بی‌حسی در یک فضای محصور




عنوان داستان : چربیِ خون
نویسنده داستان : سید شهریار موسوی

مادربزرگ عاشق کباب بود
وقتی به خانه رسیدم، دیدم دو پرس کوبیده سفارش داده
منتظر من بود که با هم شام بخوریم...
سر سفره نشستم
سریعا تکه ای از کباب را در دهان گذاشتم و با چهره اى درهم رفته گفتم: اَه اینکه گوشتش تلخه، خرابه...
آنشب هر دوی ما نان و ماست خوردیم!
نقد این داستان از : قاسم فتحی
آقای موسوی، سلام.

در داستانِ پنجاه‌وخرده‌ای کلمه‌ای شما واژگان هیچ تلألویی ندارند، تاریک‌اند و حتی به‌لحاظ منطقی، منطقِ داستانی، هم جای پرسش دارد. این‌که مادربزرگ مگر بچه‌ی دوسه‌ساله است که این‌طور با حیله‌ی مهربانانه‌ی نوه‌اش گول بخورد؟ به‌نظرم شما برای این وجه فکری نکرده‌اید در این عرصه‌ی محصوری که شما درحال تجربه‌کردن آن هستید واژگان، تَک تَک واژگان، و حتی هجاها و صورتِ نحوی کلمات هم باید ارزش‌گذاری شود و بعد بروید برای فرآیند انتخاب؛ این‌که کدام کلمه می‌تواند ضربه‌‌ی بیشتری بزند یا تصویر بهترین بسازد یا آهنگ گوش‌نوازتری به کلیت این قصه بدمد.
منطقاً شما باید در همین فضای محصور به ما بگویید نوه آن‌جا چه می‌کند و مادربزرگ چرا تنهاست و آیا دچار اختلالاتی ذهنی است که این‌قدر زود یک‌نفر می‌تواند گولش بزند؟ آن‌هم با این میمیک صورت؟ «چهره‌ای‌ درهم؟» یعنی با همین اَخم‌وتخمِ تصنعی او مجاب شده؟ این شیوه و این مهربانی معمولاً برای بچه‌های دوسه‌ساله جواب می‌دهد ولی، راستش، این‌جا نه این جنس از مهربانی‌ کسی را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد و نه نان و ماست آخرش. از طرفی، فرضیه‌ی اختلال و عقب‌ماندگی هم نمی‌تواند درست باشد چون مادربزرگ خودش کوبیده‌ها را سفارش داده و حتی منتظر بوده که غذا را همراه با نوه‌اش بخورد. می‌بینید، همه‌چیز زیادی آشکار است و منظورم از آشکاربودن این است که داستان شما هیچ‌لایه‌ای ندارد، توقفی کوتاه، مکثی به‌اندازه‌ی یک‌ دَم‌وبازدم، چون کلمات رو بازی می‌کنند؛ درواقع کاملاً رو انتخاب شده‌اند و کوچک‌ترین ابهامی نمی‌سازند. هم نام داستان همه‌چیز را لو می‌دهد هم انتهای داستان ضربه‌ای ندارد. شما جایی برای فکرکردن نمی‌گذارید و این یعنی در نهایت داستانک شما یک‌بار بیشتر خوانده نمی‌شود. از طرف دیگر، نویسنده استراتژی هم برای غافلگیری ما ندارد، ضربه‌ای که اُس‌واساس این‌شکل از نوشتن است. حتی هیچ علائمی از تعلیق هم درکار شما نیست. جایی‌که لاأقل در کسری‌ازثانیه خواننده رودست بخورد و بایستد و از خودش بپرسد: یعنی به همین راحتی کوبیده سفارش داده و با این نمایشِ ساده‌ی نوه‌اش بی‌خیال خوردن شد؟ در نهایت می‌توانم بگویم حتی اگر هیچ‌کدام از این وجوه را در نظر نگیریم بازهم «چربی خون» نتوانسته حسی که باید را منتقل کند.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت