این داستان زیادی هرس شده است




عنوان داستان : راز درخت نارنج !
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

برای چندمین بار از کنارم گذشت و نگاه سرداش رابه من دوخت و اسب اش را هی کرد . از نگاهش دلشوره گرفتم به دورشدنش چشم دوختم تا انتهای باغ رفت و دوباره برگشت ، مشغول کار شدم .برخلاف همیشه لباس مخصوص سوارکاریش را نپوشیده بود ، بجای چکمه دمپایی بپایش بود و از شلاقی که همیشه دردست داشت هم خبری نبود . لباس خانه برتنش بود وکلاه لبه دار سفید بانوار صورتی روی سرش گذاشته بود . به روبروی من رسید افسار اسب اش را کشید و زل زد به من و پرسید :(( تاکی طول میکشه ؟)) سربلند کردم و درحالی که با پشت آستین عرق پیشانیم را پس میزدم گفتم :(( تا غروب پیوند درختای این قسمت تمومه خانم )) سرتکان داد و گفت :(( کارت تموم شد بیا جلوی ساختمان )) گفتم :(( اطاعت خانم )) اسب اش را هی کرد و بتاخت بطرف ساختمان اربابی بالای تپه رفت . دردل گفتم :(( حتما موضوع مرجان را فهمیده ، بره به سیدحسن بگه چی ؟))
کارم که تمام شد خودم را به حوضچه آب رساندم خم شدم مشتی آب بردارم که چشمم به خودم افتاد و دردل گفتم :(( اگر اخراجم کنه ؟)) چیزی بداخل حوضچه پرتاب شد و چند قطره آب بروی لباسهایم شتک شد . به عقب برگشتم مرجان در فاصله دو قدمی من ایستاده بود . لبخندی تحویلش دادم و پرسیدم :(( جیم زدی ؟)) خندید و نزدیکم شد و گفت :(( نه ، خانم منوفرستاد که یاد آوری کنم تا یادت نره باهات کارداره )) به روسری گلدار با زمینه سفیدی که سراش بود اشاره کردم و گفتم :(( روسری خانم چه بهت میاد )) گفت :(( خودشم همینو گفت ، فکر کنم برات ی خوابایی دیده مجید )) پرسیدم :(( تو میدونی چه خبره ؟)) نزدیک حوضچه شد دست بداخل حوضچه فروبرد و ناگهان چند مشت آب به سرو صورتم پاشید خنده کنان از من دور شد و بطرف ساختمان اربابی دوید . دردل گفتم :(( دیونه )) چند مشت آب بصورتم پاشیدم و خودم را به لبه ایوان ساختمان اربابی رساندم . سگ گوش بلند و سیاه رنگ ارباب پارس کنان نزدیکم شد ، پنجره سالن باز شد و خانم مهشید در چارچوب ظاهر شد .سلام کردم علیک گرفت و گفت :(( خسته نباشی ، الان میام ، از راهرو بیرون زد و گفت :(( برو موتورت رابیار )) باتعجب پرسیدم :(( موتورم !؟ )) سرتکان داد . خودم را به پائین تپه رساندم و روی موتور پریدم موتور را روشن کردم و خودم را به ایوان رساندم . نزدیک من شدو ترکم نشست و گفت :(( برو در خونه ننه مشتی )) از آیینه به او نگاه کردم و موتور را بحرکت درآوردم و دردل گفتم :(( خدایا بخیر بگذرون ))
وارد ده شدیم به روبروی امام زاده که رسیدیم گفت :(( وایستا )) قلبم آمد توی دهانم و دردل گفتم :(( خودشه ، الان ماجرای منو مرجان را به سید حسن میگه )) موتور را متوقف کردم از موتور پیاده شد . سید حسن از در امامزاده بیرون آمد خانم خودش را به اورساند .باصدای بلند سلام کردم و سید حسن سرتکان داد . سید حسن کلاه سبز نخی اش را از سربرداشت .هردو سرگرم حرف زدن شدند و سید حسن گاهی زیر چمی به من نگاه می کرد. خیس عرق شده بودم و همش به این فکر می کردم چه بلایی سرم خواهد آورد . حرفشان تمام شد خانم بطرف من آمد و سید حسن به عصایش تکیه کرد و به من نگاه کرد . دلشوره امانم را بریده بود .خانم سوار موتورشد و گفت :(( راه بیفت )) موتور را بحرکت در آوردم . زیرلب چیزی گفت که متوجه نشدم، به روبروی خانه ننه مشتی رسیدیم . صدای گریه بچه تازه بدنیا آمده ای از خانه ننه مشتی بلند شد . خانم از ترکم پائین پرید و گفت :(( انگار قدم ما سبک بود )) بعد از گفتن این حرف خودش رابه در خانه ننه مشتی رساند در باز بود او وارد خانه شد . موتور راخاموش کردم و منتظر شدم . صدای هره کشیدن یک زن نگاهم را به بالای خانه ننه مشتی کشید . زنهای همسایه یکی یکی در حالی که هره می کشیدند از خانه هایشان بیرون زدند وارد خانه ننه مشتی شدند.
مهشید خانم از خانه ننه مشتی بیرون زد . بادیدن لبخند برلب اش گفتم :(( انگار بخیر گذشته )) نزدیک من شد وگفت :(( دختر یحیی جوپون بود ، خدا یک پسربهش داده ذغال ، اما بامزه )) موتور را روشن کردم ترکم سوارشد و گفت :(( امشب ارباب بزرگ میاد، دوسه تا مهمان هم داره صبح اول وقت اونجا باش)) موتورا بحرکت در آوردم و گفتم خانم من صبح زود میخوام بااجاز تون برم بندر )) گفت :(( نمیشه بری )) چیزی نگفتم
. پرسید :(( مادرتو یادت میاد )) گفتم :(( نه زیاد ، مثل خواب ، من سه چهار سالم بیشتر نبود که مریض شد و مادربزرگم بردش بندر و یکهفته بعد جنازه اش رو طاق مینی بوس برگشت ده )) پرسید :((از پدرت چیزی یادته ؟)) گفتم :(( چیزی یادم نیست ،هروقتم از مادربزرگ پرسیدم جوابم را نداد نه او نه هیچ کدوم از اهالی ده ، چرا نمیدونم )) به باغ رسیدیم از موتور پیاده شد و گفت :(( فردا بالباس ترو تمیز اینجا باش .در ضمن دوربر مرجانم نپلک فهمیدی، عروس ارباب باید از طبقه ارباب ها باشه )) از حرفش سردرنیاوردم او ازتپه بالا رفت . موتور را بحرکت در آوردم از باغ بیرون زدم .حرفهای مهشید خانم در ذهنم می پیچید . تا به خانه رسیدم . مادر بزرگ جلوی در خانه ایستاده بود از موتور پیاده شدم و سلام کردم . علیک گرفت و از جلوی در خودش را کنار کشید باموتور وارد خانه شدم او پشت سرم قدم بداخل خانه گذاشت ودر رابست و پرسید :(( خانم بهت حرفی نزد ؟)) موتور را روی جک گذاشتم و گفتم :(( مثلا چی ننه ؟)) خودم را به اورساندم و دستش را گرفتم و بوسیدم . گفت :(( فردا روز بزرگیه برات خوشحالم پسرم ))وارد اتاقش شد پشت سرش وارد اتاق شدم و پرسیدم:(( نگفتی چرا فردا روز بزرگیه ننه ؟)) رفت بالای اتاق و نشست و تکیه داد به متکا و گفت :(( فردا میفهمی ، فردا آدمایی را می بینی که زندگیت را عوض می کنن )) کنارش نشستم و پرسیدم:(( شماامروز آمدی باغ ؟)) گفت :(( بله پسرم ظهربود تو تواتاق با کارگرا نهار میخوردی . آمدم یک خبر به خانم بدم ، ارباب بزرگ تلفن زدتلفونخونه و یک پیغام داد تا به خانم برسونم منم رسوندم ))
به فکر فرو رفتم یاد حرف های خانم افتادم که گفت " عروس ارباب باید از طبقه ارباب ها باشه " از جابلند شدم خودم را پشت پنجره رساندم و روی لبه پنجره نشستم چشم دوختم به درخت نارنج توی حیاط . در ذهنم خاطره کودکی زتده شد ، مرد جوان قدبلندی یک نهال آورد و آنرا کاشت مادر م با پارچ آب ِبه او نزدیک شد لیوانی آب به او داد و آن مرد به من نگاه کرد و لبخند زد ..به مادربزرگ چشم دوختم و گفتم :(( اون نارنج توی حیاط کار پدرمه مگه نه ؟)) مادر بزرگ سرتکان داد و پرسید :(( اون روز یادته ؟ چهار سالت بود . خدارحمتش کنه ؛ خدا نیامرزه اون اشراری که زدن بباغ اونو و دوتا کارگرش را هلاک کردن ، چندرور بعد از مرگ مادرت بود ))
گفتم :(( من عاشق مرجانم )) گفت :(( میدونم ننه )) گفتم :(( اجازه نمیدم توکارم دخالت کنند ، اهمیتی هم نمیدم به ارباب بزرگ، تاحالا که تو باغش سگ دو میزدم چرا نیام چیزی بگه . وقتی مریض بودم و قتی شبها چشم میدوختم به ستاره ها و از خودم می پرسیدم پدرم کیه و کجااست )) مادربزرگم گفت (( یک تنه به قاضی نرو ، اون همیشه دورا دور هواتو داشت اگر چیزی نگفت اولا بخاطر حفظ جونت بود دوما بخاطر شریکش که پدر خانم بود . مهشید خانم اونروزا بیمار بود ، بچه دارم نمی شد تو تهرون بود ، وقتی تو بدنیا آمدی ، اونم حالش بهتر شد و آمد بباغ تا کنار پدرت باشه . پدرت به من گفت "نباید خانم فعلا بدونه، قرار بود خودش یکجوری بهش بگه اما اجل مهلت نداد ، موقع برداشت مرکبات بود . اون اتفاق افتاد، پدر بزرگتم چیزی نگفت ، اونروزا روزای بدی بود زیارت علی جولانگاه اشرار شده بود و ژاندارمام خواب . اهالی ده هم میدونستن اما ازترس ارباب بزرگ و خانم حرفی نمیزدند و نزدند . امروز ارباب بزرگ تلفن زد .گفت:(( خیرانسا ء من وقت زیادی ندارم ؛ حالم خوب نیست .میخوام پدر مهشید و مهشید بدونن تو برو بباغ زمینه را آماده کن و کم کم به مهشید همه چیزرا بگو )) مادر بزرگ اشگ از چشمانش سرازیر شد و از جابرخاست و گریه کنان از اتاق بیرون زد . پشت سرش وارد حیاط شدم در خانه باز شد و سید حسن وارد خانه شد به مادربزرگم نگاه کرد و بعد به من چشم دوخت و لبخندزد و از خانه بیرون رفت .
نقد این داستان از : قاسم فتحی
آقای ترنجی، سلام.

نوشتن داستانی در حال‌وهوای ارباب و رعیتی حالا دیگر جزء خطرهای بزرگ به‌شمار می‌آید و احتمال شکست هم درش بسیار زیاد است. علت هم کاملاً روشن است: اگر شما برای فضاسازی چنین موقعیتی برنامه‌ی تازه‌ای در هیچ‌یک از سطوح زبان، لوکیشن و شخصیت‌پردازی نداشته باشید در چنگال کلیشه‌ها گرفتار می‌شوید و ناچارید هرچه دیده و شنیده‌اید را عیناً بازسازی کنید. «راز درخت نارنج» هم متأسفانه نه‌تنها در ساحتِ کلیشه‌ها غور می‌کند که از ساختار داستانی محکمی هم بهره‌مند نیست.
ابتدای داستان، شما خانمی را با جزئیات کمی توصیف می‌کنید که معلوم نیست چه کاربردی در داستان دارد؛ یعنی زنِ ارباب که دارد با اسب توی باغ می‌چرخد و به‌جای کفش دمپایی پایش کرده و لباس‌پوشیدنش مثل همیشه نیست قرار بوده چه وجهی از او را عیان کند؟ از طرفی، باغبانِ جوانِ عاشق‌پیشه‌ی داستان هم نه چیزی از باغبانی‌ می‌داند نه علاقه‌اش به مرجان آن‌قدرها جدّی است. این را از این جهت می‌گویم که شما برای غنای کارتان هم که شده باید وارد جزئیات کار و علاقه‌ی می‌شدید.
امّا مسئله‌ی مهم‌تر این‌که، قصه در چه زمانی روایت می‌شود؟ در کدام برهه تاریخی؟ این موضوع از این جهت اهمیت دارد که نوع پوشش، شیوه‌ی بیان، دیالوگ‌ها و فضاسازی کاملاً با بافت داستان هم‌خوانی داشته باشد و نشان دهد که نویسنده حداکثر تلاشش را برای باورپذیری و ساخت جهان داستانی‌اش انجام داده است.
در بندِ دوم، پیداشدنِ سروکله‌ی «مرجان» شباهت بسیار زیادی به فیلمفارسی‌های قبل از انقلاب و سریال‌های آبکی تلویزیون دارد؛ او می‌آید برای کمی خندیدن و آب‌پاشیدن و نازوکرشمه‌آمدن. بعد خطاب به جوانِ باغبان می‌گوید غرضش از آمدن این بوده تا یادآوری کند خانمِ ارباب با او کار دارد. درصورتی‌که خانمِ ارباب همین چندلحظه پیش بالای سرش می‌چرخیده و اوامر خانم را اجرا می‌کرده است. این حضور ناگهانی شخصیت‌ها در صحنه‌های مختلف بدون هیچ طرح و برنامه‌ای باعث راکدشدن داستان‌تان می‌شود. درصورتی‌که دیالوگ گفتن و خلق موقعیت هم بخشی از فضاسازی، شخصیت‌پردازی و جلوبردن داستان است. شما در قصه‌تان نه دیالوگ قابل‌اعتنایی دارید و نه موقعیت محوری که اُس‌واساس روایت شما باشد؛ غرضم این است که راوی از باغ به خانه‌ی اربابی و از آن‌جا به امام‌زاده و باز از آن‌جا وارد گفت‌وگو با مادربزرگ می‌شود ولی شما توی این راه از هیچ‌جا و هیچ‌کس کم‌ترین حرفی نمی‌زنید و چیزی به قصه اضافه نمی‌کنید.
«راز درخت نارنج» شوربختانه ایده‌ای ندارد و همین باعث شده شما کلیّاتی منقطع‌شده از چند شخصیت را به‌اضافه‌ی مقداری عاشق‌پیشه‌گی و یتیم‌بودنِ شخصیت اصلی را باهم کنار درخت نارنج قرار دهید و تصویری مبهم بسازید؛ درواقع، شما به‌جای تقویت ریشه‌، فقط مقداری از شاخه‌های هرس‌شده یک درخت نحیفِ درحالِ افتادن را جابه‌جا کرده‌اید.
امیدوارم در داستان‌های آینده کمی بیشتر خطر کنید و وارد فضاهای تازه‌تری برای نوشتن شوید.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت