الیوت: شاعر بالغ سرقت ادبی می‌کند




عنوان داستان : عزیمت
نویسنده داستان : صادق ثابتی

همسر آقای مفاخر لیست خرید را به او که در حال ذوق کردن به تیپ خود در آینه است می دهد. مفاخر موهای جوگندمی اش را براق می کند و اودکلن به گردن و شانه اش می زند. او از اینکه مدیر است و زیردست دارد کیف می کند و همیشه جوری راه می رود که انگار همه باید در خیابان به او سلام کنند. او برای نشان دادن خانه ی جدیدش به دوستان و اقوام، ترتیب یک تولد غیر منتظره را داده است. مفاخر بعد از ساعتی بدون اینکه خرید کند، هراسان خود را به منزل می رساند و با بریدگی کلام از همسرش می خواهد که سویچ ماشین را به او بدهد. او می گوید که برای چند روزی به رشت پیش مادرش می رود تا از دست فرشته ی مرگ که در بازار دستی بر شانه اش زده فرار کند. همسرش چمدانی را به سرعت برایش آماده می کند و تعویق مهمانی را به اطلاع همه می رساند. سپس به بازار می رود تا لباس جدیدی بخرد. توی بازار فرشته ی مرگ را می بیند و از او گله می کند که برای چه شوهرش را ترسانده و مهمانی شان را خراب کرده است. فرشته ی مرگ می گوید که فقط می خواسته ازش بپرسد که او اینجا چه می کند، چون قرارشان رشت است!
نقد این داستان از : احسان عباسلو
گاه استفاده از داستان‌های دیگران به عنوان سوژه از سوی برخی کارشناسان مورد سفارش بوده است. برخی اعتقاد دارند که سرقت ادبی در داستان‌نویسی حتی جایز است. تی اس الیوت می‌گوید: "شاعر خام تقلید می‌کند و شاعر بالغ سرقت ادبی".
شماری دیگر از کارشناسان می‌گویندکه یک داستان‌نویس می‌تواند از روی داستان نویسنده‌های دیگر بازنویسی کند و اطمینان داشته باشد که هرگز دو داستان شبیه یکدیگر نخواهند بود.
برداشتن سوژه از دیگران را من هم ایراد نمی‌دانم به شرطی که فقط سوژه از آن دیگری باشد نه کلیت داستان. تغییرات اساسی باید در داستان جدید وجود داشته باشند. کما این که امروزه چندین کتاب از روی شازده کوچولو نوشته شده است.
نوشته شا نیز همان شعر مولوی است که مردی عزرائیل را در بازار دیده و سراغ سلیمان نبی می‌رود و از او می‌خواهد که وی را به هندوستان بفرستد تا از عزائیل فرار کرده باشد و سلیمان هم او را به هندوستان می‌فرستد و بعد از روی کنجکاوی از عزرائیل می‌پرسد قضیه چه بوده و او هم پاسخ می‌دهد خداوند امر کرده بود جان او را در هندوستان بگیرم و من تعجب کرده بودم چگونه وقتی او در اینجاست می‌شود جانش را در هندوستان گرفت.
بین دو نوشته تفاوت زیادی دیده نمی‌شود اما تاکیدات اول داستان شما بر فخرفروشی مفاخر که از قضا اسم او نیز مفاخر است (و خوب هم انتخاب شده) کمی نوشته‌تان را داستانی‌تر کرده. منتها در همین حد باقی مانده است.
یکی از مواردی که متن شما را مورد سوال قرار می‌دهد توانایی برقراری ارتباط همسر مفاخر با فرشته مرگ است. چگونه همسر او به راحتی توانسته با فرشته مرگ ارتباط داشته باشد اما خود مفاخر نتوانسته؟ همسر او چه ویزگی خاصی داشته است؟ این که بعد از رفتن مفاخر، زن به بازار می‌رود تا لباس جدیدی بخرد خیلی منطق‌پذیر نیست. بهتر است به دلیل دیگری به بازار برود. همین جویا شدن دلیل حضور فرشته مرگ، می‌تواند برای رفتن زن به بازار کافی باشد. زن می‌رود تا فرشته مرگ را ببیند.
ایراد دیگر کلمه "قرارشان" است. اگر قرارشان رشت است یعنی با هم وعده قبلی کرده‌اند و اگر چنین وعده‌ای کرده‌اند که مرد نباید با پای خود دوباره به رشت برود (البته اگر طبق ظاهر داستان می‌خواسته از فرشته مرگ بگریزد).
دیگر این که همه چیز را در قالب توصیف برده‌اید و این از داستانی بودن متن می‌کاهد و شکل گزارش به نوشته می‌دهد. ایرادی نداشت اگر لااقل یکی از دیالوگ‌های مرد با زن یا زن با فرشته مرگ به صورت دیالوگ واقعی نوشته می‌شد.
پیشنهاد می‌کنم نقص منطقی داستان را درست کنید و کمی شکل داستانی به نوشته بدهید (‌با آوردن دیالوگ).
این نوشته به سبب آن شوک پایانی، قابلیت تبدیل شدن به یک داستان مینیمال خوب را دارد.
نکته پایانی این که من نوشته شما را سرقت ادبی نمی‌دانم. برداشتی خام است که باید پخته‌تر شود.
موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت