ظرفیت داستان کوتاه




عنوان داستان : شب تاریک
نویسنده داستان : زهره فصیحی

گفتم حالا نرویم. نگاهم کرد، خندید وگفت: نترس، دعوت شدیم، نمی‌شه نریم.
صبح از نجف راه افتادیم، به خودم گفتم: آخه دیوانه‌ای توی این گرما، بیابون
ناهار که خوردیم کمی خوابیدیم. جدا بودیم از هم، با ساعت قرار می‌گذاشتیم، دوش گرفتم وهینطور خیس آمدم بیرون. می‌دانستم به ساعت نخورده خشک خواهم شد.
خوش و خندان بیرون ایستاده‌بود.
گفت:خودت را اذیت نکن، هر وقت خسته شدی بگو استراحت می‌کنیم.
از کنار جاده روی زمینهای ماسه‌ای راه افتادیم. باد ملایمی از میان رگه‌های خیس چپیه،‌ پوستم را نوازش می‌کرد.
گفت: این هم کولر، دیگه چی می‌خواستی.
لبخند زدم وبا تأنی گفتم: اگه ادامه داشته‌باشد.
ذوق‌زده شده‌بود که راضیم. انگار که خودش پنجره‌ای را باز کرده‌بود که نسیمی به صورتم بخورد. سرم را پایین می‌گرفتم که پوست صورتم نسوزد.
بوی خاک بیشتر شد. سرم را بالا گرفتم که بگویم: چقدر تند شد.
دیوار خاکستری پر از پلاستیکها و کاغذها و تکه پارچه‌های کهنه که در هم می‌پیچیدند جلوی رویم بود.
گفتم: این چیه؟
-بیابونه دیگه. وقتی باد میاد خاک و خاشاک بلند می‌شود.
قبل از اینکه جوابی بدهم. میان گردبادی که فکر می‌کرد یک باد معمولی است گیر افتادیم. تک وتوک زنها ومردهایی که جلو یا پشت سرمان می‌آمدند، سرعتشان را زیاد کردند. دیگر جز شبح‌هایی که به اطراف می‌دویدند.چیزی نمی‌دیدیم. انگار که محشراست. می‌دانستم یک اتفاقی می‌افتد.کاظم دستم را گرفت و بدنبال آنها شروع به دویدن کردیم. کوله‌های سنگین روی دوشمان بالا و پایین می‌افتاد. دستم را از دست کاظم کشیدم و به دنبال اشباح سیاه می دویدم.
کم کم دیوارهایی پیدا شد. جلو ساختمان اداری که درهای شیشه‌ای بزرگی داشت. مردی که روی دشداشه‌اش کت اتوکشیده‌ سیاهی پوشیده‌بود، دستش را در هوا تکان می‌داد وفریاد می‌زد: تأل، تأل
نزدیک که شدیم در را به رویمان باز کرد وگفت: تفضل.
راهرو اداره پر بود از زنها و مردهایی که از طوفان فرار کرده‌بودند. زنی با لبخندی شیرین آب آورد. شروع به حرف زدن کرد، گفتم: ایرانی
سرش را تکان داد. نگاهی به کولۀ بزرگم کرد، دستی روی آن زد و گفت: اووووه چه خبر؟
سرم را تکان دادم و لبخند کم‌رنگی زدم. صندلی‌های کهنۀ آبیِ کنارِ دیوار پر بود. زنی بلند شد و با دست صندلی را تعارف کرد. تا جایی که کوله‌ام اجازه می‌داد، دولا روی صندلی نشستم. زن کناری خواست کوله‌ام را از دوشم بردارد. کف دستم را بطرف او گرفتم و گفتم: لا، لا.
دو دختر کوچک از ته راهرو خود را به من رساندند که تماشایم کنند، موهایشان آشفته و پر از خاک شده‌بود.
آن که بزرگتر بود پرسید: ایرانی؟
سرم را تکان دادم و لبخند زدم.
پیرزن کناری نگاهی به بیرون انداخت وگفت: سبحان الله
این طرف، زنی دستهایش را با نگرانی روی هم می‌زند ومی‌گوید: لا حول ولا قوة الا بالله. شاید نگران بچه‌هایی است که در خانه چشم براهش هستند.
با حرف‌های آنها سرم را بالا می‌آورم، که ببینم چه خبر است، هوای خاکستری پر از پلاستیک و پارچه‌های تکه پاره شده‌است که دور خود می‌پیچند و بالا وپایین می‌روند.
نمی‌دانم تا کی باید اینجا بمانیم.
زنی با بلوز سفید و دامن کلوش سرمه‌ای بلند که تا روی کفشهایش آمده‌است، به همه ماسک می‌دهد. زنها ماسک‌ها را در کیف دستی یا جیبهایشان می‌گذارند. زنی که سبحان الله می گفت، ماسکش را به من تعارف می‌کند.دستم را جلو دستش می‌گیرم ومی‌گویم:لا
لبخند می‌زند و سرش را دوبار تکان می‌دهد و ماسک را توی دستم می‌گذارد.
کاظم بین مردها ایستاده‌بود. اینجا زن ومرد به سرعت از هم جدا می‌شوند. زنها نگاهم می‌کردند و با هم حرف می‌زدند. نگاهم که به صورت آفتاب ‌سوخته‌شان می‌افتاد، لبخند دوستی به رویم می‌زدند.
ساعتی آنجا ماندیم، گرد وخاک کم شده‌بود. ولی هنوز بود.کاظم از دور نگاهم کرد و دستش را به طرف در تکان داد. یعنی برویم؟
نگاهی به بیرون می‌اندازم، باد آرام‌تر شده‌است. ولی هوا انگار که ابری است. سرم را به نشان موافقت تکان می‌دهم.
دوبطری آب تعارف می‌کنند، کاظم هر دو را در کوله‌اش می‌گذارد.
بیرون نفس که می‌کشم، هوا غلیظ است. انگار که ریه‌هایم باید اکسیژن را از میان آنها دانه، دانه جداکند.
کاظم می‌گوید: دیر شده‌ باید تندتر برویم وگرنه به خانه حامد نمی‌رسیم.
کم‌کم هوا صاف‌تر می‌شود. خاک و گرما خلق تنگم را تنگ‌تر کرده‌است وکاظم می‌داند که بهتر است با من حرف نزند.
از دور حامد را می‌بینیم. کنار جاده منتظر است. ما را می‌بیند و به طرف‌مان می‌آید.
کاظم را در آغوش می‌گیرد. بوسه‌ها است که در هوا گم می‌شود. او را رها می‌کند رو به من سرش را پایین می‌اندازد و می‌گوید: حلبیکم، حلبیکم ام جعفر
ومن تنها کلامی که اینجا بارها و بارها به زبان آورده‌ام: شکرا شکرا
راه را نشان می‌دهد: تفضل، تفضل، حلبیکم
خانۀ حامد شلوغ است و بیشتر مرد. نمی‌دانم برای همه همین رفتار را دارد؟
من را به طرف آشپزخانه راهنمایی می‌کند و کاظم را به طرف دیگر می‌برند. نگاهی به کاظم می‌اندازم.
-برو. کاری داشتی به بچه‌ها بگو صدایم کنند.
چند زن در آشپزخانه مشغولند. مردی از بیرون فریاد می‌زند: ایرانی
زنها نگاهشان به طرف من برمی‌گردد.کسی همسر حامد را صدا می‌زند. سراسیمه به طرف من می‌آید. در آغوشم می‌گیرد و می‌بوسد. یکی و دوتا و سه تا طرف دیگر صورتم یکی ودوتا وسه تا.
کمکم می‌کند تا کوله‌ام را دربیاورم. به کسی اشاره می‌کند که آن را به طبقه بالا ببرد.
پیرزنی گوشۀ آشپزخانه روی صندلی نشسته‌است و سیگار می‌کشد.
همسر حامد به اواشاره می‌کند و می‌گوید: ام حامد.
به طرف او می‌روم. اورا در آغوش می‌گیرم. می‌گویم: سلام علیکم.
یک و دو و سه، بوسه‌هایی که در هوا پخش می‌شود.
همسر حامد من را به طرف پله‌هایی که نیم‌دایره‌ای را میان هال کشیده‌اند می‌برد. به بالا اشاره می‌کند ومی‌گوید: حمامات
لبخند می‌زنم و دوباره: شکرا، شکرا
به اتاق می‌روم که وسایلم را بردارم. چند زن نشسته‌اند ومشغول خوردن. سلام می‌کنم. پشت سر هم چیزهایی می‌گویند.
می‌گویم: ایرانی
می‌گوید: ای ای و لیوان آبی را تعارف می‌کند.
از حمام که می‌آیم سینی بزرگی از غذا جلوی کوله‌ام گذاشته‌اند. بشقاب چینی گرد کوچکی پر از برنج، بشقاب دیگری با چند سیخ کباب وگوجه، ظرفی پر از ترشی، چند تکه نان، یک بشقاب سبزی، لیوان آب و بشقابی با یک سیب، یک پرتقال و یک موز.
زنی جلو می‌آید دست دراز می‌کند: ملابس، غسیل
کنار می‌کشم و می‌گویم: شکرا، شکرا
و اودستهایش را جلومی‌آورد، سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید: لا
لباسهایم را به اومی‌دهم و می‌گویم: عفوا.
شب وقتی از مسواک زدن برمی‌گردم. رختخوابم پهن شده‌است. می‌نشینم تا چایی را که دختر حامد آورده‌است بخورم. با لبخند نگاهم می‌کند. منتظرم تا برود و بخوابم. فراموش کرده‌ام که اینجا تا مهمان به بستر نرود او را تنها نمی‌گذارند. می‌خواهد پاهایم را ماساژ بدهد. با خجالت پاهایم را دراز می‌کنم. دستهای قوی ومحکمی دارد. به رختخواب می‌روم. خسته‌ام. امشب مریم برای نازنین کتاب می‌خواند.
-تنها جایی نرو. از کاظم جدا نشو.
مامان گفته‌بود.
بار اول بود که تنها می‌آمدیم.
بعد از نمازِ صبح، دخترکی صدا می‌زند: ام جعفر
به طرف اومی‌روم. دستم را می‌گیرد و به دنبال خود می‌کشد. بیرون آشپزخانه کاظم ایستاده‌است. سلام می‌کنم. دخترک برمی‌گردد.
-سلام. خوب خوابیدی؟
-از خستگی تا دیر وقت بیدار بودم.
-حامد می‌گه صبحانه بخورید ماشین گرفته‌ام ببرمتان سامرا، زیارت شعبانیه.
-سامرا؟ خطرناکه
- می‌گوید دو سه روز است که اوضاع آرام شده‌است. حامد را که می‌شناسی، اگر خطر داشت، نمی‌گفت بروید. شب برمی‌گردیم.
می‌دانم که بحث کردن بی‌فایده است. چندین بار مهمان حامد بوده‌ایم. از علاقه و عشق او به ایرانی‌ها خصوصا کاظم باخبرم.
خورشید هنوز طلوع نکرده‌بود، که با چند نفر عراقی و پاکستانی سوار هایس شدیم. من و یک زن عرب و ده نفر مرد.
زن تنها بود کنار پنجره نشست و من بین او و کاظم. راه طولانی بود و من خسته. چشمهایم به سختی باز می‌شد.
کاظم سرم را به طرف شانه‌اش کشید و گفت: بخواب تا ظهر توی راهیم.
با صدای انفجار و ریختن شن روی ماشین، با وحشت از خواب پریدم. پنجه‌هایم را روی پاهای کاظم کشیدم. زبانم گیر کرده‌بود. سرم را تکان دادم که چه شده‌است. نفسم گرفت. کاظم به راننده نگاه می‌کرد. شیشه جلو و بغل هایس خورد شده‌بود. همه هاج و واج به هم نگاه می‌کردیم. زنِ عرب با دو دست به سرش کوبید و چیزهایی به راننده گفت. فقط داعش را فهمیدم. بازوی کاظم را میان دستهایم فشار دادم. چشمهایش گرد شده‌بود. و سرش میان پنجره‌ها می‌چرخید.
از راننده پرسید: ما ذا حدث
راننده جواب داد: لا مشکل، لا تخف
همه با هم حرف می‌زدند.
ناگهان از دور دو هایس دیگر پیدا شد. راننده با سرعت می‌رفت. ماشین به بالا و پایین پرتاب می‌شد. یکی از هایس‌ها از کنارمان رد شد. شاید آنها هم مثل ما از چیزی فرار می‌کردند. هایس دومی کنار ما رسید. با ما می‌رفت. از پنجرۀ رو به ما مردی که جز چشمهایش همه صورتش را با چیزی سیاه پوشانده‌بود، اسلحه بلند خود را روی شیشه راننده گذاشت وفریاد زد: قف.قف
موهایم را چنگ زدم وسرم را میان دستهایم گرفتم. روی زانوهایم خم شدم. الان است که شلیک کند.
مریم گفت: تو دیونه‌ای خطرناکه کجا میری
شلیک نشد. چرخ‌های ماشین روی شن‌ها کشید و ایستاد.
گفته‌بودم یه طوری می‌شه.
جاده و بیابان خالی بود. هایس جلویی برگشت. ترس همه را گنگ کرده‌بود. چند مرد سیاه پوش مسلح دور ماشین ایستادند وفریاد می‌زدند.
راننده دستهایش را تکان می‌داد و گفت: النزول. رو به یکی از مردان مسلح چیزهایی گفت. فقط ایرانی را فهمیدم. مرد خنده وحشتناکی کرد.
زن عرب به سرش می‌کوبید و سبحان الله می‌گفت.
یکی از مردها با ته اسلحه به شانه اوکوبید. زن روی خاکها پرت شد. همه مجسمه‌هایی شده‌بودیم که نگاهش می‌کردیم.
مرد مسلح فریاد زد: موبایل
موبایل‌هایمان را به طرف او گرفتیم. زن همانجا روی خاکها نشست و از کیف کوچکش، موبایلش را روی زمین پرت کرد.
مرد با لگد به زانوی کاظم زد وگفت: موبایل
کاظم دستهایش را تکان داد وگفت: لا
بعد به من اشاره کرد وگفت: زوجه
مرد لگد دیگری نثار اوکرد که آخ بلندی گفت وتا کمر دولا شد.
سیاه‌پوش دیگر سیلی محکمی به راننده زد. هنوز صورتش را برنگردانده بود، که با لگد روی شنها افتاد.
مرد چکمه‌های زمختش را روی سینۀ او گذاشت و فریاد زد: لا الله الا الله، محمد رسول الله و شلیک کرد.
من جیغ کشیدم. کاظم دستم را فشار داد. دستم را باشتاب از دستانش بیرون کشیدم. صورتم را میان دستهای لرزانم گرفتم و بلند گریه کردم. کاظم به شانه‌ام زد که: ساکت. عصبانی می‌شوند.
زن عرب خاکها را روی سرش می‌ریخت و استغفرالله می‌گفت.
مرد داعشی لگد محکمی به او زد وگفت: ما زال
من و زن عرب را به طرف هایسِ خودشان بردند. خودم را عقب کشیدم. با تفنگ به جلو پرتابم کرد. فریاد زدم کاظم.
صدای پایی را شنیدم و فریاد آخ کاظم را.
دوباره برگشتم.کاظم روی زمین افتاده بود و روی شنها خونی بود. این بار قنداقه تفنگ پشت گردنم خورد وداخل ماشین پرتاب شدم. سرم را بین دستهایم گرفتم. صدای گریه‌ام را خفه کردم.
دومرد سیاه پوش دیگر در ماشین بودند. راننده پیشانی بند سیاهی بسته‌بود که با خطی خشن روی آن نوشته بود، لا الله الا الله. با دیدن این کلمات وحشت کردم. خدایا مرا ببخش.
مریم گفت نرو فکر بچه هات باش.
ماشین با سرعت راه افتاد. حرف زدنشان فریاد بود. قهقه‌هایشان دیوانه‌ام می‌کرد. دندانهای بزرگ و با فاصلۀ آنها مرا می‌ترساند. مریم گفت زنها را به کنیزی می‌برند. خودم را میان زنهای دیگر می‌دیدم که برای فروش نمایش می‌دادند.
کمی جلوتر راننده در جاده پیچید. به عقب برگشتم. کنار جاده غیر از جسد راننده کسی نبود. ماشین دیگری پشت سر ما می‌آمد. مرد با تفنگ به صورتم زد. سرم تیر کشید و دهانم شور شد.
-کجا می‌رویم؟
-کاظم کجاست؟
-کسی می‌داند که من کجام؟
-مامان گفت از کاظم جدا نشو. چه کسی خبر من را برایشان می‌برد؟
بی‌صدا اشک می‌ریختم. نفسم گیر کرده‌بود. قلبم تا درون گلویم می‌زد. ماشین ایستاد. سرم را بالا کردم. کنار یک میدان در یک ده ویران پیاده شدیم. ماشین بعدی نبود. کاظم کجاست؟
خانه‌ها یا سوراخ، سوراخ بودند. یا روی هم ریخته. به طرف یک خانه ما را هل دادند. باد پارچه‌های تکه پاره‌ای که روی سیم‌خاردارهای دور خانه گیر کرده‌بود تکان می‌داد. هر طرف که نگاه می‌کردم مردان سیاهپوش ایستاده‌بودند. دو مرد مسلحِ جلوی در نزدیک شدند. یکدیگر را بوسیدند و ما را تحویل گرفتند. در حیاط بزرگی که گلهای باغچۀ آن زیر پاها له شده‌بود جلو رفتیم. انتهای حیاط، جلو در ورودی ساختمان دو نفر دیگر منتظر ما بودند. نگاهی به پشت سرم کردم شاید کاظم را ببینم. اما غیر از آن دومرد سیاهپوش که به طرف در برمی‌گشتند کسی نبود.
ما را به داخل سالن بزرگی بردند، که پر از زن و بچه بود. بوی ادرار وعرق با غذا قاطی شده‌بود. زن‌ها و بچه ها دور سینی‌های غذا نشسته‌بودند و با دست برنج وخورشتی که وسط سینی ریخته‌شده‌بود می‌خوردند.
کسی نگاهمان نکرد. مرد مارا کنار یکی از سینی‌ها هل داد وگفت: طعام
هر دو همانجا نشستیم. دو زن دیگر که جلوی سینی نشسته‌بودند، نگاهی کردند و به خوردن ادامه دادند.
مرد سیاه‌پوش بیرون رفت. ناگهان همه چیز عوض شد. چند زن به طرف ما آمدند. یکی از آنها برایم آب آورد. من را به یکدیگر نشان دادند و می‌گفتند ایرانی.
غذا تعارف کردند. سرم را بالا بردم وگفتم: لا
دهانم هنوز پر از خون بود. خدایا کاظم کجاست.
زنی با یک بچه به بغل و یکی به دنبالش به طرفم آمد. خودم را جمع کردم. از همه می‌ترسم. لبخند تلخی زد وکنارم نشست. شروع به حرف زدن کرد.
گفتم: لا عربی، فارسی
زن لبهایش را جمع کرد و سرش را تکان داد.کمی صبرکرد و دوباره شروع به حرف زدن کرد. اینبار چیزی نگفتم و نگاهش کردم.
مامان گفت: نه نمی‌یارم ولی هر جا رسیدی زنگ بزن.
سرولباس خوبی داشت که چرک مرده شده‌بود. از کی اینجا بوده؟
دستم را تکان دادم و گفتم: چند یوم؟
جوابی نداد.
چیزی از موصل گفت. شاید اهل آنجاست.
چه کاری می‌توانستم برای آنها بکنم و چه کاری برای خودم.
یکی از زنهایی که کنار در بود چیزی گفت و همه سر جاهایشان برگشتند. بعضی خود را بخواب زدند. در باز شد ودو مرد سیاهپوش داخل شدند. نگهبان نزدیک در ایستاد مردها بین زنها راه می‌رفتند وآنها را انتخاب می‌کردند.
سرم را پایین گرفتم، دستهایم را در هم قفل کردم
-وجعلنا من بین.......
بچه‌ها جیغ می‌کشیدند وبدنبال مادرانشان می‌دویدند. زنهای دیگر آنها را می‌گرفتند که زیر دست و پا نروند.
-وجعلنا من بین.....خدایا
جای ناخنهایم میان انگشتان می‌سوخت: خدایا بقیه اش؟ وجعلنا من بین ایدیهم..... یا ابوالفضل بدادم برس
صدای شیون زنانی که از کنار بچه هایشان بیرون کشیده‌می‌شدند. دخترانی که دستهایشان از گردن مادرها باز نمی‌شد.
وجعلنا من بین، من بین، من بین ایدیهم.....
در بهم خورد وصدای زنجیر آمد.
به شانه زن کناری زدم. و دستم را چرخاندم. پنج انگشتش را باز کرد.
دوباره گفتم: لا. کجا
گفت: سوق
بچه‌ها گریه می‌کردند. یکی از آنها قد نازنینم بود. ایستاده جیغ می‌زد و اشکهای درشت روی صورت کثیفش پایین می‌ریخت. اورا بغل کردم. موهای خاک گرفته‌اش را نوازش کردم.
-نه عزیزم گریه نکن. مامان الان میاد
-بخواب عزیزم. لالالالا، لالالالا
آرام نمی‌گرفت. راه رفتم. نشستم.حرف زدم ولی فایده نداشت.
میان دستهایم فشارش دادم. بسه دیگه خفه شو. دیوونه‌ام کردی. بچه را روی زمین گذاشتم.
مرا که ببرند چه کسی گریه می‌کند. دوباره بغلش کردم. تکان دادم و لالایی خواندم دخترک میان دستهایم به خواب رفت. کنار دیوار نشستم. هنوز نماز نخوانده‌ام. نازنین را روی حصیر پاره‌ای که نزدیک دیوار بود خواباندم. زنی که پستانش را در دهان کودک خوابش گذاشته‌بود. نگاهم می‌کرد. روی دستانم دست کشیدم که یعنی وضو.
نگاهم کرد.
گفتم: ماء
دستش را بالا برد که نیست. دستش را روی زمین زد. که تیمم کن
کمی خاکها را جابجا کردم وتیمم کردم. نماز عصر را خواندم هنوز نگاهم می‌کرد. دستم را تکان دادم وگفتم: رجال؟
دستش را صاف کرد و جلوی گردنش کشید.
انگار که سطل یخ رویم ریختند. وای خدای من کاظم. لرز کردم مثل یهودیان جلو دیوار مقدس به جلو وعقب می‌رفتم. خدایا بدادم برس.
صورتم از جای سیلی ها سوخت. چشمانم را باز کردم چند زن روی صورتم بودند. مرا نشاندند زنی شانه‌هایم را می‌مالید.
چقدر سفت.
زن کناری عصبانی بود و با مادری که بچه شیر می داد حرف می‌زد. اوهم قهر کرد و پشتش را به ما کرد.
تکه‌ای آجر روی حصیر پاره گذاشتند و سر من را روی آن قرار دادند.
زن گفت: نوم
با صدای اذان بیدار شدم. مرد نگهبان در را باز کرد و چند سینی غذا به زنهای دم در داد. نازنین دوباره به گریه افتاد. جلوی یکی از سینی‌ها نشستم و لقمه در دهانش گذاشتم. ناگهان صدای مهیبی بلند شد. زنها به سر وصورتشان می‌زدند و دور خود می‌پیچیدند. انفجار و شلیک هر لحظه بیشتر می‌شد. زنی بطرف در رفت و در را تکان می‌داد ولی فایده‌ای نداشت.
زنها زجه می‌زدند. اگر یکی از بمبها اینجا می‌افتاد همه زنده به گور می‌شدیم.
کسی جای مرا نمی‌دانست.
به طرف پنجره رفتم. با آجر جلوی آن را پوشانده‌بودند. از لابلای سوراخها برق تیرها پیدا بود. دور سالن راه می‌رفتم. هیچ ذکری یادم نمی‌آمد. زن عرب باز هم سبحان الله می‌گفت.‌ زنی حامله دستش روی شکمش بود و کنار اتاق دو زانو شده‌بود و لبهایش را گاز می‌گرفت. انگار که درد می‌کشید.
سرم را روی دیوار گذاشتم و گریه می‌کردم.کسی دستم را کشید. نگاه کردم نازنین بود. کنار اونشستم.در آغوشش گرفتم و باهم گریه می‌کردیم. طفلک دوباره به خواب رفت.
ناگهان صداها کم شد. اینبار صدای فریاد و دویدن مردها بگوش می‌رسید. زنها ساکت شدند و بچه‌هایشان را آرام کردند. تیرها تک تک بود. صدای زنجیر بلند شد. زنها به گوشه‌های سالن رفتند. در باز شد. چند مرد با لباس دورنگ خاکی جلوی در بودند. چیزهایی گفتند. زنها به هم نگاه کردند. همانجا ایستادند. مردها دوباره چیزهایی گفتند. یکی از زنها جلو رفت. تاریکی کم شده‌بود. مرد گفت: تأل تأل
زن بیرون رفت. برگشت و چیزی گفت. زنها یکی یکی رفتند من همانجا با نازنین ایستاده بودم. صدای کیل کشیدن زنها می‌آمد. نازنین دستم را کشید و در را نشان داد. مرد گفت: ایرانی؟
سرم را تکان دادم. گفت: تأل تأل و بیرون را نشان داد.
کجا بروم.کجا
هوا گرگ ومیش بود. سربازها لیوانهای آب را به زنها و بچه ها می‌رساندند. حیاط پر از سربازان و زنها وبچه هایی بود که از اتاق‌های دیگر بیرون آمده بودند. کسی از کنار درِ حیاط صدا زد ایرانی تأل
نمی دانستم بروم یا نه. سرباز نزدیک شد.
-ایرانی تأل
دست نازنین را گرفت و برد که دست دیگرش میان انگشتان من بود. بیرون حیاط عده‌ای مرد ایستاده بودند. هوا روشن شده‌بود. زنها کیل می‌کشیدند و به طرف آنهامی‌دویدند. مردی با موهای جو گندمی میان آنها بود. جلو آمد و بچه ‌ای را بغل کرد. بعد نشست که بتواند تعداد بیشتری از بچه ها را در آغوش بگیرد انگار که پدر همۀآنها بود. سرش را بالا کرد از دور نگاهش به من افتاد. یکی از چشمهایش کوچکتر بود. انگار که با یک چشم می‌خواست نگاه کند.
سربازی که دست نازنین را گرفته بود. مرا نشان او داد وگفت:ایرانی
مرد به پشت سرش نگاه کرد. کسی را صدا زد و او به شانه مردی زد که وقتی برگشت صورت زخم خوردۀ کاظم را دیدم. روی زمین افتادم. زمین را بوسیدم. خاکها خیس شد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم زهره فصیحی سلام
خوشحالم به نوشتن ادامه می‌دهید و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. این اثر چند امتیاز مثبت دارد. یکی‌اش این است که پیرنگ روشن است و متن دارد نهایت تلاشش را به کار می‌گیرد که قصه‌گو باشد و در عین حال دارد سعی می‌کند دچار پراکنده‌گویی یا زیاده‌گویی نشود که باز امتیاز مثبتی است. زنی ایرانی با همسرش به عراق رفته و چندتایی هم دوست و آشنا آنجا پیدا کرده‌اند حالا از شهر (...) راه افتاده‌اند و مسافتی را پیاده رفته‌اند بعد شب را جایی مانده‌اند و قرار است با ماشین تا سامرا بروند که گرفتار داعش می‌شوند و بعدتر نجات می‌یابند. در تمام مدتی که راوی با همسرش در راه است، آنچه بیش از هرچیز دیگری برای مخاطب به نمایش گذاشته شده، برخورد اهالی بومی است. نویسنده بیش از آنکه به پرداخت شخصیت‌های محوری بپردازد برای نشان دادن مهربانی و مهمان‌نوازی بومی‌های میزبان مایه گذاشته است که البته در روند روایت اختلالی ایجاد نکرده است و مخاطب را آزار نمی‌دهد. دیالوگ‌های مادر راوی هم به موقع و درست جاسازی شده‌اند. یکی دیگر از موفقیت‌های اثر دست‌یابی به کنش‌ها و حس‌های درست است. در سراسر اثر کنش شخصیت‌های فرعی خوب طراحی شده و هم آدم‌ها و هم داستان را ملموس و زنده و پذیرفتنی‌تر کرده است اما تعداد شخصیت‌های فرعی خیلی زیاد شده آنچنان که رفته‌رفته تعداد آن‌ها از ظرفیت داستان کوتاه خارج شده است و کار به جایی رسیده که اثر مجال پرداختن به آن‌ها را نیافته است و گاهی حضور آن‌ها تبدیل به پرسش و ابهام شده است. مشکل دیگر اسیر شدن به دست داعش و آزاد شدن از دست آن‌هاست. این حادثه یک حادثۀ بزرگ بیرونی است که برای باورپذیر شدن نیاز به قدرت و قوام بیشتری دارد چون اگر قرار باشد مسأله به همان دیده‌ها و شنیده‌های معمول ختم شود که نمی‌توانیم بگوییم اتفاقی داستانی افتاده است. درست در همینجاست که معلوم می‌شود این پیرنگ نسبت چندانی با داستان کوتاه ندارد و بیشتر مناسب داستانی بلند یا نیمه بلند است. برای همین است که ماجرا تا این اندازه دچار فشردگی و شتابزدگی شده است. علی‌رغم طراحی درست کنش‌ها مسألۀ آزادی راوی از دست داعش چنان به سرعت و سربزنگاهی اتفاق افتاده که باورپذیری را به شدت سست و پایان‌بندی را تا حد بسیار زیادی کلیشه‌ای و شعارزده کرده است؛ بنابراین پیشنهاد می‌کنم از همان ابتدای کار ظرفیت داستان کوتاه را در نظر بگیرید و تلاش کنید میان پیرنگ و این ظرفیت محدود نوعی تناسب و هماهنگی برقرار شود. روی یکدستی زمان دستوری افعال هم کار کنید. به مطالعه و تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
زهره فصیحی » 16 روز پیش
سلام خانم آروان. ممنونم از لطف شما که داستانم را خواندید. متشکرم از تشویق‌هاتون در بازنویسی حتما نکاتی را که توصیه کردید بکار می گیرم. باز هم ممنون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت