لوکشین زینت داستان نیست




عنوان داستان : زهراب
نویسنده داستان : یاسر محمدی

سرباز رجبی صداهای عجیبی از سمت راهروی بند میشنید. بند تاریک بود و چیزی به چشم نمی آمد. نه تنها بند که همه ی زندان در خاموشی فرو رفته بود. صدا به فاصله های منظمی تکرار میشد. نزدیک تر شد. چیزی که دید شانه های گنده ی کسی بود که اول راهرو ی بند به تندی تکان میخوردند. همزمان هم هق هق زنانه ای، از آن هیکل بیرون می آمد. صدایش زد:" کی هستی؟" هق هق بند آمد و سرِ سایه از بین زانو هایش بیرون آمد. سرباز رجبی چراغ قوه روشن کرد و انداخت رویش. مردی با شلواری زندان دوز و پیراهنی آستین حلقه ای چمپاتمه زده بود. سرش طاس بود. گوشهای کوچک و ابروهای ظریفی داشت. مرد سرش را چرخاند و همین که زخم مورب ابروی راستش را دید، متعجب گفت:
- "عبدو؟ تویی؟!..."
عبدو خودش را جمع و جور کرد و چهار دست و پا آمد پشت در بند. سرباز رجبی با تعجب و حیرت پرسید:" مگه عبدو هم گریه میکنه؟"
عبدو دستی به گونه اش کشید و با صدایی خفه گفت:" بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران... کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران" سرباز رجبی مغزش قفل کرد. این عبدو است که اینطور حرف میزند؟ کریم میگفت که عبدو مدتی است حالش زیر و زبر شده اما باورش نمیشد. این ادبیات بهش نمیخورد. یادش نمیرود وقتی تازه عبدو وارد بند شده بود. مرد شماره یک قمه و چاقوکشی. چو افتاده بود که به خواهر خودش هم رحم نکرده. اما حالا چه شده بود، خدا میدانست. سرباز رجبی دستش را به پیشانی عبدو گذاشت و گفت:" تب هم که نداری" عبدو پوز خندی زد و گفت:" هه... ای کاش داشتُم و سَقط میشُدُم " سرباز رجبی این بار جدی تر گفت:" چی شده عبدو؟"
- "داوود رفته سرکار... اُمروز عفو خارد"
- "داوود؟... کدوم داوود؟" کمی به مغزش فشار آورد:" نکنه داوود کولی رو میگی؟"
عبدو سر زیر انداخت:"ها..." و صدایش در بغضی خفه کننده گم شد. سرباز رجبی گفت:" شما که باهم کارد و خون بودین" و یادش آمد به حرف های کریم.
آمده بود پیشش توی محوطه و گفته بود:" سرکار فهمیدی چه شد؟ " سرباز رجبی هم گفته بود:" نه."
- "عبدو دخل داوود کولی آورد. اونم جوری که سه روز خوابوندنش مریضخونه."
کریم بدو بدو وارد توالت شد و به داوود کولی گفته بود:" عبدو پی ات میگرده" هنوز نصف بیشتر ریش کولی خمیری بود. ولی همین که اسم عبدو شنید ریشتراش و کاسه خمیر ول کرد و دوید به سمت در توالت. دو دل بود که باز کند یا نه. برگشت و گفت:" کریم، کسی که دنبالت نکرد؟ هان؟" کریم سر بالا داد:" نُچ" کمی در توالت باز کرد و سرکی بیرون کشید که یکباره صدا کلفتی از ته راهرو داد زد:" خودِ ناکِسِ شه.... تو گاردُنیِ"
کولی سریع برگشت داخل. طولی نکشید که راهرو وِلوله شد. صدای گارامب و گرومب پاها به سمت توالت می آمد. راهی نبود. کولی ناچارا خودش را توی اتاقک اولی پنهان کرد. نه. جای خوبی نبود. زود پیدایش میکردند. بیرون آمد و خودش را در وسطی جا داد. دوباره بیرون آمد. مثل سگ پا سوخته دور خودش پیلی میخورد. کولی گفت:" خو یه کاری کن" کریم گفت:" شتر تو مناره قایم کنم؟..." داوود کولی دسته تیغش را برداشت و رفت توی اتاقک آخری. همزمان در توالت باز شد و مثل مور و ملخ ریختند داخل. کولی آماده باش توی اتاقک آخر نشسته بود که در صورت باز شدن در، اول کمی عقب بنشیند و بعد هم دسته تیغ را فرو کند زیر چانه آن بخت برگشته ی مادر مرده. حالا شانس هر کس باشد.
داوود از زیر در چندتا دمپایی میدید اما گمان نمیکرد به همین زودی در باز بشود. یکباره در کوبیده شد و داوود کولی عقب نشست ولی همین که با عبدو چشم تو چشم شد، موتور مغزش جام کرد و مثل مجسمه خشکش زد. درجا دستهای زمخت عبدو زیر خرخره داوود رو گرفتند و مثل پرکاه بلندش کرد و زدش زمین. بعد هم افتاد رویش و مثل وحشیها گرفتش به باد مشت و کتک. عبدو دندانش فشار میداد و میگفت:" اَنترِ کولی. نامردی میکنی هَن؟... میکشمت پدر سگ" کولی خیلی دلش میخواست چیزی بگوید ولی کمی که سر بلند میکرد دو تا نصیبش میشد. از چپ و راست و بالا و پایین برایش می آمد. خلاصه اینکه صدای سوت مامورهای زندان بود که به داد داوود کولی رسید. عبدو هم دست کشید و خونآلود ولش کرد و رفت.
سرباز رجبی پرسید:" حالا چرا زدیش؟"
بلافاصله عبدو گفت:" نپرس سرکار که مثه سگ پشیمونُم. داوود مَحرم رازُم بید و مرهم دردام." سرباز رجبی با خودش گفت:" محرم راز؟!"
غروب یک روز جمعه وکیل بند وارد سلول شد. آمد کنار تخت عبدو و گفت:" هان! پکری عبدو" عبدو دو دستش گذاشته بود زیر سرش و به قلب سیاه رنگی زیر سقف نگاه میکرد. دو نیمه قلب با خط هایی کج و معوج بهم وصل شده بودند. انگار که دست نقاش رعشه داشته و یا شاید در حال گریه، زغال را روی جزر کچی سقف میفشرده که این طور لرزان و کج خطوط قلب در آمده بودند. دو قطره خون هم از نوک قلب به پایین می سُرید. گذر زمان رنگ سیاه قلب را پرانده بود. ولی قطره های خون هنوز پر رنگ و غلیظ به پایین میچکدند و انگار جریان داشتند. عبدو سر برگرداند و با بدخلقی گفت:" تَش بیگیره این زندان که یه نفر بدرد بخور داخُلش نیسه"
وکیل بند پرسید:"واس چه کاری؟"
- "هر کاری" و انگار که با خودش بود، گفت:"یه مشت گِلَمپویِ بی خاصیت دورمون جمع شدن...." بعد اشاره به مراد کرد که داشت به بیرون سلول زل میزد:" بیَه اینم یکیش... معلوم نی چه زده که دوباره چِت کِرده نشسته." با مشت زد فرق سرش:" برو گمشو بیرون چِپِلِ زشت"
وکیل بند گفت:" کارت چیه؟ بگو من آدمشُ دارم" با عصبانیت برگشت و گفت:" سواد ندارم. کورُم. یکی میخوام برام نامه بنویسه...دردُم اینه... تو بلدی؟"
وکیل بند با خجالت به دور و ورش نگاهی انداخت و گفت:" نه. ولی یکی هس که خیلی به کارش وارده"
- " کی؟"
وکیل بند گفت:" داوود"
- " کُموش؟"
- "کولی... داوود کولی"
عبدو پرید تو حرفش:" نچ... گَپش هم نزن ..." وکیل بند عبدو را کشید بیرون و آرام توی گوشش گفت:" بد آدمی نیس. فقط رگ کولی گری اش یه وقتایی باد میکنه. برو پیشش کارت راه میندازه. من بهت میگم."
سرباز رجبی پرسید:" راستی شغل داوود بیرون زندان چی بود؟"
عبدو سرش را بلند کرد و گفت:" دفتردار."
آن شب بعد از حرف های وکیل بند تا خود صبح عبدو پلک روی هم نگذاشت. از بی خوابی فکرش هزار راه میرفت. بی خود وکیل بند اسم کسی را نمیبرد. وقتی میگفت داوود. یعنی بهترش نیست. یعنی برو تو کارش. احساس میکرد چیزی باید این وسط باشد و نیست. یا برعکسش. هست و نباید باشد. با خودش میگفت داوود چه فکری میکنه اگه همینجور بی مقدمه بروم پیشش و بدون عذر خواهی ازش درخواست نوشتن یک نامه بکنم؟ پر رویی حساب میشه. اگر معذرت خواهی بکنم هم که دیگه بدتر. زشت نمیشوم جلوی این همه زندانی؟ که عبدو، خودش و کوچیک کرده؟ و رفته چاپلوسی؟ اصلا زندانی به این بزرگی، چرا داوود حالا؟ سرش را خم کرد تا از وکیل بند بپرسد؛ یکدفعه یادش آمد نصف شب است و خرناس نخراشیده ی مراد توی سلول پیچید. عبدو پتو را کشید روی سرش که داشت از انبار فکر و خیالات میترکید. راستی نامه چیه این وسط؟ بعد از سه سال؟ یعنی کی نوشته؟ شاید پیغامی از بیرون زندان باشد؟ کاشکی خودُم میتونستم بخونمش.
پتو کنار زد و نامه را از جیبش بیرون آورد. شاید صدمین بار بود که به آن نامه نگاه میکرد. کلمات و حروف با خطی خوش و بعضی جاها قرمز نوشته شده بود. از برگه های دلِ یک دفتر خط دار کنده شده بود. بهش نمیخورد یک نامه رسمی باشد. خب، با این حساب باید از طرف یک آشنا یا یک دوست باشد. اما دوست چی، کشک چی. سه سال بود که همه او را گذاشته و رفته بودند. کسی نداشت. حتی یکبار هم ملاقاتی نداشته. انگار عبدویی نبوده و نیست.
سرباز رجبی گفت:" کی نامه رو دستت رسوند؟"
عبدو جواب داد:" وکیل بند.... ینی همه نامه ها او به مو میداد. میگفت سرباز فروغی بهش میده وُ اونم از پستچی زندان میگیره"
عبدو وکیل بند را گرفت و پرسید:" مطمئنی کار داوودِ؟" وکیل بند گفت:" خیالت تخت عبدو..... دس به قلمش خوبه هم اینکه یکه نداره. بعدشم خودم میدونم شرمت میشه... واس همین بیا با هم بریم پیشش امشب..." عبدو گفت:" نه نه.... تو نیو.... ینی نمیخواد. خودُم درسش میکنُم"
سرشبی رفت دم در سلول داوود کولی ایستاد. آمادگی اش را نداشت. سر و رویش عرق میریخت. دستانش میلرزید و ناراحت از این که چرا باید چنین وضعیتی پیش بیاید و دوباره لعنت خودش کرد که سواد ندارد.
" به به! ببین کی اومده اینجا... آقا عبدیِ گل...." صدای داوود کولی بود. آمد درگاه سلولش و دست پشت کمر عبدو گذاشت:" آقا دم در بده... بفرما داخل " لاغر تر شده بود. البته کمی هم تر و تمیز تر. هنوز جای کبودی های صورتش التیام نیافته بود. عبدو بی اختیار گفت:" خواهش میکنُم.... "
آنجا بود که عذاب وجدان گرفتش. چه غلطی بود که کتکش زدم؟ یکباره داوود گفت:" چه عجب که یادی از ما کردی داش عبدی؟" و دستش را برد زیر تختش و خِرش خِرش چیزی هایی در آورد و گذاشت جلوی عبدو.
- " بفرما. نمک نداره.... چه خبر از ده بالا؟"
- " سلامتی...."
- " خودت خوبی؟"
- " مو خوبُم.... تو چطوری؟ بهتر شدی؟ راسش اومدوم... اومدوم که..." داوود گفت:" بیخیالش رفیق.... هرچه بود تموم شد و رفت"
عبدو نگاهی به دور و ورش کرد:" چقده خلوته... هم سلولی هات کجان؟"
- " .. سلولای کناری ان.... حالا حالاها نمیان" همین که گفت، عبدو نامه را در آورد و گذاشت جلوی داوود.
- " بخونش داوود.... ایی نامه کو برام بخون"
داوود نامه را چندبار به پشت و رو برگرداند و با چشمانش سبک و سنگین کرد و بعد هم آن را از تا در آورد و خواند. البته برای خودش. تند و بی وقفه پچ پچ میکرد و با چشمانش سریع از روی کلمات رد میشد. رفتار داوود عبدو را بیشتر کنجکاو کرد. مضطرب و حیرت زده به چشمان داوود نگاه میکرد ببیند کجا می ایستند. و کی زبان باز کند. یکباره داوود بلند شد! رفت در سلول را روی هم گذاشت. بعد آرام برگشت و این بار نزدیک تر به عبدو نشست. چهره اش غیر طبیعی بود. عبدو بی تابانه گفت:" داوود. مُردُم خو.... یه حرفی بزن لامصب.... چن این نامه؟... از طرف کی هِن؟.... " داوود از آن حالت متفکرانه که به خودش گرفته بود بیرون آمد و زد زیر خنده! "هه..هه..هه..هه"
عبدو گفت:" لا اله ال... چته خو؟!" داوود با شیطنت خاصی گفت:" آب زیر کاه.... داشتی و رو نمیکردی هان؟" و دوباره خندید.
عبدو عصبانی گفت:" عامو جون بکن گپ بزه خو.... میگی یا نه؟"
داوود گفت:" این نامه... نامزدت آرزو... یعنی آرزو خانم برات نوشته..."
عبدو پلک نمیزد. انگار آنجا نبود. یا نمیخواست باور کند. عبدو گفت:" بخون بینم" داوود هم شروع کرد به خواندن نامه.
بعد از آن که تمام شد. نامه را تا زد و گذاشت کنار عبدو.
- " عبدو! هستی؟"
عبدو به دیوار روبرو زل زده بود. زیر لب گفت:" چه کُنُم داوود؟" داوود نفس عمیقی کشید و گفت:" والا به نظرم با این شرایطی که تو داری، فعلا باید جوابش بدی...."
سرباز رجبی با خوشحالی گفت:" به به... آقا تبریک.... پس کریم بیچاره درست میگفت..... " چشمکی به عبدو انداخت:" شیرینی هم که..."
عبدو با خجالت گفت:" سرکار دعا کن به سرانجوم برسه..... شیرینی هم چشم"
سرباز رجبی پرسید:" خب حالا چی نوشته بود؟"
عبدو جواب داد:"میفهمی حالا"
آن شب هم عبدو نخوابید. توی تختش به هر طرف که میپلکید هزار تصویر و رنگ به فاصله هایی از زمان که شاید هزاران سال دور از او بودند، در جلوی چشمانش ظاهر میشدند. زمانهای که عبدو تازه به نوجوانی رسیده بود. سر زمین کار میکرد و زیر سقفی که پدرش، مشتی آن را ساخته بود، زندگی میگذراند. چه دوران خوبی بود. چقدر زیبا بود. زندگی ها همه پر رونق و لب ها همه خندان. وقتی مشتی و عبدو خسته و هلاک به خانه میرسیدند. کلثوم به پیشوازشان می آمد. گِرده ای گرم و چرب جلوشان میگذاشت. و شکرگزارانه و با نشاط از روزیشان میخوردند تا قوت بگیرند و کارشان را ادامه دهند. و چه زیبا روزهای زندگی شان سپری میشد. تا اینکه آرزو دید. کنار مادرش نشسته بود. آمده بودند شب نشینی خانه عبدو اینا.
عبدو به مادرش گفت:" دی... ایی دخترو کیه؟" کلثوم هم با آب و تاب گفته بود:"دورت بگردُم ایی آرزو هن... دختر کَل حسین.... چطور ندیدیش عزیزُم"
آرزو آن موقع ها شانزده سالش بود. دختر مو بور و رشید قامتی بود. صورت گرد و چشمان درشتی داشت. لب و دهنش به کل حسین رفته و همیشه نیمه باز بود. مدرسه میرفت. و هر روز عبدو درِ حیاط شان می ایستاد تا آرزو جلویش رد شود و بگوید سلام. و بعد هم با چشمانش بدرقه اش کند تا ته کوچه که خانه کل حسین بود. پاتولونی کویتی با دمپایی المطراش و تک پیراهنی آستین کوتاه میپوشید و هر روز جلوی در حیاط کشیک میداد برای یک سلام. دلخوش به سلامی خشک و خالی بود. روزی به مشتی گفته بود:" دلوم دختر کل حسین میخاد" مشتی هم از خدا خواسته با کلثوم رفته بودند خانه کل حسین برای حرف زدن.
نزدیکهای غروب برگشتند. همان بدو ورودشان عبدو از سگرمه های در هم کلثوم و صورت سرخ مشتی فهمید جریان از چه قرار است. کل حسین بعد از کلی تعارف و اظهار محبت و قول و قرار گفته بود:" آرزو به درد عبدی نمیخوره... خودُم براش یه دختر خیلی... " مشتی همین جا پریده بود وسط کلامش که:" حرفت همون اول بزن کل حسین.... مگه بچه گیر آوردی که سرش شیره بمالی؟... بعدشم مو بواشم تو لازم نکرده تعیین تکلیف کنی؟... " ولی عبدو هر روز دم در می ایستاد و به تماشای معشوقش دلخوش بود. تا اینکه بالاخره جرات کرد و به جای سلام این بار گفت:" آرزو؟"
ناخودآگاه مکثی کرد و ایستاد. خجلت زده به کف کوچه نگاه میکرد. عبدو کمی نزدیک تر شد و گفت:" جون بوا حسین ات یه سوالی راست جوابم میدی؟" آرزو چشمانش را کمی چپ راست چرخاند و گفت:" بفرمایید" عبدو گفت:" کمی به مو نگاه میکنی؟" کمی طول کشید، ولی سرش را بلند کرد. چشمانش عسلی و واقعا زیبا و درشت بود. گوشه ای از چشم راستش قرمزی آبله گونه ای موقع پلک زدن و گردش چشمانش آمد و شد میکرد. پیشانی پهنی داشت و چتری از موهای خرمایی اش هم ریخته بود روی پیشانی. عبدو سر زیر انداخت و گفت:" تو همه این مدت به فکرت بودوم.... تو هم ... تو هم تا حالا... " آرزو زیر لبکی گفت:" ها" بعد دزدکی خنده ای کرد و دوید سمت خانه شان.
بعد از آن بود که عبدو بد حال و مریض شد. یا خواب بود و یا اگر بیدار میشد هذیان میبافت. کلثوم به مشتی میگفت:" خو برو یه کاری بکن " مشتی سر بالا می انداخت:" نه... عبدو بمیره هم به کل حسینو رو نمیندازُم ..... با اون پوز و لُنجِ زشتش.... " و عبدو داشت کم کم جانش به لبش میرسید. خلاصه هر طوری که بود آرزو نصیب عبدو نشد. کل حسین خوشحال از اینکه پسر کدخدا دامادش بود هر جا که مینشست برای لجِ مشتی هم که شده تکرار میکرد که:" اینا لیاقت دخترم نداشتن و.. مشکل داشت بِچِه شون...." عبدو هم بعد از تمام شدن این قضیه و رفتن آرزو، پا گرفت و زندگی اش در قعر بدبختی و لات و الواطی کشیده شد. و حالا این عتیقه خاطرات، قرنها بود که از وجود و روح عبدو فاصله گرفته بودند. در قشرهای مغزش دفن شده بودند و این نامه مثل صور اسرافیل آن ها را دوباره بیدار کرده بود.
ابر یاد ها و تصاویر گذشته که کنار رفتند، قلب سیاه و زغالی زیر سقف دوباره نمایان شد. عبدو دوستش داشت. خطوط لرزان و مرتعش نقاشی، قلب را زنده تر نشان میداد. انگار هنوز می تپید. شبیه نقاشی های عصر حجر میمانست.
وقت هوا خوری عبدو به سراغ داوود رفت.
- " داوود اومدوم برام نامه بنویسی"
- "الان؟"
- "ها... همی الان.."
داوود قبول کرد و دفتر دستکی با خودکاری آبی از کمدش بیرون آورد. برگه ای از دفتر جدا کرد و خودکار گذاشت بالای برگه. عبدو گفت:" چه میکنی؟"
داوود گفت:" میخوام بنویسم به نام خدا، مثل نامه خودش"
عبدو گفت :" نه.... بینویس هو المحب!" داوود گفت:" نه بابا.... شاعر شدی عبدو" و نوشت هو المحب.
عبدو گفت:" مرده بُدم، زنده شدم، گریه بدم، خنده شدم، دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم"
داوود با هیجان گفت:" آفرین.... بابا ایول"
عبدو گفت:
" این منم. عبدالله. بچه ی کلثوم. نمیدانم آخرین باری که مرا دیده ای کی بوده. اما حتم دارم که اگر الان ببینی ام، مرا نمیشناسی. عشق لامصب چیز عجیبی است. جوان را پیر میکند و پیر را جوان! زندگی مرا بد چلانیده و حسابی کوفته ام کرده. اما خوب موقعی به دادُم رسیدی. آرزوهای بی شماری داشتُم. که همه شان را در گوشه و کنار حوادث زندگی و لجنزاری که برای خودُم درست کِرده بیدُم گم و گور کِردُم. اما تو تنها آرزوی ام هستی که به دلمُ مانده ای!" عبدو کمی مکث کرد. داوود زیر چشمی نگاهی بهش انداخت. عبدو سرش به دیوار تکیه داده و دستانش را به زانویش قلاب کرده بود. بیرون سلول را نگاه میکرد. داوود با تعجب گفت:" عبدو اینا از کجات درمیاری؟ چیکاره بودی بیرون زندان" عبدو سرش را چرخاند و به چشمان داوود خیره شد. داوود استثناً این نگاه را دوست داشت. مهربان به نظر میرسید.
عبدو آهی کشید:" اینا از دلوم میاد داوود.... آماده تو دلُم جاساز کرده بودُم که روزی برسه و بگومشون... هه! شغلمم عاشق پیشگی بوده... " بعدش خنده ی سنگینی کرد و گفت:" بنویس داوود. بنویس که وقت نداریما... آرزو خانوم منتظره"
- "بگوشَم ...."
عبدو گفت:
" بینویس... توسنی کِردُم ندانستم همی کز کشیدن تنگ تر گردد کِمَند. این دوری و فراق بی حکمت نبود. اما نگران نباش عشق دیرپای من، چون حالا بعد گذشت چندین سال جا افتاده ایم و مست تر از جوانی مان به هم وصل میشویم. میدانستم دلت با من بود. اما تقدیر بی وُجدان تو را از چنگ من ربود. نه... نه داوود... چنگ ننویس!"
داوود گفت:"خب بگو چه بنویسم؟"
عبدو گفت:" کجاشی؟"
- " تقدیر بی وجدان..."
عبدو گفت:".. چقده کُندی تو!...." بعد با شوخ طبعی گفت:"... خب پس بینویس تقدیر بی وجدان تو را از آغوش من ربود.... ها... ایی درست تره. چنگ خشنه.... خب حالا اِدامش بنویس.... "
دل عبدو مثل خمره ای مهر و موم شده بعد از سالها سر باز کرده بود. پر بود از ناگفته ها. عبدو میگفت و داوود مینوشت. حرفهای گذشته، الان. و رویاهای آینده اش. برای آرزو نوشت که تلاش میکند عفو بگیرد و زودتر بیاید پیشش. و اینکه حالت چطور است. "از پدر و مادرت برایم بنویس. و نیز پدر و مادر خودم و حال منصور و رقیه." نوشت خیلی از گذشته اش شرمسار است. و حق دارند مشتی و کلثوم که طردش کرده اند. ولی از آرزو خواست که برود پایمردی کند. نوشت میخواهد برگردد هرچند که میداند آب رفته به جوی باز نمیگردد. نوشت اشتباهی بوده و از این بار گناه و ظلمش به مشتی و کلثوم و مخصوصا رقیه خودش را تبرئه نمیکند. نوشت:
"عزیزم. من تو را میخوام. و حالا که تو بیوه شده ای نمیگذارم رها باشی و به جرم اینکه بچه ای هم نداری به تو فشاری وارد آید. من از زندان برایت پول میفرستم. اینجا کار میکنم. به خدا وقتی شنیدم که شوهرت را از دست داده ای من هم داغدار شدم. اما زندگانی یک روز نیست. و میچرخد تا بشود همان چیزی که ما بخواهیم."
نامه تمام شد. داوود آن را تا زد و گذاشتش داخل پاکت. عبدو گفت:" دستت درد نکنه ککا.... " بعد از جایش بلند شد و پیشانی داوود را بوسید و رفت. داوود گفت:" میخوای تحویل کی بدی ؟"
عبدو گفت:" میدُمش به وکیل بند"
- " خوبه"
و دوباره عبدو ماند و شب بیداری و آن قلب سیاه نقش بسته بر سقف سلول. راستی چرا سیاه بود؟ عبدو روی تختش نشست. دستش را بلند کرد و با انگشتش داخل قلب را از گرد سیاه زغال پاک کرد. کامل کامل پاک نشد. ولی تمیز تر شد. دیگر زمان همه چیز سر آمده. گذشت ایام تاریکی. گذشت زمانهایی که عبدو قلدری میکرد. الان صاحب دارد. اهل دارد و فردا روزی با زنش در کوچه پس کوچه های ده بالا قدم میزند.
صبح زود رفت در آشپز خانه. شیرعلی که آمد عبدو جلویش گرفت و گفت:" شیرعلی. به مو کاری بده که مشغول باشُم. "
شیرعلی پُکی زد زیر خنده :" یعنی تو سیب زمینی خورد کنی؟"
عبدو با جدیت گفت:" ها. پَه چِم کمتر بقیه ان"
- "کمتر نیست. ولی فکرش نمیکردم روزی عبدو بیاد اینجا"
عبدو کنتراتی کار میکرد. خودش را به هر چیزی میزد. پاتیل های برنج خالی میکرد. سیب زمینی سرخ میکرد، پیاز و سبزی و حبوبات پاک میکرد و هر چه هم کثیف میشد فورا می انداخت داخل سینک و با اسکاج و ریکا به جانشان میافتاد. خوبیش این بود که دیگر فکر و خیال به سراغش نمی آمد. و هم اینکه به قولی که به آرزو داده بود عمل میکرد.
داوود پشت سر بقیه توی صف ناهار خوری ایستاده بود و با وکیل بند حرف میزد. عبدو از دریچه ی تحویل غذا صدا زد:" داوود؟ بیو ککا... بیو " بلافاصله داوود آمد.
- " چرا سینی ات نیُوردی؟"
داوود مِن مِن کنان گفت:" گفتم شاید کار دیگه داشتی عبدو؟..... "
- "سینی ات بیار ککا..... بیو تا غذا بهت بدُم"
وکیل بند آمد با دو سینی خالی.
- "مخلصیم عبدی"
- "چاکر وکیل بندم هِسُم. بیا ککا نوش جونتون. خواستین دوباره هم براتون میریزُم" بعد یواشکی که کسی نفهمه چشمکی انداخت و گفت:" نیومده؟"
وکیل بند سر بالا انداخت."نه" و با داوود رفت و نشستند سر یکی از میزها.
مراد از وسط صف شُل شُلکی گفت:" به ما هم...... میدادی خب..."
عبدو چشم غره ای آمد:" حرف نِباشه.... مخصاً موفنگی های صف!"
سه هفته گذشت. توی این مدت سوال عبدو یکی و جوابش هم یه چیز بود. "نه". تا آنکه وسط یک روز درحالیکه عبدو سرش تو پاتیل بود و داشت ته دیگ ها را میسابید، یکباره وکیل بند آمد پشت در آشپزخانه و عبدو را خواست. نامه آورده بود. عبدو سر از پا نمیشناخت. تندی دست از کار کشید و رفت پیشواز وکیل بند.
- " اینم امانتیت"
- "داغت نبینُم"
از همانجا مستقیم رفت سلول داوود. وقتی رسید داوود نبودش. از هم سلولی هایش که پرسید گفتند "رفته دفتر رییس". داوود پاره وقت کار میکرد. هر وقت سربازی نداشتند داوود میگذاشتند آنجا تا فراشی کند و چیزی هم آخر سر بهش میدادن. اما شاید چندبار بیشتر در سال اتفاق نمی افتاد. داوود با دیسی از استکانهای پر و خالی میرفت به سمت آبدارخانه که عبدو از پشت سر گفت:" سلام ارباب" داوود به عقب برگشت و چپکی نگاهی کرد:" به... آقا عبدی.... بذار الان میام خدمتت"
- "جونم عبدی؟"
عبدو نامه را نشانش داد:" اگه زحمتی نیسه.... برام بخونش"
- "عه! بالاخره جواب اومد؟ ای به چشم. بریم یه جای خلوت"
باهم رفتند داخل نماز خانه بند و داوود نامه را از پاکت درآورد. این دفعه نامه تک برگ بود. یک صفحه و نیم بیشتر نبود. عبدو بی صبرانه گفت:" داوود جلی بخونشا" و داوود هم خواند که:
" سلام مرد من..... ممنونم که به نامم جواب دادی. فکرش نمیکردم که کسی در زندگی اینقدر مرا دوست داشته باشد. بعد از رفتن آن خدا بیامرز دیگر هیچ چیزی برایم اهمییتی ندارد. در تنهایی و عزلت خودم دارم میمیرم. تو کی میایی عبدی عزیزم! میدانم توقع بی جاییست ولی من به تو نیازمندم. نمیدانستم اینقدر مرا دوست داری. که در واقع فهمیدم عاشقم هستی و من هم عذاب وجدان دارم. از اینکه این احساست را درک نکردم. و من کسی بودم که غافل از این حس، زندگی اش را باخت. فکر میکردم حرفهایت در زمانهای جوانی باد و هوسهایی از سر جهالت باشد. حقیقتا هیچگاه فکر نمیکردم که مرا بخواهی. وقتی که شوهرم تریاکی شد، همه چیزمان به باد فنا رفت. الان هیچ چیز از تو نمیخواهم. فقط میخواهم با یک انسان زندگی کنم. میخواهم این بار طعم یک عشق واقعی را بچشم. میدانم تو اهل زندان نیستی و آنجا جای تو نیست. و میدانم که ذات تو خوب است و محترم. تو همانی بودی که بی آلایش و ساده و به دور از هر ناپاکی عاشق من شدی. من همان آدم ساده و بی آلایش را میخواهم. همان عبدو را میخواهم. و میخواهم برایت جبران کنم. غفلت کردم..."
داوود ادامه داد:
".... و برای همین غفلت، زندگی ام وارد گردنه ای شد که سرانجامش سقوطی بود ته دره بدبختی. و الان این تویی که باید مرا نجات دهی. ممنونم که به فکر من هستی. و میخواهی برایم پول بفرستی. راضی نیستم که خودت را به زحمت بیندازی. در مورد پدر و مادر و خواهرت هم باید بگویم. به آنها وقت بده. قبول کن که زود است از آنها بخواهی که تو را ببخشند. رقیه میخواهد برود پرورشگاه بچه بیاورد. چون نازا شده. اما ... اما از این ها که بگذریم. ترسی دارم. برایم خواستگار می آید و تحت فشارم. زودتر خودت را به من برسان. نگذار دوباره هجران نصیب مان بشود. و باز هم برایم بنویس. از احساست. تا قوت قلب بگیرم. دوستدار تو..... آرزو"
داوود نامه را تا زد و داخل پاکتش گذاشت. اما متوجه شد عبدو دارد گریه میکند. داوود با تعجب گفت:" عبدو؟ "
عبدو گفت:" مگه مو دل ندارُم. ببین داوود به خاطر مو چه آشوبی به پا شده. همش تقصیر مو هن. خاک تو سرت عبدو " داوود لبخندی زد و دست روی شانه های عبدو گذاشت.
- " نگرانش نباش..... درست میشه....." به عبدو چشمکی زد و گفت:"... رو کمک منم حساب کن" بعدش پا شد که برود.
عبدو دستش گرفت:" امشو کجایی؟ جوابش باید بینویسیما"
شب دوباره همدیگر را دیدند.
عبدو گفت:" آماده ای؟" داوود کولی خودکار و کاغذش را درآورد و گفت:" بگوشم"
- " حکایت شب هجران نه آن حکایت حالیست..... که شمه ای ز بیانش به صد رساله برآید"
یکباره داوود گفت:"خوش به حال آرزو خانم "
عبدو گفت:" حرف نِزه داوود..... حُواسُم پرت میکنی....." بعدش گفت:
" بنویس که، سلام مو هم به خانواده ام برسان. ممنون از تو که ایقدر لطف داری. خوشحالُم که مو پذیرفته ای. دلبر شیرینم..... دلُم لک زده برای دیدنت. این مرد از راهی بس طولانی به اینجا رسیده. خیلی میخواهمت چون احساس میکنُم ما برای همیم. و نمیدانم چرا فکر کردن به تو ایقدر مرا به عقب بر میگرداند. فکر کردن به تو مرا میکشاند به دوران نوجوانی ام. یاد تو مرا به نقطه ی آغازین وجودی ام نزدیکتر میکند. لذت اوقاتی که به تو می اندیشم مو سبک میکند طوری که انگار تازه از مادر متولد شده ام..... "
عبدو کم نمی آورد و هر چه داشت و نداشت، رو میکرد. این بار نامه چهار صفحه شد. موقعی که داوود میخواست نامه را توی پاکت بگذارد عبدو گفت:" وُیسا... نذارش داخُل." از جیب کردی اش بسته اسکناسی کش پیچ درآورد و داد تحویل داوود.
- " ایی هم بذار "
همه رنگ و همه جور اسکناسهای بود. مشخص بود هرچه پول داشته برایش جمع کرده بود.
بعد از یک هفته جواب نامه دوم عبدو آمد. این بار هم خبرای خوب بود. خبر از سلامتی پدر و مادر منصور و رقیه. خبر از عشق آرزو به معشوقی که اسیر زندان شده بود.
داوود گفت:" خداراشکر... میبینم که حالت خیلی خوبه. اوضاع چطوره؟"
عبدو گفت:" اوضاع توپه توپن..... راستی تو برام کاری هم کردی؟"
داوود دور و ورش پایید و درگوشی گفت:" والا قول نداد ولی رییس گفت که عید فطر سه ماهه دیگه است. بهم گفت که بهت بگم، ازت راضیه."
عبدو خوشحال شد:" یعنی میشه مو برُم و آرزو رو ببینم؟"
داوود جواب داد:" ایشالا. بابت اون سری هم معذرت که نشد"
عبدو سر زیر انداخت:" مو باید معذرت بخوام ..."
سرباز رجبی اینجای تعریف عبدو قطع کرد و گفت:" پس چون داوود تو دفتر رییس کار میکرده و سفارش زندانی ها میکرده برای عفو و اون دفعه چون برات نکرده، تو هم زدیش. درست فهمیدم؟"
عبدو با خجالت جواب داد:" ها"

- "راستی داوود؟"
- " جونم عبدی"
- " ننوشته بود که چرا نمیاد دیدنُم؟"
داوود دوباره نامه را بازکرد. کمی فکر کرد و گفت:" نه ننوشته. ولی نگرانش نباش. او که نمیتونه همیجوری پاشه بیاد ملاقات تو. مردم چی میگن تو ده بالا. اونجا حرف پشتش میزنن."
عبدو تایید کرد:" ها ها راس میگوی.... زن عاقلیه... درسته"
زمان برای عبدو به کندترین شکل ممکن میگذشت. هر روزی به درازای یک سال طول میکشید تا شب شود. کند و طاقت فرسا. کم طاقتی عبدو لحظه به لحظه بیشتر میشد. حوصله ی هیچی نداشت. دیگر سر به سر مراد نمیگذاشت. بیشتر اوقاتش در آشپزخانه یا در سلولش میگذراند. کمتر میشد که بیاد توی محوطه برای هواخوری. هر وقت هم که میدیدنش انگار با خودش حرف میزد. کم حرف هم شده بود. کریم با طعنه و کنایه به شیرعلی گفته بود:" یه وقت نمیره اونجا!... چه به خوردش میدی که اینقد بچه مون سر به راه شده؟" شیرعلی هم گفت:" نمیدونم والا.... خودمم توش موندم... خیلی سر به زیر شده این اواخر... با خودشه همش...نمیدونم ولی شاید عاشق شده " کریم بعدِ شیرعلی رفته بود پیش وکیل بند که :" عبدو، عاشق شده"
- " تو از کجا میدونی کریم؟"
- " حقیقت داره پس"
کریم هم فتنه ای بود. بعد از چند روز کل بند پر کرده بود. یه شب بعد اینکه عبدو از پیش داوود می آمد، مراد نشئه ایستاده بود جلوی سلول.
- " به به... شاخ شمشاد. یکی هم برا ما جور میکردی تک خور...."
عبدو گفته بود:" چه؟"
- " عروس "
همه زدند زیر خنده. عبدو یقه ی مراد گرفت و محکم چسباندش به در سلول و میخواست مشتی گره کرده اش را وارد دهنش کند که وکیل بند آمد وسط.
- " عبدو بیخیال... نذار به خاطر یه موفنگی عفو ات عقب بیوفته"
به حرف وکیل بند گوش داد. یقه اش ول کرد و رفت که بخوابد.
نامه ها دیگر هفته ای می آمدند. حجمشان هم کمتر میشد. فقط در حد چند خط درد دل کردن و بعد هم گفت و گوهایی روزانه. در عوض نامه های عبدو هر چه بیشتر پیش میرفت پر و پیمان تر از قبل میشدند. هر چه از دلش بر می آمد مینوشت و آرزو هم راضی بود. اما نگرانی و ترس زمانی بر عبدو غالب شد که نامه ی آخری دستش رسید. آرزو نوشته بود:" اوضاع مان اصلا خوب نیست. من اینجا و تو آنجا در میان حصاری از میله ها و بتون هایی سیمانی." عبدو زد روی پایش:" ای تَش بگیره روزگار بی دی بوا"
" ... برایم خواستگار می آید. تو تکلیفت با خودت هم مشخص نیست. البته گناه هم نداری. به خاطر اینکه مرا از دست داده ای افتاده ای حبس. میدانم تمام مشکلاتت ریشه در نرسیدن من دارد. عقده ای بود که بی وقت فوران کرد و همه چیز را به تباهی کشاند. میدانم این ها دستت خودت نیست و نبوده. اما میتوانستی بعد از چند سال عذب بمانی و آخر هم به قسمتت برسی. نمی توانستی؟..... آه. اگر اینطور پیش برود اجبارا و دو مرتبه هجران جای وصال میگیرد. عزیزم کاری کن..."
شیشه ای کوچک از جیب عبدو پایین افتاد.
داوود گفت:" دوباره افتادی رو زهر ماری؟"
عبدو بی حوصله جواب داد:"مشروب نیست. ولی راسی راسی زهر ماره" بعد با گریه ادامه داد:" مو آرزو میخوام. داوود بُخدا اگه نرسُم بِهش، همین میزنم تو رگم " شیشه کوچکی بود. میگفت نوعی سم است که اگر به خون برسد درجا میکشد.
داوود سرش به آغوش کشید:" قوی باش. نیازی به اینها نداری"
عبدو گفت:" احساس میکنُم دارُم از دستش میدُم"
داوود گفت:" حق داری. اینطور که معلومه دو دل شده. یا شاید با خودش سبک سنگین کرده، دیده که نمیشه پای تو بمونه یا هزار احتمال دیگه.ولی صبر داشته باش"
عبدو هر چه توانست دلداری و وعده ی عفو و آزادی به آرزو داد. نوشته بود ده روز دیگر تا عید فطر میخواهد و امیدم تماما همین ده روز است. و اینکه هیچ وقت به دلت غم و ترس راه نده که من نمیگذارم امید وصالمان سرکوب هجرانی نا به هنگام شود. هرچند که ته دل عبدو میلرزید و ترس از جدایی او را ول نمیکرد. با این وجود اما عبدو به آرزو نوشته بود:
" نِترس، هر چه باشه ما هم خدایی داریم و به فریادمون میرسه."
عبدو میدانست که این داد و ستد عاشقانه به مویی وصل است برای همین نوشت:
"مو تلاشُم را میکنُم و اگر قسمت باشه به تو میرسُم وگرنه در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی."
هشت روز بعد داوود بی خبری و یهویی آمد آشپزخانه. شیرعلی گفت:"دم در داوود اومده حلالیت بطلبه" عبدو گیج و متعجب آمد پیش داوود و گفت:" کجا داوود به سلامتی؟"
- " عفو خوردم"
بعد هم ساکش را زمین گذاشت و دستانش باز کرد تا عبدو را بغل بگیرد.
عبدو گفت :" عید فطر؟"
داوود گفت:" آره. تو که غریبه نیستی، بین خودمون بمونه. رییس گفت هر چی باشه تو توی اولویتی و زودتر عفو بهم خورد."
سرباز رجبی گفت:" ای داد بیداد!"
عبدو گفت:" ها... بنده خدا مال زندان هم نبید. چندتا از خدا بی خِوَر به جرم جعل سند سیش پاپوش دُخته بیدن. "
داوود که رفت پشت سرش وکیل بند نامه ی آخر آرزو هم آورد و داد دست عبدو. داوود رفته بود. دیگر کسی نداشت و از طرفی هم نامه دستش رسیده بود و هر چیزی که فکرش بکنی احتمالش داشت که آرزو نوشته باشد. و دلهره ی عبدو هم همین بود. داوود گفته بود همه چیز به این نامه بستگی دارد. شاید نوشته بود دیگر عبدو را آن چیزی که فکرش میکرده نیست. یا شاید نوشته باشد برایم خاستگار آمده و دلم بچه میخواهد و نمیتوانم اینقدر به پای تو بسوزم. احتمال هم داشت برعکسش اتفاق افتاده باشد. کسی چه میداند. یعنی شاید نوشته بود:
"دوستت دارم مرد رویاهای من. میدانم که هیچکسی جز تو برایم تکیه گاهی محکم نمیشود در مقابل تند باد های زندگی. نمیخواهم بیش از این خطر کنم. دلم میخواد با با یک مرد ازدواج کنم. و چه کسی بهتر از تو میشناسم که هم دوستم داشته باشد و هم اینکه برایم زندگی آرام و بدور از هر هیاهویی بسازد"
به دور از هیاهو! و واقعا بس است این زندگی شلوغ. و آرزو هم در آن گوشه ی خلوت دنیا و در کنار عبدو لبخندی از سر شیطنت بزند. عبدو دلش بلرزد. مثل همان عصرهایی که در خانه شان منتظر سلامش می ایستاد. ولی این بار عبدو دستانش را میگیرد. دستانی به نرمی ابریشم. آن دستان نازک و مهربان را بالا بیاورد تا ببوید. به به! چه عطری! آرزو! بوی طارونه های نخلستانتان میدهد و بوی شیرین قصب. و بعد عبدو دستانش را میبوسد. نه یک بار بلکه ده ها بار. آرزو همچنان میخندد و سر زیر انداخته. چشمان زیبا و عسلی اش گردش میکنند. و آن آبله ی سرخ مدام زیر پلکش پیدا و پنهان میشود.
اما خدایا. چرا؟ آخر چرا داوود نیست که این قائله را ختم کند و چرا کسی نیست که درد دلم را کم کند؟ شب آخری عرصه بر عبدو چنان تنگ شده بود که آمده بود توی بند و گریه میکرد. که سرباز رجبی پیدایش میکند و .....
سرباز رجبی گفت:" عجب!"
عبدو ساکت نشسته بود. کمی بعد دوباره سرباز رجبی گفت:" نامه الان پیشته؟"
عبدو نامه را از توی جیبش بیرون آورد. رو به عبدو گفت:" خودم برات میخونمش بعد هم اگه خواستی برات مینویسم و میدم به فروغی تا پستش کنه"
سرباز رجبی چراغ روشن کرد و نامه را خوب ورنداز کرد. نواری تقریبا آبی روی درِ پاکت چاپ شده بود. گفت:" مثه پاکت نامه های زندانه" نامه را در آورد و به دقت نگاهش کرد. با چشمانش دنبال کلمات میدویید. کمی بعد تر، عینکش در آورد و گفت:" عبدو... بیا اینجا. ببین این دست خطِ خودشه" عبدو نامه را برداشت و بعد چند لحظه با قطعیت گفت:" هاع. مو میشناسمش."
سرباز رجبی گفت:" ای وااای!"
عبدو گفت:" چه واوی؟" درحالیکه چانه اش میلرزید گفت:" ینی آرزو مو نمیخواد. ینی بد بخت شدُم. ینی عبدو بی صاحاب شد؟"
سرباز رجبی گفت:" لعنت به این زندگی و آدمهاش" و آرام نامه را خواند:
" سلام عبدو. میدونم که بالاخره این نامه میخونیش. ولی امیدوارم پس نیوفتی. لطفا دست از کله شقی بردار و به حرفم گوش کن. این منم داوود. بیخودی تقلا نکن چون هیچ وقت دستت به من نمیرسه. و تو هم حالا حالا اون تو هستی. به نظرت برای کسی که ابد خورده اونم به جرم قتل عمد، عفو میدن؟ نمیدونم شایدم بدن. ولی دیگه منو نمیبینی. این همه مدت من بودم که برات نامه مینوشتم. از برگه های اون دفتر چهل برگ و اون پاکت نامه ها هم از دفتر رییس کش میرفتم. مینوشتم و میدادم به وکیل بند تا برات بیاره. اطلاعاتت رو از توی دفتر رییس و حرفهای کارکنان زندان به دست آوردم. ولی ایول. چنان پای عشقت وایسادی که رو دست نداشت. هیچ وقت واقعا فکر نمیکردم که بتونم حیوون وحشی مثه تو رو به بند عشق و یه سناریوی بی خودی اسیر کنم. تو هیچ وقت دقت نمیکردی چون عاشق بودی و نمیخواستی واقعیت رو بپذیری. فقط میخواستم انتقام اون غرور و تعصب بی خودیت رو بگیرم که آخرش هم، گرفتم. خوش باشی رفیق! عشق کجا بود بدبخت "
نقد این داستان از : قاسم فتحی
آقای محمدی، سلام.
برای ایده‌تان زحمت زیادی کشیده‌اید و این در کلیّت داستانِ شما محسوس است. از طرفی، انتخاب لحن و لهجه‌داربودن دیالوگ‌ها از اتفاقات خوب این قصه محسوب می‌شود. امّا مهم‌ترین ایراد این داستان فضای زندان است. زندانِ داستانِ شما با زندانِ سریال‌های تلویزیونی و سینمایی فرق آن‌چنانی ندارد و حتی می‌توانم می‌گویم از همان تصور قدیمی ما هم کهنه‌تر و عقب‌تر است. درصورتی که لوکشین اصلی شما زندان است ولی شما از این لوکشین کم‌ترین استفاده را کرده‌اید. البته علت این مورد روشن است: شما به احتمال خیلی زیاد(!) تابه‌حال زندان نرفته‌اید. نکته‌ی دیگر بحث مناسباتِ حاکم بر زندان است. راستش رفتار سرباز با «عبدو» خیلی برای من به‌عنوان یک خواننده طبیعی نیست. نمی‌دانم توی زندان آیا سربازی (و نه حتی افسر یا مددکار) می‌تواند تا این‌حد به یک متهم سابقه‌دار و جانی نزدیک شود و حتی برایش دل بسوزاند؟ از طرفی، بی‌سوادی عبدو هم خیلی ملموس نیست؛ یعنی بیشتر از هرچیز ما نمی‌دانیم زمان رخ‌دادن این داستان چه موقع است، توی کدام برهه‌ی تاریخی این اتفاق افتاده که در آن زندان بزرگ این‌طور القا می‌شود که جز داود هیچ‌کس سواد نوشتن و خواندن ندارد؟
نکته‌ی دیگر شیوه مواجهه‌ی عبدو با داود است. او بعد از آن زدوخورد شدید ناچار می‌شود قدم پیش بگذارد و برای خواندن و پاسخ‌دادن به نامه‌های عاشقانه‌اش دست‎‌به‌دامن داود شود. مشکل این‌جاست که همه‌ی ما می‌دانیم جنس روابط درون زندان، آشتی‌ها و دشمنی‌ها با باقی فضاها باید متمایز باشد. درواقع، شما باید این تفاوت و این تفکیک را با زبان و فضاسازی بهتر و دقیق‌تر انجام می‌دادید. امّا آشتی و دوستی حیله‌گرانه‌ی داود با همین یک‌جمله آغاز می‌شود: «بیخیالش رفیق.... هرچه بود تموم شد و رفت.» و از این‌جا به بعد تکیه‌ی قصه فقط روی خواندن و نوشتن نامه می‌گذرد و خاطرات عاشقانه‌ی عبدو. این خاطرات هم درش نقطه‌ی به‌خصوص و خلاقانه‌ای یافت نمی‌شود؛ این عشق شبیه باقی عشق‌هاست؛ دلباختگی‌اش و اظهارش هم همین‌طور. شبیه‌اش را بسیار دیده و شنیده‌ایم. حتی می‌خواهم بگویم همین روند کلیشه‌ای هم کمکی به جلورفتن داستان نکرده و ما از شخصیت‌ها تا آخر داستان آن‌قدرها چیزی دستگیرمان نمی‌شود. حتی شما یک‌جاهایی اصلاً فراموش می‌کنید که توی زندانید، بین گفت‌وگوی سرباز با عبدو فاصله زیادی می‌اندازید، مدام نامه می‌خوانیم و نامه می‌نویسید و توی هرکدام هم نکته‌ی خاصی وجود ندارد. شما صرفاً از این حربه برای غافلگیری انتهای استفاده کرده‌اید که به‌نظرم حالا دیگر نه‌تنها برای خواننده غافلگیری محسوب نمی‌شود که باعث ایجاد دافعه هم می‌شود؛ پایان‌هایی شبیه به این داستانِ شما را تبدیل به یک داستان «یک‌بار مصرف» می‌کنند و مخاطب دیگر برای بار دوم رغبتی به خواندنش ندارد.
در این داستانِ شش‌هزارکلمه‌ای هیچ موقعیت به‌خصوصی خلق نمی‌شود درصورتی‌که کاملاً چنین پتانسیلی دارد، زندان به مکان تزئینی تبدیل می‌شود برای خواندن نامه و شخصیت‌هایی که ما هیچ‌چیز از آن‌ها نمی‌دانیم جز این‌که داود دفتردار بوده و عبدو یک قاتلِ عاشق.
امیدوارم در داستان‌های بعدی همین تلاش و کوشش ملموس را در خدمت نوشتن یک‌داستان سروشکل‌دار و طراحی‌شده قرار بدهید.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت