از کجا به دنیای داستان نگاه کنیم؟




عنوان داستان : «عصر بارانی»
نویسنده داستان : نسیم سهیلی

مرد روی تخت دراز کشیده بود و با بی میلی جدول حل می کرد و زن کار فر کردن دسته آخر موهایش را به پایان می برد. آواز کودکانه ای از خیابان به گوششان می رسید که مثل زمزمه ای نامفهوم بود. تکرار هر روزه این صحنه ها آنقدر برایش کسالت بار بود که از دیدن آن احساس تنفر می کرد. او همانطور خیره به پنجره سیگاری اتش زد و ولو شد روی کاناپه. دید که یک دسته ابر سیاه دارند از سمت غرب می آیند و آسمان را می گیرند.
هوای اتاق خفه و دم کرده بود اما هیچ کدامشان برای باز کردن پنجره تلاشی نمی کردند. ابرهای سیاه تقریبا تمام اسمان را گرفته بودند که زن بلاخره از فر کردن موها دست کشید و کار سوهان و لاک زدن انگشتها دست راستش را شروع کرد. همینطور که سعی داشت ناخن ها یک اندازه و یک شکل دربیاورد. شروع کرد به خواندن یک شعر رپ تا تمرکزش بیشتر شود.
مرد عصبی گفت: نمی خوای تمومش کنی؟
زن بدون آنکه به سمت او بگردد، آواز خواندنش را قطع کرد و گفت: « فکر می کنی پوست پیازی به
«هر رنگی به بنفش میاد»
نا امیدانه ناخن های مربع شکلش را زیر ورقه ای از لاک پوست پیازی مخفی کرد و گفت: «هر رنگی که نه. ولی راستی راستی پوست پیازی به بنفش نمیاد!»
زن لباس شب بنفشش را پوشید و جلوی آینه قدی زرکوب، اندام موزونش را برانداز کرد. لباس طرحی از یک مدل اروپایی بود که زن قبلا در مجله مد آن را دیده بود هرچند خیلی ناشیانه دوخته شده بود اما همین که نشانه ای از مد داشت، او را راضی می کرد.
پشت به آیینه کرد و سر چرخاند تا اندامش را از زاویه ها متفاوت ببنید. برانداز کردن خودش ته دلش را صاف کرده بود که از اعیان پوش های دیگر چیزی کم نخواهد داشت. از این فکر خنده ای ریز روی صورت استخوانی اش نقش بست اما بلافاصله اخم هایش در هم رفت. دستی روی شکم ورآمده اش کشید اثر زایمان سزارینی که به اندازه یک توپ کم باد بالا آمده بود و همیشه باعث رنجشش بود. گن را به دور آن محکم کرد، کفش های 5 سانتی و نقره ای اش را پوشید و قدم زد.
با خودش گفت« پاشنه بلند بپوشم یا کوتاه؟»
صدای آواز کودکانه هنوز شنیده می شد.
مرد به قامت کشیده او نگاهی انداخت. به نظرش هر روز جوان تر می شد و از شفافیت پوست و ابری شدن چشمهای آبی اش شک می کرد که آیا زنش هر سال مثل مار زنگی پوست می اندازد!؟
زن گفت: « صدای قشنگی داره، چه شعری رو می خونه؟»
مرد بحث را عوض کرد. «مهمونی ساعت چند شروع می شه؟»
زن همچنان مشغول خودش بود لبخندی نشست روی لبش: « ببین این خوبه؟»
مرد با خودش فکر کرد که هیچ چیز تا میانسالی نتوانسته هیکل او را به هم بریزد و حتی حالا که زیر چشمها و دور دهانش چند خط کج و ناهمگون افتاده بود، باز هم توی هر مهمانی یک جوری ستاره جمع بود و می درخشید. از ان زنهایی که وقتی وارد می شوند ناخوداگاه سرهمه می چرخد سمتشان. بهشان می گویند لوند. این کلمه سریع از خاطرش گذشت و اینکه امشب قرار است زنش چقدر لوندی کند و چند تا سر به سمتش خواهد چرخید. ازاین فکر ها و مقایسه ها خسته شده بود. توی دلش گفت: با این لباسی که پوشیده اصلا به زن چهل ساله نمونه!
نگاه مرد سر خورد روی عکس خودش توی آینه که با شکمی چین خورده، پهلوهایی آویزان و پشتی گوشت الود درست مثل خمیری بود که شکلش داده باشند. یک دسته موی فر و خاکستری از یقته هفتی رب دشام اش بیرون ریخته بود و شقیقه ها تا پشت سر خطی از سفیدی داشت.
رفت سمت دست شویی و بی اختیار دسته تیغ رابرداشت. انبوه ریشهای درآمده را لمس کرد و کمی زیر گلوی تازه نیش زده اش را خاراند. سیب آدمش بالا و پایین شد. لحظه ای فکر کرد تیزی تیغ چقدر می تواند سوزش داشته باشد و چند لحظه طول می کشد که کل اعصاب آدم از کار بیافتد و حتی به اینکه زنش آن همه خون را چه طور می خواهد از روی کاشی ها پاک کند هم فکر کرد.
دسته ابر سیاه حالا تمام آسمان را گرفته بود و صدای جرقه هایی که بی شباهت به آسمان غره نبود به گوش می رسید.
زنش کار لاک زدن پای چپش را هم تمام کرده بود و پاها را طوری جدا از هم گرفته بود و آویزان توی هوا تکان می داد که به نظر مرد خیلی مسخره آمد.
مرد کلافه گفت: هنوز اونجایی؟! و بی رمق سیگاری آتش زد. فیلترش را که انداخت بین شش تای دیگر و دراز کشید روی کناپه، همسرش آماده بود برای رفتن.
«بلاخره به این مهمونی نمیرسی!»
زن کیف دستی اش را برداشت رفت به سمت درب و با بی میلی پرسید: «هنوز هم مطمئنی نمی خوای بیای؟!»
«تا حالا باید به تنها دیدنت عادت می کردن »
زن آه کشید. ابروهای نازکش را در صورتی غرق آرایش بالا و پایین کرد و آرام و محتاط مانتو اش را پوشید و بیرون زد.
صدای آواز دوباره بلند شد. به نظر تصنیفی قدیمی بود که شکسته و نصفه نیمه ادا می شد و خیلی شلخته اما ملایم به گوش مرد می خورد که برایش دوست داشتنی بود.
سرش را از پنجره بیرون کرد و زنش را دید که آن طرف خیابان به طرف سواری بژ رنگی می دود. نفس راحتی کشید، بسته ای قرص در آب حل کرد و در حالی که نخ های آخر سیگارش را دود می کرد وسایل آرایش زنش را برانداز کرد چند رژ لب جیغ، یک پنکک برنزه و چند عطر گران قیمت روی هم تلنبار شده بود. چشمش تا انتهای دیوار رفت و میخ شد روی عکس های یادگاریشان. زنش همیشه می خندید ولی لبهای او تنها در چند عکس خیلی قدیمی کش آمده بود. یکی عکس ازدواج و یکی عکس به دنیا آمدن دخترشان. کار هرروزه اش بود که به ان ها خیره شود به چشمهای دختر که ریز و براق بودند.او بعد از 15 سال دیگر نمی توانست آهنگ صدایش را به یاد بیارد.
بارن شدت گرفته بود و مرد به نظرش آمد که صدای پسر بچه غمگین تر شده. شعر باران را با دخترش با هم می خواندند. زنش هیچ وقت نمی توانست شعرهای طولانی را حفظ کند. او مادرش و دخترش می خواندند.
صدای آواز خواندن پسر بچه بلندتر شد. مرد پس از لحظه ای درنگ تلفن را برداشت و شماره ای گرفت.
صدای درمانده ای از آن طرف خط گفت:« کیه؟...»
« می خواستم حالتو بپرسم..»
« کی هستی ؟کی؟»
«چه بدموقع منو فراموش کردی... »
پیرزن مکثی کرد «شما سه تا کجایین؟»
مرد آب دهانش را قورت داد.
«اووو.... خیلی گذشته... چند روز میشه نیومدین خونه؟»
«چند سال گذشته مامان»
«کی برمی گردین ؟کی»
«اون دیگه برنمی گرده مامان »
«یکم گوشت تو یخچال هست میای برام یک چیزی درست کنی؟ هوس سوپ داغ کردم. سوپ می خوام»
مرد ساکت ماند.
پیرزن گوشی را گذاشت.
مرد لیوان آب را برداشت و یک جرعه خورد. چشمهای براق دختر از توی قاب عکس به او خیره شده بود احساسی نداشت و انگار هر سال محو تر و کمرنگ تر می شد. یک جرعه دیگر سر کشید. تلخی ته زبانش را آزرد. به لیوان آب و محموله قرص های غرق شده در آن خیره شد. لحظه ای بی حرکت ماند و فکرش به عقب دوید. داشت در خوشی گذشته اش غرق می شد که صدای کفش زنانه ای تق و رق به گوشش رسید. صدای پاشنه های 5 سانتی مثل زنگ ساعت سر صبح بود.
کسی کلید انداخت و یک جفت پای خوش تراش و آشنا در آستانه در ظاهر شد. زنش به خاطر ورم قوزک پا، می لنگید و پاشنه شکسته کفش دستش بود. روی کاناپه ولو شد و در حالی که نشانه های درد چهره اش را مچاله کرده بود. گفت:«چه بد شانسی مزخرفی!»
مرد نگاهش کرد و با مکثی کوتاهی گفت: همیشه تو یک بدشانسی باید دنبال خوش شانسی بود.« ادوارد نیسون»
زن زیر لب گفت: «همیشه تو یک بدشانسی باید دنبال یک اتفاق خوب بود!...هوم.. چه حرف مزخرفی!»
صدایش را بلند کرد: «هی بیا تو پسر.»
پسر بچه ای ریز نقش با شلوار فاستونی زغالی و تیشرت آبی که با مخلوطی از عرق و باران به تنش دوخته شده بود، در آستانه در پیدا شد. صورتش بی احساس و رنگ پریده بود.
«چرا خشکت زده؟ بیا تو.»
رو کرد به مرد: «این بیچاره زیر بارون سرپناهی نداشت.گفت میتونه پاشنه کفشمو تعمییر کنه.»
مرد ساکت ماند.
« این بی نوا داشت زیر بارون آواز می خوند، خیس شده بود، این طفلی...»
زن از ور رفتن به کفشش دست برداشت، به صورت پسر بچه نگاه کرد و با صدای گرفته ای گفت: «دلم به حالش سوخت.»
بعد همان طور در حالی که حالت چهره اش مدام تغییر می کرد، نتوانست احساساتش را کنترل کند و خیلی گیج و بی ربط پرسید" ادوارد نیسون" اهل کجا است؟
شوهرش روی زمین تف کرد تا تلخی زبانش کمتر شود. سرش کمی گیج می رفت.
پسر مشغول تعمیر پاشه 5 سانتی شد و همانطور بنا کرد به خواندن یک تصنیف قدیمی و محلی.
زن لحظه ای از ور رفتن به موهای خیسش دست کشید. داشت به صورت پسرک نگاه می کرد و از خواندن او بغض کرده بود.
زیر لب گفت: « شاید بتونه از این به بعد تمام پاشنه ها رو تعمییر کنه...این همون خوش شانسیه است»
مرد به باقی مانده لیوان و قرص های حل شده اش نگاه کرد. چشمهایش سیاهی می رفت.
زن روکرد به پسر: «بخون بچه جون بخون. با صدای پسر آرام آرام سرش را تکان می داد و سینه اش تندتر از قبل می تپید.»
مرد باقی مانده لیوان را توی سینک ظرف شویی خالی کرد، رفت سمت پنجره و آن را باز کرد. هوای ملایم خورد توی صورتش. توده های ابر سیاه رفته بودند و بوی نم ریه هایش را پر کرد. بعد نگاهش خزید روی چهره زنش و همانجا ماند. انگار که سالها او را ندیده بود. احساس می کرد چقدر پوست پیازی به بنفش می اید.آرام گفت: حق با تویه.
نقد این داستان از : علیرضا ایرانمهر
داستان شما از مرزهای مشکلات ابتدایی و البته اساسی داستان‌نویسی عبور کرده و می‌توان گفت با متنی سر و کار داریم که سر و سامان داستانی مناسبی یافته است. همچنین از نشانه‌های نسبتا خوبی برای بیان موضوع اصلی داستان به جای بیان مستقیم مفاهیم و عواطف استفاده شده است.
بنابراین می‌توان به سطح ناب‌تری از داستان نظر افکند و نکاتی را جستجو کرد که به بهتر شدن این کار کمک می‌کنند. مهم‌ترین نکته‌ای که در این داستان به چشم می‌خورد ابهام در نقطه‌ای است که از آن‌جا به آدم‌ها و فضای داستان نگریسته می‌شود یا همان نظرگاه. در تعریف سنتی این داستان دارای نظر گاه سوم شخص محدود به ذهن است. اما با نگاهی کوتاه به نمونه‌هایی از داستان‌هایی که با این نظرگاه نوشته شده‌اند می‌بینیم هر کدام از آن‌ها از نقطه‌ی متفاوتی به دنیای داستانی خود نگاه می‌کنند و دامنه‌ی چیزی‌هایی که دوربین ناظر می‌تواند ببیند و بداند متفاوت است.
در این داستان نظرگاه ما چه چیزهایی را می‌تواند ببیند و دامنه‌ی اطلاع او از گذشته و ذهنیت شخصیت‌ها تا چه حد است؟ در ابتدا چنین به نظر می‌رسد که نظرگاه ما خنثی است و فقط ناظر رفتار یک زن و مرد هستیم. اما بعد این حالت تغییر می‌کند و وارد ذهن مرد می‌شویم. ولی این حالت نیز ثابت نمی‌ماند و لحظاتی پیش می‌آید که راوی به ذهن زن نیز گریزی می‌زند.
این شاید یه مشکل ساختار و فنی ساده به نظر برسد اما تفاوت داستان‌های خوب و متوسط در همین جزئیات است زیرا خواننده و مصرف‌کنندگان اصلی داستان بدون آن که متوجه شوند تحت تاثیر همین جزئیات قرار می‌گیرند.
مسلما هیچ قانونی وجود ندارد که بگوید دوربین ناظر در داستان چه چیزهایی می‌تواند ببیند و بداند اما جا به جا شدن نظرگاه در فضای داستان کوتاه ارتباط ذهنی و عاطفی خواننده را با فضای داستان مختل می‌کند.

منتقد : علیرضا ایرانمهر

متولد 1353 مشهد. نویسنده. فیلم نامه نویس انتشار صد ها عنوان داستان، نقد و پژوهش ادبی در نشریات فارسی زبان از سال شصت و هشت تا کنون



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.