مشکل شخصیت‌های منفعل




عنوان داستان : شکستن
نویسنده داستان : پیام پاک باطن

شکستن چیز خوبی نیست. می خواهد یک لیوان آب باشد یا حالا هر چیز دیگری, نه, شکستن قطعا چیز خوبی نیست.
دِلم می خواست مثل بعضی از شب ها, از فشارِ کابوسی که می دیدم, غرق در عرق, پریشان از خواب می پریدم و می فهمیدم چیزی نیست. فقط کابوس بوده و تمام. اما حالا, بیدارم ولی باز هم دارم کابوس می بینم!
از سر صبح, درست از وقتی که بیدار شدم ,حالم خوب نبود , گوش هام داغ شده بود, قلبم تند می زد مَ مم به بازدم َ , د بدهكار بود و ... , فكر كردم دوباره فشار خون لعنتي كار دستم داده, یاد حرف دكتر افتادم كه بهم گفته بود:اینجور موقع ها برو بیرون ,هر جا که هستی فقط برو بیرون ,یه بادی که به سر و ه لَ ک ات بخورد درست می شوی ,من هم رفتم بیرون.
هنوز به سر کوچه نرسیده بودم که یكهو عین ل جَ ا ق عل ُ م جلوم سبز شد ,بله خودش بود,ر خب ُ م ,محسن ر خب ُ م از هم محله ای های قدیم بود, یادش بخیر, ركه اي و َ پسر خوبي بود با آن هیكل ت ِسبیل قیطاني مان ُ كه داشت درست شبیه آسپیران غیاث آبادي ر دایي جان ناپلئون بود, براي همین بچه محل ها به شوخي صداش مي كردند آسپیران! فقط این آقا محسن ما یك ایراد كوچولو داشت, لامصب آلو تو دهنش خیس نمی خورد.طبق یك عادت قدیمي كه هر وقت مي خواستم با دوستي احوالپرسي كنم, با دست چپم بازوي راست ر خب ُ م را گرفتم و گفتم:
- به به از اینورا؟ !خوش خبر باشی ,راه گم کردی رفیق چی شده یاد ما کردی؟!
خبر ُ م که انگاری دل و دماغ نداشت سرش رو انداخت پایین و با صدایی که از ته چاه در می آمد گفت:
- شرمنده م رفیق ,هر چی بگی هستم ولی خوش خبر...
دیگه هق هق گریه و لرزش شونه هاش مجالی برای حرف زدن بهش نداد ,با دو دستم محکم بازوهایش رو گرفتم و تکان دادم و در همان حال مدام می گفتم:
- چی شده لامصب؟! چرا داري گریه مي كني؟! كسي چیزیش شده؟! با توام حرف بزن.
خبر ُ م كه دیگر توان درست صحبت كردن را هم نداشت, خبر را داد!سرم سنگین شده بود, چشم هام سیاهي مي رفت, درست نمي توانستم روي پاهایم بایستم, دائم با خودم مي گفتم:
- چی داره میگه این ,این ت رَ پ و ا لاه َ پ چیه که میگه ,یعنی چی !مگه میشه؟ نه ممکن نیست !اصلا امکان نداره, خدایا,این چه مصیبتیه که سرم آوار شد...
دیگر نفمیدم چی شد ,وقتی چشم هام را باز کردم ,دیدم تو بغل ر خب ُ م هستم و همسایه ها دور من جمع شدند.
*****
زمینِ خاكي پشت كارخانه یخ, شده بود پاتوق فوتبال صبح جمعه ي بچه ها, طبق معمول من و او زودتر از همه رفته بودیم تا با گچ, زمین را خط كشي كنیم. كارمان كه تمام شد روي تپه ماهور مشرف به زمین خاكي, پشت به كارخانه نشسته بودیم و تا رسیدن بچه ها شروع كردیم به گپ زدن, محكم با كف دستم زدم به كتف اش,جوري كه خاك دستم را پاك كرده باشم و گفتم:
- چرا تو اینقدر خوبی؟ - ساده است ,چون من یه پاسدارم ,لابد می دونی کار یه پاسدار چیه ,نه؟ - ب ُ خ بابا حالا ,خنگ که نیستم ! - چي میگي بابا! كي گفته تو خنگي؟! - آخه یجوري حرف مي زني آدم بهش بر مي خوره. - وا, حرف ها مي زني ها! منظورم این بود كه... - باز شروع كردي؟ رفتي بالاي منبر؟! - ما سالهاست كه با هم رفیقیم, پس نقل این حرفها نیست - چي مي خواي بگي؟! چرا یجوري حرف مي زني! - هیچي, جور خاصي هم حرف نمي زنم,فقط یادت نره! - چي یادم نره رفیق؟ - هر وقت که لازم بود, مثل همیشه مي توني روم حساب كني, فقط كافیه محکم نگرم داري.
*****
سر بازارچه که رسیدم اولین نشانه را دیدم ,از زیر گذر که رد شدم باز هم بود ,وقتي پیچیدم تو کوچه, یادش بخیر, چه عالمي داشتیم تو این كوچه, چقدر دنبال توپ هفت سنگ دویدیم, چقدر موقع الك دولك بازي كردن زدیم زیر چوب و افتاد داخل حیاط همسایه.هنوز هم مي شد بوي آش رشته ي نذري كبري خانم, مادر حمید را كه وقتي مي پخت تا چند تا كوچه آن طرف تر هم مي رفت, حس كرد. همه آن خاطرات همچنان زنده
بود, اما حمید حرمت, رفیق گرمابه و گلستان, براي همیشه از پیش ما رفته بود!
دلم مي خواست باور نكنم كه دیگر او بین ما نیست, كه رفیق مثل برادر نداشته ام, تنها یار و یاورم, مرده است! اما حجله ي كه براش گذاشته بودند, اعلامیه هایي كه از سر بازارچه تا دم در خانه شان به دیوار چسبانده بودند, همه فقط یك پیام داشت, یك حقیقت دوست نداشتني, یك واقعیت تلخ ,حمید جوان مرگ شده بود!
*****
در باز بود و چند نفری که تا حالا آنها را هرگز ندیده بودم جلوي آن ایستاده بودند, سلام کردندو تسلیت گفتند .من هم به نشانه احترام دست روي سینه گذاشتم و سرم را كمي خم كردم. از پله ها که پایین رفتم همه متوجه ورودم شدند ,دیگر قیامتی شد ,انگاری با دیدن من داغ دلشان تازه شده بود.
از دور دیدم كه به سمت من مي آید, انگار خودش بود فقط چند سال جوان تر, مجید برادر كوچكتر بود و عاشق حمید, مثل پروانه كه دور شمع مي چرخد, او هم مدام كنار برادرش بود, یادش بخیر اسم مجید را گذاشته بودیم حریم, همه دیگر به حمید مي گفتند: حرمت و مجید را حریم صدا مي كردند.حریم حرمت كه حالا محكم بغلم کرده بود با بغض در گلو بهم گفت:
- دیدی چه خاکی به سرمون شد!
گریه دیگر نه به من ,نه به اون مجالي براي حرف زدن نداد. به هر جا که نگاهم می افتاد, یادش زنده مي شد.از وجب به وجب این حیاط قدیمي خاطره داشتیم, درخت بید مجنوني كه وسط حیاط سایه انداخته بود را حرمت عصر یك روز بهاري با دست خودش كاشته بود, نرده هاي بالكن, حفاظ هاي در و پنجره ها همه كار دست خودش بود, یادش بخیر چقدر زود گذشت.
حریم مهمان ها را كه براي عرض تسلیت آمده بودند, بدرقه کرد و آمد روي پله هاي بالكن , کنارم نشست. نگاهی بهم کرد,آهی کشید و گفت:
- این م َ د آخری خیلی یادت می کرد ,نگرانت بود.
- فقط بگو چی شد! چه جوری این خاک به سرمون شد؟! - پریشب, تو كوچه بن بست پشت حمام پیداش كردند. كمرش شكسته بود, خونریزي داخلي داشت و به بیمارستان نرسید, تو راه تموم كرد. - كار خودشون بود؟
حریم نگاهش رااز من گرفت ,به سمت بید مجنون خیره شد,از قدیم هم همین شکلی بود ,ماخوذ به حیا, البته لازم به گفتن چیزي هم نبود, حالا دیگر همه چیز مثل روز روشن بود. دست گذاشتم روي شانه هایش و گفتم:
- از كي شروع شد؟ چرا چیزی بهم نگفتید؟ چرا خبرم نکردید؟ - بیخیال رفیق, بگذریم. - چرا؟! قابل نبودم؟ لایق نبودم؟ هان؟ - چرا,بودی,ولی...
کلافه بودم ,سرم سوت مي كشید, دهانم خشك شده بود, دست و پاهایم گز گز مي كرد,حالم دیگر دست خودم نبود ,با ت شُ م کوبیدم به کف دستم, از جام بلند شدم و مقابل م ری َ ح ایستادم. ظل زدم به چشماش و فریاد کشیدم و گفتم:
- ولی به ولی ,چرا بهم نگفتید سر و كله شون دوباره پیدا شده؟!! - بودي كه بگیم؟!
هیچ چیزي دیگر بدتراز این نیست! وقتي فكر مي كني طلبكاري و كلي هم مطالبه داري, ولي بعد مشخص مي شود تو فقط یك بدهكار بازنده هستي!حرف حریم دقیقا همین حال را براي من داشت.راست مي گفت, حق با او بود. خیلي وقت بود كه سرم به كار خودم بود و از آنها غافل شده بودم.وقتي آدم از چیزهاي ارزشمندي كه دارد خوب مراقبت نكند, هر لحظه امكان از دست دادن آنها را خواهد داشت.
حالا من یكي از ارزشمندترین چیزهاي زندگي ام را از دست داده بودیم, دیگر حرمت نداشتم و حریم من هم آسیب دیده بود! هیچ كس جز خود من مقصر نبود. بالاخره كار خودش را كرده بود. یك دشمني قدیمي و كهنه كه به مرور زمان تبدیل به كینه شده بود, فرصت را مناسب دید و از فاصله ي ناخواسته اي كه بین من و او افتاده بود نهایت استفاده را كرد.
تمام وجودم پاره پاره بود, درست مثل رزمنده اي كه خمپاره خمسه خمسه به او عصابت كرده باشد. تازه آنجا بود که فهمیدم
چرا معلم مدرسه مان اصرار داشت كه تكالیف و مشق هاي مان را به جاي خودكار با مداد بنویسیم.غفلت غلطی بود كه من با خودكار نوشته بودم و امكان پاك كردن اش را نداشتم!تو این دنیا نهایت هیچ آدمي نفهم نیست! فقط زمان فهمیدن است كه آدم ها را با هم متفاوت مي كند.
نقد این داستان از : علی علی بیگی
با سلام.
دوست عزیز داستان شما را خواندم. یک داستان که با من‌راوی روایت می‌شود. شما تا حدودی توانسته‌اید مخاطب را پای داستان نگه دارید. تعلیق در داستان شما تقریبا از شروع داستان تا پایان داستان موجود است. اما در مورد نحوه این تعلیق باید گفت که در ابتدای داستان کمی مکث داریم. در یکی دو پاراگراف اول، چیز خاصی اتفاق نمی‌افتد. سپس می‌رسیم به محسن. بعد از خوش‌وبش و احوال‌پرسی با محسن (که کمی زیاده‌روی و اضافی است.)، محسن خبری را به راوی می‌رساند. نویسنده با تیزبینی خبر را به مخاطب نمی‌گوید تا مخاطب در تعلیق بماند. مخاطب کنجکاو می‌شود که بداند این خبر ناراحت کننده چیست؟ ما فقط واکنش به این خبر را می‌بینیم. (گریه و غم و اندوه) بعد بالاخره فاش می‌شود خبر چه بود. مرگ یکی از دوستان راوی به نام حمید. که دوست مشترک راوی و محسن بود. حمید از دنیا رفته است‌. جوان‌مرگ شده است. اما چرا؟ به دست چه کسی و یا چه کسانی او را کشته‌اند؟ این سوال تا آخر داستان مخاطب را درگیر می‌کند که در پایان داستان هم جواب درست و حسابی به آن داده نمی‌شود. انگار زود و شتاب‌زده پایان داستان جمع‌وجور می‌شود.
کلا باید گفت داستان شما توانسته مخاطب را تا آخر نگه دارد. این اولین و مهم‌ترین امتیاز و ویژگی داستان شماست.
اما این داستان ایرادات مهمی هم دارد که باهم بررسی می‌کنیم. ابتدا باید بگویم شخصیت راوی شما به شخصیت تبدیل نشده است. خوب پرداخت نشده است. ما از گذشته‌اش هیچ نمی‌دانیم جز چند کلمه که می‌گوید این‌کوچه‌ها و محله‌ها خاطره‌انگیز بود برایم. او اکتیو نیست. دست به هیچ کاری نمی‌زند. عمل کننده نیست. سرنوشت داستان را او رقم نمی‌زند. او هم مثل مخاطب فقط نگاه می‌کند. شخصیت اصلی‌تان حتما باید کنش‌گر باشد و داستان را به جاهای مختلف بکشاند. ما شخصیتش را هم نمی‌شناسیم. آرزوهایش چیست؟ از چه چیز نفرت دارد؟ چند ساله است؟ زن و بچه و پدر و مادر دارد یا ندارد؟ پس شخصیت‌تان خوب از کار درنیامده است.
نکته بعد این است که دیالوگ‌هایتان بسیار سطحی است. یعنی در واقع شما سعی نکرده‌اید در دیالوگ‌هایتان ایهام و یا معنی فرامتنی قرار دهید. بسیاری از دیالوگ‌ها اضافی‌اند. مثلا در زمین خاکی پشت کارخانه یخ که دو کاراکتر باهم صحبت می‌کنند اکثرا دیالوگ‌ها ساده و سطحی‌اند و بسیار اضافی‌اند. اگر نصف دیالوگ‌ها حذف شوند اتفاق خاصی در روند داستان رخ نخواهد داد.
مشکل دیگر در پایان‌بندی داستان‌تان است. پایان‌بندی همان‌طور که عرض کردم شتاب‌زده برگزار شده است. ما منتظریم که بدانیم چه بلایی سر حمید آمده است؟ چه کسی او را کشته؟ چرا کشته‌اند؟ نویسنده فقط به یک «کینه قدیمی» بسنده می‌کند. این جواب قانع کننده نیست. باید دلیل خوبی برای این‌کار بیان شود. ضمنا توجه داشته باشید که این قتل باید توسط یکی از شخصیت‌های داستانی شما اتفاق بیافتد نه اینکه از بیرون داستان یک نفر را بیاوریم و بگویم او حمید را بخاطر یک کینه قدیمی کشت و تمام! ما باید قاتل را بشناسیم. ‌از اول داستان در داستان حضور داشته باشد‌. کینه را بفهمیم. علتش را ارزیابی کنیم. آن‌وقت است که قتل معنا خواهد داد.
پیشنهاد می‌کنم کتاب‌های اصول داستان‌نویسی چندباره خوانده شود. کتاب داستان‌کوتاه زیاد بخوانید. با کمی تمرین و تکرار قطعا در داستان‌نویسی موفق خواهید شد. این داستان‌تان را حتما بازنویسی کنید و بفرستید. منتظر داستان‌های دیگرتان هستم. موفق و سربلند باشید.

منتقد : علی علی بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۱
پیام پاک باطن » شنبه 26 بهمن 1398
جناب آقای علی علی بیگی سلام و عرض ادب, سپاسگزارم از وقتی که برای بنده خرج کرده اید, اطاعت امر شما حتما خواهد شد (توجه به نکاتی که فرموده اید) سلامت باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت