاقات اما انگار ذره ای از هیبت و نجابت اولیه پیرمرد کم نکرده بود.چیزی پنهانی به او عظمت میداد و وقارش مانع از این شده بود که او را با این هیکل نحیف مانند یک بچه روی دست هایشان بلند کنند و سریعتر به اتاقک بازرسی برسانند.وقتی وارد اتاقک شدند و پیرمرد را نفس نفس زنان وناله کنان روی صندلی نشاندند.محمد عثمان با دست به تمام مردان عراقی اشاره کرد که بیرون بروند آنها مردد به پدرشان نگاه کردند و وقتی تکان سر پدر را به نشانه تایید دیدند اطاعت کنان ولی دل نگران فرش های ضمخت ورودی را کنار زده و بیرون رفتند.محمد عثمان از خادم و مترجم خواست که شخصا دنبال کسی بروند چون باب الجواد از طرف صحن مسدود بود و اگرم ماشین بخواهد از طرف خیابان بیاید کمی طول میکشید و این برای پیرمرد خطرناک بود.ترس و نگرانی در فرماندهی و اجرا شدن دستورات او موثر بود و خادم و مترجم بی هیچ حرفی از اتاقک بیرون دویدند.حالا اتاقک خالی شده بود و جز لرزش های پیرمرد که به خاطر سرما بود هیچ چیز غیر عادی دیگری آنجا نبود حتی دستگاه ها هم همچنان به کارشان ادامه میدادند و باران هم همچنان میبارید.محمد عثمان با آرامش صندلی دیگری را پیش کشید و آنرا روبروی پیرمرد قرار داد.با خیال راحت خودش را روی آن انداخت به پیرمرد خیره شد.پیرمرد نیز با حالتی متحییر و متعجب به او نگاه کرد که محمد عثمان به عربی به او گفت:«نه شیخ،این کارا لازم نیست چون من میدونم واقعی نیست.»پیرمرد که تا آن لحظه داشت از درد به خود میپیچید لحظه ای با تردید به چشم های مرد خیره ماند.در نهایت دستش را از روی قلبش برداشت و در حالی که دو دستش را روی دسته های صندلی گذاشته بود،با حالتی شکوهمند تکیه داد.دوباره به همان حالت سابقش بازگشت.پیرمردی که آخرین روزهای عمرش را سپری میکند اما ظاهرا این مسئله هیچ ترس و هراسی برای او ایجاد نکرده.ریشی نسبتا بلند،مرتب و یکدست سپید.چشمانی نافذ ولی گود رفته،خاطری آسوده و هیکلی نحیف.محمد عثمان ناخواسته با لحن یک روانکاو پرسید:«آخر شیخ چرا؟این کارها برای چیه؟»_لقب شیخ،دلیل خاصی نداشت و حتی محمد عثمان هم نمیدانست که چرا پیرمرد را با این لقب صدا میزند_شیخ با لحنی مطمئن و با زبان فارسی_که موجب حیرت محمدعثمان شد_شروع کرد به حرف زدن:«من حمید باحث هستم معاون تولیت حرم حضرت جواد(ع)در کاظمین.»شیخ مکثی کرد تا از حیرتی که در صورت مخاطبش پدید آورده بود لذت ببرد.ادامه داد:«در واقع من دکتر حمید باحث هستم.فارغ التحصیل رشته مذاهب و نماد ها از دانشگاه کمبریج.»جملاتش بریده بریده شده بود و با هرجمله میخواست لذت خودش را از شگفتی کلامش بیشتر کند.دوباره ادامه داد:«اما اینها چندان مهم نیست چون من دیگه مدت زیادی زنده نیستم.»دوباره مکث،اینبار کمی طولانی تر:«دریای علم اسلام جایی بود که من از زندگی درش لذت بردم.من آدم عجیبیم و بدون که نمیخوام از خودم تعریف کنم.تو زندگی من تنها یک زار باقی مونده.در واقع یکی از مهمترین رازها که هنوز نفهمیدمش.بیست و یک سالم بود که جنگ شروع شد.جنگ بین ما و شما.اون زمان تازه یکی دوسال بود که به انگلیس رفته بودم.پدرم یکی از افسران درجه دار حزب بعث بود یه تکاور شجاع.شحاعتش بی بدیل و عجیب بود.گلوله هارو مثل پروانه میدید.یادمه یه بار یکی از دوستاش تعریف کرد که پدرم و چند نفر دیگه توی یه عملیاتی البته نه تو جنگ با شما،وقتی که عملیات شکست خورده بود،از روی یه پل میدویدن در حالی که نیروی دشمن پشت دوشکا داشت با تیر اون پل رو خراب میکرد.پدرم شجاعتش فوق العاده بود.البته اون به پدرش رفته بود پدربزرگم یه مارگیر بوده.»و درحالی که با به یاد آوردن پدربزرگش لبخندی کودکانه صورتش را پوشاند،ادامه داد:«بگذریم،جنگ که شروع شد هیچ چیزی تو زندگی ما تغییر نکرد.راستش مردها وقتی تصمیم میگیرن تا آخر عمر تبدیل به یه مرد جنگی بشن دیگه هیچ چیزی تو زندگیشون تغییر نمیکنه هم شکست براشون عادیه و هم پیروزی.پدرم مثل سابق هفته ای یه نامه برام میفرستاد.مادرم اصلا نگران نبود پدرم تو جنگ های زیادی شرکت کرده بود اینقدر بهش اطمینان داشتیم که میدونستیم تا خودش نخواد گلوله ای بهش نمیخوره.»دوباره مکثی کرد و نگاهش را به زمین دوخت:«البته این جنگ با جنگ های دیگه فرق داشت.با تمام جنگ هایی که پدرم توش بود فرق داشت.حدودا یکسال از جنگ ما با شما میگذشت که خبر رسید پدرم اسیر شده.باورت نمیشه نه فقط ما بلکه کل طایفه مون حتی محله ای که توش زندگی میکردیم با این خبر بهم ریختن یه فاجعه بود آره اینطور چیزا بین ما واقعا یه فاجعه است...»صورتش را بالا آورد و به چشم های محمد عثمان خیره شد گویی که بخواهد بفهمد آیا او به رسوم اعراب آشناست؟دوباره نگاهش را به زمین دوخت:«توی یه عملیات تمام لشکری که پدر من فرمانده اش بود از هم پاشید.پدرم و دوتا معاوناش اسیر میشن وبعد از یک هفته هم فرار میکنن اما خب،اون به خونه برنمیگرده.اونا یه سری نوار دزدیده بودن و فکر میکردن که حاوی برنامه های اطلاعاتی،عملیاتی ایرانه اما خب...»پیرمرد با حال نزارش بلند شد و درحالی که دستانش را درون جیبش فرو برده بود چند قدم راه رفت.اندام نحیفش آشکارا از سرما میلرزید:«خب اونا نوارهای اطلاعاتی نبودن یه سری سرود مذهبی،مداحی و سخنرانی های آیت الله خمینی...پیرمرد مکث میکند و انگار که سعی کند جملاتش را با افکارش تطابق دهد دست به ریشش میگیرد و به نقطه ای نامعلوم روی زمین خیره میشود.با صدایی سنگین ادامه داد:«پدرم دیگه هیچ وقت به خونه برنگشت.اون دوباره به همونجایی که اسیرش کرده بودن رفت وتسلیم شد.حاضر شد بر علیه حزب بعث با ایران همکاری کنه...وقتی فهمیدن پدرم چکار کرده تمام حقوق و مواجبمونو قطع کردن و حتی از خونمون هم بیرونمون کردن.مجبور شدم برای چندسال درسو ول کنم و برگردم عراق تا کار کنم.البته الحمدالله اوضاعمون آروم آروم خوب شد.اون سالها پدرم رو بعنوان یه خیانتکار معرفی کردن هرچند الان دیگه هیچکس یادش نمیاد اما خب آخرین تعبیری که بعد از جنگ ازش شنیدم اینه که اون یه قهرمان بزرگ بوده.وقتی رفتم دنبال پدرم که ببینم چی به سرش اومده فهمیدم دو سه سال بعد از جنگ مرده.اینجا توی مشهد اما خب چون حوصله دردسر نداشته و میدونسته که از طرف حزب میان دنبالش نمیخواسته هویتش فاش بشه.
راستش رو بگم علی رغم تمام چیزایی که بهمون از همون سالا میگفتن و حس تنفری که بود بازم خیلی دلم میخواست بدونم چی پدرم رو عوض کرد.ما وضعمون خوب شد و من برگشتم انگلیس و درسم رو تموم کردم.این ده سال اخیر هم خادم حرم امام جواد بودم.حالا اومدم اینجا پیش علی بن موسی الرضا تا پدرم رو پیدا کنم.خب،بالاخره طبیعیه که هر پسری وقتی از پدرش دور بشه میره دنبالش...دوری همیشه یه علامت سواله.چرا باید دور بشیم.به نظرم علت دوری فقط اینه که چیزی رو گم کردیم و میخوایم پیداش کنیم.آره دلیلش باید همین باشه.»و این جمله آخر را در حالی گفت که فرش آویخته به خروجی بازرسی را با دست به کناری زده بود و انگار جایی خاص را تماشا میکرد.محمد عثمان گلویش را صاف کرد و پیرمرد که متوجه این هشدار شد برگشت و با همان حالت با وقارش روی صندلی نشست.محمدعثمان گفت:«خب شیخ،حرفات حرفای جالبی بود اما من هنوز نفهمیدم شما چرا اینجایی و چرا اینقدر اصرار داری از باب الجواد وارد بشی.»
• خواب دیدم جوون.خواب پدرم رو.خواب دیدم که اومد و بهم گفت من داخل حرم منتظرتم احمد.به حضرت جواد قسمم داد.گفت احمد از باب الجواد بیا.از اینجا بیا که گمشده ات رو پیدا کنی احمد.
محمدعثمان نگاهش را از پیرمرد گرفت و گفت:«متاسفم شیخ ولی وقتی دری مسدود میشه به علت نقص کادر بازرسی کسی حق ورود از اون در رو نداره.»بی حوصله بلند شد و یک قدم به سمت ورودی برداشت:«هوا بارونیه شیخ.والبته از اینم شدیدتر میشه.درای دیگه هم هستن.»نگاهش را به بیرون دوخت و چند قدم از اتاقک بازرسی بیرون رفت.احتیاج به هوای تازه داشت.سرمستانه و درحالی که دستانش را در پشتش قلاب کرده بود به اتاقک برگشت و گفت:«خب شیخ امیدوارم...»اما حرفش ناتمام ماند.کسی در اتاقک نبود.به سرعت فرش در خروجی اتاقک را کنار زد و دید که پیرمرد با قدم های تند و تا آنجا که توانش اجازه میداد به سرعت در زیر باران به سمت باب الجواد میرفت.شیفت کارگران برای آن روز تمام شده بود وآنها هنوز نتوانسته بودند مشکل را حل کنند.پنج دقیقه به ساعت هشت مانده بود و باران شدیدتر از کل روز میبارید.هیچکس آنجا نبود تا محمد عثمان از او بخواهد تا زودتر از او جلوی پیرمرد را بگیرد حتی پسرانش هم بیرون اتاقک بازرسی نبودند.شروع به دویدن کرد.پیرمرد زیر طاق باب الجواد ایستاده بود وجلویش یک کانال قرار داشت که امروز حفر شده و رویش را با پلاستیکی پوشانده بودند تا آب باران به داخلش نریزد.پیرمرد بالاخره توانست گنبد را ببیند و درجا متوقف شد.محمدعثمان از دور دید که اگر قدمی دیگر بردارد داخل کانال میافتد اما خودش ظاهرا بیخبر بود.پیرمرد خیره به گنبد طلایی نگاه میکرد.باران واشک هایش در هم آمیخته بودند.دست روی سینه اش گذاشت و برای اولین بار دیگر خبری از وقار و شکوه همیشگی اش نبود:«السلام علیک یا علی بن موسی الرضا.السلام علیک یا مفقود الناس.»هق هق امانش نمیداد.محمدعثمان چند قدم مانده به او برسد توقف کرد نمیدانست چرا ناگهان ترحمی نسبت به پیرمرد در دلش پدید آمده بود.ناگهان پیرمرد دستش را که به روی سینه اش بود محکم مشت کرد و قلبش را گرفت.چهره اش در هم پیچید و روی زمین نشست.ناگهان هوا در هم پیچید و نوری همه جا را روشن کردن صدایی بلند و بادی شدید...پیرمرد به داخل کانال افتاد و لحظاتی بعد وقتی محمد عثمان توانست از بهت در بیاید وحشت زده از بالای کانال به او نگاه میکرد.سریعا به داخل کانال پرید.پیرمرد مرده بود.
۳
صدای آمبولانس و ازدحام خدام تصاویری بود که محمد عثمان یکی در میان و بدون اینکه معنی شان را بفهمد مشاهده میکرد.صدای سرکارگر را شنید که داشت توضیح میداد:«فهمیدیم تو اون ناحیه ای که حفر کردیم یه قبر بدون اسم هم وجود داره فکر کردیم دلیل نقصی هم که به وجود اومده همینه.دستور توقف کار رو دادم تا صبح تکلیفمون مشخص بشه.اما الان متوجه شدیم که ظاهرا مشکلی که از اول به وجود اومده بوده رفع شده.نمیدونم اصلا...»صدای سرکارگر هیجان زده بود ومیلرزید.با حرف هایش آشفتگی آنجا را بیشتر کرده بود.صدای آن رعد و برق عجیب انگار همه را گیج کرده باشد و این اتفاق و همچنین حرف های سرکارگر،پازلی درهم که سروقت باید میچیدیش.محمدعثمان شیفتش تمام شده بود اما جدای از آن رنگش زرد شده و میخواست هرجور شده کنج خلوتی بیابد یا با کسی حرف بزند اما آن مرد خادم که در اول ماجرا دعوایش شده بود با لحنی تهدید آمیز به او گفت که تا بهش اطلاع ندادن از مشهد خارج نمیشه.صدای گریه پسران جوان پیرمرد کت ترسان و گریان سوار آمبولانس میشدند هنوز توی گوشش بود.محمد عثمان بهت زده قدم بر میداشت و نمیدانست دارد به کجا میرود.وقتی به خودش آمد دید غالب مغازه ها بسته اند و او روبروی کتاب فروشی«ناظر»ایستاده.بدون اینکه بداند چرا در مغازه را باز کرد و داخل شد.
۴
حسن کتابدار با حالی منقبض و دستانی مشت کرده به حرف های محمدعثمان گوش میداد.حرف هایش که تمام شد هر دو مدتی در سکوت به یکدیگر خیره ماندند صدای باران جلوی سکوت را میگرفت و پیاپی آنرا میشکست.اما حسن کتابدار صدای باران را نمیشنید و هنوزم داشت به پیرمرد فکر میکرد.خادم حرم امام جواد(ع)که پدرش را گم کرده بود و حالا او را اینجا و در حرم امام رضا(ع)یافت…
بدون اینکه متوجه محمدعثمان باشد سر دفتر و قلمش برگشت و به آخرین جملاتش که انگار منتظر کامل شدن بودند نگاه کرد.در پایین آنها نوشت:«السلام علیک یا مفقود الناس»
علت این رعد و برق پیرمردی بود که گمشده اش را یافت.گمشده تمام انسانها را.
باران همچنان ادامه داشت.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای محمدحسین مهدیقلی
با توجه به این که این اثر ارسالی، همزمان به دو سوژه بسیار مهم و ارزشمند [ارادت قلبی تمامی شیعیان جهان به حضرت امام رضا (ع)، نذر و نیازها و باورهای مذهبی پیروان و شیفتگان آن حضرت بزرگوار] و [دوران تاریخ‌ساز «دفاع مقدس» مردم متدین و شجاع کشورمان] پرداخته است و همچنین از آنجایی که هر «داستان کوتاه» موفق و ماندگاری، برای ایجاد انسجام حداکثری روایی و ارتباط مفهومی و تأویلی مؤثرتر، به رعایت هرچه دقیق‌تر و منسجم‌تر قواعد توصیه شده برای داستان‌نویسی حرفه‌ای نیازمند است، بنابراین مواردی ضروری‌تر را به اختصار و مطابق با نحوه شکل‌گیری این اثر ارسالی تقدیم حضور می‌کنم.
داستان علاوه بر این که به طرز صحیح و قابل‌قبولی، مطابق با زبان رسمیِ توصیه شده برای داستان‌نویسی حرفه‌ای تنظیم و ارائه شده است و طبعاً در انتقال مفاهیم ضروری داستانی، نسبتاً موفق عمل کرده است، در بخش‌های قابل‌توجهی از روایت هم، از توصیف‌های دقیق و ملموسی بهره‌ گرفته است، آن هم به گونه‌ای که مخاطب را به درون فضای روایت می‌برد تا با درک صحیح‌تر و محسوس‌تری، رخدادهای ارائه شده را درک کند: «...، به بیرون مغاره...، زمان فرا رسیدن پاییز...، سراسیمه سرش را بلند...، اخم‌هایش را درهم کشید...، با نفس‌های عمیق چند قدمی...، در مغازه ناگهان با صدای بلندی...، به آرامی پلاستیک بزرگ را که پر از قطرات باران...، بدون این که کتابی را خیس کند...، صدای ناله‌مانندی از دهانش خارج شد و با زانو روی زمین نشست...، با آرامش صندلی دیگری را پیش ...، دستانش را در پشتش قلاب کرده بود...، چهره‌اش درهم پیچید و...»؛ آفرین بر شما
اما علی‌رغم این ویژگی‌های ارزشمند، هنوز هم داستان به «بازنویسی» و برنامه‌ریزی دقیق و مجدد روایی، جهت ایجاد انسجام مفهومیِ حداکثری نیازمند است تا ارتباط روایی مستحکم‌تری را با مخاطب حرفه‌ای برقرار کند؛ چون که به طور معمول، امکان روایت‌پردازیِ کامل برای هر دو سوژه، در یک داستان کوتاه به راحتی میسر نیست و مؤثرتر است که برای پرداختی دقیق و گسترده، با تغییر ساختار روایی، هر یک از وقایع ارائه شده در داستان، درون «فصل بندی»‌هایی، دقیق، مترتب و پیشبرنده قرار بگیرند تا در قالب یک رمان جذاب و پرکشش، مخاطب را گام‌به‌گام با لحظه‌به‌لحظه وقایع ضروری روایت آشناتر کنند.
همچنین برای این که در هنگام تألیف داستان کوتاه، از انسجام روایی حداکثریِ مؤثرتری بهره بگیرید [درواقع این اثر ارسالی با حدود «چهارهزار و پانصد و پنجاه» واژه نسبتاً برنامه‌ریزی نشده، اعم از دیالوگ‌هایی طولانی‌تر از نیازمندی‌های روایت که چندان منطبق با قواعد توصیه شده برای «دیالوگ‌نویسی» حرفه‌ای تنظیم نشده‌اند و...، هنوز به انسجام روایی حداکثری نرسیده است]، به جهت رعایت مدیریت حداکثری «اقتصاد واژگانی» [بهره‌گیری حداکثری روایی از حداقل واژگان به کار گرفته شده در داستان] و سپری کردن روندی کارگاهی-تمرینی، لطفاً و حتماً برای مدت‌زمانی، تمامی آثارتان را [به ویژه داستان‌هایی را که برای ما ارسال می‌کنید] با حدود «هشتصد» واژه منسجم‌تر بنویسید؛ مطمئن باشید که چنین تمرین سخت و صبورانه‌ای، در هنگام تألیف دقیق‌تر و نافذتر داستان‌هایی منسجم و ماندگارتر، کاربرد تجربی بسیار مؤثری خواهد داشت.
علاوه بر این، حتی‌الامکان با اجتناب از طولانی‌تر نوشتن گفتگوها، توان خود را بر روی وجه ضروری و پیشبرنده بودن‌شان متمرکز کنید، همچنین مؤثرتر است که به لحاظ ایجاد تمایز ظاهری و راحت‌تر خوانده شدن دیالوگ‌ها، آن‌ها را درون «پاراگراف»‌ها ننویسید و از علامت‌های «دونقطه» [:] و «گیومه» [«»] استفاده کنید؛ البته شما در چند مورد این علامت‌ها را رعایت کرده‌اید، پس لطفاً در تمامی دیالوگ‌ها چنین دقت‌نظری داشته باشید.
همچنین جهت تنظیم وجه شکلیِ متن [که موجب ارتباط مفهومی هرچه صحیح‌تر و سریع‌تر مخاطب با متن می‌شود]، حتی‌الامکان سعی کنید که با جداسازی بخش‌های متمایزِ مفهومی پاراگراف‌ها از یکدیگر، پاراگراف‌ها با دقت‌نظری بیشتری تنظیم شوند تا در هنگام خوانش داستان، فرصت احاطه دقیق‌تر و صحیح‌تری برای تجزیه و تحلیل روند شکل‌گیری «رخدادهای متوالی و ضروری روایت» به وجود بیاید.
آقای مهدیقلی گرامی، مطابق ظرفیت‌های بالقوه موجود در این اثر ارسالی، به خوبی مشخص است که شما نویسنده‌ دقیق و جزءپردازی هستید، توانایی ذاتی ارزشمندی که با مطالعه‌ای برنامه‌ریزی شده‌تر، تمرین نوشتاری مستمر و همچنین پذیرفتن توصیه‌های تقدیمی، موجب ارتقاء حداکثریِ مهارت‌های روایت‌پردازی شما خواهد شد، منتظر ارسال داستان بعدی شما هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت