فقدانِ نمایشی




عنوان داستان : خونه شما چه شکلی بود؟!
نویسنده داستان : زهره فرهادی

به نام خدا


به نقطه‌ای اشاره کرده و می‌گوید:
_اونجایی که قابلمه و ماهیتابه رو گذاشتم، آشپزخونه هست.
سرش را به سمتی دیگر چرخانده و با همان لحن کودکانه ادامه می‌دهد:
_اونجا هم اتاق پذیرایه‌؛ یه تلویزیون بزرگ هم روی دیوار قرار داره. دور تا دور اتاق، مبل‌های گرون‌قیمتیه که تازه خریدیم. حموم و دستشویی هم نزدیک درِ خونه هست.
اطرافش را نگاهی می‌اندازد و با همان حالت می‌گوید:
_اینجایی هم که ایستادم، اتاق خودمه؛ یه تخت بزرگ و یه کمد پر از لباس و شلوار. تازه‌شم! کتابخونه هم دارم‌؛ فقط هم برای خودم. مامان و بابام توی یه اتاق دیگه می‌خوابن. اونجا هم خیلی خوشگله.
کمی مکث کرده و دستان کوچکش را از هم باز می‌کند:
_خب‌! این هم از خونه ما‌؛ البته تا قبل از اینکه سیل بیاد و همه‌شو خراب کنه. خونه شما چه شکلی بود؟!
از روی چهارپایه پایین می‌آید. کنار بقیه دوستانش رفته و به دیواره کانِکس تکیه می‌دهد و با کنجکاوی، منتظر نفر بعدی می‌شود تا روی چهارپایه رفته و توضیحش را آغاز کند.
نقد این داستان از : قاسم فتحی
خانم فرهادی، سلام.

نوشتن از فاجعه، به‌نظر من، باید حامل تکه‌هایی از آن فاجعه باشد. باید فقدانِ داشته‌ها، بی‌خانمانی، ترس، آرزوهای از دست‌رفته و آشوب و دلهره‌ را ملموس کند و قابل‌تصور؛ آن‌قدری که خواننده دلش نخواهد برای یک‌لحظه هم خودش را جای شخصیت‌ها قرار بدهد؛ این بدیهی‌ترین کار قصه‌نویس است.
«خونه شما چه شکلی بود؟!» با همان ساختار ‌کوتاه و مینی‌مالش هم نتوانسته درحد یک ‌جمله یا ‌یک تصویر کوبنده از پس این‌کار بربیاید. در نتیجه، اثر شما بیش‌ از این‌که به «داستان» نزدیک شده باشد به فیلم‌نامه‌ی یک‌تیزر تبلیغاتیِ تلویزیونی شباهت پیدا کرده است. شما به‌جای قصه‌گفتن فقط به شرح تصویری بسیار گنگ بسنده کرده‌اید بدون این‌که چیزی برای ما روشن باشد. نه لوکیشن قصه مشخص است و نه شخصیت‌ها. بچه‌ای که نمی‌دانیم جنسیتش چیست و چندساله است به نقطه‌ای خیره می‌شود و بعد سعی می‌کند خانه‌شان را تجسم ‌کند. بدتر این‌که، توی این تجسم هم چیز خلاقانه‌ای وجود ندارد. تصوراتش و نوع صحبت‌کردنش خالی از هرگونه فانتزی و تخیل بچه‌گانه است. او درواقع دارد در شمایل یک آدم بالغ حرف می‌زند. چون بعدش حتی به «گران‌قیمت‌بودن» اسباب خانه هم اشاره می‌کند.
ما نمی‌دانیم آن‌جایی که او نشسته کجاست؟ چقدر از سیل می‌گذرد؟ اصلاً بچه‌ای مثل او چرا باید خانه‌شان را این‌طور به‌یاد بیاورد و برایش حسرت بخورد؟ کارکرد این موقعیت چیست؟ چه ضربه یا چه دیالوگ تأثیرگذاری از او می‌شنویم؟‌ فقط حدس می‌زنیم که این‌جا باید یک دورهمی کودکانه باشد که برای سیل‌زدگان مهیا کرده‌اند.آن‌جا او و باقی بچه‌ها با اسباب‌بازی‌هایشان خانه‌شان را دوباره ساخته‌اند یا از دور درحال تماشای خانه‌های نابودشده‌شان هستند و... امّا واقعیت این است که ما بازهم متوجه نمی‌شویم هدف این تجسمات چیست؟
نکته‌ی دیگر این‌که، صورت جملات و عبارات شما هم داستانی نیست و نمایشی محسوب می‌شود؛ انگار شرح صحنه‌ای از یک نمایشنامه را نوشته‌اید: «به نقطه‌ای اشاره کرده و می‌گوید:»، «کمی مکث کرده و دستان کوچکش را از هم باز می‌کند:»، «از روی چهارپایه پایین می‌آید. کنار بقیه دوستانش رفته و به دیواره کانِکس تکیه می‌دهد و با کنجکاوی، منتظر نفر بعدی می‌شود تا روی چهارپایه رفته و توضیحش را آغاز کند.» روند قصه حتی طوری پیش می‌رود که فضای سیل‌زده انتهای داستان هم آن‌قدرها که باید تکان‌دهنده از آب درنیامده است. «خونه شما چه شکلی بود؟!» هنوز جای کار زیادی دارد و فکر می‌کنم باید بنشینید و دوباره برایش استخوان بسازید و قصه.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت