حفظ مغناطیس ابتدایی




عنوان داستان : آقای ماخ
نویسنده داستان : احمد رشید

این تابستان شنیدم مُرد . آن‌وقت‌ها سوم اهنمایی بودم. سوم راهنمایی ب مدرسه نمونه دولتی . کلاسمان هفت نفر شهری داشت و بیست و سه نفر روستایی. وضع همۀ کلاس‌ها همین بود. روستایی‌ها شب را توی خوابگاه طبقه بالای مدرسه می‌خوابیدند.
آقای رضایی دبیر نگارش هر سه تا کلاس سوم راهنمایی بود. عاشق ادبیات. وقتی شعر می‌خواند لپ هاش گل می‌انداخت و دستاش این طرف و آن طرف می‌رفت. می‌رقصید. جذاب می‌خواند. انگار زیر درخت نشسته و برای خودش می‌خواند و بشکن می‌زند. هر جلسه یک شعر را از بر می‌خواند.
یک روز بهنام که پر شر و شور بود و سر جایش نمی‌نشست گفت آقای رضایی مالیخولیا دارد. همه تعجب کردیم. نه برای اینکه آقای رضایی مالیخولیا داشت برای اینکه هیچ کداممان نمی‌دانستیم مالیخولیا چیست ؟ خود بهنام هم درست حسابی نمی‌دانست مالیخولیا چیست اما به ما گفت که ببینید آقای رضایی چه پر آب و تاب شعر می‌خواند و عشوه می‌آید. این‌ها نشانۀ مریضی مالیخولیاست. آقای رضایی مالیخولیا دارد. یکی گفت مطمئنی مالیخولیا دارد؟ من که اصلا این مریضی را نشنیده‌ام. یکی دیگر گفت من همش با خودم می‌گفتم این رضایی یه چیزیش هست‌ها اما نمی‌دانستم. پس مالیخولیا دارد. همین است که دیوانه شده. آن یکی گفت حالا این مالیخولیا درمان هم دارد؟ حتما دارد دیگر! و بهنام جواب داد نه! مریضی روانی است. خوب نمی‌شود. باز چند نفر گفتند یعنی اصلا خوب نمی‌شود؟ و بهنام گفت خوب نمی‌شود که نمی‌شود. آن روز به فردا فکر می‌کردیم.
فردا آقای رضایی آمد سر کلاس. شروع کرد به شعر خواندن همه مبهوت نگاهش می‌کردیم. درست است مالیخولیا داشت. با آب و تاب و عشوه شعر می‌خواند و می‌رقصید. حتما مالیخولیا داشت. آخر جلسه موضوع انشا داد: «زمستان». گفت برای جلسه بعد بنویسیم و نوشتیم.
آن روز وقتی که بهنام داشت میرفت انشایش را بخواند می‌خندید . و خواند:
«بسم الله الرحمان الرحیم
من بهنام علیزاده هستم و انشایی برای زمستان نوشته‌ام که می‌خواهم بخوانم. من و اقای ماخ روی برف‌های سرد خیابان راه می‌رفتیم و تخمه شاهرودی می‌شکستیم ...»
انشایش تمام شد. نوزده را گرفت و نشست. زنگ تفریح به بهنام گفتم این ماخ ماخ که می‌گفتی کی بود ؟ خندید و گفت خود خرشم نفهمید. گفتم کدوم خر؟ گفت:«رضایی رو میگم» گفتم: «رضایی؟»گفت: «مگه مالیخولیا نداره ؟ »گفتم: «آره» . گفت:« خب میشه اقای ماخ دیگه . میخ‌ندید و از من دور می‌شد.»
از کلاس ما به بقیه کلاس‌ها رسید که بهنام توی انشایش آدمی ساخته به اسم ماخ و این ماخ همان رضایی‌ست که مالیخولیا دارد . آن شب روستایی‌ها توی خوابگاه به هم ماخ می‌گفتند و می‌خندیدند .
روز بعد سوم راهنمایی الف انشا داشت. توی انشای دو سه نفر از آنها هم آقای ماخ آمده بود. موضوع هفته آینده «جنگ» بود. توی جنگ‌های پانزده نفر از بچه‌های مدرسه «ماخ» وجود داشت.ماخ می‌جنگید. ماخ سیب زمینی پوست می‌کند. ماخ یک نوع توپ جنگی آلمانی بود، ماخ به دخترها چشمک می‌زد. ماخ باروت می‌تپاند. ماخ سردوشی بود که سربازی روی شانه‌اش می‌چسباند.
آقای رضایی گیج شده بود. از ما پرسید این ماخ که همه جا هست چیست یا کیست؟ صدایش مهربان بود. همه ساکت بودند، یکی جواب داد ماخ یکی از بچه‌های سال قبل است که مالیخولیا داشت. سال پیش اخراج شد و رفت پی کارش. هم ولایتی حسن است آقا.آقای رضایی لبخند زد و گفت خوب نیست دوستمان را مسخره کنیم. موضوع هفته بعد را گفت: «آسمان»
توی انشای چهل پنجاه نفر آقای ماخ امده بود. این بار آقای رضایی ناراحت شد. گفت اگر با دوستتان شوخی دارید عیب ندارد ولی بهتر است توی کلاس جدی باشیم. گفت دیگر نمی‌خواهد ماخ توی انشای کسی باشد. گفت اگر باشد نمره کم می‌کند و بعد آرام شد اما ماخ بیماری واگیر داری بود که همه جا پخش شده بود.
آخرین جلسۀ سال بود. برای اولین جلسه سال نو گفت بنویسید «نوروز را چگونه را گذراندید ؟» نوروز رسید و تمام شد و ما نوشتیم. یک‌یک دانش اموزان سوم راهنمایی ماخ را توی انشاهاشان آورده بودند. یکی ماخ را برده بود روستایشان. یکی با ماخ آجیل خورده بود. یکی به شهر ماخ سفر کرده بود. یکی از ماخ عیدی گرفته بود . اقای رضایی اعصابش خورد شد. سرخ شد اما چیزی نگفت. شاید چون اولین جلسه نوروز بود، چیزی نگفت. حسن رفت انشایش را بخواند و این چند خط از انشایش بود:
«دومین جایی که ما با خانواده برای عید دیدنی رفتیم خانه رضا اینا بود . رضا را که دیدم به او گفتم حالت خوب است ماخ ؟ گفت ماخ دیگر چیه ؟ و من برایش گفتم که امسال ، بچه‌ها یعنی هم‌کلاسی های قبلا او به او می‌گویند ماخ . به خاطر اینکه مالیخولیا داشت ..‌.»
بهنام گفت درست مثل رضایی. بلند نگفت اما همه شنیدیم. بچه ها نتوانستند جلوی خنده‌شان را بگیرند. حتما اقای رضایی هم شنید. حسن انشایش را ادامه داد. آقای رضایی ساکت بود. انشایش تمام شد. آقای رضایی از ما پرسید: «پس ماخ منم درسته؟»صدایش مهربان نبود. ناراحت بود. ساکت بودیم. از روی صندلی‌اش بلند شد. سر تکان می‌داد و از کلاس بیرون رفت. هفته بعد نیامد. هفته بعدتر آمد ، ناراحت بود. شعر نخواند. تا آخر سال وضع همین بود. آخرین جلسۀ سال رسید.گفت از هیچ کداممان نمی‌گذرد. از هیچ کدام.
این تابستان شنیدم مُرد ، آقای رضایی را می‌گویم. آقای ماخ.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای احمد رشید سلام

خواندن آثار نویسنده‌هایی به جوانی شما باعث شادمانی و امیدواری است. خوشحالم خوانندۀ تنها اثری هستم که برای ما فرستاده‌اید و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. «آقای ماخ» ماجرایی است که سادگی و صمیمیت یکی از ویژگی‌های آن است. این اثر به ویژه برای مخاطب آقا و یا برای مخاطب نوجوان پسرخواندنی‌تر و قابل لمس‌تر است چون می‌توان گفت که تجربۀ موجود در داستان بیشتر تجربه‌ای پسرانه است تا تجربه‌ای دخترانه. داستان را با جملۀ خوبی آغاز کرده‌اید و شوکی که در جملۀ ابتدایی هست، روی مخاطب اثر می‌گذارد و مغناطیس قوی آن از کشش لازم برخوردار است و می‌تواند خواننده را برای ادامۀ خوانش داستان، متقاعد کند اما نکته‌ای در همین افتتاحیه هست که مایلم به آن توجه کنید. وقتی در اولین جمله، اتفاقی بزرگ یا تکان‌دهنده را اعلام می‌کنید، بعد از آن یکدفعه به فلش‌بک نروید. بعد از جملۀ اول به وقفه یا به درنگ بیشتری نیاز دارید. جملۀ ابتدایی را به اندازۀ چند جمله دیگر نگاه دارید یعنی آن کشش اولیه را تا چند جمله یا تا جمله‌های بعدی حفظ کنید و بعد به گذشته بپردازید. راوی می‌تواند بگوید که جمله اول را از همکلاسی سابقش شنیده و بعد مکان، زمان و یا نحوۀ شنیدن همان جمله را توصیف کند به عنوان مثال من همان جمله اول شما را می‌توانم اینطور ادامه بدهم: « این تابستان شنیدم مرد». [خبرش را مصطفی آورده بود. تکیه داده بودیم به دیوار آجری دبیرستان سعدی به بستنی‌فروشی کولاک نگاه می‌کردیم که درست رو‌به‌رویمان بود و پوستر بزرگی از جیمز دین چسبانده بود به یخچالش. همان عکسی بود که جیمز دین در آن یقۀ پالتویش را بالا داده و دستهایش را چپانده توی جیبش و سیگار روی لبش است و زیر باران راه می‌رود و پیاده‌رو زیر پایش برق می‌زند. پوستر آنقدر بزرگ بود که حالت صورت جیمز دین را از آن فاصله می‌شد دید. داشتم به تناقض آسمان بارانی پوستر و هوای دم‌کرده و نفس‌گیر شهریوری خودمان فکر می‌کردم و به اینکه بستنی‌فروش روی چه حسابی این پوستر را انتخاب کرده است که مصطفی بی‌هوا گفت : «خبرداری ماخ مرده؟» اولش خیال کردم ماخ یک چیزی است که به جیمز دین مربوط می‌شود چون چشمم همچنان روی صورت جیمز دین بود و ذهنم هنوز از زیر آسمان بارانی پوستر بیرون نیامده بود برای همین به نظرم رسید ماخ احتمالا به دنیای آنطرف خیابان و به طور مشخص به دنیای همان پوستر مربوط می‌شود روی همین حساب خیلی بی خیال گفتم « ماخ دیگه کیه؟!» اما یکدفعه انگار کسی بی‌خبر چتر بالای سرم را زیر باران بسته باشد احساس کردم قطره‌های باران نشستند روی یقه‌ام و از لبۀ آن سریدند پشت گردنم و مثل جیمز دین خودم را جمع کردم؛ بعد یکهو پشتم را از دیوار دبیرستان کندم و گفتم:«آقای رضایی؟!»] از روش کارگاهی استفاده کردم تا منظورم روشن‌تر شود و امیدوارم راهگشا باشد. داستان‌های خوب فراوان بخوانید و به تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
احمد رشید » جمعه 25 بهمن 1398
از شما خانم آروان خیلی ممنونم که وقت گذاشتین و راهنمایی کردین
ایرج بایرامی » جمعه 25 بهمن 1398
سلام خانم آروان نقدتان عالی بود بخصوص بخش توصیفی پوستر جیمز دین که سه چهار باری خواندم و واقعا آنقدر لذت بخش بود جوری که نمی خواستم زود تمام شود داشتم آماده میشدم وارد فضای یک داستان جذاب و گیرا شوم که اشاره کردید از یک روش کارگاهی استفاده کرده اید تا منظورتان را روشنتر بیان کنید. امیدوارم در نقدهای دیگر نیز از این شگرد راهنمایی که بسیار کاربردی است ، استفاده شود.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت